شماره ۲۰۰۸ - سال هفتم - جمعه ۷ دي ۱۳۸۰
Fri, Dec 28, 2001
Casual red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
جنايتكارترين قاتلان جهان ـ ۱۵
جالبترين ازدواج
عجيب ترين طلاق
زندگي تو

جنايتكارترين قاتلان جهان ـ ۱۵
قاتل خصوصي Albert De Salvo
041940.jpg
آلبرت دسالوو مرد آرام ومتيني بود كه بعد از ۴۳ سال از انجام جنايات متعدد به عنوان قاتل سريالي شناخته شد.
اين مرد جنايتكار در بوستون به عنوان قاتل ۲۴زن دستگير شد، اما او توانست در ۱۴ ژوئن سال ۶۲ از سلول زندان فرار كند. فرار او باعث جريحه دار شدن قلب بازماندگان زنان به قتل رسيده و ايجاد رعب ووحشت در جامعه شد و تا ۲۶ نوامبر سال۷۳ كه او دوباره دستگير و روانه زندان شد، او به انجام جنايات ديگري دست زد.
پليس در ۲۶ نوامبر سال ۷۳ «آلبرت دسالوو» را به علت شكستن در و ورود غيرمجاز دستگير كرد، اما او بعد از دستگيري در بازجويي ها گفت: من همان كسي هستم كه ۱۴ ژوئن سال ۶۲ از زندان گريخته ام و پليس از آن زمان درتعقيب من بوده است.
«آلبرت» پس از دستگيري در بازجويي ها به آرامي در مورد شيوه به قتل رساندن طعمه هاي خود براي بازجويان توضيح مي داد.
اين اعترافات روشن كرد اين مرد جنايتكار درحالي كه خود را به عنوان كارآگاه خصوصي و نقاش معرفي مي كرده است به خانه زنان بيوه و تنها مراجعه كرده و پس از گفت وگو زماني كه موفق به جلب اعتماد آنان مي شده است، اقدامات جنايتكارانه اش را آغاز مي كرده است.
آلبرت اعتراف كرد: وقتي مي توانستم براي اولين بار به خانه زنان تنها راه يابم، به بهانه اي حرف هايم را نيمه رها كرده و به سرعت درحالي كه نشان مي دادم مسأله مهمي را فراموش كرده ام از آنجا مي رفتم و قول مي دادم كه به زودي بازخواهم گشت.
اين قاتل زنجيره اي سنگدل پس از بازگشت دوباره اش در يك نقشه جنايتكارانه وقتي اقدام به آزار و اذيت زنان تنها مي كرد، آنان را با چاقو و يا لباس هايشان خفه كرده و به قتل مي رساند.
تمام كساني كه قربانيان اين مرد جنايتكار را ديده بودند، شوكه شده اند.
آلبرت با خونسردي اعتراف كرد: بعد از به قتل رساندن طعمه هايم اجساد آنان را به گونه اي قرار مي دادم كه هر بيننده اي را به وحشت بيندازد.
دادگاه پس از محاكمه نهايي اين قاتل حرفه اي كه بسيار جنجالي برگزار شده بود، او را به حبس ابد محكوم كرد.
اين حكم درحالي از سوي اعضاي هيأت منصفه و قاضي دادگاه اعلام شد كه بسياري از مردم هنوز نتوانسته بودند باور كنند آلبرت كه مردي آرام و متشخص بود و خانواده اش نيز كوچكترين آزاري به كسي نرسانده بودند، توانسته باشد دست به اين جنايات زده باشد.
سالوو پس از زنداني شدن درحالي كه سال هاي محكوميت خود را در زندان مي گذراند خاطرات خود رانوشته و در ازاي دريافت مبلغي در اختيار روزنامه ها قرار داد.
چاپ خاطرات اين جنايتكار در جامعه ابعاد وسيعي را دربر داشت و آلبرت در برابر سؤال خوانندگان خاطراتش انگيزه چاپ اين مطالب را به دست آوردن پولي براي كمك به آسايش همسر و فرزندانش عنوان كرد و درميان ناباوري خبرنگاران گفت:
ـ نمي دانم. احساس غريبي دارم و فكر مي كنم بايد كاري انجام مي دادم.
مريم ساماني

ويژگي هاي مشترك بين قاتلان سريالي
041949.jpg
گروه اينترنت ـ قاتلان سريالي زندگي معمولي و قابل تغييري دارند. دانشمندان علوم رفتاري معتقدند قاتلين سريالي مدت زماني در حدود ۲۴ ساعت بين قتلهايشان، فاصله مي اندازند. اين ۲۴ ساعت، زمان فروكش كردن انگيزه قتل ناميده مي شود. ويژگي مشتركي كه در بين قاتلين سريالي ديده مي شود اين است كه تمامي آنان دست كم ۳ بار يا بيشتر دست به قتل زده اند.
اكثر قاتلين سريالي مردان سفيد پوست ۲۵ تا ۴۰ ساله هستند و از نظر هوش در حد متوسطي قرار دارند. قاتلين زنجيره اي به دو گروه جنايتكاران رواني و بيماران روان پريشي تقسيم مي شوند.
* بيماران روان پريش:
تعداد اندكي از قاتلين سريالي به اين بيماري مبتلايند. آنان معمولاً دچار توهم هستند و رفتار نا معقولي دارند. اين افراد قادر به درك صحيح و درستي از اطرافشان نيستند و معمولاً صداهايي مي شنوند و ياتصاويري خيالي مي بينند.
* جنايتكاران رواني:
اين افراد اكثريت قاتلين سريالي را تشكيل مي دهند. آنان به بيماريهاي رواني مبتلا نيستند اما از كمبود شخصيت رنج مي برند. اين افراد با اينكه قادر به درك حقيقت نيستند، خوب را از بد تشخيص مي دهند اما بيشتر مواقع به آن اهميتي نمي دهند. اين قاتلين وجدان ندارند يا وجدانشان آنقدر ضعيف است كه مانع اعمال وحشتناكي كه انجام مي دهند، نمي شود. آنان بدون احساس گناهكاري و ندامت، آدم مي كشند.
بسياري از روانشناسان روي دلايل آدم كشي قاتلين سريالي تحقيق كرده اند. آنان اين دلايل را به ۲ بخش تقسيم مي كنند: تئوري ژنتيك و تئوري رفتار اكتسابي از محيط.
تئوري ژنتيك مي گويد يك قاتل سريالي به دليل زمينه و گرايش مادرزادي به قتل، آدم مي كشد. تئوري رفتار اكتسابي از محيط معتقد است عوامل و محيطي كه فرد در آن تربيت شده، باعث اكتساب رفتارها و گرايش هايي در او مي شود كه ممكن است به موارد منفي نيز تمايل پيدا كند.
نتايج نشان مي دهد قاتلين تغييرات شگفت آوري در زندگي شان دارند. آنان به دليل اعمالشان مورد انتقاد اجتماعند و زماني كه بفهمند نمي توانند آنچه آرزو مي كردند باشند، به ضد ارزش ها روي مي آورند.
041952.jpg
* انگيزه
انگيزه هاي بسياري براي قتل وجود دارد. بسياري اوقات اين كار آگاهانه است. گاهي توجيه آنان براي اعمالشان، بدست آوردن موقتي آرزوهايي است كه از نداشتن آن ها رنج مي برند. آنان به سرعت خاطراتشان را فراموش مي كنند. برخي قاتلين سريالي كه از ميان روشنفكران بوده اند، مانند «كارل پانزرام» يا قاتلين مذهبي مانند «پسر سام» براي قتل هايشان دلايل موجهي دارند. تنها تعداد كمي مانند «ژوزف كالنيگر» و «هوبرت مالينز» اعمال خود را اينگونه توجيه مي كنند كه از قدرت الهي پنهاني بهره مي برند و با استفاده از آن تصميم مي گيرند كه چه كسي بايد زنده بماند و چه كسي بميرد. برخي از آنان صرفاً به كشتن معتادند و به هنگام اين عمل تصور مي كنند ماده مخدر بسيار قوي مصرف كرده اند.
شايد قاتلين سريالي از توانايي وفق دادن خود با جامعه مي ترسند. آنان به نظر طبيعي و معمولي مي رسند و ممكن است حتي با هوش و جذاب باشند. «تدباندي» كه از قاتلين سريالي مشهور است و تعداد بي شماري از زنان را به قتل رسانده، از اين نوع جنايتكاران رواني است. دو ويژگي در تمام آنان مشخص است: نابهنجاري جنسي و نياز به داشتن قدرت. كشتن، نياز آنان به قدرت و كنترل زندگي و مرگ و رنج دادن قربانيانشان را ارضا مي كند.
به بيان ساده تر قتل باعث خشنودي آنان مي شود. آنان مي كشند زيرا مي خواهند كه ديگران را به قتل برسانند و غيرعادي هستند زيرا نياز دارند كه با افراد عادي تفاوت داشته باشند.

جالبترين ازدواج
اين انتخاب عجيب
041943.jpg
دختر جوان در ميان سايتهاي اينترنت جست وجو مي كرد. اين كارهر روزه اش شده بود. به غير از دنياي تاريك و تنهايي كه داشت، فقط اين كامپيوتر بود كه همدم او شده بود. مي دانست هيچ شانسي براي تغيير وضعيتي كه دارد، براي او نيست. ۳۵سال زندگي يكنواخت در فضاي غبارآلود زندگي اش بيتوته كرده بود.
ـ اي كاش رها مي شدم.
ترجمه، جست وجو و لقمه ناني كه به دست مي آورد جاي همه آنچه را كه نداشت برايش پر كرده بود. به هيچ يك از كساني كه اطرافش بودند و هرماه از كنارش عبورمي كردند اعتماد نداشت. تنها مي دانست يك همراه و هم فكر دارد. هر وقت دلش مي گرفت براي او ايميل مي زد.
اما دو هفته بود كه از «جك» هيچ خبري نبود. از آخرين باري كه جك از او تمام آدرس و نشاني و مشخصاتش را گرفته بود، دو هفته مي گذشت. با خودش فكر كرد. حتماً جك هم به عمق بدبختي و بيچارگي من پي برده كه ديگر جوابي به من نمي دهد. با ناراحتي از پاي كامپيوتر بلند شد. سه روز بود كه هيچ چيز نخورده بود. سرش گيج مي رفت. به سراغ يخچال كوچك اش رفت. جز دو تخم مرغ هيچ چيز در يخچالش نداشت.
به ياد روزي افتاد كه در دانشگاه فهميده بود، زلزله آمده است. مادر، پدر و خواهرش ليدا زير آوار مرده بودند. سرش را در ميان دستهايش گرفت. چقدر در ميان آوارها ضجه زده بود. چقدر در ميان آجرهاي فروريخته «ليدا» و مادر را صدا كرده بود، اما وقتي اجساد آنان پشت سر هم از زير آوار بيرون آمده بود، او مطمئن شده بود ديگركسي را ندارد.
اشكهاي شيدا شروع به ريختن كرد. به ياد عكسهايي افتاد كه براي جك فرستاده بود. جك گفته بود قصه مي نويسد، دلش مي خواهد قصه غصه شيدا را بنويسد. شيدا به جك اعتماد كرده بود. يك دفعه دلشوره اي در ميان دلش برپا شد.
ـ نكند بلايي سر جك آمده است. نكند...

لباس پوشيد. آرام كيف سياه چرمي قديمي اش را روي شانه اش انداخت و با بي حوصلگي از اتاق كوچكش بيرون زد. حتماً هواي تازه كمي حالش را جامي آورد.
قدم زنان از كنار مغازه ها رد مي شد. چند ساعت بعد خسته با چند پاكت ميوه ازراه رسيد. هنوز كليد را در قفل درنكرده بود كه صداي مردي از پشت سر به گوشش خورد:
ـ شيدا.
شيدا به عقب برگشت. با ديدن مرد جوان يكه خورد. مرد جوان به همراه زني پشت او ايستاده بودند. چقدر اين جوان به جك شباهت داشت

وقتي جك و مادرش در اتاق كوچك شيدا نشستند شيدا با ناباوري به جك نگاه كرد.
ـ تو براي تمام داستانهايي كه مي نويسي به آن سرزمينها مسافرت مي كني؟
جك سرش را تكان داد.
ـ نه دخترم. اين بار جك، علاوه بر نوشتن داستان، براي ازدواج سفر كرده است و من هم همراهش به ايران آمدم تا عروس اينترنتي ام را ببينم.

عجيب ترين طلاق
قيچي به روبان سبز زندگي
زن اخم هايش را درهم كشيد. من كجا و اين خانواده يك لاقبا كجا. بارها سعي كرده بود با خودش كنار بيايد ـ اما نتوانسته بود.
سميه سرش را بلند كرد و به مرد محضردار نگاه انداخت. اينجا همان جايي بود كه سه سال پيش براي پيوند آمده بود، اما حالا با جدايي مي خواست، خودش را با گذشته اش، رسم و رسومات و شأن خانوادگي اش پيوند بزند.
سميه بي اعتنا به اصغر دست به كيف اش برد. شناسنامه اش را به محضردار سپرد وگفت:
ـ آقا اين هم شناسنامه و اين هم حكم طلاق، مدرك ديگه اي هم نياز است؟
محضردار مدارك را گرفت و جلوي خودش روي ميز گذاشت.
ـ خانم حالا شما بفرماييد، بنشينيد و به من بگيد چه شده كه قصد جدايي گرفته ايد؟
ـ هيچي آقا، خسته شده م. از دست اين مرد و تمام كس و كارهايش ديگر خسته شده ام. معنا ندارد كه آدم اينقدر ستم بكشد. اينقدر به خودش ظلم كند. اينقدر…
مرد اخم هايش را درهم كشيد.
ـ بس است. معركه نگير. ديگر خسته شده ام. از دست تو و عقل نداشته ات.
زن بي اعتنا به حرف هاي شوهر گفت:
ـ بله. آقا اينها يك خانواده زورگو و بي رحم هستند. به هيچكس و هيچ چيز جز خودشان توجه ندارند. و من نمي توانم بيش از اين از خودم مايه بگذارم. چند سال براي اينكه بفهمم اينها قابل اصلاح نيستند كافيه.
اين آقا، دم اش به مادرش وصل است. زن نمي خواهد. بارها گفته مادر پيدا نمي شه. اما زن فراوونه. خب بره زن پيدا كنه.
محضردار گفت:
ـ حالا اختلاف سر چيه؟
ـ سر اين كه اينها مي خواهند با اعصاب من بازي كنن. مادرشوهرم از صبح تا شب قيچي به هم مي زنه تا بين من و اصغر دعوا راه بيندازه. موفق هم شده ما در خانواده مون عقيده داريم قيچي به هم زدن باعث جدايي و دعوا بين زن و شوهر مي شه ومادر اين آقا دائم اين كار را مي كنه و هيچ توجهي نداره.
اين سه سال دائم قيچي به هم زده. هرچه قيچي ها را قايم مي كنم و دور مي ريزم اصغر دوباره يكي براي مادرش مي خره. خودش هم راضيه كه از من جدا بشه.
محضردار نگاهي به لبخند تلخ مرد كرد.
ـ ديدي آقا مي گم اين زن عقل نداره. آخه شما باتجربه اي كه داريد، تاحالا همچين مورد كم عقل و خرافاتي ديده بوديد؟ به خدا نادر است.
مادر من به زدن قيچي عادت داره. از زمان پدرم اينطور بود. اعصابش خرد است براي همين قيچي را دائم باز و بسته مي كنه و با اين كار هم خودش را سرگرم مي كنه هم اينكه آرامش پيدا مي كنه ولي اين خانم مي گه مادرت خوب مي دونه با اين كار چه تيشه اي به زندگي ما مي زنه و بين ما اختلاف مي اندازه. به خدا از روز اول ازدواج مان من و اين زن غير از بازوبسته شدن قيچي مادرم هيچ اختلافي نداشته ايم ولي در طول اين سه سال من نتوانسته ام به اين خانم بفهمانم كه اون پيرزن است و به اين كار عادت كرده است و من نمي تونم يك شبه اين عادت رو هرچند غلط ازش بگيرم تو كوتاه بيا.
محضردار وقتي فهميد جروبحث هاي اين زن و شوهر تمامي ندارد و آنها به هيچوجه حاضر نيستند كوتاه بيان. صيغه طلاق را جاري كرد و با قيچي تيز طلاق رشته هاي مهر و محبت و پيوند ميان آنان را بريد.

زندگي تو
مهر كبوتر
041946.jpg
زن سردرگم بود. سالها مي شد كه تنهايي وبي كسي او را از پا درآورده بود. چقدر به سختي گذشته بود. او چه راحت جواني و عشق اش را به پاي دختر و پسرش شهلا و شاهين ريخته بود. زن خود را روي تخت جابجا كرد. پاهايش را دراز كرد.
۲۰سال بيشتر نداشت كه خسرو درجاده ملاير تصادف كرده و او را با «شهلا» ي يك ساله و «شاهين» كه هنوز در شكم او بود، تنهاگذاشته بود.
زن آهي كشيد و به تخت كنار خود نگاه كرد. رقيه خانم خواب بود. زن نگاهش را به ميان پنجره دوخت.
چند بند رخت درحياط بود. زن مي دانست كه خانم مي خواهد تمام لباسها را كه روي هم تلنبار شده بود، او خوب بشويد و روي بند بيندازد. خودش مي دانست اين كار هفتگي اوست.
شهلا و شاهين را كنار حياط درپناه پله هاي ايوان جاي داد. باد سردپاييزي درمغزاستخوانش رخنه كرده بود كه او دست هاي لاغر و استخواني اش را درميان آب سرد وكف هاي درون لگن كرد.
كف ها پشت سرهم به سرعت با حركات دست هاي او حركت مي كردند. زن نگاهش را از درون لگن به سوي شهلا برگرداند. دخترك به دستهاي زن خيره شده بود واو رانگاه مي كرد. هرچه شهلا بزرگتر مي شد ، زن تلاش بيشتري مي كرد تا خوشبختي را به اتاق كوچك و مرطوب كه خانه اش بود بازگرداند.
زن به ياد روزي افتاد كه خسته و درمانده به خانه رفته بود. مي دانست كه «شهلا» ديپلمش را گرفته است. زن بقچه خستگي اش را كنار اتاق گذاشت و لبخند كمرنگش را نثار شهلا و شاهين كرد. انگار حال وهواي ديگري بود. چشم هاي شهلا دركاسه سرش بند نمي شدند. زن به شاهين خيره شد. شاهين خوشحالي را روي لب هايش ريخته بود و نثار مادر مي كرد:
ـ چه شده ، شما دوتا چه تان شده، هان؟
شاهين و شهلا به هم نگاه مي كردند. زن آرام به بالشت كنار اتاق تكيه داد.
ـ لااقل يك ليوان چاي دست مادر پير و خسته تان بدهيد؟
شهلا و شاهين مثل برق از اتاق بيرون رفتند. زن به اطراف نگاه كرد. نمي دانست دروجود بچه هايش چه چيزي نهفته است و چه رازي است كه پس از سالها خنده و شادي را به اتاق كوچك آنان آورده است.
شهلا وقتي سيني چاي راجلوي مادر گذاشت، شاهين با جعبه كوچك شيريني وارد شد. يك راست جلوي مادر آمد وگفت:
ـ بخور كه خوردن دارد. بخور كه دهانت شيرين بشه مادر. نمي داني كه براي تويكي اين شيريني چه مزه اي مي ده.
زن هاج و واج به پسرش نگاه كرد. شهلا بريده بريده گفت:
ـ مامان دانشگاه قبول شدم.
زن درآغوش گرم شهلا جان گرفته بود. انگار تمام پيري اش رابه جواني تبديل كرده بود. جوانه هاي اميد در دلش روئيده بودند.
ـ مامان قول مي دهم تمام عشقي را كه دراين سالها به پاي من ريختي ، جبران كنم. مامان ديگر سختي هاي تو تمام شده. حالا نوبت راحتي و استراحت توست . مامان …
زن قطرات اشك را از گونه هاي زرد و استخواني اش پاك كرد. اقدس خانم درحال جابجاكردن وسايل تخت اش بود. او اينجا از همه صبورتر بود. او از همه قديمي تر و با گذشت تر بود. از روزي كه اينجا آمده بود، حرف هاي اقدس خانم به او روحيه داده بود. زن نگاهش به كبوتر سفيدي افتاد كه كنار پنجره درحال دانه خوردن بود.
شاهين هم از عشق و محبت هاي او بود كه دانه چيدن آموخته بود، شاهين هم مثل خواهرش دانشگاه رفته بود. چقدر زن خوشحال بود. اگر بچه هايش سروسامان مي گرفتند ديگر همه چيز تمام بود. حتماً نوه هايش سر پيري براي او مشغوليتي بودند…
ـ به من چه مربوط كه مادرت را تروخشك كنم. خواهرت چرا نسبت به او هيچ مسؤوليتي حس نمي كند مگر او دخترش نيست. حتماً مادرت فقط زحمت تويكي را كشيده.
ـ داداش من نمي تونم از مامان نگهداري كنم. مشكل دارم. با اوضاع واحوال زندگي من وضعيتي كه داره جور درنمي آد. بايد هزارجور سركوفت تحمل كنم…
شاهين و شهلا او را از سال گذشته اينجا آورده بودند و قول داده بودند كه بعد از يك هفته، وقتي همه چيز روبراه شد او را به خانه بازگردانند. اما زن كه موهايش را درآسياب سفيد نكرده بود. خوب مي دانست كه شهلا و شاهين او را كه ديگر به درد هيچ كس نمي خورد رها كرده بودند ، اما او…
اقدس خانم كنارش نشست. چقدر غصه مي خوري. از فكر شهلا و شاهين ات بيرون بيا و هرروز از غذات كمي برنج براي اين كبوترها بريز. به خدا مهركبوتر از مهر بچه هاي ما بيشتراست وگرنه ما را اينجا در سراي سالمندان رها نمي كردند.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |