گروه اينترنت ـ قاتلان سريالي زندگي معمولي و قابل تغييري دارند. دانشمندان علوم رفتاري معتقدند قاتلين سريالي مدت زماني در حدود ۲۴ ساعت بين قتلهايشان، فاصله مي اندازند. اين ۲۴ ساعت، زمان فروكش كردن انگيزه قتل ناميده مي شود. ويژگي مشتركي كه در بين قاتلين سريالي ديده مي شود اين است كه تمامي آنان دست كم ۳ بار يا بيشتر دست به قتل زده اند.
اكثر قاتلين سريالي مردان سفيد پوست ۲۵ تا ۴۰ ساله هستند و از نظر هوش در حد متوسطي قرار دارند. قاتلين زنجيره اي به دو گروه جنايتكاران رواني و بيماران روان پريشي تقسيم مي شوند.
* بيماران روان پريش:
تعداد اندكي از قاتلين سريالي به اين بيماري مبتلايند. آنان معمولاً دچار توهم هستند و رفتار نا معقولي دارند. اين افراد قادر به درك صحيح و درستي از اطرافشان نيستند و معمولاً صداهايي مي شنوند و ياتصاويري خيالي مي بينند.
* جنايتكاران رواني:
اين افراد اكثريت قاتلين سريالي را تشكيل مي دهند. آنان به بيماريهاي رواني مبتلا نيستند اما از كمبود شخصيت رنج مي برند. اين افراد با اينكه قادر به درك حقيقت نيستند، خوب را از بد تشخيص مي دهند اما بيشتر مواقع به آن اهميتي نمي دهند. اين قاتلين وجدان ندارند يا وجدانشان آنقدر ضعيف است كه مانع اعمال وحشتناكي كه انجام مي دهند، نمي شود. آنان بدون احساس گناهكاري و ندامت، آدم مي كشند.
بسياري از روانشناسان روي دلايل آدم كشي قاتلين سريالي تحقيق كرده اند. آنان اين دلايل را به ۲ بخش تقسيم مي كنند: تئوري ژنتيك و تئوري رفتار اكتسابي از محيط.
تئوري ژنتيك مي گويد يك قاتل سريالي به دليل زمينه و گرايش مادرزادي به قتل، آدم مي كشد. تئوري رفتار اكتسابي از محيط معتقد است عوامل و محيطي كه فرد در آن تربيت شده، باعث اكتساب رفتارها و گرايش هايي در او مي شود كه ممكن است به موارد منفي نيز تمايل پيدا كند.
نتايج نشان مي دهد قاتلين تغييرات شگفت آوري در زندگي شان دارند. آنان به دليل اعمالشان مورد انتقاد اجتماعند و زماني كه بفهمند نمي توانند آنچه آرزو مي كردند باشند، به ضد ارزش ها روي مي آورند.
* انگيزه
انگيزه هاي بسياري براي قتل وجود دارد. بسياري اوقات اين كار آگاهانه است. گاهي توجيه آنان براي اعمالشان، بدست آوردن موقتي آرزوهايي است كه از نداشتن آن ها رنج مي برند. آنان به سرعت خاطراتشان را فراموش مي كنند. برخي قاتلين سريالي كه از ميان روشنفكران بوده اند، مانند «كارل پانزرام» يا قاتلين مذهبي مانند «پسر سام» براي قتل هايشان دلايل موجهي دارند. تنها تعداد كمي مانند «ژوزف كالنيگر» و «هوبرت مالينز» اعمال خود را اينگونه توجيه مي كنند كه از قدرت الهي پنهاني بهره مي برند و با استفاده از آن تصميم مي گيرند كه چه كسي بايد زنده بماند و چه كسي بميرد. برخي از آنان صرفاً به كشتن معتادند و به هنگام اين عمل تصور مي كنند ماده مخدر بسيار قوي مصرف كرده اند.
شايد قاتلين سريالي از توانايي وفق دادن خود با جامعه مي ترسند. آنان به نظر طبيعي و معمولي مي رسند و ممكن است حتي با هوش و جذاب باشند. «تدباندي» كه از قاتلين سريالي مشهور است و تعداد بي شماري از زنان را به قتل رسانده، از اين نوع جنايتكاران رواني است. دو ويژگي در تمام آنان مشخص است: نابهنجاري جنسي و نياز به داشتن قدرت. كشتن، نياز آنان به قدرت و كنترل زندگي و مرگ و رنج دادن قربانيانشان را ارضا مي كند.
به بيان ساده تر قتل باعث خشنودي آنان مي شود. آنان مي كشند زيرا مي خواهند كه ديگران را به قتل برسانند و غيرعادي هستند زيرا نياز دارند كه با افراد عادي تفاوت داشته باشند.