|
هرجمعه سلام
|
|
|
|
|
|
نارنجكِ نبودن و نيستي در تيرگي شب، منفجر مي شود
|
|
|
|
|
|
|
|
|
هرجمعه سلام
ساكنان سياره رسوا
سه شنبه يازده ديماه ناقوس ها به نشانه سال نو ميلادي به صدا درخواهند آمد. سال كهنه اي كه با ادامه بمباران پابرهنه هاي عراق آغاز شده بود با بمباران فقراي افغان به آخر رسيد و حتماً اين سال نيز به تبعيت از ايام ماضي امانت محنت زاي خويش را به عهده سال نو واگذار خواهد كرد تا ساكنان اين سياره رسوا همچنان در فراغ آرامش بسوزند و بسازند.
ناپدري هاي اين سياره همچنانكه ناخن هاي خود را براي چنگ انداختن به صورت يكديگر تيز مي كنند، همچنان از صلح نيز صحبت مي كنند. ناپدريها پيوسته در دو حالت از صلح صحبت كرده ومي كنند. يا پيش از آن جنگيده اند يا اين كه قصد افروختن جنگ جديدي دارند. اصولاً صلح براي ساكنان اين سياره رسوا روي بمب و گلوله نوشته شده است. آنها از آغاز پيدايش مدنيت عادت كرده اند با سيلي و اسلحه از صلح صحبت كنند. چون ظاهراً صلح يك شوخي تاريخي است و شرافت يك خبط تاريخي. پس نتيجه مي گيريم سال ۲۰۰۲ نيز سال سرد و بدون عشق است. آهوي عشقي شيران خودپسند را شكار نمي كند و دم مسيحايي در تكرار ديگري از ميلادش همچنان در انبوه غبار وگرد وخاك تاخت و تاز سواران كوكي گم شده است. اشكهاي مسيح به خاطر سفاكي ناپدري هاي اين سياره رسوا چون زخم هايش هنوز تازه است…
يا راحم العبرات؛ اي رحم كننده به اشكها! درياب ساكنان اين سياره رسوا را.
در ايران اما آنچه هنوز ادامه دارد، احساس نيرومند مالكيت فردي برجانداران و بي جانان است. نزاع طرفين داغ تر و هيجان انگيزتر مي شود. اضافه اين كه تشكيل نخستين دفتر ارتباطات مردم با نماينده ها در زندان را، مردم همدان تجربه مي كند.
اخبار روزنامه ها حكايت از آن دارد كه افتخارآفريني ادامه دارد. ايران درميان ۶۱ كشور كم توسعه يا در حال توسعه در رديف اول آمار فرار مغزها قرار گرفت. چقدر جالب و غم انگيز است كه ما در بعضي چيزها هميشه نفر اول جهانيم! بعد هم اين كه لابد ما هنوز احتياج به مغز نداريم. ما بيشتر از مغز فعلاً محتاج زبانيم براي كم نياوردن درحرف و محتاج بناگوشيم براي نواختن سيلي. پس براي هرچه زودتر به تكامل رسيدن اين دگرديسي دردناك دعا كنيم.
|
|
|
|
|
اعتقاد مشترك مسلمانان و مسيحيان به عيسي (ع)
|
|
|
چند سال پيش يكي از دوستان ملحدم با زني يهودي ازدواج كرد كه ايمان محكمي داشت. دوستم به تحقيق درباره يهوديت پرداخت و چيزي نمانده بود ايمان آورد، ولي سرانجام منصرف شد. دليل اصلي اش اين بود كه مي خواست ملحد بماند. ولي مانع ديگري وجود داشت كه حتي وي را شگفت زده كرد. او گفت: متوجه شدم كه دلم نمي خواهد از عيسي (ع) دست بكشم.
درفرهنگهاي اروپايي، حتي اگر كافر باشيد، نمي توانيد از نفوذ عيسي (ع) بگريزيد. درست است كه نيچه كوشيد با انزجار و تحقير وي را انكار نمايد اما همين شدت حمله نيچه به عيسي (ع) نشان مي دهد آن نام چقدر در دلش ريشه دوانده بود كه مي خواست نابودش كند.
اما اگر دوستم تصميم مي گرفت مسلمان شود، چه پيش مي آمد؟ طرفه اين كه مي توانست عيسي (ع) را در قلبش نگه دارد، نه آن عيسي اي كه پسر خدا بود و مصلوب شد، ولي همان عيسي اي كه مسيح بود و معجزه گر، مرتباً با پروردگار صحبت مي كرد، از مادري باكره به دنيا آمد و به آسمان عروج كرد.
نام عيسي (ع) در قرآن مكرر ذكر مي شود، فقط ۶ بار تحت عنوان «مسيح».
با اين حال مدتها تصور مي كردم اهميت عيسي به عنوان پيامبر در آيين مسلمانان تنها براي حفظ ظاهر است، چيزي كه مسلمانان (به قول اسقف نيومن) به صورت «مفهومي» مي پذيرند تا «حقيقي».
اين پندار در بازديدم از آنچه خانه حضرت ابراهيم (ع) در جنوب عراق ناميده مي شود، تقويت شد. آن بنا فقط از چند خشت خام درست شده، ولي انتظار داشتم صدها عرب مسلمان زادگاه اين پيامبر خدا را زيارت نمايند. من هيچ مسلماني را آنجا نديدم، و حال آنكه حرم ائمه شيعيان در نجف و كربلا مملو از جمعيت بود. بنابراين فرض كردم كه عيسي (ع) بايد در جهان اسلام شخصيتي حاشيه اي باشد.
تا اين كه با خواندن كتابي جذاب و آموزنده فهميدم چقدر اين فرضم نادرست است:
كتاب «عيسي اي مسلمان» نوشته طارف خالدي استاد كمبريج. پروفسور خالدي از منابع گوناگون اكثر حكايات، احاديث و روايات مربوط به عيسي (ع) را كه در دين مسلمانان يافت مي شود، گرد هم آورده است.
عيسي اي مسلمان، زاهد، سخاوتمند، متواضع و دردمند است. او به معناي راستين كلمه گونه ديگرش را براي دريافت سيلي برمي گرداند: «يك بار دو سيلي خورد تا از دو تن از حواريونش حفاظت كند.» او به مردم تعليم مي دهد بدي را با نيكي پاسخ دهند: «عيسي (ع)» مي گفت: نيكوكاري بدين معنا نيست كه فقط با كساني كه در حقتان نيكي روا مي دارند، خوب باشيد… نيكوكاري يعني به كساني كه به شما زيان مي رسانند، خوبي كنيد.
عيسي اي مسلمان تهيدستان را دوست دارد و فقر را به آغوش مي كشد. «روزي كه مسيح به آسمان برده شد، از خودش مالي به جاي نگذاشت، جز يك رداي پشمين، يك كمان و دو صندل.» او مردم را از دلبستگي به چيزهاي دنيوي نهي نمي كند: عيسي (ع) گفت: جوينده متاع دنيا مانند انساني است كه آب دريا مي نوشد. هر چه بيشتر مي نوشد، عطش وي فزوني مي يابد تا اين كه هلاك مي گردد.»
بسياري از گفته هاي عيسي اي مسلمان مسلماً از منابع انجيلي اخذ شده: «گنجينه هايتان را در بهشت بگذاريد زيرا دل انسان مخزن گنجينه هايش است.» يا« به آمدن و رفتن پرندگان نگاه كنيد. نه درو مي كنند و نه شخم مي زنند، ولي خداوند روزي شان را تأمين مي كند. «گاهي اوقات كلمات عيسي با آرايه هاي كلامي بيان مي شود: «اي حواريون، مرواريد را پيش خوكان نريزيد، چرا كه آن را قدر نمي دانند… خرد گرانقدرتر از مرواريد است و هر كسي عقل را رد كند، از خوك بدتر است.»
عيسي اي مسلمان قطعاً معجزه گر است. اغلب مردگان را احيا مي كند و اين قدرت را به حواريانش نيز تفويض مي نمايد. بارها از كنار جمجمه اي مي گذرد و به آن جان دوباره مي بخشايد. اين جمجمه ها، همانند هر فرد ديگري در اين حكايات مسلمانان، عيسي (ع) را «روح الله» خطاب مي كنند. او حتي يك بار «كلمة الله» ناميده مي شود.
من روزي در بيروت با اعضاي گروه حزب الله گفت وگو مي كردم. يكي از آنها اين جمله را گفت: عظمت اسلام در اين است كه يهوديت و مسيحيت را بهم مي آميزد. عيسي (ع) قلبهاي اسير را رهانيد. قادر بود احساسات انساني را رها سازد و حكومت صلح را بگستراند. قلمرو عيسي (ع) قلمرو روح بود. عيسي (ع) روح بود. موسي (ع) ذهن بود، ذهن قانونگذار. ما در اسلام اين دو را به هم گره مي زنيم.»
اين يقيناً عيسي اي اين حكايات است، عيسي اي عرفان صوفيان. غزالي فيلسوف بزرگ مسلمانان عيسي (ع) را «پيامبر قلبها» ناميده است.
عيسي اي مسلمان پسر خدا نيست، بلكه بنده فروتن اوست. او مصلوب نشد. اسلام تأكيد مي ورزد كه ماجراي قتل عيسي (ع) بي بنيان است. وقتي اين حكايات و روايات مسلمانان را مطالعه مي كنيد، درمي يابيد كه آنها به عيسي اي مسلمان عميقاً عشق مي ورزند.
چه خوب است مخصوصاً حالا كه براي گفت وگوي بين اسلام و مسيحيت تلاش مضاعفي به كار گرفته مي شود، به ياد داشته باشيم پيوندهاي نزديكي بين اين اديان وجود دارد. يك نكته ديگر: اگرچه مسلمانان به صليب كشيده شدن مسيح را انكار مي كنند، اما تأكيدشان بر معجزات پيرامون تولد «عيسي پسرمريم» است كه از مادرش زير يك نخل به دنيا آمد و بطور معجزه آسايي از درون رحم حرف مي زد.
هيچ دليلي وجود ندارد مدارسي كه مي خواهند نمايش تولد عيسي (ع) را اجرا كنند يا كساني كه مي خواهند به مفهوم مسيحي كريسمس تأكيد ورزند، نگران اهانت به مقدسات مسلمانان باشند زيرا پيروان هر دو دين به عيسي (ع) ايمان دارند.
نويسنده: جان كيسي، استاد دانشگاه كمبريج
مترجم: رضا اسدي
|
|
|
|
|
نارنجكِ نبودن و نيستي در تيرگي شب، منفجر مي شود
پسرِ سوخته
|
|
|
تيرگي مي پاشد روي زندگي، عشق و هزار آرزوي فروخورده. تيرگي و نيستي گلوي زندگي را مي درد و نارنجك نبودن، اما دزد بودن و هزار غصه خوردن در شبهاي تاريك زندگي يك نفر، ده نفر، صد يا هزاران نفر، منفجر مي شود.
پسر، بودن را فرياد زد، اما پدر نديد. مادر نخواست ببيند. پسر عشق را فرياد كرد، اما توسري خورد و كسي نبود تا عاشقي را به او بياموزد. پسر گريست و رفت تا نارنجك نيستي را روشن كند. او بودن را مي خواست تمرين كند، اما هميشه تيرگي مي پاشيد روي زندگي اش.
دو لنگه در آهني، زمخت از تكرار انحرافها و مصيبتها ميان انبوهي از جماعت بخت برگشته باز مي شود. دلهره و ترديد، تيرگي و نيستي مي پاشد روي زمين، توي هوا. روي من، روي عكاس كه تاب نمي آورد و مي زند بيرون. ميان دو لنگه در، اينجا در كشاكش اشك و ماتم سياه پوشان و منتظران معاينه هاي مختلف و دوندگي هاي بسيار براي ديدن جسدي بي جان، زندگي طعم گس خود را نشان مي دهد. مي شنوي كه او مدعي جنون است، نه عشق. معشوق كه عشق به قتل و اذيت همنوع. مي بيني كه قاتل بابت آنچه كه مرتكب شده، لبخند قاچ مي كند و بعد كزمي كند گوشه اي از اين جماعت پر از ترديد.
با برق فلاش عكاس، تازه فهميد كجاست، ولو شده روي نيمكت پزشكي قانوني، ميان حيرت ديگران كه تلاش كرده اند هرگز گذرشان به اين گوشه شهر نيفتد. بر مي خيزد، دستان چسبيده به هم، بيدارش مي كنند كه تو متهمي. مي نشيند در صف انتظار مجنونان. اسمش: «رحيم». شغلش: دزدي و سرقت هاي شبانه. اتهامش: سرقت و قتل سه زن و سه كودك.
رحيم آمده تا به قول خودش به روانپزشكان و متخصصان پزشكي قانوني ثابت كند كه مجنون است و قتل و سرقت كار او نيست.
توي چشمانش دنبال چيزي مثل معصوميت، مثل افسوس و تعذر بودم، ولي خنديد و ريسه رفت. گفت: «چيه! مگر آدم نديدي؟» مأمور قفل دستهايش به او اجازه داد تا با آتش سيگار من، گر بگيرد.
سر بالا گرفت و گفت: «دمت گرم». گفتم: «يك بار هم با آتش سيگار ما بسوز. راستي آن همه تن بي سر را تو سوزاندي و كشتي؟!»
جواب داد: من اعتراف نكردم، چون كه خلافي مرتكب نشدم. من مجنون و پريشانم، مگر نه سركار!
• از قفل دستهايت معلوم است كه چه كاره اي؟
•• معتادم، دزدم، ولي مي داني، من مجنونم.
• هر روز همين جا كه هستي، دهها نفر دزد و قاتل ادعا مي كنند كه مجنوند. اينكه تازگي ندارد!
•• رحيم، عربده كش سابق محله هاي يافت آباد، با يك خروار هيكل و دستي پر از اتهام، لب مي گزد، حمله اي به سيگارش مي كند. او تنها بازمانده يك گروه اراذل و اوباش است. مي گويد: تو بازجويي يا دكتر. برو از قاضي بپرس كه من چكاره هستم.
• گفتم: فهميدم، زندگي خودت را هم دوست نداري، چون اصلاً وجدان نداري؟
•• گفت: زندگي مال پولدارهاست، نه من. براي من يك لا قبا، زندگي مثل ميدان مين است، هرجور كه راه بروي و قدم بگذاري، رفتي روي هوا.
• اما خيلي ها توي اين ميدان مين و زندگي عاشق مي شوند، ازدواج مي كنند، مردم دوستند.
•• اين آدمها حتماً توي زندگيشان كسي را دارند، يك بزرگتر، يك مادر، نه مثل من آسمان جل كه نه پدري دارد و نه مادري و نه دختري كه من لياقت عاشق بودنش را داشته باشم.
از وقتي خودم را توي آيينه خاك گرفته سر جهيزيه ننه ام ديدم، كتك خوردم. هي توسري خوردم. جرأت نداشتي بپرسي، چرا؟ هر وقت يك نمه باران يا يك گلوله برف مي ريختن، سر شهر، مردم محله جمع مي شدند تا ببينند سقف اتاقمان كي روي سرمان آوار مي شود.
• آن وقت چند سال داشتي؟
•• هميشه خدا توي همين سن و سال بودم(!) از بس كه توسري مي خوردم، بزرگ و پوست كلفت مثل حالا بودم. مي داني آقا، من هيچ وقت ساعت مچي نداشتم.
• خب، بعضي وقتها لازمه تا نفهمي ساعت چنده!
•• اما براي من هيچ وقت، ساعت و زمان مهم نبوده. هفت تا شكم گرسنه با يك ننه پير كه صبح تا بوق سگ فقط بايد كهنه بچه هاي بالاي شهر را بشوره، ساعت چه مي فهمه. بعدش بگو، عاشقي چيز خوبي است.
• ننه ات داشت براي شماها زحمت مي كشيد، اما تو نمي فهميدي.
•• ننه ام، چيزي نداشت كه براي ما بگذاره، فقط كهنه هاي خيس بود و شكم هاي گرسنه كه هيچ وقت سيرايي نداشتند... راستي تو داستان مرد فداكار را شنيدي، نه؟
• همان پيرمرد دهقان كه توي كتابهاي دوره دبستان مي خوانديم. اسمش «ريزعلي» بود.
•• آره، خودش بود. ما با بچه هاي مدرسه قرار گذاشته بوديم كه همگي مان بشويم «ريزعلي» فداكار. پدر من حتي مرد فداكاري هم نبود كه ما را بدون سرپناه گذاشت و رفت. هر وقت دلمان مي گرفت، دوست داشتيم پدر روي سرمان باشد، اما هميشه كه حرف او مي شد، مادرم با آن پوست ترك خورده اش مي زد توي دهنم. خاطره خوشي از شوهرش نداشت. مي گفت اصلاً نمي خواهد كه صدسال سياه، قيافه او را ببيند.
• مي داني رحيم! تو هم خودت را فدا كردي، اما نه مثل دهقان فداكار، تو خودت و زندگي را آتش زدي.
•• هميشه دوست داشتم، دست سنگين پدرم براي يك بار هم كه شده، مي خورد توي صورتم. تنم داغ مي شد و صورتم گر مي گرفت. من هم مي فهميدم پدر دارم.
مهران بهروز فغاني
|
|
|
|
|
گذشته ، حال ، آينده
انسانهاي سعادتمند در گذشته يا آينده به سر نمي برند، بلكه در لحظه اكنون زندگي مي كنند. در حقيقت تمام دارايي ما لحظه حاضر است. اگر لذت و شادماني انجام كارهاي جاري را به آينده و به پس از رسيدن به هدف موكول سازيم، در اين صورت حال را فداي آينده ساخته ايم. هرچقدر كيفيت آينده با ابهام بيشتري همراه باشد، به همان اندازه گذشتن از حال ناگوارتر است. تا چه رسد به اينكه با بي ميلي و از سر ناچاري دست به كار زنيم و اميدوار باشيم كه فرجامي نيكو داشته باشد.
با اين حال پروسه «حال فداي آينده اي بهتر» دائماً در حال تكرار است. چه بسيارند كساني كه با جديت و به ظاهر با دورانديشي به دنبال آينده روانند. آينده را چون قاب عكس ايده آل و منزه از هر نارسايي تصور مي كنند و اگر سؤال و ابهامي براي آنها مطرح شود، به سادگي از آن طفره مي روند.
مسافران آينده دو دسته اند. گروهي از افراد هستند كه از زمان حال و وضعيت فعلي ناراضي اند، هرچند از نظر اجتماعي و امكانات موفق باشند. به عقيده اين گروه، زندگي بي رحم، ظالم، ايستا، اندوهبار، پرمشقت و ملال انگيز است. آنها گمان دارند كه با سفر به آينده، به سعادت و نيكبختي واقعي كه همان آرامش خاطر باطني است، خواهند رسيد. گروهي ديگر، نه آنكه از زمان حال هيچگونه رضايتي نداشته باشند، بلكه صرفاً به دنبال دنيايي بهتر، به مقصد ناكجا آباد و به اميد آينده اي مثبت تر، مشقات اين سفر پرتشويش را تحمل مي كنند و يا اينكه نگراني هاي آن را دست كم مي گيرند. اين دسته، استفاده از لذايذ را به «فرداي بهتر» موكول مي كنند. يعني نقد فعلي را فداي لذات نسيه بهتر يا بيشتر در سرزمين ناشناخته وغربت آينده كرده و عملاً خود را به درياي تشويش، دلهره و نگراني روزانه مي اندازند.
اين هردوگروه، چنانچه بعدها در فضايي بي روح و بدون اطمينان خاطر به سر برند، درخواهند يافت كه در طرحريزي آينده، بيشتر روي پايه هاي فرض و گمان حساب مي كردند و عملاً در عين بي هويتي و درحالتي عاري از انگيزه، خود را در قفس واقعي و خود ساخته محبوس كرده اند، آنوقت به گذشته حسرت خواهند خورد:
به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار
كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
مهيمنا به عزيزان خود رسان بازم
(مهيمن از صفات خداوند است: اي ايمن سازنده از ترس و بيم)
زيستن در زمان حاضر، به معني تصميم و آگاهي انسان براي دلپذير ساختن «لحظه جاري»، به جاي دورانداختن آن است. حق انتخاب با ماست كه لحظه به لحظه زندگي راواقعاً زنده باشيم و جذب كنيم و اجازه لمس زندگي و تأثير پذيرفتن از آن را به خود بدهيم و يا اينكه حال را به اميد آينده اي بهتر خراب كرده و عملاً خود را غرق در تشويش ها و اضطراب ها سازيم. از نظر افراد خوش فكر كه به عواطف دروني خود توجه دارند و به عشق و علاقه بها مي دهند، زندگي يعني سرشار از ارزشمندبودن و لحظه ها را با نشاط استقبال كردن.
شهره توكلي ـ علي تحصيلي
|
|
|
|
|
در كشورهاي مسيحي نشين كريسمس را چگونه برگزار مي كنند
مثل عمونوروز ما، قوم و ملل مسيحي هم بابانوئل دارند و وي را به صورت پير مردي باريش و سبيل سفيد كه مظهر عطوفت و مهرباني است نمايش مي دهند.
«بابا نوئل» همه جا هست، به همه خانه ها مي رود و براي تمام كشورهاي مسيحي نشين عزيز و محترم است ولي در هر كشوري نام مخصوص دارد كه به چند نمونه از آنها اشاره مي كنيم.
* ايتاليا
در ايتاليا پيرزني به نام «بيوانا» نقش بابانوئل را بازي مي كند.
* روسيه
در روسيه بابانوئل را به نام «بابوشكا» مي نامند.
* فنلاند
كودكان فنلاندي هداياي عيد ميلاد را از دست مردي مي گيرند كه لباس او شبيه به ببر است.
* اسپانيا
مردم اسپانيا معتقدند كه هر سال شب عيد ميلاد چند نفر از مغان «روحانيون زردشتي» به بيت لحم «فلسطين» مي روند تا كودك نوزاد، يعني مسيح را تبريك بگويند و چون اسپانيا سر راهشان واقع است، هدايا و شيريني براي اطفال اسپانيايي مي برند!
* مجارستان
بنا به يك افسانه مجارستاني حضرت آدم در موقع خروج از بهشت يك شاخه از درختان بهشت را همراه خود آورد و با چوب همين درخت بود كه حضرت عيسي را بدار زدند. در يكي از كليساهاي معروف اروپا اين درخت در حالي كه چند سيب به آن آويزان است و ماري بدور آن، پيچيده ديده مي شود. اين مار يك سيب به دهان دارد و لابد مي دانيد كه مسيحيان بر خلاف ما كه عقيده داريم آدم در اثر خوردن گندم از بهشت رانده شد مي گويند حضرت آدم را به واسط خوردن سيب از بهشت بيرون كردند و مقصود از بر پا كردن اين درخت در آن كليسا اشاره به همين قضيه است و در ضمن يك صليب بزرگ در بالاي اين درخت نصب مي كنند و مقصودشان اين است كه گناه آدم را حضرت مسيح، جبران كرد. طبق همين افسانه حضرت مسيح در همان محل كه آدم در اولين مرتبه پا به زمين گذارد به صليب آويخته شد. بر پا ساختن درخت نوئل در شب عيد ميلاد مسيح به ياد بود همين عمل است و زينت آلاتي كه به آن مي آويزند زنجيرهايي را كه به دست و پاي حضرت عيسي آويخته شده بود را نشان مي دهد.
* نرماندي
در «نرماندي» شب عيد گوسفندي را به حضور كشيش مي برند تا وي برآن دعا بخواند و آن را تقديس كند، سپس گوسفند را سر بريده و در كره سرخ مي كنند و تمام شب آن را بر سر ميز نهاده، بامداد روز اول سال نو، آن را ميان فقرا تقسيم مي نمايند و معتقدند كه با اين كار درسال نو ارزاني و فراواني بيشتري خواهند داشت.
* بندر تولون
در اطراف بندر «تولون» (از بنادر جنوبي فرانسه) زنان فرانسوي در نه روز اول سال هيچگاه كهنه اطفال خود را در رودخانه نمي شويند، زيرا عقيده دارند حضرت مريم در اين روزها كهنه مسيح را با آب رودخانه مي شويد و نبايد اين آب مقدس را آلوده ساخت.
* آلمان
كودكان آلماني بايد از كودكي به كنجكاوي عادت كنند. بدين جهت است كه در آلمان مادرها، هديه ميلاد رايواشكي در كفش اطفال نمي گذارند، بلكه در محلي مخفي مي كنند تا فرزندشان موش شده و با هوش خود هديه را پيدا كند.
* سوئد
در كشور سوئد درخت كاج مخصوص شب اول سال را به وضع عجيبي تزيين مي كنند به اين طريق كه بيرق كشور سوئد را در نوك درخت نصب كرده و سپس بيرق ساير كشورها را به تنه شاخه هاي آن مي بندند و مقصود شان از اين كار اين است كه مانند حضرت مسيح صلح و صفا را براي تمام ملل روي زمين آرزو مي كنند.
* هلند
اطفال هلندي مدعي هستند صداي سم اسب «بابانوئل» را مي شنوند. هر طفل هلندي موظف است مقداري جو و علف خشك براي اسب بابانوئل در كفش خود بگذارد تا مراسم ميهمان نوازي را انجام داده باشد.
|
|
|
|