|
ديدگاه رمان نويس بزرگ روس، لئو تولستوي درباره «معني زندگي»
وقتي آدمي معناي زندگي را گم مي كند
* من تا زماني زندگي مي كردم كه معني زندگي را مي دانستم.
ايمان، به زندگي مردم و حتي به زندگي من معنا مي داد و زندگي كردن را ميسر مي ساخت.
* هنگامي كه درصدد يافتن معني زندگي برآمدم، هنگامي كه به اين ضرورت پي بردم كه بايد خودم باشم آن آينه كوچك در نظرم بي فايده و رنج آور شد.
* آدم تا وقتي مي تواند زندگي كند كه مست و لايعقل باشد، اما هنگامي كه از مستي خارج مي شود و سر عقل مي آيد، ناگزير درمي يابد كه همه اينها فريبي بيش نبوده است و چه فريب احمقانه اي!
|
|
|
پرسش ازمعناي زندگي، پرسشي است كه سابقه آن، همسنگ و همسال خود زندگي است. كمتر عصر و دوره اي را مي توان سراغ گرفت كه خارخار اين پرسش سترگ، جان آدمي را به خلجان و غليان درنياورده باشد. فيلسوفان، شاعران، هنرمندان، نقاشان، عارفان، دين ورزان وهمه كساني كه از آرامش گياهي و فراغت جانوري خود، اندكي فراتر رفته اند در همه عمر با اين سؤال، كشاكشي سهمگين و سوگناك داشته اند. مطلب حاضرمي كوشد در قالب روايي جذاب اين پرسش را از زبان يكي ازمردان مينوي عصر ما، لئو تولستوي، پاسخ گويد. اين مطلب بي آنكه در كمند گزافه گويي سترون متافيزيكي گرفتار آيد، سرشت نهاني زندگي را به روايت آن مرد معنوي انديش بازمي نماياند.
گروه انديشه
هنرمندان بزرگ غالباً خود را درگير اين پرسش ديده اند كه آيا اصولاً زندگي معنايي دارد يا نه؟ در اين باره، هيچكس تأثربرانگيزتر از رمان نويس بزرگ روس، لئوتولستوي سخن نگفته است:
«من در نوشته هايم از چيزي طرفداري و دفاع كرده ام كه برايم حقيقت يگانه بود، اينكه انسان بايد طوري زندگي كند كه بيشترين آرامش و امنيت را براي خود و خانواده اش فراهم آورد. من با همين فكر به زندگي ادامه مي دادم. اما پنج سال قبل چيز عجيبي برايم اتفاق افتاد: اوايل چند دقيقه اي دچار سردرگمي مي شدم و آنگاه زندگي برايم از حركت بازمي ايستاد، گويي نمي دانستم چگونه زندگي كنم و سخت پريشان و افسرده مي شدم اما آن لحظات سپري مي شد و باز مثل گذشته به زندگي ادامه مي دادم. بعدها آن لحظات پريشان حالي و سردرگمي بارها تكرار شد و هميشه هم به يك شكل بود. اين لحظات توقف و سكون زندگي هميشه در قالب پرسشهاي يكساني نمايان مي شد: چرا؟ خب، بعدش چي؟ فايده اين همه تلاش چيست؟
اوايل مي پنداشتم اينها سؤالهايي بي هدف و بي جاست اما اين سؤالها رفته رفته بارها تكرار شدند و ضرورت پيدا كردن پاسخ آنها نيز همين طور بيشتر مي شد. ولي پاسخي در ميان نبود و اين سؤالها مثل قطره هايي كه در محل واحدي بيفتند و به صورت لكه اي سياه درآيند شدت پيدا كردند. احساس مي كردم زير پايم خالي شده و هيچ تكيه گاهي ندارم. احساس مي كردم آنچه تاكنون مايه زندگي ام بوده ديگر وجود ندارد و هيچ چيزي نيست كه مرا به زندگي دلگرم كند.
همه اينها زماني روي داد كه در ميان چيزهايي كه سعادت و خوشبختي كامل به حساب مي آمد احاطه شده بودم. همسري مهربان و دوست داشتني و فرزنداني خوب داشتم و نيز ملك و مزرعه اي بزرگ كه بدون آنكه خود شخصاً زحمتي متحمل شوم گسترش پيدا كرده بود. مورد احترام همسايه ها و دوستانم بودم و بيش از گذشته مردم به من احترام مي گذاشتند و من به دور از هرگونه غرور و خودفريبي مي توانستم خودم را آدمي مشهور و صاحب نام بدانم. در چنين اوضاع و احوالي بود كه به اين نتيجه رسيدم كه ديگر نمي توانم زندگي كنم.
اين وضعيت ذهني ـ رواني به اين صورت خودش را بر من نمايان مي ساخت: زندگي ام يك بازي يا شوخي احمقانه و پست كسي با من است. بي اختيار تصور مي كردم كه جايي، كسي هست كه اكنون از بالا مرا مي بيند و دارد به من مي خندد. مرا مي بيند كه سي، چهل سال زندگي كرده ام، آموخته ام و از لحاظ جسمي و رواني رشد كرده ام و حالا كه ذهن و ضميرم قوت پيدا كرده و به اوج زندگي رسيده ام، مثل يك ابله تمام عيار بر اين اوج ايستاده ام و به روشني مي بينم كه زندگي ام حاصلي نداشته و هرگز هم نمي تواند داشته باشد و اين، مايه تفريح و خنده اوست.
نمي توانستم در زندگي ام براي هيچ كاري معنايي بيابم. فقط از اين تعجب مي كردم كه چرا قبلاً متوجه اين مسأله نشده بودم. دير يا زود (همان طور كه قبلاً هم پيش آمده بود) بيماري و مرگ به سراغ عزيزانم و خودم مي آمد و آنگاه چيزي جز كرم و بوي تعفن باقي نمي ماند. همه تلاشهايم دير يا زود به دست فراموشي سپرده مي شد و خود از صحنه وجود محو مي شدم. پس چرا مي بايست نگران اين چيزها باشم؟ انسان چگونه مي تواند از ديدن اين واقعيتها غفلت كند و همچنان به زندگي اش ادامه دهد. واقعاً شگفت انگيز است! آدم تا وقتي مي تواند زندگي كند كه مست و لايعقل باشد، اما هنگامي كه از مستي خارج مي شود و سر عقل مي آيد، ناگزير درمي يابد كه همه اينها فريبي بيش نبوده است و چه فريب احمقانه اي!
به خود مي گفتم: «خانواده ام؟» اما خانواده ام، همسر و فرزندانم، آنها هم انسان هستند. آنها هم دقيقاً در همان شرايطي اند كه من در آنم: يا بايد با دروغ زندگي كنند يا اين حقيقت وحشتناك را ببينند. چرا بايد آنها زندگي كنند؟ چرا بايد آنها را دوست داشته باشم و چرا بايد از آنها نگهداري كنم؟ به خاطر همان يأس و نااميدي كه در من است يا به دليل فهم تيره و تار؟ من آنان را دوست دارم پس نمي توانم حقيقت را از آنان پنهان كنم. هر قدمي در راه فهم، آنها را به سوي حقيقت هدايت مي كند و اين حقيقت، مرگ است.
«هنر و شعر؟» مدتي دراز تحت تأثير موفقيتهاي انسان سعي مي كردم خودم را متقاعد كنم كه بالاخره اين، كاري است كه مي توان كرد، ولو مرگ فرابرسد و همه چيز، از جمله اعمالم و نيز ياد و خاطره اي را كه از آنها دارم از ميان بردارد. اما ديري نگذشت كه ديدم اين هم فريبي بيش نيست. برايم روشن بود كه هنر، زيور زندگي است اما زندگي تمام جذابيتش را برايم از دست داده بود، پس چگونه مي توانستم ديگران را فريب دهم؟ تا وقتي كه آنطور كه خود مي خواستم زندگي نمي كردم و يك زندگي بيگانه خودش را بر من تحميل مي كرد، تا زماني كه ايمان داشتم زندگي معنايي دارد، شرح و توصيف زندگي در قالب شعر و در هنرها مايه سرخوشي و نشاطم بود و خوشحال مي شدم وقتي در اين آينه كوچك هنر، به زندگي مي نگريستم. اما هنگامي كه درصدد يافتن معني زندگي برآمدم، هنگامي كه به اين ضرورت پي بردم كه بايد خودم باشم آن آينه كوچك در نظرم بي فايده و رنج آور شد. ديگر نمي توانستم خودم را با آنچه در آن آينه مي ديدم تسلي دهم. درمانده شده بودم و در وضعيتي نابخردانه به سر مي بردم. بسيار طبيعي بود كه تا زماني كه درعمق جانم ايمان داشتم كه زندگي معنايي دارد، احساس شادماني و خوشبختي كنم. در چنين وضعي بازي رنگها ـ بازي امور خنده آور، غم انگيز، رقت انگيز، زيبا و دهشتناك زندگي ـ سرگرمم مي ساخت. اما هنگامي كه فهميدم زندگي بي معني و هول انگيز است، اين بازي كه در آن آينه كوچك مي ديدم ديگر نمي توانست مرا سرگرم كند.»
تولستوي احساس مي كرد كه زندگي براي او، يعني يكي از بزرگترين هنرمندان جهان، ديگر معنايي ندارد. پيشتر، خانواده و هنر، او را دلگرم وسرپا نگه مي داشتند. او در عشق خود به خانواده اش، «حقيقت يگانه» را يافته بود و در هنرش همواره از وفاداري و دلبستگي به خانواده سخن رانده بود. از سوي ديگر او در هنر ديگران «بازتابها و تصاوير زندگي» را يافته بود كه مايه دلگرمي و بقايش بود و برايش معنايي فراهم مي آورد. اما اكنون كه به اين واقعيت پي برده بود كه ديگر نمي داند معني زندگي چيست، نه هنرش و نه خانواده اش او را به ادامه زندگي دلگرم نمي كرد و چون هيچ معني اي نمي يافت كه در هنر خود بيانش كند و هيچ چيزي در هنر پيدا نمي كرد كه بتواند به زندگي اش معنايي ببخشد از نوشتن دست كشيد. او دچار افسردگي عميق شد.
(پاسخي كه تولستوي به پرسش درباره معني زندگي دارد، پاسخي خداپرستانه يا توحيدي است). پاسخ خداپرستانه مي گويد كه زندگي انسان به اين علت معني دارد كه انسانها جزيي از طرح و مشيت خدا هستند. در درون آن طرح همه موجودات عالم هدف و ارزش دارند. هدف انسانها بويژه اين است كه خدا را بشناسند و با او بطور كامل يكي شوند. زندگي بر روي زمين، هرچند كوتاه است، از اين حيث كه زمينه اي براي اتحاد با خدا فراهم مي كند مهم و ارزشمند است. پس زندگي انسان، امري بي معني و بي ارزش و ناچيز نيست كه به نيستي ختم شود. زندگي انسان از اين جهت كه غايت دار و هدفمند است، معني دارد. غايتي كه مرا به كل مهمتري مرتبط مي سازد و من در درون آن امر كلي، جايگاهي دارم. اين پاسخ توحيدي، همان پاسخي است كه تولستوي را از افسردگي بيرون آورد. چنان كه خود مي نويسد:
«معرفت عقلي مرا به فهم اين واقعيت رساند كه زندگي بي معني است. زندگي ام متوقف شد و مي خواستم خودم را از بين ببرم. وقتي به مردم، به بشريت نگاه مي كردم، مي ديدم كه مردم زندگي مي كنند و مي گويند كه معني زندگي را مي دانند. به خود برگشتم: من تا زماني زندگي مي كردم كه معني زندگي را مي دانستم. ايمان، به زندگي مردم و حتي به زندگي من معنا مي داد و زندگي كردن را ميسر مي ساخت. اما ايمان چه بود؟ پي بردم كه ايمان يعني معرفت به معناي زندگي انسان كه در نتيجه آن انسان خودش را از بين نمي برد بلكه به زندگي ادامه مي دهد. اگر كسي زندگي كند پس به چيزي ايمان دارد و اگرايمان نداشته باشد كه بايد براي هدف و غايتي زندگي كند، نمي تواند زندگي كند.
پس شروع كردم به آشنا شدن بيشتر با مؤمنان از ميان فقرا، مردمان ساده و عامي، از زائران و راهبان، از مخالفان مذهبي و دهقانان. از نزديك زندگي و اعتقادات اين مردم را بررسي كردم. هرچه بيشتر آنها را بررسي مي كردم بيشترمتقاعد مي شدم كه آنان ايمان واقعي دارند و ايمانشان براي آنان ضروري است و به تنهايي مي تواند به زندگيشان معني ببخشد و آن را ميسر سازد.
من به اين مردم دل بستم. نزديك به دو سال اين طور زندگي كردم. در اين مدت تحولي در درونم رخ داد. آنچه برايم اتفاق افتاده بود اين بود كه زندگي محفل ما ـ محفل ثروتمندان و فضلا ـ نه تنها حالم را به هم مي زد بلكه ديگر اصلاً برايم معنايي نداشت. همه اعمال، تأملات، علوم و هنرهايمان، همه آنها برايم جلوه ديگري يافته بود. مي ديدم كه همه آن امور، چيزي جز ميدان دادن به اميال شخصي نبود و هيچ معنايي نمي شد در آنها پيدا كرد. اما زندگي مردمان زحمتكش، زندگي همه بشريت در نظرم ارزش و اهميت واقعي پيدا كردند. مي ديدم كه زندگي يعني اين و حقيقت بود كه به اين زندگي معني بخشيده بود ومن آن را پذيرفتم.»
* Philosophy , Atext With Reading, MANUEL VELASQUEZ, Wadsworth Publishing Company, America, 1999, ch.9.
|