شماره ۲۰۱۱ - سال هفتم - دوشنبه ۱۰ دي ۱۳۸۰
Mon, Dec 31, 2001
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
يادداشتي درباره فرهاد آئيش و رابطه او با نقش و بازيگري بر صحنه
گفت وگو با فرهاد آئيش درباره «شام اول،شام آخر»
نگاهي به نمايش «شام اول، شام آخر» كار فرهاد آئيش
* در وجه اجرا، اصلاً كل نمايش بر بازي بازيگرانش بنا نهاده شده.
تقريباً همه بازيگران در بهترين شكل ممكن حضور دارند و عمل و عكس العمل درخشان آنها، نشان از شناخت كامل شان از نقش و هدايت درست كارگردان
دارد.

ويترين كتاب
042312.jpg
* پيامبر‎/ شعر‎/ جبران خليل جبران‎/ مترجم: دكتر مجيد شريف‎/ انتشارات جامي‎/ چاپ دوم: ۱۳۸۰ ‎/ تيراژ: ۳۳۰۰ نسخه‎/ قيمت: ۱۰۰۰۰ريال.
«جبران» از شاعران بزرگ شرق، در اوايل قرن بيستم است و «پيامبر»، مشهورترين اثر اوست. در آثار او مي توان عرفان مسيحي و رويكرد شرق مسلمان را باهم ديد. او خود مي گويد: «آمدم تا كلامي را بر زبان آورم و هم اينك خواهمش گفت. اما اگر مرگ بازم دارد، از لبان «فردا» گفته خواهد شد؛ چه، «فردا» هيچ رازي را در كتاب «ابديت» باقي نمي گذارد. آمدم تا در شكوه «عشق» و در روشنايي «زيبايي» كه جلوه هاي خداوندند، زندگي كنم. من اينجايم، زنده، و از قلمرو زندگي تبعيد نتوانم شد، زيرا كه به واسطه كلام زنده خويش در مرگ خواهم زيست.»

042309.jpg
* تاريخ سري‎/ پروكوپيوس‎/ مترجم: فريدون مجلسي‎/ نشر توس‎/ چاپ نخست: ۱۳۸۰‎/ تيراژ: ۳۳۰۰ نسخه‎/ قيمت: ۹۵۰۰ريال.
پروكوپيوس، وقايع نگار ومنشي بليزاريوس سردار بزرگ روم و هماورد خسروانوشيروان، تاريخ دوران خود و بويژه جنگ هاي بليزاروس را در هفت جلد نوشته است كه از مهمترين مراجع تاريخي آن دوران محسوب مي شود. پروكوپيوس سپس دركتاب «تاريخ سري» كه در زمان خودش قابل انتشار نبوده و ظاهراً بيش از يك قرن پس از مرگش منتشر شده است، به افشاگري پرداخته و آنچه را حقايق و فجايع و مفاسد دوران امپراتور يوستي نيان و امپراتوريس ثئودورا ناميده، برملا كرده است.

يادداشتي درباره فرهاد آئيش و رابطه او با نقش و بازيگري بر صحنه
عشق ورزي با نقش
پيگيري بازي آئيش و نيز كارگرداني اش در تمام نمايشهايي كه كار كرده است، نشان مي دهد كه آئيش به دنبال شيوه اي هم براي بازيگري و هم براي كارگرداني است. اگر چه شيوه بازي خود را يافته است. در نمايش «چمدان» اين شيوه را پي ريخت و درنمايش «هفت شب با ميهماني ناخوانده » با همكاري علي نصيريان آن را به ثبت رسانيد. سوژه هايي راكه آئيش براي اجرا انتخاب مي كند، سوژه هايي عجيب و غريب نيست. موضوع همان زندگي است و انسان. در صورتي كه بسيار ديده ايم برخي براي به نمايش گذاردن وجوه انساني و حتي خود انسان چقدر روي صحنه پيچ و تاب مي خورند و مي روند تا نكته اي را و يا پيامي را منتقل كنند. آئيش براي تماشاگرش فكر كرده و جايگاه او رادر تئاتر مشخص كرده است. اين ارتباط و جايگاه و ارزشي كه او براي مخاطب قائل شده است، موجب پيوند و نزديكي او با مخاطبان اش شده است.
فرهاد آئيش با نقش عشق ورزي مي كند، نه عشقبازي، تفاوت اين دو اصطلاح در ساختمان و مفهوم تأكيد بر عمل است. چراكه عشق ورزي با نقش، درك نقش است. زندگي كردن با نقش است. ارتباط با نقش است. دوستي و پيوند با نقش است. اما عشقبازي صرفاً تكليف و وظيفه نقش است كه كارگردان به عهده بازيگر مي گذارد و بازيگر خود را موظف مي كند پس از تمرينات هر روز ساعتي معين پشت صحنه حاضر شود، لباس بپوشد، چهره آرايي كند و بعد به هنگام اجراي نقش روي صحنه حضور يابد و البته حضوري فيزيكي. عشق ورزي با نقش طعمي جاودان دارد. يك اشاره به بازي بازيگران قدر تئاتر و يا سينما و بازيهاي به يادماندني آنان در تاريخ تئاترو سينما مبين عشق ورزي و عشقبازي با نقش است.
چند بازيگر تئاتر و يا سينما مي شناسيد كه بازيهاي درخشان آنان در اذهان باقي مانده است؟ بي اغراق آئيش درصدد شيوه اي از بازيگري مختص به خود است تا ماندني شود. او در نقشهايي كه بازي مي كند، راحت و روان و منعطف است. با نقش كشتي نمي گيرد. در نمايش «گزارش به آكادمي» كه موضوعي متفاوت نسبت به ديگرنمايشهاي آئيش داشت، اين امر را به خوبي مي توان تشخيص داد. از هنگامي كه صورتك ميموني را بر چهره نهاد، مي پذيرفتي كه اين فرهاد آئيش است كه صورتك ميمون به صورت زده است. هم آئيش بود و هم نقشي كه ايفا مي كرد. اين فاصله با نقش و خود بودن كه اغلب شيوه پردازان نقش معاصر از آن به عنوان شيوه بازيگري معاصر ياد مي كنند، در آئيش برجسته است. نه آنقدر در نقش غوطه ور شوي كه نداني كيستي و نه آنقدر از نقش فاصله بگيري كه نداني چيستي. برشت البته در اين باره بسيار گفته است و از حوصله اين مقال خارج.
آئيش در نمايش «تق صير» و «سي و دو دقيقه از ماجرا» نيز نشان داد كه با نقش كار مي كند، فكر مي كند. موضوع درباره زن و شوهري بود كه در هر دو اپيزود به مسائل زندگي مشترك مي پرداختند و جالب اينكه آئيش به همراه همسرش «مائده طهماسبي » هر دو نمايش را اجرا كرد. اما در اجرا فاصله هايي كه ذكر شد كاملا ً مشهود بود. در نمايش «هنر» نيز آئيش در نقش «ايوان» توانست با مخاطب ارتباط بيشتري برقرار كند. شايد همچنان كه ذكر شد «ايوان » همان آئيش بود. «ايواني » كه دوست داشت همه را با هم آشتي دهد و امروز در دو نمايش همراه و به عبارتي دو اپيزود به نام «شام اول، شام آخر» آئيش نشان مي دهد كه در گذر زمان به نقش بيشتر فكر كرده است. اگرچه درباره «شام اول» سخن بسيار است و صرفاً اشاره به اين نكته ضروري است كه «شام اول» زيادي است. نپخته است و حتي نچسب. با «شام آخر» گويي آئيش خود را تسليم شرايط زماني و مكاني نمايش و سالن اصلي تئاتر شهر كرده است. اما نبايد هراس داشت كه تماشاگر در سالن اصلي بنشيند و نمايش كوتاه ببيند. «شام اول » نياز به كار بيشتري دارد. اما «شام آخر» پخته و روان است.
به هر حال اين دونمايش همراه از تواناييهاي بازي آئيش چيزي نمي كاهد. او در ارتباط باتماشاگر و نيز در رابطه با بازيگران مقابل خود موفق است. يك مورد را آئيش نبايد از نظر دور بدارد و آن سطح سليقه در اين باره كه تماشاگر تلويزيون چگونه مخاطبي است و چه كساني به شعور و سطح سليقه اش احترام مي گذارند و يا اهانت مي كنند، بحثي است مفصل. اما تماشاگر تئاتر برمي گزيند. با اين حال آئيش در «شام اول، شام آخر» نيز نشان داد كه همواره با تئاتر است، به تئاتر مي انديشد و با آن زندگي مي كند.

گفت وگو با فرهاد آئيش درباره «شام اول،شام آخر»
نگاهي طنزآميزبه تنهايي و گمگشتگي انسان معاصر
042303.jpg
* آقاي آئيش، چه شد كه «آوازه خوان طاس» يونسكو توجه شما را جلب كرد؟
** در نوشته هاي من و اين اثر نكات مشترك زيادي ديده مي شود. شوخي با زبان، دهن كجي به منطق و نگاهي طنزآميز به تنهايي، گمگشتگي و بيگانگي انسان معاصر از جمله مقوله هايي است كه در اين اثر نظر مرا جلب كرده.
* چقدربه نمايشنامه اصلي وفادار مانديد؟
َ** بسيار زياد. سعي كردم به نگاه، فلسفه، فرم، محتوا، ساختار و حتي طنز يونسكو وفادار بمانم. تنها كاري كه كردم اين بود كه خطي موازي خط «آوازه خوان طاس» (منتها در فرهنگي ديگر) ترسيم كنم. تنها چيزي كه وفادار نماندم شيوه اجرايي كار بود كه با شيوه اجرايي دوره يونسكو (يعني از سالهاي ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰) متفاوت بود.
* به نظر مي رسد كه نمايشنامه خيلي اينجايي است. شخصيت ها و روابط و حتي شوخي ها خيلي ايراني به نظر مي رسند…
** درواقع اين مسأله كه شما مي فرماييد چالش اصلي من بوده است. همانطور كه در سؤال قبلي هم جواب دادم سعي كرده ام با وفادار ماندن به يونسكو به اين چالش دست بزنم.
* با توجه به اين كه سالها در ايران نبوده ايد، با اين حال به نظر مي رسد كه خيلي خوب طبقه بورژواي اين سالها را مي شناسيد. چطور به اين آدمها نزديك شديد؟
** البته من معتقدم اگر از زاويه جامعه شناسي به اين نمايش ها نگاه كنيم، اگرچه تصويري از طبقه به قول شما بورژوا مي بينيم اما از اين زاويه نگاه و تحليل مشخص و كاملي نخواهيم داشت. البته من نظر شما را قبول دارم. اين طبقه را تا حدي مي شناسم، اما فقط آن را دستمايه نمايش كرده ام.
* مضمون اصلي نمايش به نظر خودتان چيست؟
** شايد تنهايي، گمگشتگي و بيگانگي انسان قرن حاضر.
* به نظر مي رسد علاوه بر يادآوري سايه مرگ و انتقاد از روابط طبقه بورژوا، كل نمايش يك حس «دم را غنيمت است» هم دارد، يعني به نوعي ستايش زندگي هم در لايه هاي زيرين نمايش وجود دارد. اين را قبول داريد؟
** بله قبول دارم! من فكر مي كنم كه هر وقت سايه مرگ را بر سر خودم احساس كرده ام بهتر توانسته ام زندگي را دريابم.
*بخش دوم نمايش، يعني «شام آخر» چند ماه پيش در فرهنگسراي نياوران اجرا شده بود چه شد كه به فكر اجراي مجدد افتاديد؟
** من هميشه دلم مي خواسته اين دو نمايش را با هم اجرا كنم. در دوره قبل «شام اول» به دلايلي آماده نبود و به اجراي تنهاي «شام آخر» بسنده كردم. اما اين بار خوشبختانه هر دو آماده بودند و من بسيار راضي هستم.
* به نظر مي سد تمام بخش اول، يعني «شام اول» تكرار خفيفي است از بخش دوم. خودتان چه لزومي براي بخش اول مي ديديد؟
** از زاويه اجتماعي سياسي نگاه كنيم حرف شما بسيار درست است اما از نظر فلسفي اين دو نمايش با هم متفاوت اند.
* تغييري هم در متن نمايش نسبت به اجراي اول داده ايد؟
** بله، تا حدي كه به متن اصلي وفادار مانده باشم.
* چيزي كه در اين تئاتر جلب توجه مي كند نوع بازي بازيگرهاست. شيوه بازي گرفتن تان چگونه است؟
** معمولاً و بطور سنتي كارگردانان از جزء به كل مي رسند، بدين معني كه نمايش را تحليل مي كنند و به قسمت هاي كوچك تقسيم مي كنند. آن قسمت هاي جزء را شناخته و پرداخت مي كنند و سپس از كنار هم گذاشتن اين اجزاء كل را مي سازند. من برعكس عمل مي كنم. در يك فضاي هنري و تا حدي مبهم كل را به رخ بازيگران مي كشم و با هم در يك فضاي اشراقي به كل مي رسيم و اين كل خود به خود جزء را مي سازد. به همين دليل بازيگران من هميشه خودمختارند و آزادانه نقش مي آفرينند و اگر خلاقيتي در بازيگران اين نمايش مي بينيد درواقع از آن خودشان است. من فقط جهت را تعيين كرده ام، نه كليت را.
* در جشنواره فجر، كار تازه اي خواهيد داشت؟
** متأسفانه نه. قرار بود «صندوق» نوشته كويوآبه (نويسنده سوررئاليست معاصر، ژاپني) را به روي صحنه ببريم كه نرسيديم.

نگاهي به نمايش «شام اول، شام آخر» كار فرهاد آئيش
شام آخري كه كاش، شام اولي نداشت!
* در وجه اجرا، اصلاً كل نمايش بر بازي بازيگرانش بنا نهاده شده.
تقريباً همه بازيگران در بهترين شكل ممكن حضور دارند و عمل و عكس العمل درخشان آنها، نشان از شناخت كامل شان از نقش و هدايت درست كارگردان
دارد.
042306.jpg
فرهاد آئيش چند سال پيش و پس از بازگشت به ايران، كار تئاتري اش را آغاز كرد. كارگرداني و بازي در چند نمايش ازجمله «چمدان»، «هفت شب باميهمان ناخوانده»،«گزارش به آكادمي»، «تق صير» و «سي ودو دقيقه از ماجرا»، «هنر» و… كارنامه درخشاني را براي آئيش رقم زده است.
«شام اول، شام آخر» عنوان تازه ترين كار آئيش است كه در سالن اصلي تئاتر شهر اجرا مي شود. نگاهي داريم به اين تئاتر، گفت وگويي كوتاه با آئيش و مرور كارنامه او.
اجراي مجدد«شام آخر» اين بار نمايش ديگري را هم به همراه دارد: «شام اول» ـ كه اي كاش نداشت. «شام آخر» در خودش كامل به نظر مي رسيد و بسيار دلنشين، و لزومي نداشت كه چيزي به آن افزوده شود، بخصوص اگر بخش افزوده شده، «شام اول» باشد كه نمايشي است كسالت آور، و اگر تماشاگر بي تاب، تحملش نكند، نمايش درخشان بعدي را از دست خواهد داد.
«شام اول» به رغم داشتن ويژگي هاي خاص اجرا، متن دلچسبي نيست. كل نمايش درواقع تكرار خفيفي است از نمايش دوم، با اين تفاوت كه قسمت هايي از آن بسيار طولاني به نظر مي رسد و در نتيجه از كاركرد مورد نظر تهي شده و از جذب تماشاگر عاجز است. مثلاً هرچند در همان دقايق اوليه به خوبي با شخصيت اين زن و شوهر آشنا مي شويم، اما ميزانسن ثابت و كم تحرك بودن شخصيت ها (كه هردو فقط روي صندلي نشسته اند) و طولاني شدن بيش از حد ديالوگ ها، از همين ابتدا تماشاگر را خسته مي كند و بعدتر باورود زن و شوهري كه همديگر را نمي شناسند (يك بحث فلسفي عميق به كل درنيامده) نمايش خسته كننده تر مي شود و رفتار و حركات و نوع حرف زدن كلفت (مري) هم دردي را دوا نمي كند، بخصوص آن جا كه يك سخنراني طولاني راجع به اين زن و شوهر مي كند و نتيجه مي گيرد كه آنها زن و شوهر نيستند (پس از يك سخنراني چنددقيقه اي، فقط شوخي اين كه او خودش را شرلوك هولمز خطاب مي كند، درخشان است).
بعدتر، مسأله زنگ خانه و آمدن آتش نشان هم به رغم شوخي هاي هرازگاه درخشان، آنچنان كه بايد جذاب نيستند. هرچند همين جا صحنه به طرز درخشاني به سه بخش تقسيم شده: يكي پله هايي كه ما را به طبقه بالاتري كه ما نمي بينيم هدايت مي كنند، يك سطح پايين تر كه كنارش در ورودي خانه است و پايين تر از آن كه چند صندلي چيده شده و در واقع حكم پذيرايي خانه را دارد. ارتباط اين سه سطح و آمد و شد در آنها البته حساب شده و گاه درخشان است، ضمن اين كه فكرهاي ظريف اجرايي در طول همين نمايش هم كم نيست (مثلاً خدمتكار موقع تميزكردن خانه، دو جفت صندلي كناري راجابه جا مي كند و در نتيجه روي صندلي ها متضاد يكديگر مي شود، كه اين در جهت محتواي اثر ـ عدم ارتباط آدم ها ـ كاركرد ويژه اي پيدا مي كند).
اما نمايش دوم، «شام آخر» از جهات بسياري كامل تر و بي نقص تر است. ضمن شوخي هايي جذاب و ممتد، شمايي كلي از يك طبقه خاص جامعه ترسيم مي شود و به راحتي مي توانيم با همه آنها همراه شويم. هركدام از شخصيت هاي نمايش شناسنامه كاملي دارند و به راحتي با تماشاگر ارتباط برقرار مي كنند. هركدام از آدم ها خصيصه ويژه اي دارند و ما آنها را به يك چيز خاص مي شناسيم: صاحبخانه دايماً درباره برج و برج سازي حرف مي زند، زن صاحبخانه، همه دغدغه اش غذا و غذاپختن است، مهين (عروس) فقط شعورش به كارت عروسي اش ختم مي شود، احمد نامزد او، حرف هاي قلنبه اي را حفظ كرده و دائم بر زبان مي آورد تا آدم متشخصي به نظر برسد، آقاي آوايي دائم آواز مي خواند، گيسو ضدمرد است ومرتب درباره آنها بدگويي مي كند، نوايي پيرمردي است كه حسرت كارهاي نخورده اش را مي خورد و تكيه كلامش «من اگر مي تونستم…» است و برعكس همسرش دائم تكرار مي كند: «من از اول مي دونستم…»
گردهمايي اين طيف از آدم ها در كنار هم موقعيت هاي طنز و جدي اي را ايجاد مي كند كه گاه بسيار به يادماندني هستند. سررسيدن مرگ ـ با آن هيبت عظيم ـ نمايش را جذاب تر مي كند، ضمن اين كه حرف اصلي نمايش ـ اين كه مرگ بالاي سر همه ماست ـ بي آن كه شعاري شود با ما در ميان گذاشته مي شود. اين ميان البته نكته اي كه جالب تر به نظر مي رسد نوع نگاه توأم با پوچي و جدي نگرفتن همه چيز است. شخصيت ها حتي وقتي با مرگ برخورد مي كنند سعي دارند از كنارش بگذرند و همه چيز را به شوخي بگذرانند. حتي او را به شام خوردن دعوت مي كنند، تا جايي كه خود مرگ هم كم كم شوخي مي كند: «داداش!…»
كل جمع هم در لحظه هاي آخر باوجود پذيرفتن ضمني همه چيز، بازغذا مي خورند، آواز مي خوانند و مي رقصند. حتي يك جا صاحبخانه نگاهي به مرگ مي اندازد و بعد روبه تماشاگران مي خندد. اين دم را غنيمت شمردن و جدي نگرفتن همه چيز و در نهايت ـ و اصلاً ـ ستايش زندگي، جالب ترين وجه محتوايي نمايش است: هيچ چيز مهم نيست.
در وجه اجرا، اصلاً كل نمايش بر بازي بازيگرانش بنا نهاده شده. تقريباً همه بازيگران در بهترين شكل ممكن حضور دارند و عمل و عكس العمل درخشان آنها، نشان از شناخت كامل شان از نقش و هدايت درست كارگردان دارد. خود آئيش، كاملاً در اوج است و يكي از بهترين هاي عمرش را ارائه مي كند (هرچند هميشه در بازي صحنه، درخشان بوده است). نگاه كنيد به عكس العمل هاي بسيار حساب شده و ديدني اش كه چطور با يك نگاه، يك حركت سريا دست، انبوهي ناگفته را با تماشاگر در ميان مي گذارد. مثلاً وقتي كه گيسو به همسر او مي گويد: «چطور مي توني اين مرتيكه رو تحمل كني»، عكس العمل آئيش حيرت انگيز است يا وقتي كه در ابتداي نمايش مي خواهد همه چيز را با خنده و شوخي از دل همسرش درآورد. همين جا حركات و ميميك صورت مائده طهماسبي هم بسيار ديدني است و به راحتي نشان مي دهد كه او درحالي كه مي داند شوهرش دروغ مي گويد، خوشش مي آيد و خودشيريني مي كند. همينطور طرز راه رفتن او در قسمت هاي مختلف نمايش و البته تكرار موفق شوخي: «چه خبرها؟ چه چيزها؟ چه كارهامي كنين؟» (و درخشان ترينش تكرار همين حرفها و همين حركات روبه مرگ!) و اصلاً صحنه بي نظير رقص كه با انتخاب مناسب موسيقي و طراحي دقيق ميزانسن ـ كه ميز و صندلي هاي وسط صحنه سرجايشان بمانند اما مزاحمتي ايجاد نكنند و اتفاقاً به كار صحنه بيايند تا بازيگران دورتادور آن بچرخند ـ حركات بازيگران جذاب تر از پيش مي شوند و نقطه اوج ارتباط تماشاگر را با صحنه رقم مي زنند.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |