* پرسش از رابطه دين و رسانه در وهله نخست، پرسش از رابطه دو نهاد اجتماعي با يكديگر است. رسانه و دين به تعبير درست مك كوئيل دو نهاد معرفت اند.
* تامسون معتقد است كه رسانه هاي جديد قدرت نمادي را از انحصار نهادهاي ديني خارج كردند و موجبات تكثر آن را فراهم كردند.
* تامسون معتقد است كه در قرن شانزدهم «اقتدار ديني بطور فزاينده يي شعبه شعبه شد» و اين به خاطر شكل گيري نهضت پروتستانتيسم و پديدآمدن فرقه هاي ديني تازه يي بود كه «از سبكهاي متمايز زندگي دفاع مي كردند و مدعي راههاي بديلي براي دستيابي به حقيقت كتاب مقدس» بودند.
يكي از بحث هاي دامنه دار و مسأله ساز جامعه ما بحث نسبت دين ورسانه است. تا همين چندي پيش مسأله قانوني يا غيرقانوني بودن و مشروع يا غيرمشروع بودن استفاده از ويدئو در گفت وگوهاي رسمي و غيررسمي مطرح بود و در اين اواخر نيز بحثهاي مشابهي درباره ماهواره درگرفته است. در خلال اين بحثها، ديدگاههاي گوناگون و گاه متضادي مطرح شده است: بحث هايي نظير اين كه رسانه فقط يك ابزار است و في نفسه مضر يا مفيد نيست و همه چيز بستگي به اين دارد كه ما چه محتوايي را با رسانه منتقل كنيم؛ و يا برعكس رسانه از پيش خود واجد هويتي است كه خواسته يا ناخواسته تأثير خود را بر مخاطب مي نهد؛ و نيز اين بحث كه ما چون در اين زمينه هم همچون ساير زمينه ها، از غرب عقبيم بنابراين، در نهايت اين آنها هستند كه محتواي رسانه يي را جهت خواهند داد و تعيين خواهند كرد؛ و در نتيجه امپرياليسم غرب ما را از ارزشهاي بومي يا ديني مان تهي مي كند. همين ديدگاهها، هم اكنون به نحوي ديگر و در سطحي ديگر درباره مطبوعات، كتاب، سينما و اينترنت نيز وجود دارد.
بي آنكه بخواهيم اين گفت وگوها را بي ارزش يا كم ارزش تلقي كنيم، به نظر مي رسد مي توان با اين موضوع مواجهه ي اساسي تر و جدي تر كرد و آن اينكه همه اين مباحث را در حول مضمون دوگانه سنت و مدرنيسم سامان دهيم. آيا مي توانيم جامعه سنتي را جامعه يي غيررسانه يي بناميم و جامعه مدرن را جامعه يي رسانه يي شده؟ آيا رسانه ها در تكوين جامعه مدرن نقش خاصي داشته اند يا بالعكس صرفاً محصول جامعه مدرن اند؟ آيا رسانه ها به تقدس زدايي يا سكولاريزاسيون و اسطوره زدايي مدد مي رسانند يا در اين باره نقش ويژه يي ندارند؟ تجربه جوامع غربي در اين باره چه بوده است؟ آيا جهان رسانه يي، جهاني ضدثبات و مبلغ تغيير است يا از اين لحاظ خنثي است؟ آيا محتوا يا پيام ديني وقتي رسانه يي مي شود به امري روزمره مبدل مي گردد و از تقدس آن كاسته مي شود يا رسانه يي شدن آن از اين لحاظ تأثيري ندارد؟ آيا دين مي تواند در جهان جديد به نقش رسانه ها بي توجه باشد؟
اين پرسشها و پرسشهايي نظير آنها بسيار جدي و تعيين كننده اند و به نظر مي رسد بدون دستيابي به پاسخي روشن درباره آنها امكان هرگونه مواجهه عالمانه و مناسب فراهم نخواهد شد و گفت وگوها و بحثها تا سطح ادبيات ژورناليستي و واكنش هاي شتابزده سياسي تنزل خواهد يافت. مروري بر بحثهاي تاكنون مطرح شده درباره اين موضوعات آشكار خواهد ساخت كه گفت وگوهاي مربوطه كم و بيش نشاني از سردرگمي، غيرروشمندي، مقطعي بودن و سياست زدگي را با خود دارند. من در اينجا مدعي نيستم كه به همه پرسشهاي فوق پاسخ خواهم داد و يا پاسخهايي جامع و مانع ارايه خواهم كرد بلكه مقصودم از اين بحث صرفاً ارائه چارچوبي است كه با اتكا به آن بتوان از منظر جديدي به اين موضوعات نگريست؛ منظري كه شايد به ما نگاهي فراگيرتر و ژرف تر ببخشد و پرتوي بر برخي زواياي نامشهود يا نامكشوف مربوط به اين مسأله بيفكند و احياناً نكات تازه يي را برملا سازد. اين نظرگاه اگرچه نظرگاه بكري نيست اما قطعاً تازه است، چندان كه در ادبيات علوم ارتباطات و نيز ادبيات دين پژوهي بحث درباره نسبت بين دين و رسانه بحثي نوپا است و از پيشينه چندان گسترده يي برخوردار نيست. بنابراين، اين مقاله را نيز بايد صرفاً بحثي مقدماتي در نظر گرفت و در همين حد از آن انتظار داشت.
|
|
|
* رسانه ها و دين به مثابه دونهاد اجتماعي معرفت
ديويد اولسون در تعريف رسانه آن را نوعي تكنولوژي مي داند كه با نمادها سروكار دارد. از نظر وي «رسانه يك تكنولوژي (نه الزاماً ماشيني) براي اطلاع دادن، براي ضبط كردن، اشتراك در نمادها و توزيع نمادها، كه معمولاً محدود به حواسي خاص و همراه با نوعي شكل گيري اطلاعات است نظير چاپ، انواع طراحي، ضبط صوت، تلويزيون و مانند آن» (اولسون، :۱۳۷۷ ۲۱) از سوي ديگر، او دين را نوعي شكل يا صورت نمادين مي داند كه بر شيوه هاي خاصي از «شناخت، ادراك و تجربه» دلالت دارد. بنابراين تعريف، رسانه و دين بر سر يك موضوع خاص يعني «نمادها» با هم پيوند مي يابند اما بحث از ارتباط بين رسانه و دين را بايد از كلان ترين سطح آن يعني سطح نهادي آغاز كرد و پس از آن به سطح خرد ارتباط بين آنها يعني سطح تجربه روزمره انسانها پرداخت.
پرسش از رابطه دين و رسانه در وهله نخست، پرسش از رابطه دو نهاد اجتماعي با يكديگر است. رسانه و دين به تعبير درست مك كوئيل دو نهاد معرفت اند (مك كوئيل، :۱۹۸۷ ۵۱). «نهاد رسانه با توليد، بازتوليد و توزيع معرفت در وسيع ترين معناي مجموعه هاي نمادها سروكار دارد كه اين مجموعه نمادها ارجاع معناداري به تجربه در جهان اجتماعي دارد. اين شناخت ما را توانا مي سازد تا به تجربه مان معنا ببخشيم، ادراكات مان را درباره آن شكل بدهيم و در ذخيره كردن معرفت گذشته و تداوم فهم كنوني سهيم شويم» (همان). همين سخن را مي توانيم به نحو ديگري درباره دين تكرار كنيم. دين نيز نهادي اجتماعي است كه با توليد، بازتوليد و توزيع معرفت ديني سروكار دارد. به عبارت ديگر، دين به ما كمك مي كند تا معنايي ديني را از اموري كه در زندگي با آنها سروكار داريم حاصل كنيم و به ارزيابي يي ديني از تجربه هاي روزمره مان نائل شويم. اين نوع معرفت، ديني است چون حول نوع خاصي از تجربه انساني كه آن را تجربه ديني مي ناميم، شكل گرفته است. در اينجا نيز معرفت ديني شامل عام ترين نوع نمادپردازي ديني مي شود كه نمي توان آن را صرفاً به بعد انديشه يي تقليل داد.
از سوي ديگر پرسش از رابطه دين و رسانه پرسشي مدرن است، زيرا رسانه در معنايي كه اكنون از آن استنباط مي شود مفهومي مدرن است. تنها در دوران جديد است كه رسانه به شكل همه جانبه يي بين انسان و جهان زندگي اش نقش ميانجي را ايفا مي كند. رسانه در جهان جديد يك جهان مجازي همگاني مي سازد كه در اين جهان مجازي هر فردي براي ارتباط برقراركردن و زيستن از امكانهاي بسيار متعددي برخوردار است. حال اگر به اين نكته توجه كافي داشته باشيم كه شخصيت فرد از طريق مجموعه ارتباطات او ساخته وپرداخته مي شود، آنگاه به اهميت تحولي كه در جهان جديد در نهاد رسانه، و به تبع آن در زندگي انساني رخ داده است پي خواهيم برد؛ تحولي كه مي توانيم آن را «رسانه يي شدن جامعه وفرهنگ» يا «رسانه يي شدن جهان اجتماعي» بناميم. توجه به اين موضوع، اين نكته را به ما يادآور مي شود كه براي بحث از رابطه بين رسانه و دين، بهتر است از مقايسه نقش ارتباطات در جامعه سنتي و نقش ارتباطات در جامعه مدرن آغاز كنيم. چنين مقايسه يي به دليل اين كه دربردارنده نگاهي تاريخي است، به ما امكان مي دهد نسبت بين دو نهاد رسانه و دين را بهتر درك كنيم.
* ويژگي هاي رسانه هاي جديد
تامسون يكي از نظريه پردازان اين عرصه است و اكنون مي توانيم ديدگاه او را درباره نقش رسانه هاي جديد در شكل گيري جهان مدرن مورد بررسي قرار دهيم. براي رعايت اختصار بحث را در سه مقوله كلي دسته بندي مي كنيم.
.۱ نقش رسانه هاي جديد در شكل گيري هويت ملي: تامسون در اين باره به آراي بنديكت آندرسون اشاره مي كند. آندرسون معتقد است كه «همگرايي كاپيتاليسم، تكنولوژي چاپ و تنوع زبانها در اواخر قرن پانزدهم و نيز در قرن شانزدهم در اروپا منجر به فرسايش اجتماع مقدس دنياي مسيحيت و ظهور تكثر «اجتماعات مجازي (imagined communities) شد، كه اين خود متعاقباً پايه هاي شكل گيري آگاهي ملي را فراهم كرد» (همان۶۲:). اندرسون معتقد است كه «رشد چاپ و ديگر رسانه هاي فني ارتباطات در بهترين حالت شرط لازم ظهور آگاهي ملي بوده است نه شرط كافي» (همان). تامسون ضمن تأييد اين نظر، نقش رسانه هاي جديد را در طي پنج قرن گذشته در شكل گيري بيست و پنج دولت ـ ملت از حدود پانصد واحد سياسي شبه دولت(در قرن پانزدهم) اساسي مي داند. او مي گويد كه شكل گيري دولت ـ ملتهاي مدرن نيازمند خلق نمادها و احساسات مربوط به هويت ملي بود كه اين را رسانه هاي جديد فراهم كردند (همان۵۰:).
.۲ دومين خصلت رسانه هاي جديد از نظر تامسون خصلت اقتصادي آنها است. رسانه هاي جديد امكان كالايي شدن و تجاري شدن اشكال نمادي را فراهم كردند. اومعتقد است كه رسانه هاي جديد به سان ژانوس دوچهره عمل كردند: از يك طرف خصلت تجاري داشتند و از طرف ديگر مكانهايي را پديد آوردند كه در آن مكان روحانيون، عالمان وروشنفكران امكان ملاقات با يكديگر را پيدا كردند (همان: ۵۶). چون بحث ما ناظر به ارتباط بين رسانه و دين است، از تشريح بيشتر اين مطلب صرف نظر مي كنيم.
.۳ سومين نقش اساسي رسانه هاي جديد در شكل گيري جهان مدرن از نظر تامسون كمك رسانه ها به تضعيف اقتدار ديني از طريق بخشي شدن آن بوده است. تامسون معتقد است كه در قرن شانزدهم «اقتدار ديني بطور فزاينده يي شعبه شعبه شد» و اين به خاطر شكل گيري نهضت پروتستانتيسم و پديدآمدن فرقه هاي ديني تازه يي بود كه «از سبكهاي متمايز زندگي دفاع مي كردند و مدعي راههاي بديلي براي دستيابي به حقيقت كتاب مقدس» بودند (همان: ۵۱) «اين بخشي شدن (fragmentation) اقتدار ديني وانحطاط آن از لحاظ قدرت سياسي به موازات تغيير ديگري انجام گرفت و آن بسط تدريجي نظامهاي معرفت و يادگيري يي بود كه از اساس سكولار بود» (همان: ۵۲) در كنار اين دو حركت، «تغيير مهم ديگري نيز در سازمان اجتماعي قدرت نمادي[رخ داد و آن] تغيير از دست نوشته به چاپ و رشد بعدي صنايع رسانه يي بود» (همان۵۲:). رسانه هاي جديد، هم به رشد فرقه هاي ديني جديد كمك كردند؛ هم به رشد دانش هاي سكولار؛ وهم به رشد جنبش اومانيسم كه بازگشتي بود به يونان باستان و انديشه ها و ادبيات يوناني(همان۵۸:). درواقع، تامسون معتقد است كه رسانه هاي جديد قدرت نمادي را از انحصار نهادهاي ديني خارج كردند و موجبات تكثر آن را فراهم كردند. تامسون بر آن است كه خصلت باز توليدپذيري بالاي رسانه هاي جديد به همران تثبيت بالاي آنها در اين باره نقش مهمي ايفا كرده است.
ادامه دارد