* آدم هاي اين جامعه متوجه شده اند كه خودشان هم صداهاي گوناگون دارند و از همين رهگذر، «شعر چندصدايي» ما، خودي نشان مي دهد؛ البته نه به شيوه نيما در شعرهاي نمايشي اش.
* مسعود احمدي (متولد ۱۳۲۲ـ كرمان) از شاعراني است كه طي بيست سال اخير، با انتشار هشت كتاب شعر و حضور در عرصه مطبوعات [گردانندگي صفحات ادبي نشرياتي چون نگاه نو، فرهنگ توسعه و…] نقشي فعال در روند روبه توسعه شعر امروز داشته است. او با شعر آزاد[نيمايي] آغاز كرد و سپس به شعر سپيد روآورد و در آخرين كتابش «براي بنفشه بايد صبر كني»، به روايت شخصي خود از «شعر هفتاد» دست يافت. تجربيات جديدش در شعر [مندرج در اكثر نشريات ادبي يكي دو سال اخير] نشانگر تحول روزبه روز اوست. گفت وگوي زير نمايانگر نقطه نظرات «اكنوني» او درباره تحولات شعري دو دهه اخير است.
* چطور است از اوايل دهه شصت شروع كنيم؛ موقعي كه عده اي از شاعران به اين نتيجه رسيدند كه اگر بخواهند با همان نوع نگرش گذشتگانشان ـ به عبارت بهتر، نسل قبل از خود ـ سراغ شعر بروند،، حاصل يا شعري شعاري است يا شعري مبهم. شما در همان سالها، به فاصله بسيار كمي، سه كتاب منتشر كرديد و به جرگه آنان پيوستيد. تلقي فعلي شما از آن حال و هوا و حركت هايي كه شد، چيست؟
** اگر به ياد داشته باشيد من در گفت وگوي ديگري هم به اين موضوع اشاره كرده ام كه انقلاب ايران مثل هر انقلابي، دگرگوني هاي عظيمي را با خود داشت؛ به خصوص در حوزه فرهنگ. نسل شاعراني كه قبل از انقلاب شروع كرده بودند و طبيعتاً و تبعاً از شعر آن دوره؛ درواقع آموزشي ديده بودند و زيبايي شناختي و مطالبات آن دوره در آنها دروني شده بود و رسوب كرده بود به اعتقاد من، نسل سرگرداني بودند. همانطور كه مي دانيد حتي افرادي كه در حوزه سياست و تأويل و تفسيررويدادهاي اجتماعي ـ سياسي ثقه بودند، دريافت درستي از انقلاب و اهداف آن نداشتند. بنابراين شاعران هم وضع بهتري نداشتند. اين نسل سرگردان از يك طرف با آموخته ها، درك زيباشناختي و مسائل قبل از انقلاب تغذيه فكري مي شد و از طرف ديگر با رويدادهاي عظيمي روبرو بود كه آنها را به درستي نمي شناخت؛ لذا همانطور كه مي دانيد در شعر شاعراني مثل شمس لنگرودي، فرشته ساري، سيدعلي صالحي، باباچاهي و خود من، ذهن و زبان دچار تحول اساسي نمي شود. البته رگه هايي از نوگرايي پيدا مي شود. مثلاً شما در شعرهاي آخر «قصيده لبخند چاك چاك» تصاوير تازه اي مي بينيد اما در خور همان ديدگاه، همان درك زيباشناختي و همان زبان. پس بهتر است كه بياييم به دهه هفتاد كه بسياري از مقولات انقلاب شناخته مي شود و مورد تعليل و تحليل درست تري قرار مي گيرد و به تبع آن، ذهن شاعران هم روشن تر مي شود.
* در دهه شصت، با جريان هاي شعري مختلفي روبرو هستيم؛ به جز شاعراني كه از آنها نام برديد، به طور مشخص ما با دو جريان شعري ديگر هم مواجهيم؛ اول جريان «موج سوم» و دوم جريان «شعر مفيد»؛ «موج سوم» با بيانيه ها و رويكردهايش. [منعكس در بعضي مقالات آن دوره] و «شعرمفيد» با ارائه شعر چهار شاعر: ضياء موحد[كه پيش از انتشار ماهنامه «مفيد» هم، شاعري بود مطرح، در حوزه شعر پويا]، عبدالعلي عظيمي، كامران بزرگ نيا و رضا چايچي كه عده اي از آنها، همچنان فعال به دهه هفتاد پاگذاشتند.اما به نظر مي رسد كه «موج سوم» در دهه هفتاد ادامه نيافت مگر در شعرهاي تك شاعراني كه نه با كوله باري از نظريه پردازي هاي «موج سوم» كه با «شعر در حال تحول خود» به دهه هفتاد آمدند. نظرتان درباره روزگاران ديروز و امروز اين دو جريان چيست؟
** كاملاً درست تشخيص داده ايد. «موج سوم» به گمانم توسط آقاي «فرامرز سليماني» در مجله «دنياي سخن» آشكارا مطرح شد. اعتقاد من بر اين است كه بيشتر كاري تبليغاتي، ژورناليستي و جريان ساز بود؛ نه يك جريان اصيل. جرياني بود كه بيشتر منويات فردي افراد را ارضا مي كرد و تيراژ مجله را بالا مي برد. جريان «مفيد» نسبتاً اصيل تر بود. مي دانيد كه مرحوم گلشيري اولاً خود شعر مي گفتند و ثانياً شعر نيمايي را خوب مي شناختند و مجله «مفيد» را هم ايشان در واقع اداره مي كرد. از شاعراني كه نام برديد بنيانگذاران اين نحله شعري اند ولي اين نحله از ذهن و زبان قبل از انقلاب، چندان فاصله اي ندارد؛ بخصوص در قياس باكارهايي كه امروزه صورت مي پذيرد. اين را هم گفته باشم در شعر دوستاني همچون كامران بزرگ نيا، عبدالعلي عظيمي و رضا چايچي، مؤلفه هاي مشتركي هست؛ چه در حوزه ذهن، چه درحوزه زبان كه متأثر از شعر آقاي ضياء موحد است. لابد مي دانيد كه رضا چايچي خيلي زود از آنها فاصله گرفت. اگر نخستين كتابهاي اين شاعران را با «غراب هاي سفيد» آقاي موحد مقايسه كنيد، مي بينيد كه بدون امضا نمي توان تشخيص داد كه كدام شعر، متعلق به كدام يك از اينها است. عنصر«فرديت شاعر» در اين شعرها كم است؛ درست مثل همان شعري كه در دهه هاي پيش از انقلاب مؤلفه هاي بنيادين و مشتركي داشت؛ مثلاً همانطور كه بارها عرض كردم اسطوره گرايي، قهرمان ستايي، زبان فخيم و فاخر. اين خصوصيات در شعر استاد محمدرضا شفيعي كدكني در شعر استاد فقيد احمد شاملو، و همچنين در شعر آقاي آتشي بارزند. شعر دهه شصت به دليل روند تكامل اجتماعي ما و شكل گيري تدريجي زيبايي شناسي نو و تكثير و تنوعي كه از مؤلفه هاي جامعه مدني است، ديگر نمي توانست تداوم داشته باشد. لذا در دهه هفتاد، نحله هاگوناگون اند. توجه داشته باشيد كه گونه گوني ناشي از تلون پسندي است كه از تكثر ناشي مي شود. به همين دليل شما ديگر نمي توانيد نخبگاني را «بربكشيد» و بگوييد كه شعر فقط در نوع شاملويي متعين مي شود يا مثلاً در گونه شعر فروغ ياحتي در سبك و سياق سهراب سپهري. در اين دهه شاعران، هركدام از منظري فردي، هستي را تبيين مي كنند و همين ازتحولي بنيادي در جامعه اي تك صدايي خبر مي دهد. در عين حال، نشان مي دهد كه آدم هاي اين جامعه متوجه شده اند كه خودشان هم صداهاي گوناگون دارند و از همين رهگذر، «شعر چندصدايي» ما، خودي نشان مي دهد؛ البته نه به شيوه نيما در شعرهاي نمايشي اش.
بنابر اين در مجله «مفيد»، كاري اساسي تر و اصولي تر و دقيق تر نسبت به «موج سوم» انجام شد. به هرحال اين تلاقي صداهاي گوناگون دهه شصت بود كه ضعف هاي هر نحله را نشان و نقاط قوت هريك را درمعرض تكثير و تدبير قرار داد و نتيجه، پي بنايي بود براي شعر امروز كه تا اين اندازه متنوع، گوناگون، خواندني و دوست داشتني است.
* با شروع دهه هفتاد، شايد اولين جرياني كه در بدو امر به چشم مي آيد، جرياني است كه نه از دل يك نشريه كه با انتشار سلسله كتابهايي به نام «شعر به دقيقه اكنون» مطرح مي شود. غالب شعرهاي اين مجلد ها ـ سه جلد ـ ادامه حركت «شعر حجم» و شعر رؤيايي است گرچه مثلاً شعرهايي همچون شعر آتشي هم در اين كتابها به چشم مي خورد اما استثناست و قاعده نيست. به نظر شما اين حركت، تعميمي براي «شعر حجم» بود يا باز توليد آن؟
** من با شما در اينجا افتراق نظر دارم. اشكالي هم ندارد. به نظر من اين حركت ادامه «موج ناب» بود كه «هوشنگ چالنگي» و شاعراني چون او بنيان نهادند. البته به نوعي هم حق با شماست؛ چرا كه بخشي از شاعران اين كتابها را، شاعران «شعر حجم» تشكيل مي دادند. درواقع التقاطي بود و نماينده نحله خاصي نبود؛ چون جدا از اين دو گروه، همانطور كه شما هم گفتيد شعر آتشي هم در آنجا چاپ شده يا شعر هرمز عليپور كه دوره هايي «موج نابي» بود و در همان زمان، درحال تغيير تا جايي كه به جرگه شاعران امروز پيوست. به گمان من، غالب شعرهاي «شعر به دقيقه اكنون»، «موج ناب» و «شعر حجم» را باز توليد كردند. شايد جرياناتي كه روبه پايان بودند خواستند با آخرين توانشان خودي نشان دهند و به آخر برسند و شاعران همچنان پوياشان، راهي ديگر در پيش گيرند و به شعر امروز بپيوندند.
* نزديك ترين حركت شعري پس از «شعر به دقيقه اكنون»، جريان «شعر گفتار» است كه توسط سيدعلي صالحي، بنيانگذاري شد جدا از اينكه اين عنوان را بپذيريم يا نه [باتوجه به تفارقي كه ميان زبان گفتار و زبان نوشتار توسط سوسور منظور شده است] فكر مي كنيد اين گرايش صالحي از زبان غامض به زباني ساده، چه تأثيري بر شعر دهه هفتاد داشت؟
** ناچارم ـ چون اين مسأله اي است كه بايد روزي در اين مملكت، درباره اش صحبت شود و مثل اينكه دارد مي شود ـ اين را بگويم كه فرق است ميان اين كه ما چيزي را از جايي بشنويم و زود بگيريم و نگواريده به عمل بكشيم بااينكه شرايط عيني ومادي جامعه، و مطالعات ما به نتيجه اي برسد و ما ابتدا شعر را بنويسيم و بعد اصول و مباني اش را. من در مورد كار آقاي صالحي بسنده مي كنم به اين نكته كه اين شعر، شعر گفتار يا شعر محاوره اي يا هرچه از اين دست نيست؛ براي اينكه شما مي بينيد زبان و لحن به زبان كوچه و بازار نزديك مي شود اما شعر، شعر نمادين است، سمبليك است. شما نمي توانيد از ابزاري «چنان» براي جان مايه اي «چنين» استفاده كنيد. آقاي «بهزاد زرين پور» هم در مصاحبه مندرج در كتاب «با شاعران امروز» به اين مهم اشاره كرده اند.
شما در شعر آقاي صالحي دائم با «دريا» و «ستاره» و… روبروييد كه در جايگاه واقعي خود جلوه گر نيستند بلكه در مكاني نمادين، به معناهايي برگرفته از فرامتن هاي اجتماعي ـ سياسي نظر دارند. ممكن است كه شما در «زبان گفتار» با «مثل» ها روبرو باشيد كه برخوردي استعاري با زبان اند اما برخورد نمادين را شاهد نيستيد. برخورد نمادين با مفاهيم و مضامين، مال شاعر و شعر امروز نيست.
ما اينك به دنبال دنياهاي نو در جامعه اي كثرت گراييم كه به اصول جامعه مدني متكي باشد. در چنين جامعه اي، مردمي «واقعي» در طلب خواسته هايي «واقعي» با زباني «واقعي» سخن مي گويند.
* بعد از «شعر گفتار»، به نظر مي رسد كه بطور همزمان با دو جريان ديگر روبروييم؛ نخست جرياني خود انگيخته است كه به شكل رودهايي مستقل از هم به مصب تهران مي ريزد و متعاقب همنشيني ها و جانشيني هاي متعدد بعدها مشهورمي شود به «شعر هفتاد» كه البته در سالهاي پاياني دهه هفتاد، به انشعاب مي انجامد. از دل اين انشعاب، حافظ موسوي، راهبر جريان متعادل تر، بهزاد زرين پور نمايانگر جريان پرمخاطب تر [در نسل قبل و نسل حاضر] و مهرداد فلاح وعلي عبدالرضايي نشانه گذار شعبه راديكال جريان پيشين مي شوند.
جريان دوم، جريان شعر براهني است كه از خودش آغاز و به خودش ختم مي شود. كارگاه شعر براهني هم ـ البته ـ هست كه باز توليدكننده افكارو آثار اوست [با وجود استعدادهاي فراواني كه در اين كارگاه به چشم مي خورد] نظر شما درباره اين دو جريان چيست؟
** من جرياني را كه آقايان حافظ موسوي، رضا چايچي، مهرداد فلاح و ديگران آن را نمايندگي مي كنند اصيل تر مي دانم و انشعابي كه از آن ياد كرديد يكي از دلايل اين اصالت است؛ يعني مرجعيت و شيخوخيتي در آنجا نبوده كه آنها زير چتر آن، به صورت آحاد يك قبيله، تحت الحمايه قرار گيرند. الآن شعر آقاي موسوي، شعر موردپسند و علاقه من است. از بعضي از شعرهاي آقاي فلاح هم بدم نمي آيد، گاهي هم لذت مي برم. بعضي از كارهاي اوليه آقاي عبدالرضايي را هم دوست دارم؛ مخصوصاً كارهايي از دو كتاب اولش را. اما بعدها اين راديكاليسم به جايي مي رسد كه به گمان من شعر را به غير شعر تبديل مي كند؛ يعني ترفند و... بر شعر پيشي مي گيرد. شاگردان آقاي براهني يا به عبارت بهتر، جرياني كه آقاي براهني به راه انداختند و معروف است به «كارگاهي»، به نظرم جريان خودجوشي نيست. به نظر مي رسد كه يك «قديس»، تمامي كتابهاي تئوريك را خوانده و اينك، آموخته هاي خود را به پيروان خود منتقل مي كند. شاگردان ايشان گمان مي كنند كه جز اعضاي اين فرقه، ديگران نه نيچه را مي شناسند نه ليوتار، نه دريدا، نه فوكو، نه ريكور، نه بورديورا. اگر هم بشناسند به تمامي نخوانده اند واگر خوانده باشند فهم نكرده اند و اگر فهم كرده باشند لابد بهره هوشي شان پايين تر است و در نتيجه، دانش شعري در انحصار اعضاي اين «كاست» است و بس! اين جريان به اين دليل غيراصيل است كه منشعب نمي شود. هر جريان اصيلي منشعب مي شود؛ هر جرياني كه تحت قيموميتي پدرشاهي نيست، منشعب مي شود؛ چرا كه تعين افراد مدني در باورهاي مشترك، سلايق مشترك، آداب و خرافه هاي مشترك و... نيست، در فرديت آنهاست. براي همين است كه شعر آقاي موسوي را بدون امضا مي توانيد تشخيص دهيد. شعر آقاي فلاح را هم. اما كار شاگردان يا حواريون آقاي براهني بدون اسم و امضاي هر فرد، قابل تشخيص از بقيه نيست؛ مگر آنكه وقت زيادي صرف كنيد و به عنوان كاشف، كشف. همانطور كه مي دانيد فرديت يكي از مؤلفه هاي بارز انسان مدني است و مدنيت بدون فرديت بي معناست.
* از ميان شاعران كارگاه، نظر شما درباره شمس آقاجاني هم به همين ترتيب است؟
** سؤال بسيار بجايي كرديد. آقاي شمس آقاجاني اندكي متفاوت است؛ وقتي مي گويم اندكي، احساس مي كنم كه پخته تر از ديگران است و تصور مي كنم كه در آينده نزديكي از اين جريان كنده شود. در قبيله هم همينطور است؛ يعني وقتي يك نفر معترض مي شود به مجموعه و فضاي آن و به اوتوريته اي كه بر آن حاكم است ناگزير است كه كنده شود و اگر كنده نشود طردش خواهند كرد.
به نظر من، مشكل شاگردان آقاي براهني فقط تبرا جستن از فرديت انسان مدني نيست بلكه گسستن از ريشه هاي فرهنگ ملي و غير آن است.
* جدا از اين جريانات، ما در دهه هفتاد با شاعران مستقلي روبروييم كه از دهه هاي قبل آمده اند اما زبان شخصي خود را متحول كرده و به «شعري ديگر» دست يافته اند از اين ميان مي توان به خود شما، علي باباچاهي، كلاهي اهري، تقي خاوري، ايرج ضيايي، هرمزعلي پور و اخيراً فرخ تميمي و حتي شعرهاي متأخر منوچهر آتشي [كه وارد سومين دوره كاري اش شده است] اشاره كرد. فكرمي كنيد اكثر اين شاعران، براساس چه نيازي از جايگاه تثبيت شده شان نقل مكان كرده اند به جايگاهي نو تا باز درگير ساخت زبان شخصي تازه اي شوند؟
** اميدوارم كه سوءتعبير نشود اما عده اي اين توانايي را داشته اند كه زمانه را درك كنند و «به روز» شوند. طبيعي است كه بضاعت ها، تواناييها و امكانات هر يك از شاعران مورد اشاره متفاوت است. در عين حال، همه در يك وجه مشترك اند و آن اينكه در انكارگذشته خود، جهت دستيابي به جهان نو كه هنر زمانه از آن نشأت مي گيرد، توانايند. مهم اين نيست كه نسلي نو به زباني نو سخن گويد؛ چرا كه اين پيشنهاد تاريخ است. مهم آن است كه نسل قبل، آنقدر توانا باشد كه زمانه تازه را درك كند؛ چرا كه هيچكس در طرد زمانه متأخر توانا نيست. آنچه طرد مي شود، در نهايت خود اوست.
* به نظر مي رسد كه طي هشتاد سال اخير، ما بيشتر با اسامي مردانه در عرصه شعر روبرو بوده ايم كه حاصل «نحله ناپذيري رسمي» زنان طي اين سالهاست. گمان مي كنيد بشود طي بيست سال اخير، با در كنار هم قرار دادن اسامي و آثار استعدادهايي كه مستقل از هم بوده اند ـ بطور فرضي و در دستگاه فكري يك منتقد ـ به يك نحله يا نحله هاي متعدد شعر زنانه دست يافت؟
** ببينيد! جهان، جهان مردانه اي است و طبيعي است كه اجازه نمي دهد كه زنان، خود و بضاعت ها و قابليت هاي خود را بشناسند و به تبع آن نحله هاي ويژه اي را در حوزه شعر پديد آورند كه وجوه فارقي با شعر مردان داشته باشند. به عبارت ديگر، زيبايي شناسي و نحوه ارايه آن، توسط مردان به شكل مستقيم يا بطور غيرمستقيم ديكته مي شود و مورد تأييد يا تكذيب باز همان آقايان قرار مي گيرد. در داوري جوايز ادبي، ما با داوراني روبروييم كه از جنس بنده و شمايند و جاي به فرض خانم آذرنفيسي خالي است. اگر هم داوري ازميان زنان باشد بسيار اندك است و متناسب با سهم زنان در جامعه ما نيست. نتيجه اين اوتوريته مردانه، تجلي شعر زنانه در شعر تك شاعراني است همچون مهستي و فروغ فرخزاد. در دو دهه اخير، به علت تحولاتي كه در جامعه، در حال تكوين و تدوين است شما شاهد صداهاي بيشتري در حوزه شعر زنانه هستيد؛ اين صداها كم كم به استقلال مي رسند و در شعر اين مملكت ريشه مي دوانند. شما اين حركت را در شعرهاي خانمها نازنين نظام شهيدي، آزيتا قهرمان، شمسي پورمحمدي و مهرنوش قربانعلي كمابيش مي بينيد؛ به عنوان مثال در شعر نخست كتاب اخير خانم قربانعلي [راه به حافظه جهان] شما با عصياني زنانه روبروييد كه نظير عصيان راديكال فروغ فرخزاد نيست بلكه به تبع پيشروي جامعه به سوي عقلانيت، بهره مند از عقلانيت مدني است؛ البته اين اشاره، به اين معنا نيست كه شعر ايشان يا ديگر شاعران زن، شعري تام و تمام و خودبسنده است اما در رسيدن به چنين سرمنزلي ساعي و كوشاست.
* به عنوان سؤال آخر، مي خواهم بروم سراغ اين موضوع كه اينك در سال ۱۳۸۰ كه سال آغازين دهه هشتاد است آيا شما با دورنماي نسلي نو با دريافتهايي نو، در شعر روبروييد؟
** بله! يقيناً. من بطور جزمي و آييني به روند تكامل تاريخ اعتقادي ندارم ولي نمي توانم تكامل بشريت را انكار كنم. اگر ما به يك سير نه خطي، بلكه به سيري كه رو به كمال است و شايد حلقوي و فرارونده معتقد باشيم مي بينيم كه در همه زمانها، حركت رو به جلو بوده است مگر مواقعي كه جامعه سير قهقرايي داشته كه حرفي است جدا. ازميان جرياناتي كه شاهد آن بوده ايم آنقدر تضاد و طباق و... بيرون زده كه بي ترديد در آينده اي نه چندان دور منجربه زايش نحله هاي گوناگوني خواهد شد كه شايد درحد ادبيات جهاني باشند و البته اين به معناي آن نيست كه خواننده فراوان خواهند داشت؛ چراكه مهندسان جهان جديد، درصدد توليد انساني نوين اند كه ارتباطش با فرهنگ منقطع است. به همين دليل در ايالات متحده، تيراژ كتاب شعر حدود ۵۰۰نسخه است. در اينجاست كه مديران فرهنگي كشور، متوليان ابزارهاي ارتباط جمعي و... بايد با پرورش انساني فرهنگمند و طبعاً هنردوست، از تكثير رباتهاي انسان گونه پيشگيري كنند.