|
گفت وشنفتي با مهدي ارگاني
دموكراسي همين است كه درجهان واقع شده
* دموكراسي وقتي كامل مي شود كه حاكميت مردم دركنار حاكميت قانون قرار گيرد وما اين دومي را هنوز نداريم. بدون قانون، حكومت هاي دموكراتيك يا
به توتاليتاريسم مي رسند يا به آنارشيسم.
* من واژه «مردمسالاري» را مناسب نمي دانم چرا كه در واژه مردمسالاري نوعي توتاليتار يسم نهفته است. بهتر است از واژه جمهوري يا حكومت مردمي استفاده كنيم.
* دموكراسي كه قبلاًبا اتكا به «قهرمان» هايي مثل هيتلر و لنين، تحقق مي يافت امروز فقط با اتكا به يك مقام مافوق فساد يعني قانون تحقق مي يابد.
* هم توتاليترها شعار حكومت مردم مي دهند و هم ليبرال ها.
اما وجود اين يك عامل كافي نيست تا يك حكومت، دموكراتيك شود. دموكراسي مطلوب بر دو ركن مبتني است: .۱ حكومت مردم، .۲ حكومت قانون.
|
|
|
دموكراسي هم اينك در كشورما به موضوع و عامل چالش بدل شده است. از سويي «موضوع» چالش هاي نظري و راهبردي است و بر سر حسن و قبح آن و مضار و منافعش، منازعات گرمي درگرفته است؛ و از سوي ديگر «عامل» اين چالش ها و باعث و باني آنهاست چرا كه سرشت دموكراسي، گفت وگو براي كسب يا كشف حقيقت توسط عقل جمعي است. بنا به اين دلايل دوگانه، سخن گفتن از دموكراسي براي حيات فرهنگي ـ سياسي جامعه ما، امري بايسته و ضروري است. براين مطلب بيفزاييم تاريخچه ي لااقل يكصدساله ي ناكامي هاي دموكراسي ايراني را.
مطلب حاضر، مي كوشد چند و چون دموكراسي ايراني را بازكاود و اضلاع و زواياي آن را وارسي كند. مهدي ارگاني، معاون فرهنگي ـ اجتماعي شهرداري تهران، طرف گفت وگوي ماست.
گروه انديشه
** بسيار شنيده ايم كه مي گويند «مشكل ايران، دموكراسي است» . برخي از اين جمله، اين معنا را برداشت مي كنند كه دموكراسي، در ايران مشكل زا و مسأله ساز است وهمه گرفتاريهاي ما زير سر دموكراسي است. برخي ديگر اين جمله را به اين معنا مي گيرند كه همه مشكلات ما به خاطر نداشتن دموكراسي است. به عنوان آغاز سخن وتعيين محل نزاع، بگوييد كه شما از كدام دسته و رده هستيد؟
* من لازم مي دانم قبل از ورود به اين بحث، يك تذكري را گوشزد كنم. ممكن است خواننده اين بحث، سه سؤال در ذهنش به وجود بيايد: ۱ـ چه كسي اين حرفها را مي زند؟ ۲ـ چرا اين حرف را مي زند؟ و ۳ـ اصلاً چه مي گويد؟ تقاضاي من اين است كه خواننده فقط به دنبال سؤال سوم باشد تا در ورطه داوريهاي سياسي و جناحي نيفتد.
سؤال شما سؤال مهمي است. من بي گمان از دسته دوم هستم و فكر مي كنم هر كس به قانون اساسي معتقد است و تجربه حكومت هاي دموكراتيك راموفق ترين حكومت هاي دنيا مي داند مي بايست جزو گروه دوم باشد. البته من مشكل ايران را نفس دموكراسي نمي دانم بلكه تحقق دموكراسي مطلوب و منطبق با شرايط ايران مي دانم.
** اين «دموكراسي مطلوب» چيست و چه فرقي با دموكراسي در معناي متعارف دارد؟ اصلاً چرا قيد «مطلوب» را به دموكراسي منضم مي كنيد؟
* من دموكراسي را واژه اي مي دانم كه با توهم آميخته شده است. ابتدا بايد ميان دموكراسي هاي موجود در دنيا و دموكراسي توهم آلود، تفكيك قائل شويم...
** توهّم از جانب موافقين دموكراسي يا مخالفين آن؟
* به طور كلي همه كساني كه ساده انگارانه به دموكراسي نگاه مي كنند توهمي در مورد حكومت دموكراتيك يا مردمسالار دارند. البته من واژه «مردمسالاري» را مناسب نمي دانم چرا كه در واژه مردمسالاري نوعي توتاليتار يسم نهفته است. بهتر است از واژه جمهوري يا حكومت مردمي استفاده كنيم...
** اين وجه توتاليتر، از چه جهت در واژه مردمسالاري، مستتر است؟
* من در بخش هاي بعدي به آن خواهم پرداخت اما اين قدر مي توانم بگويم كه كاربرد واژه «مردمسالاري» حاكي از نوعي سالاري و سروري است و هر نوع سالاري و سروري بر گروه ديگر نوعي توتاليتاريسم است. اين را داشته باشيد تا در ادامه بحث، بيشتر به آن بپردازم.
** بحث «توهم دموكراسي» را مطرح كرديد.
* ما وقتي مي گوييم دموكراسي، منظورمان «حكومت مردم» است در حالي كه حكومت، ذاتاًپديده اي فردي است يعني هيچ گاه نمي توان دسته جمعي حكومت كرد. شادي دسته جمعي داريم اما حكومت دسته جمعي نه. پس در درون لفظ «حكومت مردم» يك اشكال وجود دارد. براي پاك كردن اولين سطح توهم دموكراسي بايدگفت «دموكراسي يعني انتخاب حاكم توسط مردم.» برخي به اين تعريف، «نظارت عمومي» را هم اضافه مي كنند در حالي كه نظارت، ماهيتاً نمي تواند از جانب جمع و عموم باشد. پس نظارت هم بايد توهم زدايي شود. همه اينها در سطح توهم زدايي ازمفهوم دموكراسي است. آنچه در سطح «دموكراسيهاي موجود ومحقق» مي گذرد از اين هم توهم آلودتر است. انتخابات آمريكا را ببينيد. خب آمريكا، به دموكراتيك ترين حكومتهاي دنيا مشهور است. امادرهمانجا هم، مردم مستقيماً به رئيس جمهور رأي نمي دهند بلكه به دونفر كه پيشنهاد شده از سوي دوحزب آمريكا هستند رأي مي دهند.اين نشان مي دهد كه انتخابات در دموكراتيك ترين كشور دنيا هم چندان مردمي نيست! و اين نشاندهنده توهم دموكراسي است.
** آنچه كه شما گفتيد مصداقي براي توهم آلود بودن يك مدل خاص دموكراسي است نه اصل دموكراسي. فكر مي كنم دموكراسي، يك مفهوم شفاف با شاخص هاي معين است اما مدل هاي دموكراسي قابليت نقد و خدشه را دارند. به هر حال از نقد يك مدل خاص دموكراسي نمي توان به نقد مفهوم دموكراسي رسيد.
* اصل حرف شما درست است اما سخن من چيز ديگري است. من معتقدم كه به لحاظ مفهومي مي توان بين آرمان دموكراسي با مدلهاي تحقق يافته آن تفكيك قائل شد اما اگر به لحاظ عملي نگاه كنيم به اين نتيجه مي رسيم كه دموكراسي، چيزي نيست غير از همين مدلها، اگر آن آرمان بخواهد محقق شود چيز خيلي متفاوتي ازهمين مدلها به وجود نخواهد آمد. تمام حرف من آن است كه د رمورد دموكراسي واقع نگر باشيم و خيلي به مفهوم آرماني آن توجه نكنيم. دموكراسي همين است كه در جهان واقع شده است و با همه ضعف ها ونقص هايش، بهترين دستاورد سياسي بشر است. من آن مثالها را براي آن نزدم كه دموكراسي را نفي كنم بلكه خواستم نگاه عيني، ملموس و واقعي را جايگزين نگاه آرماني و تنزه طلبانه نسبت به دموكراسي كنم.
** ميان آن مفهوم آرماني دموكراسي با مدلهاي تحقق يافته آن چه نسبتي برقرار است؟
* دموكراسي، محصولات و فرزندان متعددي داشته است كه اگرچه اين فرزندان، والد مشتركي دارند اما هيچ شباهتي با يكديگر ندارند. مثلاً توتاليتاريسم محصول دموكراسي است. تمام حكومت هاي توتاليتر از دل جوامع دموكراتيك سربرمي آورند. ليبراليسم هم كه نقطه مقابل توتاليتاريسم است، فرزند ديگر دموكراسي است. اگر توتاليتاريسم به هيچ وجه آزادي فردي را باور ندارد، ليبراليسم هيچ چيز غير از آزادي فردي را قبول ندارد. ليبراليسم، انتقامي است كه آزادي از حكومتهاي استبدادي مي گيرد وتوتاليتاريسم، انتقامي است كه حكومتهاي استبدادي از آزادي مي گيرند وهمه اينها به پشتوانه دموكراسي است. اما ميان اين فرزندان، لااقل يك عنصر مشترك وجود دارد و آن، «حكومت مردم» است. هم توتاليترها شعار حكومت مردم مي دهند و هم ليبرال ها. اما وجود اين يك عامل كافي نيست تا يك حكومت، دموكراتيك شود. دموكراسي مطلوب بر دو ركن مبتني است: .۱ حكومت مردم، .۲ حكومت قانون.
** يا به تعبير ديگر، حكومت مردم بر مبناي حاكميت اصول قانون.
* بله. ولي قانوني كه خود مردم تدوين كرده يا به آن رأي داده اند. دريك دموكراسي مطلوب هيچ كس وهيچ فردي وهيچ گروهي حكومت نمي كند بلكه حاكم اصلي قانون است. اين از تفاوت هاي دموكراسي امروز و ديروز است. دموكراسي امروز به آنجا رسيده است كه حتي حاضر است برخي آزاديهاي فردي را به نفع قانون، تعديل يا حتي محدود كند. بنابراين حاكميت قانون، لزوماً يك پديده دموكراتيك نيست بلكه يك ضرورت غيرقابل اجتناب است كه دموكراسي براي استمرار و اصالت خود به آن تن مي دهد.
** اين نكته را ناظر به مفهوم دموكراسي مي دانيد يا ناظر به دموكراسي هاي واقع شده وتحقق يافته؟
* قبلاً هم گفتم كه درمفهوم دموكراسي ، لزوماً قانون نهفته نيست اما درمقام عمل، دموكراسي به ضرورت وجود عنصري به نام قانون پي برد. جامعه آمريكا، مسير حركت خود را ادامه مي دهد خواه رئيس جمهور آن ، جورج بوش باشد كه پرونده اتهام دارد و خواه ، جورج واشنگتن باشد كه يك نظريه پرداز بزرگ سياسي بود. اين به آن خاطر است كه مافوق رئيس جمهور آمريكا، يك قدرتي نشسته كه دستخوش هيچ گرفتاري شخصي نمي شود و چون آن قدرت مافوق (قانون ) دچار فساد نمي شود روال حاكميت با وجود هر رئيس جمهوري ، روالي كمابيش يكسان است. بنابراين دموكراسي كه قبلاً با اتكا به «قهرمان» هايي مثل هيتلر و لنين، تحقق مي يافت امروز فقط با اتكا به يك مقام مافوق فساد يعني قانون، تحقق مي يابد. پس دموكراسي ها براي آنكه به توتاليتاريسم منجر نشوند پذيرفتند حاكميت يك اصل غيردموكراتيك يعني قانون را بپذيرند.
** اگر بخواهيد اين روند را بر روي وضعيت جامعه ايران پس از انقلاب تطبيق كنيد وضع چگونه خواهد شد؟
* عارضه تاريخي جامعه ايران كه هنوز هم ادامه دارد، حاكم نشدن قانون درهمه بخش هاي حاكميت است. حكومت ما يك حكومت دموكراتيك است به اين معني كه درآن، مردم در فرآيند انتخاب حاكمان خود دخالت و مشاركت دارند. اما اين فقط يكي از اركان دموكراسي است. دموكراسي وقتي كامل مي شود كه حاكميت مردم دركنار حاكميت قانون قرار گيرد وما اين دومي را هنوز نداريم. بدون قانون، حكومت هاي دموكراتيك يا به توتاليتاريسم مي رسند يا به آنارشيسم. وقتي دريك جامعه هيچ نهادي حاكم نباشد آنارشيسم پديد مي آيد و وقتي به جاي نهاد قانون، نهاد دولت حاكم مي شود توتاليتاريسم پيدا مي شود. اين به آن معني است كه فرق ندارد رئيس جمهوري ايران ، آقاي خاتمي باشد يا منتقدين آقاي خاتمي . آنچه مهم است تن دادن مردم وحاكمان به نيروي برتري است به نام قانون كه دامانش از فساد مبراست.
ادامه مطلب، روزيكشنبه آينده
|