شماره ۲۰۱۵ - سال هفتم - جمعه ۱۴ دي ۱۳۸۰
Fri, Jan 4, 2002
Book black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
پژوهشي در معناشناسي واژه دين

چون حشره اي محصور در كهربا
043113.jpg
در جريان به پايان رسيدن اين مجموعه متهورانه، و پس از بيش از هفتاد سال نويسندگي، نويسنده خواهان به جا گذاردن اثري ماندگار و داخلي است. در آغاز آخرين كتاب از مجموعه نوشته هايش او عنوان اولين شعرش را «اين» قرار داده است. ميلوژ كتاب اخير را از نظر خود نتيجه گيري دانسته هايش مي داند. اين كتاب به نحو خاصي با خواننده هايش ارتباط برقرار مي كند و آنها را مخاطب قرار مي دهد. او براي مواجه شدن با واقعيت، به ظاهر تمام قواعد مربوط به اين زمينه را شكسته است و تنها براي دستيابي به حقيقت سبك و سياق مختص خود را اختيار كرده: «در آخر اگر زبان را ياراي بيان راستي بود / اگر ياراي فريادم بود كه اي مردم! من با دروغ تظاهر به بودنش كردم گر چه، / آن در كنارم نبوده / آن آن جا بود، آنجا بود شب و روز».
اين شاعر كه كار اخيرش به منزله جشني از زيبايي اين جهان است حال چنين مي گويد: «و من، سجود به وجد آمده طبيعت را درك مي كنم / و اين امتحاني در منتهاي درجه است / و او در آنجاست، كه من نمي توانم آن را بنامم. » و شاعر مي كوشد تا اين غير قابل نامگذاري را توصيف كند: «اين. آنجا كه شبيه مردي بي پناه گام بر مي دارد در كوچه هاي بيگانه / تنها با افكارش در شهر يخ زده. / و شبيه لحظه اي كه يهودي تحت تعقيب، نگاهش را به كلاه سنگين پليس آلماني كه نزديك مي شود مي دوزد. . . اين. كه به مثابه كوفتن ديوار سنگي است، ديواري كه هيچ التماسي در آن رخنه ايجاد نكند. »
شاعر بارها و بارها در اشعارش اعتقادش را به قدرت زبان براي نجات از پوچي و بي هويتي هر آنچه ديده و هر انساني كه تا آن روز شناخته، به رخ كشيده است. اما در وراي اين عقيده، عقيده اي عميق تر نهفته است كه عاجز از نمايش مذكور است، تنها به اين دليل كه زبان توانايي لازم براي تسخير حقايق را ندارد، اگر چه او هميشه به عنوان آرمان يك شاعر دستيابي به واقعيت را امري لازم مي دانست. همانگونه كه او چند صفحه اي با عنوان «ستايشگر» به رشته تحرير در آورد، شعري با مخاطب مشخص و در جايي ديگر براي خدا: «و حالا به آرامي هر پنج حس ام كرخت شده اند / و من مردي فرتوت نشسته در تاريكي ها. / رها شده از هر آنچه كه مرا تاكنون به بند كشيده / مي روم تا شعرهايم را بسرايم. » بنابراين ترس و وحشت از شكست جوهر قلم اوست.
ميلوژ در آغاز كهنسالي ـ شايد هفتاد و چند سالگي ـ زماني كه هنوز تصورات باريك و عاشقانه جايي در دنياي او داشتند، آنچنان عميق در «باغ شعفهاي دنيوي» سير مي كند كه شايد جايي براي انتقاد منتقدين باشد:
در آفتاب جولاي همه چيز مرا به سوي پرادو مي راند،
يكسره به آن دالان، آنجا كه باغي از زيبايي هاي دنيا در آن است.
سراسر مهيا برايم، پس مي دوم به سوي فواره ها و آبها
و در آب غوطه مي خورم و خود را مي شناسم.
قرن بيستم به انتها رسيده
و من محصور در آن چون حشره اي محصور در كهربا
و اگر چه ديگر جوان نيستم اما مشامم در تمناي عطر جديدي است
و از ميان پنج حسم، يك حس مشترك روي زمين مي يابم،
از آنها كه مرا به جلو راندند، خواهرانمان و آنها كه دوستشان داشتيم.
اندام زيبايش، گيسوان پريشانش، قد رعنايش
راه رفتنش خرامان، رقص كنان و عطرافشان
دستهايش دستهايم را لمس كرد و در قدم هايش مهرباني و بخشايش بود
گويي سپيده دم آغاز دنيا است.
043089.jpg
اين تمركز بر خود و داستان هاي شخصي، تمنايي از احساس عمومي است كه تجلي آن در اشعار اين شاعر كه در سال ۱۹۸۰ موفق به دريافت جايزه نوبل شد، قابل رؤيت است. او بعداً به عنوان رهبر گروه شعرا ـ كساني كه غالباً در دوران حكومت ستمگرانه به دنياي ادبيات ملحق شده بودند ـ در مجارستان انتخاب شد. اشعار آنان غالباً اغراق آميز و عليه قرن بيستم است و اين عامل باعث شده كه اكثر اشعار آنان از ديد غرب بسيار جزئي بيايد.
دوره نويسندگي ميلوژ تقريباً از سال ۱۹۳۱ آغاز مي شود. او ادبياتي به سبك سوررئاليسم بين المللي (وحدت وجودي گرايي) سرود و سپس سبك متداول را برگزيد. اشعارش به زبان مجاري و فرانسه سروده شده است. اما او تنها ۲۵ سال داشت كه «مواجهه» را سرود، اولين شعري كه از طريق آن صدايش شنيده شد: در طلوع آفتاب از ميان زمين هاي يخ زده پيش مي رفتيم. يك بال سرخ در تاريكي درخشيد.
و ناگهان خرگوشي صحرايي در ميان جاده نمايان شد. يكي از ما با انگشت به او اشاره كرد. چقدر زود گذشت، امروز ديگر هيچ يك زنده نيستند. نه خرگوش و نه آن مرد با آن حركات. آه خدايا، آنها كجا هستند، آنها كجا رفتند بارقه اي از يك دست، تمايلي از حركت، خش خش ريگها من درخواست مي كنم نه دور از غم، بلكه با اعجاب. در سال ۱۹۳۹ دنيا در نظر ميلوژ تغيير كرد، ضمن اينكه اعتقاد نخستينش راجع به اشعارش نيز متحول شد. شايد اين تحول مربوط به مطالعه مقالات چارلز اليوت كه در سال هاي ۸۲ ـ ۱۹۸۱ به رشته تحرير در آمده بود، باشد. «آنچه كه در مجارستان اتفاق افتاد مواجه شدن يك شاعر اروپايي با جهنم قرن بيستم بود، البته نه ابتداي اين جهنم، بلكه يكي از ژرف ترين نقاط اين جهنم بود. » در آن محيط، او پيش مي رفت، «موضع مردم نسبت به زبان همچنان تغيير مي كرد و اين موجب شد كه ساده ترين امور مربوط به آن اصلاح شد و از زبان، دوباره به عنوان وسيله اي براي خدمت استفاده شد؛ كسي شك نداشت كه زبان بايستي به عنوان واقعيت ناميده شود، واقعيتي كه داراي وجود خارجي، برجسته، قابل لمس و محسوس و واقعي در تمام ابعاد آن است. يك جهش دو ساله ميان شعر «مواجهه» و شعر بعدي با عنوان «يك كتاب در ويرانه» وجود دارد. و هم اكنون ما، در ورشو غارت شده در سال ۱۹۴۱ هستيم، در كتابخانه ويران شده: «پاره اي را بردار / از نارنجكي كه رخنه در آوا كرد. / در دافني و كلواِ /» اين اشعار ورشويي با شعر «مسيحي بينوا به محله كليميان چشم مي دوزد» آغاز و با يك «اهدا» خاتمه مي يابد كه شامل قويترين ابيات اين شاعر تاكنون است: «شعر چيست كه تاكنون نجات نيافته / ملل يا مردم؟ / اغماض ها و دروغ هاي اداري، / نعره مستانه اي كه گلويش در لحظه اي بريده مي شود، / خواندن دختران دانشجو؟» در دوران نويسندگي ميلوژ، بين اين مجموعه عظيم، و ديگر اشعارش جدال و عدم هماهنگي به چشم مي خورد. در مقدمه اين كتاب، كه در ۹۱ سالگي نوشته شده، او صحت و درستي اشعار زمان جنگ را زير سؤال مي برد: «در ميان صحنه هايي از ترس و وحشت در قرن بيستم. . . كه حقيقي بود، و من را رهايي از قلمرو، نسل پاكي، به عنوان سمبلي از نسل آگاه فرانسوي نبود. هنوز خون گرم ما عكس العملي به اعمال غيرانساني است. » او نسبت به خود سخت گيرتر از آنچه كه در نسل هاي آينده مشاهده مي شود، بود. بيشترين كوشش و جاه طلبانه ترين همت او در دوران نويسندگي اش، «مقاله اي در سرايش» (۱۹۵۷) است. اين اثر به پيشنهاد كارل شپيرو جوان در كتابش، شامل قطعات ادبي بلند «مقاله اي بر قافيه» نوشته شد. (در محدوده زماني پس از جنگ ميلوژ مشتاق تحرير گلچين ادبي از اشعار شعراي آمريكايي و انگليسي معاصر شد وليكن هرگز زمينه انجام اين كار را پيدا نكرد. ) چهل و دو صفحه اثر مذكور، شامل يك تاريخ غيررسمي از اشعار مجارستاني مدرن از سال ۱۹۰۰ تا سال ۱۹۴۵ مي باشد، كه مهم ترين خصايص اشعار و زمينه هايي را كه منتهي به سرودن اشعار شده مورد بررسي قرار داده است. اين بخش سنگين ترين ضميمه هاي كتاب را تشكيل داده است، زيرا نقش شخصيت هاي كتاب براي ما شناخته شده نيست، گر چه حضور آنها گاهي كمدي و يا بسيار مختصر است: «از اسلونيمسكي چه مي دانيم؟ غمگين و شرافتمند/ كسي كه موقع نتيجه گيري هميشه حاضر است، / خود را به آينده بخشيده است، اعلام كرده...» اين مجموعه شامل نوشته هاي روشن او درباره جنگ است، يك شعر سه بندي شفاف در توصيف ورشودر زمان استيلاي آلمان مي باشد، همانگونه كه در اين خطوط شاعري در محله كليميان ورشو را مخاطب قرار داده: «وقتي كه آنها طنابي به دور گردنم پيچيدند، / وقتي كه آنها مجراي تنفس مرا با طناب مسدود كردند، / من به خود مي پيچم، من چه خواهم شد؟» سراسر شعر مذكور متشكل از بهانه اي براي مخالفت در مورد موضوعات عمومي به زباني ساده و روشن است، كه در ادبيات ماقبل آخر تقويت و تشديد شده است: «باد و طوفان آن بند از هوراث را خفه كردند / قلمي در پشت نيمكت مدرسه اي مشغول كار است. » البته، ميلوژ هوراث را دوباره سرود و نگذاشت تا خفه شود. به راستي، با در نظر گرفتن نكات گوناگوني در دوران نويسندگي اش او مستقيماً وضعيت خود را به عنوان يك شاعر فعال تكذيب مي كند. نمونه آشكاري از اين اشعار متفاوت «يك مقاله» است كه در هشتاد سالگي اش آن را سرود. در اين شعر او در آغاز خود را به عنوان دانش آموزي مغرور در پاريس كه به كلاس هاي خواندن پل والري ملحق مي شود، تشريح مي كند. دانش آموز در سر خود، «از فراز جاده هاي يخ زده فرار مي كرد / جايي پشت سيم هاي خاردار منظم / روح رقت انگيز دوستانش / و دشمنان باقي مي مانند. » شاعر فرانسوي مشهور قبل از او «سيلاب هاي شعر را شمرده بود. / يك خدمتكار از ساختمان / يك درخت از جنس بلور» اما اكنون سال ها گذشته ـ زمين در حال فغان است، / كسي بيش از اين به خاطر ندارد / چگونه و چه وقت همه چيز متحول مي شود. » در شعر پرسيلاب من و فقط پرشكوه و طلايي مي رود و خواهد رفت فقط براي خودش دلايل موزون و من، بالاخره، باز خواهم گشت به گورستان او، كنار دريا و هميشه در شروع ظهر «فرزند اروپا» سروده اي از ميلوژ است كه موفق به كسب جايزه نوبل شد! «نان ربوده شده، / دانستن آن كه تحمل روز ديگر سخت تر از ديروز است. » او شاعري است كه براي اداي احترام به قانون گذاران كمونيستي لهستان قلمش را در جوهر اسيد فرو برده است: «تو كه يك مرد ساده را مورد ظلم خود قرار دادي / از خنده منفجر شدن به خاطر انجام جنايت. . . تو در آغاز زمستان بهتر از اين بايد مي بودي، / يك طناب و شاخه اي كه زير جثه تو خم شده است! «خطوطي از «تو كه ظلم كردي» در بناي تاريخي Gdansk كه به واسطه سازمان وحدت منافع و مسؤوليت ها به احترام كارگراني كه به دست پليس كشته شده اند بنا شده است، به چشم مي خورد. «فرزند اروپا» يك آواره سرگردان شد. سفر او از ولينا، جايي كه او سال هاي دبيرستان و دانشگاه را پشت سر گذارده بود آغاز شد، و سپس به بركلي در زمان تسخير و رشد كشيده شد، و بعد از آن واشنگتن و پاريس جايي كه او سال هاي زيادي را به عنوان ديرفرهنگي وابسته به سفارت در خدمت دولت مجارستان گذراند. روابط او با دولت بر هم خورد و در سال ۱۹۵۱ او تقاضاي پناهندگي سياسي در فرانسه كرد. بعد از گذشت يك دهه در آنجا، او به ايالت متحده با تصدي تدريس زبان به دانشگاه كاليفرنيا پيوست. اشعار ميلوژ در اين دوران از هم گسيخته و متأسفانه حاوي عبارت هاي قرضي شده اند. او بسيار اشعاري كه در آنها صحنه هايي از زندگي حال خود را با صحنه هايي از گذشته اش در كنار هم قرار مي داد نوشت اما قرار دادن آنها توليد هيچ بارقه اي نمي كرد، بدين ترتيب او تا پايان عمر بر آن شد كه به زبان مجاري بنويسد. تنها يك شعر در مجموع نوشته هاي او به زبان انگليسي نوشته شده است به نام «به راجارائو» و در آن دلايل متقاعدكننده اي وجود دارد كه او به انتخاب خود تا پايان عمر تنها به زبان مادري مي نويسد. زبان مادري براي او يك دژ بود، يك سنگر محكم عليه دنياي بيگانه. او در جاهاي مختلف دنيا نوشت
043110.jpg
اگر چه ممكن بود خوانندگان كمي داشته باشد، خوب طبيعي است كه عده زيادي از مردم با اين زبان آشنا نيستند. در بركلي در پايان سال ۱۹۶۰ او بيانيه اي در مورد آزادي زبان نوشته است:
زبان باوفاي مادري
من در خدمت تو بودم
هر شب، در انديشه مرتب كردن انديشه ها قبل از آن كه تو در قلمم جوهر بدواني
بنابراين تو مي تواني آجر خود را داشته باشي
آجرت را، جيرجيركت را، و سهره ات. آن ها همگي در خاطر من باقي اند. . .
زبان باوفاي مادري شايد پس از تمام اينها من همانم كه بايد براي نجات تو تلاش كنم.
پس من سعي مي كنم قبل از آن كه جوهر و قلمم دست به كار شوند
خالص و شفاف اگر ميسر شود.
براي هر آنچه كه لازم است براي ناكامي ها كه حتي آن هم كمي مطابق ميل و زيباست.
(خط آخر طنين تقليل يافته اي از متن بزرگ بودلر (Baudelaire) است «دعوت به ووياژ» به يك سرزمين افسانه اي، جايي كه آنجا همه چيز مطابق ميل و زيباست. )
ميلوژ از سن ۷۰ سالگي به ندرت با ترديد سخن گفت. او در قضاوت هايش مطمئن بود، و مطمئن در گزينش ارزش هاي انسان دوستانه بود، به آساني از آنچه كه در گذشته اتفاق افتاده بود ياد مي كرد، ايمان كاتوليكي خود را محفوظ مي داشت و نگاهي تحسين آميز نسبت به دنياي پيش از تولد خودش داشت. نقطه درست تقاطع افكار او به تدريج از جهاني كه آن را ترك كرده بود و جهاني كه آن را پيش بيني مي كرد به درام شاعر سالخورده متمركز شد. اشعار او، پرظرافت، غريب نواز، و برخاسته از بلنداي به وجد آمده قريحه يك شاعر است. او به همراه شاعري آمريكايي به نام «روبرت هس» اشعار ترجمه شده اي همچون «زمستان»، «يك اعتراف» و «سارايوو» دارد كه تمامي اين اشعار در كتاب موجودند. با شنيدن برخي از اشعار ميلوژ طي دو دهه اخير شما متعجب مي شويد كه چگونه در چنين سن و سالي سرودن چنين اشعاري ممكن است، اما آنها جملگي شبيه آن چيزي هستند كه خود ميلوژ در كهنسالي بود. يكي از تكان دهنده ترين شعرهاي نثرگونه او «انتباه» است كه در زير قسمت هايي از آن آمده است: «در سال هاي كهنسالي، ديگر آنچنان سلامت نبودم، در اواسط شب از خواب برخاستم و يك احساس زيباي شادي قوي و كامل را كه در تمام عمر از آن محروم بودم اكتساب كردم. . . همه چيز ناگهان اتفاق افتاد، و يك جزء لازم از كل بود. همانطور كه صدايي دائماً تكرار مي شد: «ديگر جايي براي نگراني نيست، همه چيز همانگونه كه بايد اتفاق مي افتد. شما آنچه را كه به شما محول شده بود، انجام داديد، و نيازي به اين كه بيشتر فكر كنيد چه چيز قبل از تو و چه چيز پس از تو اتفاق مي افتد نيست. » آخرين شعر كتاب «تكامل دير هنگام» همچون اشعار آغازين آن است، و چنين مي گويد: نه خيلي زود، در آستانه نود سالگي احساس كردم
دري به روي من باز شد، داخل شدم، من در آستانه روشني صبحگاه بودم.
زندگي هاي سابق من يكي پس از ديگري رخت بربستند.
همچون كشتي ها همراه با هم با غم هايشان.
و كشورها، شهرها، باغها، خليج درياها
و همه و همه به من نزديك مي شد و به قلم من محول شده بود،
اكنون حالا همه چيز براي توصيف آماده تر از قبل هستند،
پانوشت:
۱ـ آخرين كتاب هاروي شپيرو، ناشر سابق مجله تايمز، «چگونه چارلي شاوزر از دنيا رفت: و ساير اشعار» مي باشد.
نوشته هاروي شپيرو(۱) ـ پريچهر بهزادي

پژوهشي در معناشناسي واژه دين
دغدغه هاي فرجامين
043095.jpg
دغدغه آدميان در مفاهمه گستره معناها، از جدي ترين چالش هاي او در همه دوره هاي زندگي بشر بوده است. از اين رو كه جُستار تعالي جوي دينداران مي توانسته به گمان هاي شكننده و دشواري منتهي شود كه جز واپس ماندگي و جزم انديشي راهي به جايي نبرده، ليكن هيچ گاه اهل بصيرت نقض از بنيانِ مفاهيم را نجسته اند. بازكاوي متن از حيث آن كه آبستن منطق نويني براي اهل حضور در مجلس انس پروردگار ـ آدميان ـ در زمين است راهبردي خلاقانه براي دينداران بوده است. آهنگ هر كليد واژه اي، پي رنگ پرنقيضه تلقي هاي ماست. امروزه به خوبي شاهديم كه اجمالِ تلقي ها و اطلاق تمامي بر برشي از اين نگره ها چه فجايعي را پيشاروي آورده است.
هر مجادله احسني دو سوي دارد: يك تلقي خير، با ديگر تلقي خير. از اين رو آهنگ كليد واژه ها در اين مجادله احسن مي توانند تلقي هاي خير را پهنا و ژرفا بخشند و تلقي كنندگان را در فهم سخن حق و رسيدن به حقيقت زمانه راهنمون گردند. «دين» از جمله اين كليد واژه هاست. آنان كه فهم واژه دين را مرجوع و منوط به متون ديني كرده اند، سبب سازِ سامانه معنايي خويش اند كه مستند به اثر تواند بود. اما هر جستاري از متن امانت دار نيست. جستار امانت دار، داد و دهش متن و زندگي را حق گو مي داند و وقع مي نهد. اينجاست كه برونشد از متن به پاس درون جست دائمي جهان هاي متن ممكن مي شود. خويش را و متن را مي جوييم از آن رو كه متن را و خويش را بيابيم. فهم متن فهم خويش است و در خويش و متن افتراقي نيست. دين نيز سامانه معنايي اين گونه را طلب مي كند تا در دهان آدمي حق گو شود. «دغدغه هاي فرجامين» از سر چنين نگره اي ـ شايد ـ پژوهش معناشناسانه واژه دين را در خامه علي طهماسبي ريخته باشد. كتاب مذكور سه متن تورات، اوستا و قرآن را مي كاود تا دريابد كه آيا دين نسبتي با انسان و جهان پرآواز دروني او دارد؟
به تعبير ديگر دين چيزي در گذشته نيست مقصدي در آينده است، واقعيتي موجود نيست، حقيقتي است كه بايد ايجاد شود. از اين رو محور طولي همه تلاش هاي ديني آدميان در طول تاريخ قرار مي گيرد» (ص ۲۹)
و چنين است كه رجوع به متون مقدس خود نيز رفتاري ديني به منزله ارتباط با آن آهنگ معنوي آدمي است كه به زندگي در آينده نسبت مي افزايد. كاوش در معنا واژه دين در متون ياد شده، تفكيك عرصه هاي فرود واژه دين در زمينه تقرّري اش، پرداختن به مفهوم نمادهاي ديني و دين، معاني پايه و نسبي كليد واژه دين در قرآن، غايت انديشي دين و. . . مجموعه اي است كه در اين كتاب گرد هم نشسته تا خواننده جهان فكري خود را با آن به مجادله فرا خواند. به هر روي آنچه بايسته گفتن است و شايسته پژوهيدن، پي آمد تلقي هاي تازه اي است كه نسل كنوني را آبستن فهم هاي در زماني در دامان پرمهر دين كرده است و اين كتاب در اين ميدان گمان تازه اي است كه مي شايد خوانشي از سر درد و دانش بر آن مصروف ساخت. اگر خواسته باشم از مؤلف چكيده كوشش او را استنطاق كنيم، بر صفحه آخر جلد كتاب گفته است:
دين عبارت است از مجموعه رفتار آدمي كه به اختيار و آزادي و انتخاب خود آدمي صورت مي گيرد. به سخن ديگر آزادي يك روي دين است، روي ديگر آن، پذيرفتن مسئوليت سرنوشت خويش و قبول فرجام كاري است كه هر كسي انجام داده است. و اين چيزي سهمگين است.
اما بر نگارنده بايد نقدي افزود و خرده گرفت كه جهان نو با زبان نو هم ساز است. آنچه ما را در اين اثر دريغاگوي كرده است. ناهمسازي جهان نوين نگرنده ـ علي طهماسبي ـ با زبان كهن اوست كه اگر مخاطب ميلي در جانش نداشته باشد به جستن تن نمي زند و اميد كه او به اين فضاي روزگارش عنايت ورزد.
دغدغه فرجامين را نشر يادآوران در ۱۲۸ صفحه به قيمت ۷۵۰ تومان به بازار نشر عرضه كرده است.
نويسنده: علي طهماسبي



|   شناسنامه   |   آرشيو   |