• سفر
مي رفت و كوله باري بر شانه سفر داشت
شوق رهايي از من، در زير بال و پر داشت
با آفتاب جاده، شانه به شانه مي رفت
با آنكه از هواي ابري دل خبر داشت
وقتي به باغ چشمم باران جوانه مي زد
چتر رها شدن را چون كاكلي به سر داشت
فانوس روشن دل در شام تيره مي سوخت
مي رفت و با خيالي كز صبح تازه تر داشت
با يك سبد شقايق كز باغ ديده مي برد
در طول راه شبها فانوس شعله ور داشت
وقتي كه سينه مي سوخت از التهاب گريه
بر باور لب خويش لبخند مستمر داشت
بي تابي دلم را با خود به گريه بردم
با خويشتن صبوري همراه در سفر داشت
رضا عبداللهي
• دير مي شود
بيهوده استخاره نكن، ديرمي شود
چشم و دلت، ز ديدن من، سير مي شود
امروز شوق آمدنت در ضمير ماست
فردانيا كه عاشق تو، پيرمي شود
وقتي كه گريه مي كنم احساس مي كنم
غم در نگاه آينه، تكثير مي شود
خورشيد انتظار، مرا ذوب مي كند
دريا، ببين كه رود تو، تبخير مي شود
يك پنجره به سوي دلم، وانمي كني
هر لحظه بي تو، آه نفسگير مي شود
سنگيني حضور دقايق به قلب من
دردي نگفتني است كه زنجير مي شود
سوت قطار، آخر اين ايستگاه بعد
تنهايي من است كه تعبير مي شود
شيدا شيرزاد
• براي خدا
در تو معنا مي شود، آرامش اين تل درد
از تو فردا مي شود، تاريكناي شب نورد
هرچه دارم از گلاب و عشق و فانوس و حضور
از تو مي بارد به من، از تو، شعور لاجورد
تو خداوند زمين و آب و باد و آتشي
من حقير بستاني از برگ و بهاري بي تو زرد
امشب از دروازه هاي معني ات رد مي شوم
تا بمانم پشت آن دروازه ها، يك دوره گر…!
مهري محبي
• «نقاش تويي»
زيبا گل ما را چه نيازي ست به نقاش
هر آنچه قشنگ است تماماً به تو مجموع
بر حسن محاسن بزني رنگ قصيده
از مصرع اول و تمام غزلي رقص
در محضر ذاتي، به تجلي نه به خود باش
منهاي سياهي، مثلاً كاش تو اي كاش،
حالا تو چه بسيار نگاهي ببري راش
هر لحظه نگاهي بكني فرش به فراش
آسيه خويي
• سرد نشويد
عمري در آتش عشقت مذاب شده ايم
از انجماد سكون تازه آب شده ايم
درنايمان چه نفسها كه حبس شده است
از بس براي وصالش عذاب شده ايم
ديگر در اوج فلك بي هراس برويد
ما سهره هاي حقارت عقاب شده ايم
هرچندكشته عشقيم، سرد نشويد
ما نيز جزو شهيدان حساب شده ايم
باور كنيد كه در سقف ساده شهر
تصوير زنده عشقيم كه قاب شده ايم
ديگر براي هدايت چراغ نبريد
ما خود براي سفر آفتاب شده ايم
علي داودي جاويد
• نامشخص
تحمل مي كنم زجر گناهي نامشخص را
به گردن مي كشم بخت سياهي نامشخص را
امانت داده بودم دانه هاي لاله را اما
زمين پس مي دهد اكنون گياهي نامشخص را
گمانم خنده پنهان شيطان نيز در كار است
شنيد از دور گوشم قاهقاهي نامشخص را
و مردم نيز در اين شهر اسيران خيابانند
كه مي پرسند از هم ايستگاهي نامشخص را
دريغا كس نمي داند كه بعد از اين شقاوتها
كه خواهد كرد جبران اشتباهي نامشخص را
و من در جست وجوي سرپناهي بهتر از دنيا
تحمل مي كنم زجر گناهي نامشخص را
سيدموسي زكي زاده
• تاول
تنها
يك تاول به جا مانده بود
بر دلي كه دوستت داشت
و حالا
كه تاول اشك مي ريزد
از تو
هيچ ندارم
محبوبه حقيقي