شماره ۲۰۱۵ - سال هفتم - جمعه ۱۴ دي ۱۳۸۰
Fri, Jan 4, 2002
Report black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
اين جماعت هنرور
نگاهي به بحران بيكاري پزشكان در كشور
همراز

اين جماعت هنرور
بازيگران شب سرد
043251.jpg
شب است و سرما بيداد مي كند. شب اما با همين سرماي استخوان سوزش در ميان حلقه هاي دود سيگار فلان هنرپيشه ي زن مشهور گم شده است. تكيده تر از آني است كه در عظمت پرده ي نقره اي ديده مي شود. شايد تمركز مي كند. شايد تفكر. كسي چه مي داند. هر چه هست او اكنون ستاره تر از ستاره هاي آسمان است. لااقل ميان اين جماعت گرد آمده به دور اين آتش پرزبانه ي سرخرنگ. اين جماعت خواب آلود وخاموش به سرنوشت خود خيره شده اند و مي شود حرفها از سكوتشان شنيد.
اين جماعت را زناني تشكيل مي دهند كه پر از جزئياتند. جزئياتي كه شايد پيش من وتو بسيار شنيدني است. جزئياتي فراموش نشدني. اين زنان هر چه هستند خودمدعي اند كه عاشق اند. عاشق بازي و بازيگري. هيچ كدامشان از روي اجبار و طمع نيامده اند. حتي با آرزوهاي دورو دراز شهرت هم ميانه اي ندارند. نه! براي نوشتن از آنها به اينجا نيامده ام. عظمت پرژكتورهاي نوراني و ريل بيكار مانده ي «تراولينگ» و دوربين فيلمبرداري «بي ال» و همان هنرپيشه ي زن مشهور و ديگر ستاره هاي دست نيافتني اين سناريو، سبب حضور من در اينجا شده است. شده بودند بهتر است، كه ديگر نيستند. حالا تمام حواسم پيش آنهاست. اين جماعت زن هنرور (سياهي لشكر) پر از جزئيات. اين جزئيات...
اين جماعت اما قيافه هاشان ديدني است. چندنفري كه از همه بيشتر و غليظ تر خود را آرايش كرده اند ـ تو بگو نقاشي كرده اند ـ پرهياهو و شنگول سر به سر همديگر مي گذارند و با يكديگر گپ مي زنند و مثل همان هنرپيشه ي مشهور زن محبوب سيگار مي كشند. به ميانشان كه مي روم بي ملاحظه و بي آنكه خود را پس بزنند به سخن مي آيند:
ـ از كجا اومدي؟
ـ كرمانشاه.. (حتي نگاه هم نمي كند)
ـ چي شد كه او مدي تو اين كار؟
ـ كدوم كار؟
ـ همين بازيگري؟
ـ من كجا و بازيگري كجا! من فقط سياهي لشكرم... صحنه پركن!
ـ چي شد كه اومدي تو اين كار؟
ـ از همون بچگي عشقم سوسن تسليمي بود. فيلمي نبود ازش كه نديده باشم. همه اداهام، كارهام شده بود عين سوسن تسليمي ـ غيراسمم ـ
ـ مگه اسم خودت چيه؟
ـ ساناز... بچه ها صدام مي كنن سوسن ساناز!
ـ چندسالته؟
ـ بيست سال...
ـ اينجا فاميل داري؟
ـ نه... مسافر خونه مي خوابم... چندشب اولو تو خيابون خوابيدم... هتل كارتون!
ـ چرا؟
ـ جايي نداشتم كه برم...
ـ اذيت نشدي؟
ـ (پكي به سيگارش مي زند) اي آقا... مگه ميشه يه دختر غريبه تو شباي تهرون راحت سر كند...
ـ درس چي؟
ـ ديپلم هم نگرفتم... سال آخر اخراج...
ـ چرا؟
ـ شهرستانمون سينما كم داره... با چند تا از بچه ها مي اومديم تهران...
فقط به عشق سينما.
ـ از كجا درآمد داري؟
ـ صبح تا بعدازظهر تو يكي از هتلهاي تهرون كلفتي مي كنم...
ـ چطور شد كه براي اين فيلم انتخاب شدي؟
ـ انتخاب؟ هنوز انتخاب نشدم كه...
آن طرفتر، چندنفري، دخترك منگي را دوره كرده اند. جلوتر مي روم. دخترك انگار حالش خوب نيست. قهرمان اين مضحكه نحيف تر از آن است كه باور كني تمام اين حركات ديوانه وارش، بخاطر كشيدن مواد افيوني است. دخترك از شدت هيجان ضرب گرفته است و آواز زير لب مي خواند.
ـ چرا اينطور مي كنه؟
ـ توپ توپ شده!
ـ يعني چي؟
ـ مگه نمي بيني... كشيده (مي خندد با همان آرايش بسيار غليظش)
ـ چي؟
ـ حشيش!
ـ واسه چي؟
ـ واسه اين كه جلو دوربين هول نكنه، كمتر بترسه، نمي دوني وقتي كارگردان مي گه حركت چه لرزي مي افته تو وجودت.
اين ميان اما چند نفري ساكت و محجوبند. به سراغ آنها رفتن دشوار است. اما آنها ذهنيت مرا عوض مي كنند. محجوب ترينشان پروانه نام دارد. بيست و چندساله. تحصيلكرده سينما:
ـ دلم مي خواهد جاي هديه تهراني را توي سينما بگيرم (با اطمينان مي گويد) فكر مي كني خود اينها از كجا شروع كردن؟! از همين جاها.
ـ راحتي؟
ـ مگر نبايد باشم.
ـ آخه اين وقت شب، تو اين سرما!
ـ تا حالا عاشق شدي؟
ـ ...
آن طرف تر دختري خاموش تنها نشسته است. در اين سرما لباسي پوشيده است عجيب. شلوارش از دم پا تا نزديكي هاي زانو پاره است. يعني عمداً پاره كرده! چطور مي تواند در اين سرما با اين سر و وضع آن هم دور از آتش و تنها بنشيند؟...
رخوت اين جماعت را، دستيار كارگردان كه او هم زن است و مثل اين جماعت آرايشش غليظ، مي شكند. همراه او جوانكي است كه با دوربين «هندي كم» در دست آمده است. عده اي مي گويند اين خانم همسر كارگردان است. پسرك هندي كم به دست را دورادور مي شناسم. پسر يكي از هنرپيشه هاي مطرح سينماست. مسؤول هنروران آنها را جمع مي كند. چند نفري با او صميمي تر هستند و دورش را گرفته اند. دستيار كارگردان مي گويد:
ـ خوب بچه ها همتون جمع بشيد. جمع بشيد لطفاً.
همه جمع مي شوند. ريز و درشت. سفيد و سياه و خاكستري. در ميان آنها عاقله زني است كه مي گويد از بندرعباس آمده است و چند فرزند دارد. شوهرش هم حسابدار يك شركت است. همه متوجه خانم دستيار و گفته هايش هستند:
ـ ما الآن مي خواهيم صحنه كلاس را بگيريم... خانم... بايد توي اين صحنه با استاد و چند نفر دانشجو مشاجره كند. سه نفر رو مي خواهيم كه در اين صحنه بازي كنند.
غمي مطلق همه را فرامي گيرد و اين عاقله زن را بيشتر. فقط سه نفر! از ميان اين چند ده نفر! مسن ترها غمشان بيشتر است.
ـ نه، نه... غصه نخوريد. همتون توي صحنه هستيد، اما اين سه نفر ديالوگ دارند...
مراسم انتخاب بازيگر تمام مي شود دست آخر همان چند نفري كه با مسؤول هنروران صميمي تر بوده اند، انتخاب مي شوند و الباقي هم آزمند و در لاك خود فرورفته، خود را براي پر كردن صحنه آماده مي كنند.
ساعت ۴صبح است. باد با انبوه ليوانهاي پلاستيكي يك بار مصرف روي زمين ريخته بازي مي كند.فيلمبرداري صحنه آخر اين لوكيشن به خاطر اختلاف تهيه كننده و كارگردان به روز ديگري موكول شده است. هنرپيشه زن محبوب در مانتوي بلند مشكي اش فرورفته است. باز هم سيگار مي كشد و حلقه هايش را به آسمان حواله مي كند. دوربين فيلمبرداري همچون ديگر وسايل پرجذبه اينجا بيكار افتاده است. آتش جماعت هنرور سوسو مي زند. وقت رفتن است. جماعت هنرور ديگر ستاره سينمايي اين فيلم را دوره كرده اند و از او عكس و امضا مي گيرند و گه گاه صداي قهقهه عوامل فني سكوت را مي شكند. سرانجام چند اتومبيل آژانس براي بردن قهرمانان فيلم مي آيند و آنها را با حرمت و احترام مي برند. خانمهاي هنرور اما مانده اند كه چطور اين وقت شب سالم و سلامت خود را به مقصد برسانند. چند نفر، چند نفر به راه مي افتند. آنها بايد فردا رأس ساعت ۸شب دوباره همين جا جمع شوند... همه رفته اند الا سياهي شب. شب سياه با سرماي بي امانش همچنان باقي مانده است. شب سياه و خاطره اين جماعت سياهي لشكر...
معصومه ورواني

نگاهي به بحران بيكاري پزشكان در كشور
سرگرداني پزشكان جوان در سيستم حمل ونقل!
043245.jpg
توكا نيستاني
زماني كه فريادهاي يك شوفر تاكسي را مي شنويد كه مردم را دعوت به سوار شدن مي كند، ديگر به ذهنتان خطور نمي كند كه آيا اين شوفر تاكسي واقعاً يك راننده تاكسي است يا كسي ديگر در لباس او! درحالي كه عرق نشسته بر صورتش را با دستمال يزدي پاك مي كند پاشنه كفش خود را تا مي دهد تا راحت تر باشد، براي گرفتن كرايه حتي يقه مسافر رامي گيرد واز تاكسي متر استفاده نمي كند. پس حتماً او يك راننده تاكسي است و نه يك پزشك!
بروز بحران پزشكان بيكار در كشور به برنامه ريزي دولت و وزارت بهداشت در دهه۶۰ بازمي گردد. ورود پزشكان هندي و پاكستاني و بنگلادشي و اشتباهات اين افراد در امر طبابت حوادث بي شماري را به وجود آورد به گونه اي كه وزير بهداشت سابق تعيين ظرفيت پذيرش دانشجويان رشته پزشكي را به دست گرفت. هر چند ظرفيت پذيرش توسط وزير بهداشت وقت ۷۰۰نفر اعلام شد، اما نمايندگان مجلس در مواجهه با اين پيشنهاد هر كدام به فراخور حال، مانند مزايده يك جنس با اين پيش فرض كه كشور نياز به پزشك دارد، تعدادي بر آن افزودند بطوري كه ظرفيت پذيرش دانشجوي رشته پزشكي قبل از توسعه مراكز بهداشتي ودرماني در كشور به ۳هزارنفر در سال رسيد.
اضافه شدن دانشكده هاي پزشكي دانشگاه آزاد به تعداد توليدكنندگان پزشك در كشور واشتهاي كنترل نشده اين دانشگاه در پذيرش دانشجويان اين رشته براي تربيت نيروهاي مستعد در ظاهر وجذب شهريه هايي كه سير صعودي خود را حفظ كرده است در باطن، بيش از پيش باعث سرگرداني پزشكان جوان در اين وادي سراب گونه شد. در اين ميان عدم هماهنگي طرحهاي مختلف وزارت بهداشت با يكديگر زماني مشخص مي شود كه در زمان اجراي طرح كنترل جمعيت در بخش آموزش بيشترين ظرفيت را در پذيرش دانشجوي رشته پزشكي داشته است. دهه۷۰ براي پزشكان دهه بحران شغلي نامگذاري شد. با اشباع شدن جامعه از پزشك آن هم فقط در شهرهاي بزرگ، تنها كساني مي توانستند به اين ريسمان چنگ بيندازند كه از پشتوانه مالي و اعتباري لازم براي تأسيس يك مطب كوچك برخوردار بودند. بازماندگان اين دوران طبق آمار چيزي در حدود ۸هزارنفر تخمين زده شده اند. به هر حال شعارهاي تبليغاتي پزشكان كانديد شده در دوره ششم مجلس حكايت از رفع مشكل بيكاري ازجامعه پزشكان مي داد. اما بار ديگر با ورود حدود ۲۸پزشك به صحن علني مجلس مشكلات پزشكي به فراموشي سپرده شد.حتي كارمندان مجلس به مرور از ياد بردند كه چند پزشك در مجلس حضور دارند. يكي از خبرنگاران مجلس در اين باره مي گويد: معماي تعداد پزشكان مجلس زماني حل شد كه يكي از كارمندان مجلس در محل كارش سكته كرد آن موقع فهميديم كه بيش از ۳۰پزشك به عنوان نماينده در مجلس حضور دارند! علاقه پزشكان نماينده به مسائلي غير از مسائل كميسيون بهداشت و پخش شدن آنها در كميسيونهايي ديگر خود نوعي تعجب برانگيز است.
ضرابي دبيركميسيون بهداشت و درمان درباره پراكندگي پزشكان نماينده در مجلس مي گويد: «با توجه به اينكه كميسيون ها ي مجلس بايد با ۱۹نفر از نمايندگان تشكيل شود، كميسيون بهداشت با ۱۷نفر تشكيل شد كه از اين تعداد تنها ۱۵نفر از نمايندگان رشته هايي مرتبط با پزشكي دارند.» نورالدين پيرمؤذن عضو كميسيون بهداشت ودرمان درباره مشكل بيكاري پزشكان مي گويد: «اين گناهي نابخشودني براي كساني است كه نتوانستند براساس برنامه ريزي اصولي به تربيت پزشكان بپردازند.» تا اينجا تمام مشكل اين بحران بردوش وزير سابق بهداشت و درمان است اما سؤال مطرحه اين است كه با توجه به اينكه كشور از يك سو با پديده بحران پزشكان بيكار واز طرف ديگر با افت انگيزه در دانشجويان و در نهايت پايين آمدن سطح آموزش پزشكي مواجه است، مجلس ششم به عنوان يك نهاد قانونگذار چه واكنشي نشان داده است؟
پيرمؤذن در اين باره مي گويد: «متأسفانه ما تا به حال هيچ اقدام مهمي براي كنترل ودرمان اين مشكل انجام نداده ايم.» وي در ادامه مي افزايد': «وزارت بهداشت نيز توانايي كنترل دانشكده هاي پزشكي را ندارد.» دليل اين مدعا را وجود دانشكده هاي پزشكي در كشور مي داند كه صلاحيت تربيت پزشك را ندارند و در مقابل وزارت بهداشت نيز قادر به تجهيز دانشكده ها از نظر نيروي انساني متخصص و وسايل مورد نياز نيست.
* پزشكي يا فريادهاي بسيار
در گذشته مأموران سازمانهاي اطلاعاتي براي به دست آوردن اطلاعات، در قالب شغل هاي بسياري رخنه مي كردند. اما الآن اين تمام شغل هايند كه در قالب شوفرهاي تاكسي مي روند! خيلي از مسافركش هاي الآن مديران، سياستگذاران، روزنامه نگاران و پزشكاني هستند كه به دليل راه نبردن به مكان واقعي خود به سيستم حمل ونقل كشوري پيوسته اند. مانند بسياري ازاغذيه فروش ها و مستخدمين كه ديگر خودشان نيستند.
م.جعفري يكي از آن راننده تاكسي هاي بامرام است كه حتي براي بيدار كردن وجدان كاريش سوگندنامه «بقراط» را خوانده است. وي مدرك پزشكي خود را حدود سالهاي۷۶ ازدانشگاه پزشكي شيراز گرفته است. دانشگاهي كه اكثر فارغ التحصيلان آن رادر دهه۶۰ و ۷۰پزشكان مهاجري تشكيل مي دادند كه براحتي بورسيه كشورهاي خارجي مي شدند. اين جوان ۳۶ساله، دولت را براي از دست دادن بهترين سالهاي عمرش مقصر مي داند و با اين استدلال حرف خود را مي گويدكه آن زماني كه در آزمون پزشكي شركت كردم، همه از نياز جامعه به پزشك صحبت مي كردند. هدف ازدياد نيروهاي پزشكي بود.هيچ كس به فكر بازار كار ومسائل اقتصادي تأسيس مطب نبود.» دكتر سروري كه براي تأمين مخارج زندگي به صورت نيمه وقت مستخدم يكي از شركتهاي نوشابه سازي است، از قربانيان طرح افزايش پزشك است. وي كه تاكنون هيچ كسي از هويت حقيقي او به عنوان پزشك در محيط كارش مطلع نشده است مي گويد: نامناسب بودن پراكندگي جمعيت پزشك در كشور و روي آوردن پزشكان قديمي به تخصصهاي ديگري غير از تخصص واقعي خود باعث ايجاد تورم نيروي انساني در پزشكي شده است.»
* دوچرخه هم تعمير مي كنيم
اگر نگاهي عميق به تابلوهاي مطب پزشكان در سطح تهران بيندازيد، مي بينيد كه به عنوان مثال پزشك كليه و مجاري ادرار، پزشك پوست و مو و زيبايي نيز هست. الهام نظري دانشجوي دوره تخصصي كودكان در اين باره مي گويد: «بعضي از رشته هاي تخصصي بازار كار بيشتري نسبت به رشته هاي ديگر دارد.» دكترد.بيرجندي كه طبق تابلوي مطبش متخصص بيماريهاي داخلي، پوست و مو و زيبايي و كودكان است به چندكاره بودن برخي پزشكان اشاره مي كند و مي گويد: «به دليل مشكلات اقتصادي مجبورم نگاهي به تخصصهاي پردرآمد داشته باشم.» و به شوخي اضافه مي كند: «اگر لازم باشد زير تابلوي مطبم مي نويسم در ضمن دوچرخه هم تعمير مي كنيم.» به عبارت ديگر اگر به يك جراح بيمار امراض داخلي مراجعه كند، هيچ وقت جراح مربوطه مشتري خود را رد نمي كند. طبق آمار بيشترين فارغ التحصيلان پزشكي در دوره هاي تخصصي در رشته هاي دندانپزشكي و كودكان بوده است.
افسانه استاد عبادي

همراز
پاسخهاي كوتاه همراز
خوانندگان خوب و گرامي!
با گذشت چند هفته از درج نامه هاي صميمي شما و پاسخهاي من در اين هفته بر سرآنم كه به خلاصه پاسخهايي بپردازم كه امكان درج اصل نامه ها وجود نداشت.هرچند هفته يكبار شما دراين صفحه، پاسخهاي كوتاه همراز را ملاحظه مي كنيد. اميدوارم اين مطالب براي نويسندگان نامه ها و ساير دوستان مفيد و مثمرثمر باشد.اگر مايليد نامه هاي شما به همراه پاسخهاي ما در اين صفحه كار شود و يا پاسخهاي كوتاه همراز را به نامه هاي خويش مطالعه كنيد دست به كار شويد و با نشاني تهران ـ صندوق پستي ۱۹۵۶۵‎/۱۸۳ مكاتبه كنيد. چشم انتظار نامه هاي سبزتان هستيم.


* خواهر خوب و مهربانم معصومه ـ م از كرمانشاه
نواركاستي را كه از صداي خود ضبط و ارسال كرده بودي رسيد. چرا گمان كرده اي كه با گوش كردن نوار تو را مسخره مي كنم. خواهرم! مسخره كردن و نيشخند زدن در قاموس همراز نيست. از نامه نوشتن و بدحرف زدنت! نيز نگران نباش، هرچند من اعتقاد دارم بد حرف نزده اي. كسي را كه تو عاشقش شده و ديوارهاي اتاقت را از عكس هاي او پركرده اي، از لحاظ موقعيت اجتماعي، سن و سال، سطح خانوادگي و تفاهم و اخلاق مناسب تو نيست. فكر كردن به او و غصه خوردن علاوه بر آنكه باعث اتلاف عمر تو و هدردادن نيرو و انرژي جواني توست هيچ ثمري نيز در پي ندارد. من توصيه مي كنم سرخود را با مطالعه، سرگرمي هاي مفيد، و ايجاد ارتباطي صميمي با ساير دوستان گرم كني و ديگر چندان به او نينديشي. موفق باشي.

* برادر ارجمندم هادي ـ ط، ۲۰ساله از تهران
در آغاز نامه ات نوشته اي: «براي همراز عزيز، كسي كه مرا درك مي كند».
حالا كه قبول داري من تو را درك مي كنم پس به حرفهايم گوش كن. از ظريفي پرسيدند برادر بهتر است يا دوست؟ گفت برادري كه دوست باشد! برادر خوب نعمت بزرگي است كه خداوند به برخي از آدمها عطا مي كند. تو آنگونه كه نوشته اي از داشتن چنين برادري محرومي و در عوض برادري داري كه به قول خودت: «باطنش هيولايي وحشت آور و پست است و ظاهرش يك فرد متظاهر». كسي كه براي همه اهل خانه تصميم مي گيرد، از اعتماد مادر سوء استفاده مي كند و سرانجام توانسته تو را «كله پا» كند!
خب؛ من مجبورم يك تنه به قاضي بروم و لابد انتظار داري راضي برگردم! اگر فرض را بر اين بگذاريم كه همه حرفهاي تو درست باشد وواقعاً برادرت همانگونه باشد كه تو نوشته اي، باز هم راه خلاصي از دست چنين برادري فرار از خانه نيست. كاري كه تو با افتخار از آن ياد كرده وگفته اي: «امروز اولين روز فرار موفقيت آميز من است»! تو در فرار موفقيتي سراغ داري؟ تو امروز وضعيت كشتي گيري را داري كه ضربه فني شده اما در همان لحظاتي كه حريف او را خاك كرده است فرياد مي زند: اين لحظات، لحظات شكست افتخارآميز من است! برادر خوبم؛ در فرار موفقيت و در شكست افتخار را نبايد جست وجو كرد. فرار نهايت ترس انسانها در مقابله با سختي هاست. كمي اگر صبر مي كردي همانطور كه خود گفته اي، دوران سربازي ات فرا مي رسيد. او نيز قطعاً بعد از ۲۷سال سن و سال در آستانه ازدواج است و راه شما از هم جدا خواهد شد. با اين حرفها كه گفتم تصميم خود را بگير و مرا هم در جريان كار خود قرار بده. آرزومند سعادتت هستم.
043248.jpg
* خواهر گرامي و شايسته ام هانا شكيبا، ۱۷ساله از گرگان
قبول دارم كه شرايط بسيار سختي را پشت سر گذارده اي. مرگ مادر در سن دوسالگي و مرگ پدر در دوران نوجواني مي تواند ضربه بسيار مهلكي به انسان واردكند. در نامه ات آورده اي كه هنوز صفحه همراز را نديده اي و توسط دوستي به من معرفي شده اي. خواهر خوبم! ياري و صميميت ما ويژه خوانندگان روزنامه ايران جمعه نيست كه تو از اين بابت احساس دلتنگي كني. اگر كمكي از ما برآيد، همگان در اين زمينه مساوي و برابرند. راست گفته اي كه پول و ثروت براي امروز تو نه تنها كارگشا نيست، بلكه مي تواند مشكل ساز باشد. اما از نامه ات پيداست كه اهل تدبير و دورانديشي هستي و با زندگي به گونه اي احساسي برخورد نمي كني. قطعاً در بين اقوام تو شخص يا اشخاصي پيدا مي شوند كه اهل خدا، امانتداري، عقل و زيركي و وفا وانسانيت باشند. بگرد و اين آدم را پيدا كن و از اودر زندگي خود كمك بخواه. مبادا فريب پسراني را بخوري كه امروز روي خوش به تو نشان مي دهند تا فردا سرمايه ات را به تاراج برند. فعلاً زمان ازدواج تو فرا نرسيده است، اين مقوله را هر چند از اين پس با پيشنهادات زيادي مواجه شوي، به زماني ديگر واگذار كن. اگر هيچ معتمدي را پيدا نكردي با من همچنان در تماس باش تا فرد مورد اعتمادي را در شهر تو گرگان به تو معرفي نمايم. دست حق يارت.
حسين سروقامت



|   شناسنامه   |   آرشيو   |