• ايبسن شجاعت و جسارت آن را داشت كه در همه حال خلاف جريان آب شنا كند و تا آنجايي پيش برود كه بسياري او را دشمن مردم خطاب كنند.
ايبسن با آثاري كه به رشته تحرير درآورد نظرهاي متضادي را نسبت به خود موجب شد، چنان كه در مدت حياتش هم وطنانش او را يك نروژي اصيل نمي دانستند و شخصيتهاي نمايشنامه هايش را انسانهايي فاقد روح و تك بعدي مي انگاشتند اما درمقابل عده اي هم او رامي ستودند و نيمه دوم سده نوزدهم را عصر ايبسن مي خواندند و ايبسن در نظر آنها تنها كسي بود كه تراژدي را به شأن و منزلت آن بازگردانده بود. اما نبايستي فراموش كرد كه خود ايبسن هم در دامن زدن به چنين نظرات متضادي سهم داشته است، چرا كه زماني كه هم ميهنانش طالب صلح و آشتي بودند وي معتقد به انقلابي همه جانبه و زماني كه دموكراسي به عنوان بهترين روش حكومت شناخته مي شد وي به شدت بر آن مي تاخت و حكومت مستبد روسيه تزاري را به سبب ستمگريهايش مي ستود و به دوستش گئورگ براندس مي نوشت: «فكر كن چه عشق باشكوهي به آزادي از بطن اين استبداد مي زايد» و هم صدا با دكتر استوكمان در نمايشنامه دشمن مردم فرياد مي كشيد: «جامعه و هر چيز ديگر را بايد از ميان برد.»
|
|
|
در واقع ايبسن شجاعت و جسارت آن را داشت كه در همه حال خلاف جريان آب شنا كند و تا آنجايي پيش برود كه بسياري او را دشمن مردم خطاب كنند. در حقيقت نمايشنامه دشمن مردم نيز پاسخ تند و صريحي بر اين اتهام بود. در واقع ايبسن با لحن گزنده و تلخ و در عين حال با طنزي خردكننده سر آن داشت كه اين اتهام را به كساني بازگرداند كه او را با وقاحت هر چه تمام تر، دشمن مردم لقب داده بودند. ايبسن در نامه اي به ناشر خود مي نويسد: «من از نوشتن اين نمايشنامه لذت بسيار برده ام... من و دكتر استوكمان خيلي خوب با هم كنار آمده ايم. ما در بسياري از مسائل همفكر و همنظريم. چيزي كه هست دكتر استوكمان آشفته فكر است و من نه و به خاطر همين خصوصيت و خصوصيات ديگر او، مردم سخناني از زبان او خواهند شنيد كه اگر از زبان من بشنوند شايد برايشان قابل تحمل نباشند.» به يقين دكتر استوكمان در نمايشنامه دشمن مردم تا حدود زيادي ويژگيهاي شخصيتي خود ايبسن را به ارث برده است و همانند خود ايبسن، آدمي مستبد، خودمحور و انعطاف ناپذير و به گونه اي افراطي انساني آرمان گرا است. ايبسن مخالف سرسخت دموكراسي بود. وي در نامه اي به گئورگ براندس مي نويسد: «...اما من مي گويم حق هميشه با اقليت است. بديهي است كه مقصود من از اقليت، آن اقليت عاطل و منفعل نيست كه از حزب طبقه متوسط يا به اصطلاح «ليبرالها» پس افتاده است. مراد من، آن اقليتي است كه بر واگن سوار است و به نقطه اي پيش مي راند كه اكثريت هنوز بدان نرسيده است. مقصود من اين است كه: حق با كسي است كه هر چه استوارتر و هر چه نزديك تر با آينده پيوند داشته باشد. بي شك دكتر استوكمان در نمايشنامه دشمن مردم نمونه بارز چنين اقليتي است. آيا اين اقليتي كه ايبسن در نامه اش از آن سخن مي گويد و به آن اميد بسته است، همان فيلسوفاني نيستند كه افلاطون معتقد بود كه بايد زمام امور حكومت و مردم رابه دست آنها سپرد؟ زماني كه نمايشنامه اشباح مورد انتقادهاي تندي قرار گرفت و از اجراي عمومي آن جلوگيري شد، ايبسن طرح نمايشنامه دشمن مردم را در ذهن مي ريخت كه بنا بود پاسخي سخت بر اين انتقادهاي افراطي باشد. درواقع ايبسن با نگارش نمايشنامه دشمن مردم دست به كار خطرناكي مي زد.
داستان نمايشنامه دشمن مردم، حول حمامهاي آب معدني شهر مي گردد. در نظر پيتر استوكمان شهردار شهرو برادر دكتر استوكمان، نبض شهر در اين حمامها مي زند. او به هاوستاد سردبير روزنامه محلي پيك مردم مي گويد: «حرف من را به خاطر بسپاريد جناب هاوستاد، اين حمامها شريان حياتي جامعه ما هستند. در اين خصوص جاي كوچكترين شك و شبهه نيست. پرده اول» در واقع حمامهاي آب معدني با جلب مسافران يا به گفته شهردار «مسافران عليل»، موجب رونق كسب و كار و درآمد شهر مي شوند، در نظر شهردار علت اصلي اين جنب و جوش و سرزندگي كه در هر جايي از شهر به چشم مي خورد، حمامهاي آب معدني هستند.
دكتر استوكمان كه ايده اوليه حمامها را نخستين بار مطرح كرده است با خوش بيني افراطي اش از كشفي كه كرده است سر از پا نمي شناسد و مقاله هاي متعددي را در ستايش از حمامها مي نويسد. در نظر او زمان زمان چهره هاي تازه و حرفهاي نو است و به تبع آن هويتي تازه، هويتي كه حاصل فكرها و ارزشهاي يك سر نو است و هر چيزي راكه رنگ و بوي كهنگي مي دهد، نفي و انكار مي كند و درست در سايه چنين انكاري است كه دنياي تازه اي شكل مي گيرد. دنيايي كه دكتر استوكمان بيش و پيش از هركسي آن را درمي يابد او به شهردار مي گويد: «...اما من كه سالهاي سال در شمال درآن گوشه پرت نفرت انگيز زندگي كرده ام و در تمام اين مدت يك قيافه تازه نديدم كه حرف تازه اي براي گفتن داشته باشد، اينجا مثل يك شهر بزرگ و پرجنب و جوش است. پرده اول» درواقع ايده حمامهاي آب معدني هويت تازه اي براي شهر است كه بدان چهره اي جديد مي بخشد و به تبع آن ارزشهاي نويني را نيز به همراه مي آورد، ارزشهايي كه زندگي اهالي شهر را دگرگون مي سازند. دكتر استوكمان به جنب و جوش و به بياني ديگر به فكرهاو ايده هاي تازه دل بسته است. او كه بار ديگر به زادگاهش بازگشته است و به قول شهردار با اين كه اهل علم است، اما با حقوق يك كارمند عالي رتبه زندگي مي كند، بر آن است بر سكوتي كه سالهاي سال در تبعيد زندگيش را همچون مغاكي در خود فرو برده است، فائق آيد. دكتر استوكمان با آرمان گرايي افراطي اش به تحقق مدينه فاضله اي در آينده اي نه چندان دور به دست آدمهاي آزاد فكر، ايمان دارد. او مي گويد: «دوران ما دوران عجيبي است. پيش چشممان دارد يك دنياي نو به وجود مي آيد. پرده اول» دكتر استوكمان از اين كه در شكل گيري چنين دنيايي سهيم است احساس غرور مي كند و از حشر و نشر با انسانهاي آزادفكر بر خود مي بالد. در نمايشنامه دشمن مردم ايبسن از زبان دكتر استوكمان سخن مي گويد: گرچه به سختي مي توان باور كرد كه خوش بيني ايبسن نيز مثل قهرمان نمايشنامه اش به اندازه آرمان گرايي اش افراطي باشد. شايد از اين رو است كه ايبسن با خلق شخصيت واقع بيني نظير هورستر كه بي شك نمونه بارزي از همان اقليت مورد نظر خود ايبسن است، بدبيني خود را نسبت به آدمهايي كه دكتر استوكمان آنها را آزادفكر مي نامد و با خوش رويي در خانه اش آنها را مي پذيرد، نشان مي دهد.
بيلينگ كه به عنوان منشي در روزنامه پيك مردم كار مي كند در خانه دكتر استوكمان موقع صرف شام ازناخدا هورستر مي پرسد: «يعني شما به مسائل اجتماعي علاقه اي نداريد؟ پرده اول»
هورستر: نه، من از اين جور چيزها سردرنمي آورم.
بيلينگ: با اين حال، رأي كه بايد داد، حداقل.
هورستر: حتي اگر چيزي درباره اش ندانيد؟
بيلينگ: ندانيد يعني چه؟ جامعه به يك كشتي مي ماند، هر كس به نوبه خودش بايد دستي به سكان داشته باشد.
هورستر: در خشكي بلي، اما در دريا اين كارها مجاز نيست.
ايبسن در بدبيني ناخدا هورستر شريك است. در نظر او اكثريت ناآگاه، اكثريتي كه به قول هورستر حتي نمي دانند براي چه رأي مي دهند، طبيعتاً حاكمان ناآگاه و مستبدي را براي حكومت كردن برمي گزينند. اما بدبيني ايبسن و هورستر آميخته به نوعي شور زندگي و اميد است. اميد به انسانهايي همچون دكتر استوكمان و پترا، انسانهايي كه حاضر نيستند به هيچ قيمتي دروغ بگويند و جز حقيقت طالب چيز ديگري نيستند، پترا به مادرش مي گويد: «امان از تزوير و دورويي، خانه كه هستيم بايد جلوي زبانمان را بگيريم. مدرسه هم كه رفتيم بايد بايستيم و به بچه ها دروغ گفتن را ياد بدهيم. پرده اول» دكتر استوكمان براساس آزمايشي كه كرده است، درمي يابد حمامهاي آب معدني شهر آلوده است. هاوستاد از او مي خواهد كه خبري از اين كشف را در روزنامه پيك مردم چاپ كند، چرا كه در نظرش مردم شهر بايد از اين حقيقت آگاه بشوند و از آن بالاتر معتقد است كه اهالي شهر بايد به افتخار دكتر استوكمان تظاهراتي برپا كنند.
هاوستاد نمونه بارز انسانهاي معناباخته و انگل صفت است. او به عنوان يك روزنامه نگار رسالتش رادر درافتادن با آدمهاي مستبد كه تمام قدرت را قبضه كرده اند، مي داند و وقتي دكتر استوكمان علت آلودگي حمامها را منجلاب دباغخانه ها مي داند، او فراتر مي رود و علت اصلي را منجلابي مي داند كه كل حيات اجتماعي مردم شهر را دربرگرفته است. او مي گويد: «ما بايد افسانه عاري از خطا بودن اين آقايان را در هم بشكنيم. پرده دوم» او كه از خانواده فقيري است بيش و پيش از آن كه خواستار حقيقت يا به قول خودش عزت نفس باشد، خواهان ترقي است لذا هيچ فرصتي را براي خوش خدمتي به آدمهاي مستبد از دست نمي دهد.
خصومت ايبسن با اكثريت مردم در نمايشنامه دشمن مردم بيش از هر چيزي نمايان است. ايبسن بامهارت تمام، كساني را برگرد دكتر استوكمان در حمايت از او و طرح تعويض لوله هاي شهر جمع مي آورد كه نخستين كساني هم هستند كه به او پشت مي كنند. اسلاكسن متصدي چاپخانه به ديدن دكتر استوكمان مي آيد و به او مي گويد: «...دكتر، مي خواهم بدانيد كه من يكي با تمام قدرت پشت سر شما هستم! پرده دوم» و اندكي بعد مي افزايد: «...ما كاسبها خيلي به دردتان مي خوريم، ماها اكثريت قاطع مردم اين شهر را تشكيل مي دهيم. پشتيباني اكثريت هم چيز كوچكي نيست، آقاي دكتر. پرده دوم»
اسلاكسن آدم محافظه كاري است و همواره بر آن است بزدليش را زير شعار اعتدال و ميانه روي خودش پنهان سازد. در نظر او ميانه روي بزرگترين فضيلت هر شهروندي است و به گفته خودش اين اعتدال را درمدرسه زندگيش ياد گرفته است. او به عنوان رئيس اتحاديه مستغلات و عضو هيأت مديره انجمن اعتدال در مصرف مشروبات الكلي، هميشه بر آن است با محافظه كاري جايگاه خود را تثبيت كند. او به هاوستاد مي گويد: «آقاي هاوستاد ما نمي توانيم با كساني دربيفتيم كه مقدراتمان به اراده آنها بستگي دارد. اما هر شهروندي حق دارد عقيده خودش را آزادانه بيان كند و هيچ كس هم معترض اش نمي شود. مشروط بر اين كه اعتدال را رعايت كند. پرده دوم» هاوستاد هم كه دل به ازدواج با پترا دختر دكتر استوكمان بسته است حاضر مي شود مقاله دكتر استوكمان راكه در آن آلودگي حمامهاي آب معدني شهر فاش مي شود، در روزنامه پيك مردم چاپ كند ولي وقتي كه اميدش به ازدواج با پترا را از دست مي دهد، از اين كار سرباز مي زند. ايبسن آدم متزلزلي است به گفته خودش از هيچ چيز مطمئن نيست. او آدم پادر هوايي است كه حمايتش از دكتر استوكمان بيشتربه اين خاطر است كه مطمئن است درخواست استخدام اش را براي منشي گري انجمن شهر، رد خواهند كرد لذا براي انتقام از انجمن شهر، طرف دكتر استوكمان را مي گيرد. در حقيقت هاوستاد، بيلينگ و اسلاكسن كه هر يك نماينده قشري از توده مردم هستند، انسانهاي نازلي اند كه جز به منافع خود به چيز ديگري نمي انديشند. بي شك اين همه ريشه در زندگي و تجربه هاي واقعي خود ايبسن دارد. در حقيقت ايبسن با خلق شخصيتهاي نازلي چون هاوستاد، بيلينگ و اسلاكسن و آشكار كردن نيت عوام فريبانه شان، نفرت خود را در نمايشنامه دشمن مردم از اكثريت عيان ساخته است. از طرفي هم دكتر استوكمان كه به آلوده بودن حمامها پي برده است كه اين خود، تمثيلي از حقيقت است از زبان ايبسن سخن مي گويد. در حقيقت ايبسن برآن است بدين طريق حقانيت خويش را ثابت كند. هر چه كه داستان پيش مي رود، دكتر استوكمان شباهت بيشتري به ايبسن پيدا مي كند. ايبسن در نمايشنامه دشمن مردم به نوعي زندگي خود را روايت مي كند. به بياني ديگر نمايشنامه دشمن مردم حديث نفس ايبسن است. ايبسن براي نوشتن اين نمايشنامه بيش از هر اثر ديگرش از زندگي و افكار خصوصي اش بهره گرفته است. در حقيقت تلخكامي ها و سرخوردگي هاي زندگي ايبسن در زندگي دكتر استوكمان نيز ظاهر مي شوند. اما ناخدا هورستر با سكوت و بي تفاوتي انديشمندانه اش، آن شخصيتي است كه چه بسا ايبسن دوست مي داشت در قالب آن در آيد. درواقع ناخدا هورستر بيشتر نمايانگر وجهي از شخصيت ايبسن است كه ايبسن به مرور زمان خود را ناچار مي ديد تا بدان پناه ببرد.
شهردار سرسخت ترين و در عين حال صادق ترين مخالف دكتر استوكمان است. شهردار به خاطر هزينه بالاي تعويض لوله هاي آب شهر، اين طرح را عملي نمي داند و از آن بالاتر آن رابه ضرر منافع و شهرت شهر مي انگارد. شهردار به دكتر استوكمان مي گويد: «شهر ما اگر آينده قابل ذكري داشته باشد فقط و فقط با اين حمامهاست. پرده دوم» اما براي دكتر استوكمان چيزي به جز حقيقت مهم نيست، او فقط به حقيقت مي انديشد. شهردار كه خود را مرد عمل مي داند معتقد است كله برادرش هميشه پر ازنقشه ها و فكرهايي است كه به لعنت خدا هم نمي ارزد. او به دكتر استوكمان مي گويد: «برادر من، مردم به افكار تو احتياجي ندارند. همان افكار آبا و اجدادي كه تا حالا داشته اند براي هفت پشتشان كافي است. پرده دوم» مشاجره سختي بين دكتر استوكمان و شهردار درمي گيرد و در نهايت شهردار، دكتر استوكمان را دشمن جامعه خطاب مي كند. دكتر استوكمان به همسرش مي گويد: «به من مي گويد دشمن جامعه! من دشمن جامعه ام؟ نشانشان مي دهم كي دشمن جامعه است! پرده دوم» به راستي آيا اين خود ايبسن نيست كه از زبان دكتر استوكمان سخن مي گويد؟ به يقين زخم ايبسن عميق تر از آني بود كه ديگران فكر مي كردند، تا آن حد كه چنين بي محابا نفرتش را در اختيار قهرمان نمايشنامه اش مي گذارد.
دكتر استوكمان بي پروا پيش مي رود. در نظر ايبسن در چنين جهاني كسي كه حاضر نباشد در حماقت مردم شريك باشد و از آن بالاتر خود را مدعي حقيقت بداند و بر آن باشد تا ديگران را به پذيرفتن آن مجاب سازد، بي شك سرنوشت تراژيكي خواهد داشت و تنهايي مطلقي را تجربه خواهد كرد. گرچه اين تنهايي مي تواند زندگيش را تباه سازد اما ايبسن دراين تنهايي تقدسي را نيز مي يابد. همچنان كه درآخر نمايشنامه، دكتر استوكمان به همسرش مي گويد: «قوي ترين فرد عالم كسي است كه از همه تنهاتر است. پرده پنجم» اگر دكتر استوكمان تنهايي را مي ستايد از اين رو است كه دريافته است در انزوا و تنهايي مي تواند آن حقيقتي را كه مدعي اش است، پاس بدارد. او مي گويد: «...حق با آدمهايي مثل من است. بامعدودي آدم منزوي شده مثل من!... پرده چهارم» آرمان گرايي دكتر استوكمان تا حدي است كه او را مردي ساده دل جلوه مي دهد. اما ساده دلي او از اين رو هم است كه او نقاب از چهره اش برگرفته است و ديگر نمي تواند دروغ بگويد، او به طرز هولناكي عريان شده است. واقع اين كه او به كودكي مي ماند با افكار بس بزرگ. دكتر استوكمان به همان اندازه كه در آرمان گرايي راه افراط را در پيش مي گيرد، در خوشبيني نيز افراط مي كند. اما اين خوشبيني ديري نمي پايد. وقتي كه شهردار، هاوستاد و اسلاكسن رااز چاپ مقاله دكتراستوكمان كه در آن آلودگي حمامها را مطرح كرده است، منصرف مي سازد و آنها را متقاعد مي كند كه حمايت از دكتر استوكمان به نفع هيچ يك شان نيست، آنها بلافاصله از چاپ مقاله دكتر استوكمان سرباز مي زنند. دكتراستوكمان تصميم مي گيرد براي مردم شهر سخنراني كند. سخنراني در خانه ناخدا هورستر انجام مي شود چرا كه نه اتحاديه و نه باشگاه مردم، سالني دراختيار او نمي گذارند. دكتر استوكمان در سخنراني اش به مردم مي گويد: «من امشب مي خواهم با شما درباره كشفي صحبت كنم كه خيلي مهم است. خيلي خيلي مهمتر از اين حقيقت كوچك و بي اهميت كه آب شهرمان آلوده است و حمامهاي طبي مان چيزي جز چاه فاضلاب نيست!... من امشب مي خواهم درباره كشف بزرگي كه در اين چند روز كرده ام صحبت كنم ـ آن كشف اين است كه تمام منابع معنوي و اخلاقي ما آلوده است و نظام اجتماعي ما روي منجلابي از ريا و نيرنگ ساخته شده است. پرده چهارم» اينجا ديگر ايبسن، خود دكتر استوكمان است، ديگر آن تمايزي كه ايبسن درنامه اش بين خود و دكتر استوكمان اشاره مي كند، از بين رفته است. دكتر استوكمان كه در آغاز به طرز افراطي به مردم شهر زادگاهش خوشبين بود به همان اندازه هم در بدبيني به آنها راه افراط را در پيش مي گيرد. اكثريت جامعه در نظر او نه تنها يك مشت آدم كم سواد هستند بلكه دشمن آزادي و حقيقت نيز به شمار مي آيند. دكتر استوكمان مي گويد: «خطرناك ترين دشمنان حقيقت و آزادي اكثريت جامعه است! بله! همان اكثريت قاطع، اكثريت آزاديخواه، اكثريت كوفتي! از اين بايد ترسيد! از اين! اين هم جواب شما! پرده چهارم» ايبسن اعتقاد دارد كه بسيار امكان دارد رضايت و حمايت مردم به حكومتهاي توتاليتر و مستبد منجر بشود. در حقيقت ايبسن به ياري شهود عميق هنري خويش همچون فرانتس كافكا آينده را پيش بيني مي كند. او ما را از فجايعي هولناك كه در آينده رخ مي دهند، مي آگاهاند. گرچه بدبيني ايبسن به اكثريت مردم افراطي است، اما عاري از حقيقت هم نيست. وقتي دكتر استوكمان رودرروي مردم شهر، با صراحت آنها را رياكار و دشمن حقيقت و آزادي مي خواند طبعاً خود نيز از طرف مردم، دشمن مردم لقب مي گيرد. اما اين براي دكتر استوكمان تازه آغاز راه است. وقتي شهردار از او مي خواهد تا نامه اي به عنوان عذرخواهي بنويسد. دكتر استوكمان با عصبانيت مي گويد:«... انسان آزاده حق ندارد خودش را در كثافت غرق كند. انسان آزاده حق ندارد تا جايي سقوط كند كه خودش به صورت خودش تف بيندازد. پرده پنجم» و اين در حالي است كه مردم شيشه هاي پنجره هاي خانه اش را مي شكنند، پسرهايش را به مدرسه راه نمي دهند، دخترش رااز مدرسه اخراج مي كنند و دوست خانوادگي اش ناخدا هورستر به خاطر حمايت از او كارش را ازدست مي دهد و خود او از طبابت كردن منع مي شود. دكتر استوكمان احساس تنهايي مي كند اما تنهايي مطلق به او نيرويي دوباره مي بخشد، نيرويي براي پاسداشت حقيقت. شايد از اين رو است كه به همسرش مي گويد كه تنهاترين و قوي ترين مرد عالم است.