* برگمان: ايده ها و نشانه ها دائماً به من هجوم مي آورند و مرا به آشوب و ترس مي كشانند.
* روح «استريندبرگ» نويسنده بزرگ سوئدي مثل يك ستون آهني در وسط تمام كارهاي برگمان حضور دارد.
* برگمان: براي فرار از آزارهاي دنياي حقيقي، به عالم رؤياها پناه بردم.
اينگمار برگمان فيلمساز افسانه اي و ۸۴ساله ي سوئدي مي گويد به تازگي خوابي ديده است كه طي آن يك پرنده بزرگ سبز رنگ در يك مرغزار به سراغ او آمده است. و آنها نشسته اند و با يكديگر صحبت كرده اند. او مي افزايد: من معمولاً از پرنده ها مي ترسم و اصلاً خواب آنها را نمي بينم.
يادگاري از «اينگريد»
اما اين كه اين پرنده نمادي از همان شواليه ي مرموز و سياه مرگ فيلم «مهر هفتم» اوست يا يك چيز خصوصي تر را مي رساند، دقيقاً مشخص نيست ولي خود برگمان معتقد است كه اين پرنده را اينگريد يعني همسر مرحوم او فرستاده است و نبايد آن را نشانه اي از تمام الهام ها و جرقه هايي دانست كه طي ۶۰ سال كار و حضور وي در اين حرفه، به مغز وي خطور كرده اند. برگمان در دل زمستان و در طليعه ي سال ۲۰۰۲ و در اشاره به رؤياي ترسناك زمستاني اش و تضاد فراوان آن با فيلم رؤياي نيمه شب تابستاني اش مي گويد: اين بذرها و ريشه ها و تفكرها غيرقابل شمارش است و از قضا در غيرمنتظره ترين شرايط، ظهور مي كنند و در زندگي من آشوب و ترس به وجود مي آورند. اما اين را ياد گرفته ام كه اگر بتوانم بر نيروهاي منفي پيروز شوم و آنها را در آتش تفكراتم بسوزانم، حتي از آنها نيز مي توان براي كارهاي درست و در راه مثبت سود جست.
تصورات خطرناك
برگمان كه تمام آثارش به گونه اي جامعه شناسي سرد ويژه ي اسكانديناوي و نگاه يخ زده ي مردمان نوك كوههاي شمال اروپا را دربر دارد، بر اين تأكيد مي ورزد كه به رغم تمام نشانه ها و شيطان ها و تصورات خطرناكي كه سالها به مغزش هجوم برده اند، هرگز به روانكاوان پناه نبرده است. راه مقابله با آن و درمان اين اوهام، به نظربرگمان نوشيدن آب معدني، خوردن بيسكويت وگوش كردن به موسيقي باخ و البته فكر كردن و فكر كردن درباره ي زندگي و آثار بعدي اش بوده است و اين كه زندگي چگونه بايد باشد. راهپيمايي ها و شناكردن نيز بخشي از اين درمان ها است.
سحر شدم
با اين حال برگمان معتقد است كه حتي از افكار بد نيز چيزهاي خوبي برمي خيزد و از درون آن مي توان يك اثر هنري مثبت را بيرون كشيد. برگمان پير و شكسته اما با ذهني همچنان باز، در مركز هنرهاي دراماتيك استكهلم به كار خود ادامه مي دهد. او امروز با اشاره به ۷ دهه پيش مي گويد: ۱۰ساله بودم كه براي بار اول مرا به اينجا آوردند. در رديف سوم صندلي ها نشستم و نمايش، مرا سحر كرد.
نمايش اشباح
امروز هم برگمان كار مي كند، اما همانطور كه پيشتر به كرات براي شما نوشتيم، از ۱۹۸۴ به بعد هيچ فيلم بلند سينمايي را شخصاً كارگرداني نكرده و اين كار را به عرصه ي تئاتر محدود ساخته است و البته چندين و چند فيلمنامه ي او را ديگران به فيلم برگردانده اند. تغييري در اين روند در حال شكل گيري است كه بعداً به آن اشاره مي كنيم اما بايد گفت كه فعلاً برگمان يك نمايش «ايبسن»، نمايشنامه نويس مطرح نروژي به نام «اشباح» را در همان محل (مركز هنرهاي نمايشي استكهلم) بر صحنه دارد و مي خواهد يك نمايش از استريندبرگ را نيز در بهار سال آينده براي يك شبكه راديويي سوئد به اجرا درآورد.
استريندبرگ نويسنده ي بزرگ سوئدي كه سالها پيش درگذشت، براي برگمان يك عامل الهام بخش و مفيد محسوب مي شود و وي ۱۰۰ سال پيش در همان جا زندگي مي كرد كه اكنون برگمان مي كند. فيلمساز ديرپاي سوئدي با اشاره به همين مسأله مي گويد: استريندبرگ و روح او مثل يك ستون آهني در وسط تمام كارهاي من حضور دارد.
صحنه هايي از يك ازدواج
اما برگمان مي خواهد پس از سالها ركود در صحنه ي كارگرداني سينما، سال آينده يك فيلم تازه را بسازد. در عمل و درجه نخست، اين فيلم به صورت يك ميني سريال براي تلويزيون سوئد توليد خواهد شد اما از روي آن يك نسخه سينمايي نيز انتخاب و ترخيص خواهد گشت. ابتدا گفته مي شد كه نام فيلم«نرو» است اما ظاهراً نام آن به «آنا» تغيير يافته است. در هرحال اين فيلم براساس دو كاراكتر اصلي يك فيلم معروف سال ۱۹۷۲ خود برگمان به نام «صحنه هايي از يك ازدواج» ساخته مي شود و همانها را ۳۰ سال بعد يعني در سال ۲۰۰۲ به تصوير خواهد كشيد. با اين حال برگمان اصرار دارد بگويد كه اين فيلم تازه، نبايد دنباله اي بر فيلم نخست محسوب گردد. برعكس او مي گويد نوشتن فيلمنامه ي اين اثر كه درباره ي ارتباط اجتماعي دو زوج با يكديگر است، نتيجه ي شنيدن يك سونات از باخ موسيقي ساز افسانه اي كلاسيك (و مبتني بر ويولن سل) و الهام و تأثير عظيمي بوده كه اين اثر روي وي گذاشته است.
مثل دوران كودكي
و در كل بايد تصريح وتأكيد كرد كه ديسيپلين، كار شديد و اشتياق مفرط به قصه گويي و بيان دردهاي زمان، دليل و بنيان گذار ۵۴ فيلم بلند سينمايي، ۱۲۶ اجراي تئاتري و ۳۹ نمايش راديويي از سوي برگمان شده است. مجموعه اي كه هركس مي تواند به آن ببالد. و برگمان مي گويد عشق او به كار كردن در صحنه ي سينما در حال حاضر اكنون همانقدر و به همان شكل است كه در گذشته بود و البته اين شور در ۱۷سال اخير به تئاتر منحصر شده است. او اضافه مي كند: قبل از شروع تمرينات، همان احساس را دارم كه در كودكي و در موقع بازكردن كمد حاوي اسباب بازيها داشتم.
از كجا؟
اما اين عشق به قصه گويي از كجا آمده است؟ اينگمار ما را به گذشته اي بسيار دور مي برد و مي گويد: وقتي بچه بودم، مادرم كارين، من وساير اعضاي فاميل و دوستان را در روزهاي تعطيل (يكشنبه) دور بخاري جمع مي كرد و براي ما قصه هاي مذهبي مي گفت و يا از روي كتب داستان، براي ما روخواني مي كرد. اين چنين بود كه من نيز دلباخته ي قصه گويي شدم.
دنياي قاطي شده
از طرف ديگر برگمان مدعي است كه كودكي اش با برخي كاستي هاي روحي و مجازات ها همراه بوده و مي طلبيده است كه از آن دنياي حقيقي تلخ به دنياي شيرين رؤياها فرار كند و بدل به آدمي ديگر شود. تا به آن حد كه امروز و در اوج پيري جسماني مي گويد: دنياي حقيقي و خيال ها را با يكديگر قاطي كرده بودم و چون نمي توانستم آنها را از هم تميز بدهم، براي خود دروغ و ريا مي بافتم. شايد نوع تربيت بچه ها در آن زمان يعني ۷۰ سال پيش كامل و بايسته نبود اما خوب، خود من هم به مسيرهاي غيرعادي و خاصي مي رفتم.
حضور قوي زنان
بنابر اين مي توان فهميد كه چرا اين كودكي خدشه دار اينطور راحت و صريح در آخرين فيلم بلند سينمايي او يعني «فاني و الكساندر» محصول ۱۹۸۲ نمايان است (فيلم سال ۱۹۸۴ برگمان به نام «مصاحبه ي سر صحنه» با بازي «لنا اولين»، بيشتر يك اجراي تئاتري بود نه فيلم سينمايي). وقتي به دفتر كار او رجوع كنيد، عكس سياه و سفيد يك زن جوان را بر روي ميز مي بينيد و اين، عكس چهره ي مادر اينگمار در ايام جواني است. زني كه اينگمار وي را هميشه بسيار دوست مي داشته و از فكرش جدا نمي شده است و به همين خاطر است كه در مركز اكثر فيلم هاي او زنان حضوري محسوس تر دارند و حرف و خط اصلي را تعيين مي كنند. و اين زنان هميشه رازي بر چهره دارند كه قابل ارزيابي نيست. ولي تمام زنان فيلم هاي برگمان منادي احساسات نابي هستند كه در جامعه امروز مي توان نزد زنان متكي به خود، رنج كشيده ولي مستقل و اهل تحقيق يافت. با اين وجود اين زنان همواره براي تماشاگران عادي، قدري غيرقابل لمس و فهم اند.
خوب اما بد!
برگمان معتقد است كه يك كارگردان بايد حتماً ارتباطي قوي با بازيگرانش داشته باشد و همه ي مسائل را براي آنها حلاجي كند و برايشان شرح بدهد اما اين كار بايد مبتني بر احترام صورت گيرد. او مي گويد: بدون اين كه علاقه اي بين من و هنرپيشه ها برقرار باشد، كاركردن كم حاصل مي شود و بدترين چيز بداخلاقي است. اما حتماً خواست هاي من بايد به بازيگران منتقل شود. در همين راستا هرگاه لازم باشد براي ايجاد فضاي درست در سر صحنه داد مي زنم تا بازي موردنظرش را از آنها بگيرم. بي نظمي را هم اصلاً تحمل نمي كنم. يعني هرموقع ببينم كسي دير مي آيد و يا جلوي دوربين چرت مي زند، حسابي به خدمتش مي رسم!
وسايل مدرن تر
يك دلخوشي وا عتقاد برگمان اين است كه ادوات و عالم جديد تكنولوژيك به فيلم تازه ي او يعني «آنا» (يا «نرو») امكانات و عمق و غناي بيشتري را خواهد بخشيد. حالا وسايل فيلمبرداري سبك تر و ديجيتال شده و از وسايل سنتي كه سنگين بودند، بسيار فراتر مي روند و تصاوير شفاف تري را عرضه مي دارند و او بهتر مي تواند با اين وسايل حرف هايش را بزند. حرف هايي كه در كارهاي بسيار پرسروصدا و تحسين شده دهه هاي قبلي وي مثل «سونات پاييزي»، «توت فرنگي هاي وحشي»، «فريادها و نجواها»، «رؤياي نيمه شب تابستان» و «پرسونا» جلوه غريبي داشته واو را به يكي از بهترين و خاص ترين فيلمسازان تاريخ بدل كرده اند و وي را بر تارك سينماي اروپا نشانده و سبك منحصر به فردي را در كار فيلمسازي به نام وي به راه انداخته اند.
برگمان اينها را دوست دارد
اما خود برگمان كدام فيلمسازان را قبول دارد و تحسين مي كند؟ در پاسخ بايد گفت او كارهاي فد ريكو فليني و ميكل انجلو انتونيوني ايتاليايي، اكيرا كوروساوا ژاپني و اندري تاركوفسكي روسي را دوست مي دارد و در خانه ي مسكوني اش در جزيره ي پرت افتاده ي فارو در منطقه بالتيك (و مشرف به سوئد) چيزي حدود ۴۵۰۰ نوار ويديويي و ۴۰۰ فيلم بلند سينمايي محبوبش را آرشيو كرده است و نگهداري مي كند. او مي گويد فقط در خلوت و تنهايي اش در اين نقطه احساس راحتي مي كند و دور از مزاحمت مردم و خبرنگاران زندگي راحتي دارد.
… و فيلمسازان روز
در ميان فيلمسازان «روز» هم برگمان چند نفر را مورد توجه و تجليل قرار مي دهد. از آن جمله اند «اتوم اگويان» از كانادا، هموطنش لوكاس موديسون كه در خارج از سوئد چندان شناخته شده نيست و لارس فون تري ير دانماركي كه به گفته ي برگمان خودش اصلاً حاليش نيست كه چه نابغه اي است! و البته الكساندر سوكوروف روسي نيز از نظر وي آدمي خاص است كه تمام قواعد فيلمسازي را طي كارهاي اخيرش به نحو دلپذيري شكسته است.
فرصتي خوب
اما قانون شكن اول هنوز برگمان است. دنيا براي ديدن بازگشت او به عرصه ي كارگرداني پس از ۱۷ سال و ديدن «آنا» بي تابي مي كند. براي استاد عزلت گراي سينماي سوئد كه از حدود فهم شعور و فهم مردم عادي بسيار فراتر رفته است. اين فرصتي تازه براي ارائه ايده هاي تازه اش در شروع يك هزاره تازه است.