|
|
|
|
|
|
|
|
اغماء
سال جديد ميلادي با آرزوهاي تازه آغاز شد و هركس در هر شغل و حرفه اي آرزو مي كند كه امسال حداقل بخشي از آرزوهايش محقق شود و بتواند در آستانه سال ديگر به گذشته اش افتخار كند و يا رضايت نسبي از روزها و ماههاي گذشته داشته باشد. براي روزنامه نگاران جهان، سال۲۰۰۱ ميلادي سالي تلخ و پر از حادثه بود، يكصد روزنامه نگار در سراسر جهان در راه اعتلاي دموكراسي و انعكاس وقايع دنيا جان عزيزشان را از دست دادند و اين رقم بيشترين تعداد طي ۶سال گذشته بود.
جسته و گريخته همه ما از وظايف روزنامه نگاران مطلع هستيم و مي دانيم كه اينان با چه هدف و نيتي اقدام به توليد اخبار مي كنند و روزنامه ها نيز به چه دليل منتشرمي شوند و چرابه مطبوعات و رسانه ها، به عنوان ركن چهارم دموكراسي گفته مي شود. اما بيان اين نكات خالي از لطف نيست كه قطره قطره خوني كه از روزنامه نگاران بر روي سنگ فرش خيابانها يا جبهه هاي جنگ ريخته مي شود، براي «آزادي » و تحقق اصل حكومت مردم بر مردم است و معمولاً نظامهايي تاب و تحمل روزنامه نگاران مستقل و جسور را ندارند كه يا نسبت به مشروعيت خودشان در به دست گرفتن قدرت ترديد دارند يا معتقد به دموكراسي و نظارت مردم بر عملكرد آنان نيستند از اين رو در برابر اطلاع رساني شفاف و متعهد به مردم مقاومت مي كنند و اينگونه روزنامه را دچار محدوديتهاي سياسي و مالي مي كنند. البته گسترش فن آوريهاي ارتباطي آرام آرام تحديد قدرتها در مطبوعات و رسانه ها را كمتر كرده است و رسانه ها با آزادي عمل بيشتري اقدام به اطلاع رساني مي كنند.
اما با توجه به بيانيه هاي يونسكو و تأكيد اين سازمان بر تكثر مطبوعات به عنوان مهمترين زمينه ساز دموكراسي در كشورهاي درحال توسعه اين حقيقت را گوشزد مي كند كه مطبوعات در قامت وظيفه اصلي شان هنوز ظاهر نشده اند وبايد روزنامه نگاران بيشتري در راه اعتلاي هدفشان جانشان را تقديم كنند.
حكايت روزنامه نگاري در جامعه ما عجيب است اما غيرمنتظره نيست. اگر روزنامه نگاري و روزنامه نگاران را برآمده از همين ساختار فرهنگي و اجتماعي و سياسي جامعه تلقي كنيم آنگاه ملاحظه خواهيم كرد كه اين حرفه به موازات هدف گذاري كه براي تأسيس آن شده است، به كار گرفته نمي شود و روزنامه نگاران و دست اندركاران اين حرفه از كاستي هاي دروني و بيروني رنج مي برند و حتي روز به روز روزنامه نگاري تهديد و آسيب پذيرتر مي شود. روزنامه نگاران از نظر بيروني همان دغدغه هاي يك قرن پيش يعني امنيت اقتصادي و مالي و شغلي را دارند واين مشكلات ارتباط تنگاتنگي با حاكميت داشته و دارد و خواهد داشت اما آفتي كه بيش از گذشته اين قشر را تهديد مي كند سطحي نگري و كم دانشي بخشي از روزنامه نگاران است و متأسفانه اين آفت با افزايش كمي روزنامه ها و كمبود نيروهاي متخصص و افزايش مشتاقان غيرمتخصص و حتي ناآگاه نسبت به زواياي اين حرفه، تشديد شد و متعاقب آن آسيب پذيري و سطحي نگري در كار و توليد و تأثيرگذاري نيز بيشتر شد و متأسفانه امروز مجبور هستيم كه از روزنامه نگاري زرد و لمپنيسم ياد كنيم. لذا تعليم و پرورش روزنامه نگاران جديد و بازنگري در گزينش ها، ايجاد كلاسهاي آموزشي در حين خدمت، فراهم آوردن فرصتهاي مطالعاتي و تأمين نيازهاي معيشتي و مادي از جمله عواملي است كه مي تواند روزنامه نگاران را به روز و توانمند كند.
|
|
|
|
|
ويروسي به نام تنهايي
|
|
|
* بيشتر جوانان از نداشتن يك دوست و همدم واقعي در رنجند، به همين دليل تنهايي برايشان رنج آور است
دايره تنهايي آدمها روزبه روز وسيع تر و بزرگتر مي شود. آنها ميان گرايش طبيعي به زندگي جمعي و نيافتن زبان مشترك براي بيان حرفها، خواسته ها و آرزوهايشان، مردد مانده اند. تلويزيون ۲۹ اينچ، كامپيوتر، ماهواره و اينترنت را به خانه هاي خود مي برند و تظاهر مي كنند همه چيز روبراه است. اما اگر دانه هاي دل آدمها پيدا بود آن وقت مي شد فهميد هر كدام در جزيره تنهايي خود چقدر اندوهگين وسرگردانند!
عده اي فرياد مي زنند جوانان دارند به مرزهاي بي تفاوتي مي رسند. به درس علاقه اي نشان نمي دهند. براي زندگي تلاش نمي كنند. بي هدف و سرگردان به بهانه شادي بعد از فوتبال شهر را به آشوب مي كشند…
پسرها زير ابرو برمي دارند و دخترها سيگار مي كشند و با قيافه هاي عجيب و غريب در خيابانها راه مي روند و سنگيني نگاه عابران را با بي خيالي تحمل مي كنند! و جوانان در سكوت به اين اظهارنظرها گوش مي كنند و بيش از پيش در خود فرومي روند. آنها مي خندند، شيطنت مي كنند، عاشق مي شوند و در كنكور رتبه نخست را به دست مي آورند، اما باز هم از درون تنهايند و دبير رياضي يك دبيرستان پسرانه سعي مي كند فرمول اتحادهاي جبري را به دانش آموزاني درس بدهد كه با نگاهي مبهم به آينده چشم دوخته اند. او آرزو مي كند كاش فردا ديوارهاي سنگي بشكنند و چشم هاي بسته باز شوند. شايد آن روز بتوان فرمولي هم براي رهايي جوانان از تنهايي هاي جبري پيدا كرد؛ «بيشتر جوانان از نداشتن يك دوست و همدم واقعي در رنجند، به همين دليل تنهايي برايشان رنج آور است.»
مجيد طوقي، هر روز قصه تنهايي اش را براي كبوترانش تعريف مي كند: «ديپلم دارم، سربازي رفته ام. بيكارم. انگار زندگي را باختم!» كبوترانش را به آسمان مي فرستد. باد صداي او و كبوترها را به خانه همسايه مي رساند دختري از حياط خانه همسايه به بام روبرويش خيره مي شود. «و چه تنهايم من/ سرانگشتم در چشمه ياد / و كبوترها…» استاد روانشناس براين باور است كه ازدواج و تشكيل زندگي مشترك مي تواند جوانان را از تنهايي برهاند: «در اين صورت آنها انگيزه بيشتري براي رويارويي با سختي ها و مشكلات زندگي دارد اما هر چه حجم مشكلاتي كه جوان گمان مي كند به تنهايي بايد آنها را به دوش بكشد بيشتر مي شود، اميد به زندگي در او كاهش مي يابد.» ادامه تحصيل، ازدواج، نيافتن شغل مناسب، امنيت شغلي از بيشترين دغدغه هايي اند كه به هنگام تنهايي به سراغ جوانان مي آيند.
نغمه ۱۷ ساله است. توي پارك همه او را مي شناسند. قد بلندي دارد با چشماني درشت و كشيده كه مدام مي خندد و پسرها را دست به سر مي كند و اگر كسي مزاحمش شود با فنون كاراته از خودش دفاع مي كند. همين باعث شده كه در ميان دوستانش به «راكي» معروف شود. اما به من مي گويد از تنهابودن مي ترسد. «هر وقت تنهايم، خاطره هاي گذشته به جانم مي افتند و انگار ذره ذره وجودم را آب مي كنند.» حالا او حس مي كند در جدال ميان پدرومادرش شكست خورده واقعي بوده، روسريش را كه تا پشت گوش هايش عقب رفته جلو مي كشد، بلند مي شود و آن سوتر موتورسواري را مي بينم كه منتظر است. و من اين جمله قديمي را به ياد مي آورم كه: «آدم از پيري و مريضي مي ميرد، اما از تنهايي دق مي كند.»دوري اعضاي خانواده از يكديگر، فاصله نسلها، توقعات بيجاي والدين از فرزندان، سرخوردگي هاي اجتماعي و … موجب تقويت احساس تنهايي در جوانان مي شود. مشاوره خانواده مي گويد: «هر چه اعتماد به نفس افراد بيشتر باشد، توان بيشتري براي غلبه بر تنهايي و حالات روحي ناشي از آن دارند. خانواده مهمترين واحد اجتماعي است كه مي تواند اعتماد و عزت نفس جوانان را افزايش دهد.» به تعبير او بايد ميان تنهايي خودخواسته و اجباري تفاوت قايل شد تا در مقابله با آنها به بيراهه نرفت: «گاهي فرد بطور آگاهانه ترجيح مي دهد ساعت يا دقايقي از روز يا هفته را در تنهايي بسر برد. براي بسياري از مردم اين ساعات تنهايي خودخواسته مفيد و مثبت است.
درواقع هر فردي به اين تنهايي براي مرور گذشته و برنامه ريزي حال و آينده نياز دارد. اما گاهي فرد در محيطي قرار مي گيرد كه در آن هم صحبت يا عاملي كه سبب تعلقش به جمع شود وجود ندارد. اين حالت بيشتر در مورد جوانان صادق است كه هم زباني نمي يابند و در تنهايي هاي اجباري و ناخواسته اسير و درگير مي شوند.» و تنهايي مثل خيلي جاهاي ديگر در اين شهر هم سايه انداخته است. در اين شهر مردم هر روز صبح روزنامه هايي را مي خوانند كه بازي سياسي جناحها را تيتر مي كنند و هر شب پاي تماشاي برنامه هاي تلويزيون مي نشينند كه خبرهاي انتخابي را پخش مي كنند و كسي نمي پرسد سرانجام مردمي كه يأس، نااميدي و تنهايي مثل سايه اي آرام به زندگيشان خزيده، چه مي شود؟ يا چه كسي مسؤول سرنوشت دختر جواني است كه در قعر نااميدي و تنهايي از خانه فرار مي كند يا بر سر پسر جواني كه به هر دري زده و كاري پيدا نكرده و عاقبت به خيل بيكاران و شبگردان پيوسته چه مي آيد؟ و مردم باز هر شب بعد از تماشاي چند سريال خانوادگي كه مشكلات آ دمهاي خيالي و خانه هاي از ما بهتران را نشان مي دهد و مابين آنها ماكاروني، پفك و پنير پيتزا تبليغ مي شود به خواب مي روند و جوانان وقت خود را در كافي شاپها و كنسرت موسيقي پاپ به خنده هاي ساختگي و شادي هاي مصنوعي مي گذرانند و يا در سكوت براي تنهايي خود اشك مي ريزند و در دسته هاي پنج ـ شش نفري كوچه و خيابانهاي شهر را گز مي كنند تا براي لحظاتي هم كه شده تنهايي خود را از ياد ببرند. سخنراني در يك مجلس مذهبي هشدار مي دهد كه اينها نشانه هايي از خلأ معنوي در زندگي جوانان است. «از يك سو بدون پشتوانه معنوي محكم، تنهايي و سرخوردگي قطعي است و از سوي ديگر غلبه بر تنهايي و فشارهاي روحي ناشي از آن جز با توسل به نيروي معنويت و تقويت ايمان و اعتقاد دروني امكانپذير نيست.» به زعم مادري كه دختر و پسري جوان دارد با وجود اين همه امكانات و وسايل تفريح، سينما، پارك، جشنواره و تئاتر … جوان نبايد، احساس پوچي و تنهايي كند:«به پسرم مي گويم چرا به درس و كارت نمي رسي، با خنده مي گويد: «دارم حمام روحي مي گيرم.» دخترم مرتب گله مي كند كه شما مرا نمي فهميد. من تنهايم!» به عقيده يك متخصص روانشناس بايد تنهايي را به عنوان يك خصلت طبيعي در بشر كه در مقابل گرايش او به زندگي جمعي قراردارد پذيرفت. تنهايي يك حس طبيعي انساني است كه هم مي تواند مضر باشد و هم مفيد. بايد آن را شناخت و به خدمت زندگي گرفت. صادقانه درباره اش حرف زد و اجازه نداد احساس تنهايي چنان در روح و جسم رسوخ كند كه انسان را به رفتاري سوق دهد كه سبب ويراني شخصيت، روابط و زندگي اش شود او توصيه مي كند.« يكي از راههاي مقابله با تنهايي مخرب و آزاردهنده مشاوره و گفت وگو و همفكري با كسي است كه وضعيت فرد را درك كرده و مي تواند در تقليل اين احساس به او كمك كند.» برخي تنهايي را ويروسي مي دانند كه به سراغ همه مي رود بنابراين فرقي نمي كند كه آدم در چه سن و سال يا طبقه و موقعيتي از اجتماع باشد. به عقيده اين گروه بدترين اتفاق اين است كه كسي بخواهد تنهايي اش را به شكلي كاذب از ميان ببرد.
خانه كوچك و قديمي در يكي از محله هاي «پشت خط» جايي است كه پيرزن همه عمرش را در آن به تنهايي سركرده و براي گذران زندگي اش فال شمع گرفته، كف بيني كرده و دعاي چشم زخم نوشته است. پيرزن سواد چنداني ندارد اما در اتاق كوچك ته حياط خانه اش مي شود همه جور آدمي از تحصيلكرده و بي سواد و زن و مرد و كوچك و بزرگ را ديد. دخترها گمان مي كنند او مي تواند بختشان را باز كند و پسرها مي خواهند بفهمند سرانجام شان در كار و عشق چه خواهد شد. پيرزن مي گويد: «اينها از سرتنهايي و بلاتكليفي مي آيند اينجا… كلاهبرداري كه نمي كنم. فقط به آنها اميد مي دهم. آدم تنها به اميد احتياج دارد…» پيشگويي هاي پيرزن درست از كار درآيد يا نه مهم نيست. مهم اين است كه حكايت مشتريان خانه او و آدمهايي كه چاره مشكلات و درمان تنهايي شان را در ورق هاي فال و تصاوير ته فنجانهاي قهوه جست وجو مي كنند، همچنان ادامه دارد. دكتر جامعه شناس معتقد است: «وقتي فرد احساس مي كند تنها است يا در موقعيت دشواري قرار گرفته كه راه به جايي ندارد. گرايش به مسائل ذهني پيدا مي كند. مراجعه به پيشگو و فالگير به اين اميد انجام مي شود. درواقع اين كار نوعي تسكين و علاج موقتي است.» اين روزها زندگي خيلي از جوانان شبيه به هم است. گاهي كه فكر مي كنند همه چيز خوب پيش مي رود، يك دفعه رويداد شخصي يا حادثه اي اجتماعي و صدالبته ماجرايي سياسي حسي تلخ و گزنده را به وجودشان سرازير مي كند و از حركت بازشان مي دارد. اين توقف ها به شرط كوتاه بودنشان مي توانند مجالي براي تفكر، تمديد قوا و تجديد روحيه و آغاز دوباره اي باشند. اما اگر اين توقف ها طولاني شود، نتيجه اي جز افسردگي هاي شديد و تنهايي توأم با دلشوره و اضطراب بيمارگونه نخواهد داشت. آيا در آن صورت زندگي مثل كف روي آب پوچ و بي محتوا نيست؟!
|
|
|
|
|
|