يك خر و يك گاو در طويله اي با هم زندگي مي كردند. مرد روستايي از خر براي سواري استفاده مي كرد و از گاو براي شخم زدن و خرمن كوبي استفاده مي كرد.
يك روز كه گاو از كار زياد خيلي خسته شده بود و از خستگي آه و ناله مي كرد، به خر گفت: ما گاوها از شما بدبخت تريم.
خر گفت: اين چه حرفي است، توهم كار مي كني ماهم كاري مي كنيم.
گاو گفت: شما فقط به آدمها سواري مي دهيد، اما ما بايد هم كار كنيم و هم شير بدهيم و در آخر ما را به دست قصاب مي دهند.
خر دلش به حال گاو سوخت و به او گفت: مي خواهي به تو كاري ياد بدهم كه از كار كردن راحت شوي؟
گاو گفت: مي ترسم يك كار احمقانه يادم بدهي و وضعم بدتر شود.
خر گفت: ما اينقدرها هم خر نيستيم، براي همين است كه كسي از ما براي شخم زدن و كارهاي سخت استفاده نمي كند. به نظر من بهتر است خودت را به بيماري بزني و از جايت تكان نخوري.
گاو گفت: بعد مرا با چوب مي زنند.
خرگفت: يك كم تو را مي زنند بعد تو را ول مي كنند.
گاو فردا به نصيحت خر عمل كرد، مرد روستايي كه كارش مانده بود نمي دانست كه چه كار كند، يكدفعه فكري به ذهنش رسيد. خر را برداشت و به مزرعه برد و خيش بست تا زمين را شخم بزند.
خر كه از نصيحت خود پشيمان شده بود نمي دانست چه كار كند. نزديك ظهر فكر كرد كه بهتر است خودم به نصيحت خودم عمل كنم و خود را به مريضي بزنم.
مرد روستايي عصباني شد و با چوب به جان خر افتاد و گفت: اگر رعايت گاو را كردم بخاطر شير و گوشتش است ولي تو اگر قرار باشد كار نكني همان بهتر كه بميري.
خر ترسيد و شروع به كار كرد و تا شب زمين را شخم زد و پيش خود گفت بايد فكري كنم تا گاو راضي شود به كار خود برگردد.
شب وقتي به طويله رسيد، گاو به او گفت: ديدي كار من چقدر مشكل است؟
خر گفت: خيلي هم راحت بود ولي من فقط از يك موضوع ناراحتم.
گاو پرسيد از چه موضوعي؟
خر گفت: امروز وقتي مرد روستايي با دوستش صحبت مي كرد گفت: گاوم بيمار است، مي ترسم بميرد، مي خواهم او را به قصاب بفروشم.
گاو ترسيد و گفت: مي دانستم كه نصيحت خر به درد نمي خورد، از فردا مي روم و كار مي كنم.
خر خوشحال شد و شب را خوابيد.
فردا صبح مرد روستايي گاو را به صحرا برد و به پسرش گفت: يك خيش هم تو بردار و با اين خر كار كن و يك تكه چوب هم با خودت ببر كه به فكر تنبلي نيفتد