مرد جوان در حال بازي فوتبال بود كه يكي از روانپزشكان بيمارستان از او خواست، هرچه زودتر خودش را به درمانگاه و نزد دكتر «سوگرنياس» برساند.مرد جوان در حالي كه به طرف درمانگاه مي رفت به ياد مدتي كه در اين مركز جهت مداوا توسط كميسرفلورس سپرده شده بود، افتاد. به محض وارد شدن به اتاق بود كه او متوجه شد علاوه بر دكتر «سوگرنياس»، كميسر فلورس به همراه يك مادر روحاني در اتاق حضور دارند. مرد جوان به ياد زماني افتاد كه به عنوان مخبر اطلاعاتي را در اختيار كميسر فلورس قرار مي داد. در حالي كه او به شدت ترسيده بود، به گذشته فكر مي كرد، كميسر فلورس شروع به صحبت با او كرد و شروع به تعريف از ماجراهايي كرد كه در گذشته اتفاق افتاده بود.مدتي گذشت تا اينكه دكتر اتاق را ترك كرد. مرد جوان كه به شدت احساس يأس و ترس كرده بود. سعي مي كرد با به يادآوردن نكاتي كه دكتر «سوگرنياس» به او آموخته بود، به نوعي بر وحشت و ترس غلبه كند. در اين لحظات بود كه كميسر فلورس شروع به صحبت كرد. او از مرد جوان خواست تا به گذشته بازگردد و خاطرات خود را در مورد مدرسه شبانه روزي دخترانه «سن گرواسيو» به ياد آورد.مرد جوان در لحظاتي كه به مغز خود فشار مي آورد متوجه سؤال مادر روحاني شد كه از كميسر پرسيد، پس چرا اين مرد هنوز اينجاست؟
او در حالي كه نشان مي داد در حال فكر كردن است، شنيد كميسر فلورس مي گويد: قوه قضاييه براي او تصميم گرفته است چون اگر زندان رفته بود، مي توانست با قيد ضمانت و قرارآزاد شود. خواسته اند تا او به جاي زندان محكوميت اش را در يك ديوانه خانه بگذراند.مرد جوان با ناراحتي به كميسر خيره شد. او منتظر بود تا حرفهاي كميسر فلورس و درخواست او را بشنود و اينك ادامه ماجرا
• آنچه كميسر برايم نقل كرد
كميسر درحالي كه به سيگار برگش پك مي زد، رو به من كرد و گفت: «دبيرستان شبانه روزي «سن گرواسيو» درخيابان «ركولتا» قرار داره و درآن دخترهاي سرشناس ترين واشرافي ترين خانواده هاي شهر بارسلون تحصيل مي كنند ـ مادر روحاني اگر اشتباه مي كنم به من گوشزد كنيد ـ اين دبيرستان دخترانه به صورت شبانه روزي اداره مي شه. براي اينكه تصوير بهتري از اين مدرسه ارائه كنم، بايدبگويم كه همه دانش آموزان اونيفورم خاكستري به تن مي كنند. اين مؤسسه بسيار معتبر وخوش نام است . مي فهمي يا نه؟»
با وجود شك و ترديدهايي كه داشتم جواب مثبت دادم. كميسر فلورس در ادامه گفت: «درهفتم آوريل شش سال پيش يعني درسال ۱۹۷۱ ، ناظم مدرسه طبق معمول صبح به خوابگاه دانش آموزان رفت تا از دانش آموزان بازديد كند. دختران بايد هرروز پس از اينكه از خواب بيدار شدند ، لباس بپوشند ، موهاي خود را شانه كنند ومراسم دعا را به جا بياورند. ناظم پس از شمارش دانش آموزان متوجه شد كه يكي از آنها نيست. هيچكس نمي دانست آن دختركجاست. ناظم به همه جا سر زد . دستشويي و تمام گوشه وكنار خوابگاه مدرسه را زير و رو كرد ولي اثري از او نبود. تمام وسايلش سرجايش بود. فقط لباس تنش را با خود برده بود. روي ميز كنارتختخوابش يك ساعت مچي ، يك گردنبند مرواريد ومقداري پول كه براي خريدتنقلات از بوفه مدرسه از آن استفاده مي كرد، قرار داشت. ناظم جريان رو به مدير مدرسه كه يك مادر روحاني بود، اطلاع داد و او بقيه رو از جريان آگاه ساخت. سپس پليس وارد عمل شد وبه اين ترتيب پرونده در دست هاي من قرار گرفت. همين دست هايي كه دندان تو رو خرد كرد. به سرعت خودم رو به دبيرستان رساندم. از تمام كساني كه فكر مي كردم مي توانند اطلاعاتي به من بدهند، بازجويي كردم. بعد سعي كردم از خبرچين هايم اطلاعات كسب كنم. يكي از آن خبرچين ها تو بودي. بله! تو! بدبخت بزهكار! نيمه هاي شب بود كه به اين نتيجه رسيدم كه هيچ توضيحي درباره اين واقعه عجيب وجود نداره. چطور يك دختربچه توانسته ، چگونه توانسته قفل دري كه به باغ راه داشت بازكند و وارد باغ شود؟ چطور توانسته از ميان باغ عبور كند، بدون اين كه چمن ها و ياگلي رو لگد كرده باشه؟ و عجيب تر آن كه چطور ممكنه توجه دو سگ بزرگي را كه خواهران روحاني هرشب درمحوطه باغ رها مي كنند، جلب نكرده باشد؟ چگونه توانسته از يك ديوار چهارمتري كه بر روي آن خرده شيشه بسيار تيز و سيم خاردار كار گذاشته شده، بالا برود».
با تعجب پرسيدم: «چطور؟ »
كميسر درحالي كه خاكستر سيگارش را روي قالي مي ريخت، گفت: «همه چيز خيلي اسرارآميز است . »
همان طور كه قبلاً گفتم زيرسيگاري وپايه برنزي آن را از اتاق به جاي ديگري انتقال داده بودند و دكتر سوگرنياس سيگار نمي كشيد. البته داستان به همين جا ختم نمي شود، وگرنه من چنين مقدمه مفصلي را نمي گفتم. كميسر در ادامه گفت : « تحقيقات من تازه شروع شده بود ولي هنگامي كه مادر روحاني به من تلفن زد ـ البته منظورم اين مادر روحاني نيست. درآن زمان مديرمدرسه خانم ديگري بود كه از ايشان مسن تر بودـ اون به من گفت كه فوراً خودم را به مدرسه برسانم، متوجه شدم تحقيقاتم درمسير درستي قرارنداره. با ماشين گشت پليس آژيركشان درحالي كه مشت خودم رو از ماشين بيرون آورده بودم ومردمي رو كه سرراهم قرار داشتند تهديد مي كردم ، خودم را به دبيرستان سن گرواسيو رساندم. وقتي وارد دفتر مدير مدرسه شدم، يك زوج متشخص با سر و وضع مرتب روبروي من نشسته بودند. اين دو نفر پدرو مادر دختر گمشده بودند. آنها از من خواستند كه تحقيقات را ادامه ندهم و همه چيز رو فراموش كنم. مادر روحاني هم حرف آنها را مي زد. البته من از او نخواسته بودم كه اظهارنظر كند. درابتدا فكر كردم آدم ربايان آنها را تهديد كرده اند. بنابراين به آنها هشدار دادم . ولي پدر دختر گمشده خود را معرفي كرد و گفت كه با مقامات بسيار عاليرتبه اسپانيا نسبت فاميلي داره وبهتراست كه من به كار آنها دخالت نكنم. من با خشونت به آنها گفتم كه هرگز دخترشان را پيدا نخواهند كرد. ولي پدر دختر گفت كه دخترم پيدا شده و شما مي توانيد به كارهاي ديگرخودتان رسيدگي كنيد ونگران نباشيد!»
من گفتم: «ببخشيد آقاي كميسر، اجازه مي دهيد سؤالي از شما بكنم؟»
كميسر چهره اش را در هم كشيد و گفت: «بستگي داره »
گفتم : « اين دخترجوان هنگامي كه ناپديد شد، چند سال داشت؟»
كميسر فلورس نگاهي به مادر روحاني انداخت و او نيز با سر اشاره اي به فلورس كرد وسپس كميسر گفت: «۱۴سال».
گفتم : «سپاسگزارم كميسر! خواهش مي كنم ادامه دهيد».
كميسر گفت: «ترجيح مي دهم براي اين كه موضوع روشن تر بشه ، مادر روحاني ادامه ماجرا رو برايت نقل كند».
مادر روحاني كه به نظر مي رسيد از مدتها پيش مي خواست صحبت كند ، بلافاصله گفت: « البته من اطلاعات دقيقي درمورد آن واقعه ندارم. ولي مي دانم كه مادر روحاني اي كه درآن موقع عهده دار اداره دبيرستان بود، اصرار داشت تا پليس موضوع رو دنبال كند، ولي پدرومادر دختر به هيچ وجه نمي خواستند پرونده توسط پليس دنبال شود واز آنجايي كه پدر دختر كمك مالي فراواني به مدرسه مي كرد، موضوع مسكوت ماند …»
من گفتم: «معذرت مي خواهم حرف شما رو قطع مي كنم ولي مسأله اي هست كه مايلم روشن شود. آيا واقعاً دختر پيدا شده بود يا نه ؟»
مادر روحاني گفت : «آه، بله، دو روز بعد صبح زود هنگامي كه ناظم به خوابگاه رفت ، دختر روي تختش خوابيده بود. ولي او هيچ چيز را به خاطر نمي آورد. درحقيقت به فراموشي موقت دچار شده بود. هنگامي كه مادر روحاني از او سؤال كرد درطي اين دو شب كجا بوده ، او اصلاً جوابي نداشت و فكر مي كرد همه چيز عادي است . مادر روحاني از پدرومادر دختر خواست تا او رو به مدرسه ديگري ببرند و به دانش آموزهاي ديگر سفارش كرد درمورد اين مسأله با كسي صحبت نكنند.
سكوت بر فضاي دفتر دكترسوگرنياس حكمفرما شد. از خودم پرسيدم آيا اين تمام ماجرا است؟ به نظر منطقي نمي رسيد كه اين دونفر اين همه وقت را حرام كنند تا فقط چنين داستاني را براي من نقل كنند. مي خواستم از آنها تقاضا كنم تا ادامه ماجرا را بازگو كنند. ولي ترجيح دادم سكوت اختيار كنم.
كميسر ته سيگارش را از پنجره بيرون انداخت، ولي پس از گذشت چند لحظه ته سيگار پروازكنان از پنجره به داخل اتاق افتاد. احتمالاً يكي از بيماران رواني تصور كرده بود اين يك آزمايش است واگر ته سيگار را به داخل اتاق برگرداند، آزاد خواهد شد.
پس از ماجراي ته سيگار و ردوبدل شدن چندنگاه هوشمندانه بين كميسر ومادر روحاني ، كميسر با صداي بسيار آرام كه شنيدنش براي من دشوار بود، زمزمه كنان چيزي گفت. من متوجه حرفهاي او نشدم و تقاضا كردم كه بار ديگر حرفش را تكرار كند. او گفت: دوباره اتفاق افتاد».
پرسيدم: «چه چيزي اتفاق افتاد؟»
گفت : « دختر ديگري ناپديد شد».
پرسيدم : «همان دختر يا يك دختر ديگر؟»
كميسر گفت: «يك دختر ديگه احمق! مگر مادر روحاني نگفت كه دختر اول رو از مدرسه اخراج كردند».
« كي اين اتفاق افتاد؟ »
« دو شب پيش »
«مثل دفعه قبل؟»
« مثل دفعه قبل . فقط آدمها عوض شدند».
دختر گمشده ، هم كلاسي هايش، ناظم مدرسه و مادر روحاني . همه عوض شدند ، ولي حادثه همان حادثه است .
«پدر و مادر دختر هم عوض شده اند».
«خوب معلومه … اين ديگه چه سؤالي است ؟»
« آخه ممكنه اين بار خواهر آن دختر ناپديد شده باشه!»
كميسر گفت : «امكان داره ولي اين طور نيست. به نظر مي رسد هردو مورد به يكديگرمربوط مي شه. من و مادر روحاني مايليم اين مسأله هرچه زودتر روشن بشه، بدون هيچگونه رسوايي زيرا رسوايي به اعتبار مدرسه لطمه مي زنه. به همين خاطر ما به كسي نياز داريم كه به خيابانها و محله هاي فقيرنشين شهر آشنايي داشته باشه. كسي كه به راحتي بتوان نامش رو آلوده كرد و كسي كه بتواند وظايف ناخوشايند رو انجام بده. قبلاً گفتم كه اين كار بايد كاملاً محرمانه و بي سروصدا انجام بشه واين به نفع تو خواهد بود، ولي اگر اشتباهي سهواً و يا عمداً رخ بده عواقب شومي گريبانگيرت مي شه. به هيچ وجه نبايد به مدرسه و فاميل دخترگمشده نزديك شوي. نام دختر رو هم براي حفظ آبروي او به تو نمي گوييم. هرنوع اطلاعاتي كه به دست آوردي بايد مستقيماً به من گزارش كني. هيچ ابتكاري قبل ازاين كه با من مشورت كني به خرج نمي دهي واگر به دستورات من عمل نكني با خشم من مواجه خواهي شد و خوب مي داني من با چه شيوه اي آتش خشم خودم رو خاموش مي كنم . روشن شد؟»
پس از اين اولتيماتوم گفت وگوي ما پايان يافت. كميسر تكمه چراغ سبز را فشار داد و دكتر سوگرنياس وارد اتاق شد. كميسر گفت : «همه چيز حاضر است . ما اين شخص رو با خودمان مي بريم و نتيجه اين آزمايش رواني جالب را به اطلاع شماخواهم رساند. از همكاري صميمانه شما متشكريم.
هي تو مگر كري؟…»
البته بايد بگويم كه كميسر فلورس اين جمله آخر را خطاب به من ادا كرد و منظورش دكتر سوگرنياس نبود.بعد هم گفت: «عجله كن» مگه نمي بيني داريم مي رويم؟»
همه به راه افتاديم . حتي به من اجازه ندادند وسايل شخصي ام را با خودم بردارم. البته چيز زيادي هم از دست ندادم و بدتر اينكه حتي وقت نشد يك دوش بگيرم. طولي نكشيد كه بوي نامطبوع بدنم فضاي اتومبيل گشت پليس را پر كرد. با كمك بوق و آژير و مشت گره كرده راننده ظرف كمتر از يك ساعت به مركز شهر بارسلون رسيديم .
نويسنده: ادواردو مندوزا ـ مترجم: اسكندر جهانباني