شماره ۲۰۲۰ - سال هفتم - پنجشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۰
Thu, Jan 10, 2002
Dastan black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
يادداشت سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

مشاوره حقوقي خانواده
«حسن حميديان» و «زينب رنجبر»
زوج قضايي مجتمع قضايي خانواده از اين هفته پاسخگوي مشكلات زوج هاي ايراني هستند. در صورت داشتن سؤالاتي چه حقوقي و چه خانوادگي مي توانيد آن را با ويژه نامه ماجراي زندگي در ميان بگذاريد.

اتفاق ناگهاني
هرچه فكركرديم ديديم باوجود اين همه كارشناس كه شبانه روز، به بهترين نحو و باسرعتي باورنكردني به حل مشكلات اقتصادي و اجتماعي ازقبيل بيكاري، گراني، مسكن، اوقات فراغت جوانان و... مشغولند، بهتر است به ارايه راه حلي براي مشكلي كه تاكنون كمتر به آن توجه شده است، بخصوص براي كساني كه در اين دنيا خير چنداني نديده اند بپردازيم. البته دراين زمينه همچنان مسائل ناگفته باقي خواهدماند.
علي اصغر عبداللهي

فكرمي كنيد مردن به همين راحتي است كه سرتان را بگذاريد زمين و خلاص! نه، اصلاً و ابداً اينطورنيست، بلكه بايد براي حفظ آبرو، آن هم آبروي حيثيتي، ازسالها پيش، تداركات و پيش بيني هاي لازم را به عمل آورد، وگرنه همان طور كه دردوران حيات، اعتبار، شهرت و حياطي يا بهتربگوييم ويلايي، كسب نكرده ايم، ممكن است مرگمان هم اسباب آبروريزي بازماندگان شود و سال تا سال ـ بخصوص اگر منزل ابديمان در قطعات ارزانقيمت باشد ـ خجالت بكشند به ديدارمان بيايند.
از قديم گفته اند مرگ ندار و ننگ دارا بي صداست، حال براي آنكه ثابت كنيم كه ما هم براي همراهي با دنياي فرامدرن كه قراراست هرچيزي معناي متفاوتي داشته باشد، توان لازم را داريم و براي شكستن اين سكوت ـ همان مرگ بي صدا ـ راهكارهايي راهبردي، كاربردي و بهينه ساز را پيداكرديم كه عبارتنداز:
۱ ـ پس انداز ـ آن هم چندين برابر درآمدعمرانه ـ ازطريق اخذوامهاي بلندمدت و كوتاه مدت، البته وام كوتاه مدت ترجيح دارد تا مبادا بازماندگان دربازپرداخت اقساط دچار خاطرپريشي شوند، پيش خريد و دادن چكهاي طويل المدت بي محل، تاريخ سررسيد آنها چندماه پس از اتفاق ناگهاني باشد، بهتر است و...
۲ ـ تهيه ارزكافي و ويزاي يكي از كشورهاي صاحب نام و خوش آب و هوا و توريست پسند براي يك سفر مانده به سفر آخرت، دقيقاً دم دماي اتفاق ناگهاني، براي پيوستن به خيل «درخارج از كشور مردگان!» با حفظ پرستيژ، مرگ در خارج از كشور كه حتماً با درشت ترين حروف در اطلاعيه درج شود.
توجه! كشورهايي كه هزينه سفر به آنها كمتر از چندميليون تومان باشد و درچندسال اخير به خارج تبديل شده اند، اصلاً مناسب نيستند و مردن درآنها براي بازماندگان افت شخصيتي دارد.
۳ ـ چاپ آگهي تسليت براي اشخاص معتبر حتي اگر نسبتي با آنها نداريم و تخصص پيداكردن در نوشتن آگهي و تشخيص روزنامه ها و صفحات مناسب، براي تمرين مي توان با پيگيري روزنامه ها، شركتهايي را يافت كه در دادن آگهي تسليت تخصص دارند و امكان ندارد يك مورد را هم از قلم بيندازند، اصلاً به نظر مي رسد با تمام آدمهايي كه سرشان به تنشان مي ارزد فاميلي نزديك دارند، مي توان از روي دست اين شركت ها تقلب كرد و تاجايي كه معلوم است اين كار هيچگونه منع قانوني ندارد.
۴ ـ مطالعه و بررسي و شناخت انواع تاج گل و يافتن گل فروشي هايي كه دراين موارد معروف وصاحب سبك هستند و ارزش معنوي و مادي گلها و بويژه درحال حاضر گل مريم را مي دانند.
۵ ـ پيش بيني هزينه حداقل دوسه نوبت آگهي، در اندازه بيش از سه كادر در صفحه اول روزنامه هايي كه آگهي خورشان ملس است و به چشم صاحبنظران مي آيد.
۶ - وصيت به بازماندگان، حتماً مراسم دريكي از مساجدي برگزارشود كه در اجراي اينگونه مراسم صاحب سبك هستند و آن روزها ـ زمان اتفاق ـ دربورس قراردارند و معماري آنها علاوه بر حفظ استانداردهاي تاريخي، گوشه چشمي هم به معماري مدرن داشته باشند، ضمن قرارگرفتن در منطقه اي اكازيون! داراي امكانات پيشرفته صوتي تصويري و نورپردازي و دكور چشم نوازباشند، به نحوي كه تمامي مدعوين چشم شان حداقل چهارتاشود.
ضمناً مسجد بايد در منطقه اي خارج از محدوده طرح ترافيك واقع باشد تا براي پارك اتومبيل ـ آنها كه قراراست چشمشان چهارتاشود ـ جاي كافي منظورشده باشد.
۷ ـ مسأله اي كه به هيچ عنوان نمي توان آن را ناديده گرفت، پيش خريد يك منزل ابدي حداقل دوطبقه، در بهترين و گرانترين قطعات است كه حتماً ارزشمندي آن به چشم بيايد، اين پيش خريد چندامتياز دارد، آخرين امتياز اينكه، قيمت طبقات خالي مانده پس از گذشت چندسال از اتفاق ناگهاني، يقيناً چندين برابرشده و كلي كمك حال بازماندگان خواهدبود.
۸ ـ انتخاب بهترين و گرانترين سنگ و سفارش به شاعري توانا كه در سرودن شعرمرگانه زبردست و سرشناس باشد.
۹ ـ درآن روز ـ روز اتفاق ناگهاني ـ هنگام مراجعت از بدرقه ابدي، بايد از شيك ترين اتوبوسهاي گردشگري سياحتي [كه گويا اين روزها به دليل ركود صنعت توريسم تنها در اين گونه مراسم سرويس دهي مي كنند] استفاده كرده و مشايعت كنندگان در لوكس ترين رستورانها كه دراين زمينه شهرت كافي دارند، با چندين نوع غذا و دسرهاي گوناگون پذيرايي شوند.
علاوه بر وصاياي مذكور مسلماً ظرايفي وجوددارد كه به ذهن ما نرسيده است و بايد در مورد آنها كنكاش و غورشود. بازماندگان بايد توجه داشته باشند هرچقدر هزينه كنند آبرو كسب مي كنند، زيرا پدر آدم كه نمي تواند بيش از يكبار در خارج از كشور بميرد.

راز سرداب طلسم شده ـ قسمت دوم
مرد جوان در حال بازي فوتبال بود كه يكي از روانپزشكان بيمارستان از او خواست، هرچه زودتر خودش را به درمانگاه و نزد دكتر «سوگرنياس» برساند.مرد جوان در حالي كه به طرف درمانگاه مي رفت به ياد مدتي كه در اين مركز جهت مداوا توسط كميسرفلورس سپرده شده بود، افتاد. به محض وارد شدن به اتاق بود كه او متوجه شد علاوه بر دكتر «سوگرنياس»، كميسر فلورس به همراه يك مادر روحاني در اتاق حضور دارند. مرد جوان به ياد زماني افتاد كه به عنوان مخبر اطلاعاتي را در اختيار كميسر فلورس قرار مي داد. در حالي كه او به شدت ترسيده بود، به گذشته فكر مي كرد، كميسر فلورس شروع به صحبت با او كرد و شروع به تعريف از ماجراهايي كرد كه در گذشته اتفاق افتاده بود.مدتي گذشت تا اينكه دكتر اتاق را ترك كرد. مرد جوان كه به شدت احساس يأس و ترس كرده بود. سعي مي كرد با به يادآوردن نكاتي كه دكتر «سوگرنياس» به او آموخته بود، به نوعي بر وحشت و ترس غلبه كند. در اين لحظات بود كه كميسر فلورس شروع به صحبت كرد. او از مرد جوان خواست تا به گذشته بازگردد و خاطرات خود را در مورد مدرسه شبانه روزي دخترانه «سن گرواسيو» به ياد آورد.مرد جوان در لحظاتي كه به مغز خود فشار مي آورد متوجه سؤال مادر روحاني شد كه از كميسر پرسيد، پس چرا اين مرد هنوز اينجاست؟
او در حالي كه نشان مي داد در حال فكر كردن است، شنيد كميسر فلورس مي گويد: قوه قضاييه براي او تصميم گرفته است چون اگر زندان رفته بود، مي توانست با قيد ضمانت و قرارآزاد شود. خواسته اند تا او به جاي زندان محكوميت اش را در يك ديوانه خانه بگذراند.مرد جوان با ناراحتي به كميسر خيره شد. او منتظر بود تا حرفهاي كميسر فلورس و درخواست او را بشنود و اينك ادامه ماجرا
043863.jpg
• آنچه كميسر برايم نقل كرد
كميسر درحالي كه به سيگار برگش پك مي زد، رو به من كرد و گفت: «دبيرستان شبانه روزي «سن گرواسيو» درخيابان «ركولتا» قرار داره و درآن دخترهاي سرشناس ترين واشرافي ترين خانواده هاي شهر بارسلون تحصيل مي كنند ـ مادر روحاني اگر اشتباه مي كنم به من گوشزد كنيد ـ اين دبيرستان دخترانه به صورت شبانه روزي اداره مي شه. براي اينكه تصوير بهتري از اين مدرسه ارائه كنم، بايدبگويم كه همه دانش آموزان اونيفورم خاكستري به تن مي كنند. اين مؤسسه بسيار معتبر وخوش نام است . مي فهمي يا نه؟»
با وجود شك و ترديدهايي كه داشتم جواب مثبت دادم. كميسر فلورس در ادامه گفت: «درهفتم آوريل شش سال پيش يعني درسال ۱۹۷۱ ، ناظم مدرسه طبق معمول صبح به خوابگاه دانش آموزان رفت تا از دانش آموزان بازديد كند. دختران بايد هرروز پس از اينكه از خواب بيدار شدند ، لباس بپوشند ، موهاي خود را شانه كنند ومراسم دعا را به جا بياورند. ناظم پس از شمارش دانش آموزان متوجه شد كه يكي از آنها نيست. هيچكس نمي دانست آن دختركجاست. ناظم به همه جا سر زد . دستشويي و تمام گوشه وكنار خوابگاه مدرسه را زير و رو كرد ولي اثري از او نبود. تمام وسايلش سرجايش بود. فقط لباس تنش را با خود برده بود. روي ميز كنارتختخوابش يك ساعت مچي ، يك گردنبند مرواريد ومقداري پول كه براي خريدتنقلات از بوفه مدرسه از آن استفاده مي كرد، قرار داشت. ناظم جريان رو به مدير مدرسه كه يك مادر روحاني بود، اطلاع داد و او بقيه رو از جريان آگاه ساخت. سپس پليس وارد عمل شد وبه اين ترتيب پرونده در دست هاي من قرار گرفت. همين دست هايي كه دندان تو رو خرد كرد. به سرعت خودم رو به دبيرستان رساندم. از تمام كساني كه فكر مي كردم مي توانند اطلاعاتي به من بدهند، بازجويي كردم. بعد سعي كردم از خبرچين هايم اطلاعات كسب كنم. يكي از آن خبرچين ها تو بودي. بله! تو! بدبخت بزهكار! نيمه هاي شب بود كه به اين نتيجه رسيدم كه هيچ توضيحي درباره اين واقعه عجيب وجود نداره. چطور يك دختربچه توانسته ، چگونه توانسته قفل دري كه به باغ راه داشت بازكند و وارد باغ شود؟ چطور توانسته از ميان باغ عبور كند، بدون اين كه چمن ها و ياگلي رو لگد كرده باشه؟ و عجيب تر آن كه چطور ممكنه توجه دو سگ بزرگي را كه خواهران روحاني هرشب درمحوطه باغ رها مي كنند، جلب نكرده باشد؟ چگونه توانسته از يك ديوار چهارمتري كه بر روي آن خرده شيشه بسيار تيز و سيم خاردار كار گذاشته شده، بالا برود».
با تعجب پرسيدم: «چطور؟ »
كميسر درحالي كه خاكستر سيگارش را روي قالي مي ريخت، گفت: «همه چيز خيلي اسرارآميز است . »
همان طور كه قبلاً گفتم زيرسيگاري وپايه برنزي آن را از اتاق به جاي ديگري انتقال داده بودند و دكتر سوگرنياس سيگار نمي كشيد. البته داستان به همين جا ختم نمي شود، وگرنه من چنين مقدمه مفصلي را نمي گفتم. كميسر در ادامه گفت : « تحقيقات من تازه شروع شده بود ولي هنگامي كه مادر روحاني به من تلفن زد ـ البته منظورم اين مادر روحاني نيست. درآن زمان مديرمدرسه خانم ديگري بود كه از ايشان مسن تر بودـ اون به من گفت كه فوراً خودم را به مدرسه برسانم، متوجه شدم تحقيقاتم درمسير درستي قرارنداره. با ماشين گشت پليس آژيركشان درحالي كه مشت خودم رو از ماشين بيرون آورده بودم ومردمي رو كه سرراهم قرار داشتند تهديد مي كردم ، خودم را به دبيرستان سن گرواسيو رساندم. وقتي وارد دفتر مدير مدرسه شدم، يك زوج متشخص با سر و وضع مرتب روبروي من نشسته بودند. اين دو نفر پدرو مادر دختر گمشده بودند. آنها از من خواستند كه تحقيقات را ادامه ندهم و همه چيز رو فراموش كنم. مادر روحاني هم حرف آنها را مي زد. البته من از او نخواسته بودم كه اظهارنظر كند. درابتدا فكر كردم آدم ربايان آنها را تهديد كرده اند. بنابراين به آنها هشدار دادم . ولي پدر دختر گمشده خود را معرفي كرد و گفت كه با مقامات بسيار عاليرتبه اسپانيا نسبت فاميلي داره وبهتراست كه من به كار آنها دخالت نكنم. من با خشونت به آنها گفتم كه هرگز دخترشان را پيدا نخواهند كرد. ولي پدر دختر گفت كه دخترم پيدا شده و شما مي توانيد به كارهاي ديگرخودتان رسيدگي كنيد ونگران نباشيد!»
من گفتم: «ببخشيد آقاي كميسر، اجازه مي دهيد سؤالي از شما بكنم؟»
كميسر چهره اش را در هم كشيد و گفت: «بستگي داره »
گفتم : « اين دخترجوان هنگامي كه ناپديد شد، چند سال داشت؟»
كميسر فلورس نگاهي به مادر روحاني انداخت و او نيز با سر اشاره اي به فلورس كرد وسپس كميسر گفت: «۱۴سال».
گفتم : «سپاسگزارم كميسر! خواهش مي كنم ادامه دهيد».
كميسر گفت: «ترجيح مي دهم براي اين كه موضوع روشن تر بشه ، مادر روحاني ادامه ماجرا رو برايت نقل كند».
مادر روحاني كه به نظر مي رسيد از مدتها پيش مي خواست صحبت كند ، بلافاصله گفت: « البته من اطلاعات دقيقي درمورد آن واقعه ندارم. ولي مي دانم كه مادر روحاني اي كه درآن موقع عهده دار اداره دبيرستان بود، اصرار داشت تا پليس موضوع رو دنبال كند، ولي پدرومادر دختر به هيچ وجه نمي خواستند پرونده توسط پليس دنبال شود واز آنجايي كه پدر دختر كمك مالي فراواني به مدرسه مي كرد، موضوع مسكوت ماند …»
من گفتم: «معذرت مي خواهم حرف شما رو قطع مي كنم ولي مسأله اي هست كه مايلم روشن شود. آيا واقعاً دختر پيدا شده بود يا نه ؟»
مادر روحاني گفت : «آه، بله، دو روز بعد صبح زود هنگامي كه ناظم به خوابگاه رفت ، دختر روي تختش خوابيده بود. ولي او هيچ چيز را به خاطر نمي آورد. درحقيقت به فراموشي موقت دچار شده بود. هنگامي كه مادر روحاني از او سؤال كرد درطي اين دو شب كجا بوده ، او اصلاً جوابي نداشت و فكر مي كرد همه چيز عادي است . مادر روحاني از پدرومادر دختر خواست تا او رو به مدرسه ديگري ببرند و به دانش آموزهاي ديگر سفارش كرد درمورد اين مسأله با كسي صحبت نكنند.
سكوت بر فضاي دفتر دكترسوگرنياس حكمفرما شد. از خودم پرسيدم آيا اين تمام ماجرا است؟ به نظر منطقي نمي رسيد كه اين دونفر اين همه وقت را حرام كنند تا فقط چنين داستاني را براي من نقل كنند. مي خواستم از آنها تقاضا كنم تا ادامه ماجرا را بازگو كنند. ولي ترجيح دادم سكوت اختيار كنم.
كميسر ته سيگارش را از پنجره بيرون انداخت، ولي پس از گذشت چند لحظه ته سيگار پروازكنان از پنجره به داخل اتاق افتاد. احتمالاً يكي از بيماران رواني تصور كرده بود اين يك آزمايش است واگر ته سيگار را به داخل اتاق برگرداند، آزاد خواهد شد.
پس از ماجراي ته سيگار و ردوبدل شدن چندنگاه هوشمندانه بين كميسر ومادر روحاني ، كميسر با صداي بسيار آرام كه شنيدنش براي من دشوار بود، زمزمه كنان چيزي گفت. من متوجه حرفهاي او نشدم و تقاضا كردم كه بار ديگر حرفش را تكرار كند. او گفت: دوباره اتفاق افتاد».
پرسيدم: «چه چيزي اتفاق افتاد؟»
گفت : « دختر ديگري ناپديد شد».
پرسيدم : «همان دختر يا يك دختر ديگر؟»
كميسر گفت: «يك دختر ديگه احمق! مگر مادر روحاني نگفت كه دختر اول رو از مدرسه اخراج كردند».
« كي اين اتفاق افتاد؟ »
« دو شب پيش »
«مثل دفعه قبل؟»
« مثل دفعه قبل . فقط آدمها عوض شدند».
دختر گمشده ، هم كلاسي هايش، ناظم مدرسه و مادر روحاني . همه عوض شدند ، ولي حادثه همان حادثه است .
«پدر و مادر دختر هم عوض شده اند».
«خوب معلومه … اين ديگه چه سؤالي است ؟»
« آخه ممكنه اين بار خواهر آن دختر ناپديد شده باشه!»
كميسر گفت : «امكان داره ولي اين طور نيست. به نظر مي رسد هردو مورد به يكديگرمربوط مي شه. من و مادر روحاني مايليم اين مسأله هرچه زودتر روشن بشه، بدون هيچگونه رسوايي زيرا رسوايي به اعتبار مدرسه لطمه مي زنه. به همين خاطر ما به كسي نياز داريم كه به خيابانها و محله هاي فقيرنشين شهر آشنايي داشته باشه. كسي كه به راحتي بتوان نامش رو آلوده كرد و كسي كه بتواند وظايف ناخوشايند رو انجام بده. قبلاً گفتم كه اين كار بايد كاملاً محرمانه و بي سروصدا انجام بشه واين به نفع تو خواهد بود، ولي اگر اشتباهي سهواً و يا عمداً رخ بده عواقب شومي گريبانگيرت مي شه. به هيچ وجه نبايد به مدرسه و فاميل دخترگمشده نزديك شوي. نام دختر رو هم براي حفظ آبروي او به تو نمي گوييم. هرنوع اطلاعاتي كه به دست آوردي بايد مستقيماً به من گزارش كني. هيچ ابتكاري قبل ازاين كه با من مشورت كني به خرج نمي دهي واگر به دستورات من عمل نكني با خشم من مواجه خواهي شد و خوب مي داني من با چه شيوه اي آتش خشم خودم رو خاموش مي كنم . روشن شد؟»
پس از اين اولتيماتوم گفت وگوي ما پايان يافت. كميسر تكمه چراغ سبز را فشار داد و دكتر سوگرنياس وارد اتاق شد. كميسر گفت : «همه چيز حاضر است . ما اين شخص رو با خودمان مي بريم و نتيجه اين آزمايش رواني جالب را به اطلاع شماخواهم رساند. از همكاري صميمانه شما متشكريم.
هي تو مگر كري؟…»
البته بايد بگويم كه كميسر فلورس اين جمله آخر را خطاب به من ادا كرد و منظورش دكتر سوگرنياس نبود.بعد هم گفت: «عجله كن» مگه نمي بيني داريم مي رويم؟»
همه به راه افتاديم . حتي به من اجازه ندادند وسايل شخصي ام را با خودم بردارم. البته چيز زيادي هم از دست ندادم و بدتر اينكه حتي وقت نشد يك دوش بگيرم. طولي نكشيد كه بوي نامطبوع بدنم فضاي اتومبيل گشت پليس را پر كرد. با كمك بوق و آژير و مشت گره كرده راننده ظرف كمتر از يك ساعت به مركز شهر بارسلون رسيديم .
نويسنده: ادواردو مندوزا ـ مترجم: اسكندر جهانباني

شوهرم زن گرفته
043866.jpg
الهام در تاريكي شب چشم به ساعت ديواري دوخته بود. عقربه هاي ساعت به كندي مقابل چشمان او حركت مي كردند.
الهام باهر صداي ماشيني كه از كوچه عبور مي كرد، بي اختيار خود را به پشت پنجره مي رسانيد و از ميان پنجره به تاريك و روشناي كوچه خيره مي شد. اما از حسين خبري نبود.
الهام با ناراحتي دوباره سر جاي خود بازگشت، سمانه و سبا گوشه اتاق به خواب رفته بودند، زن نگاهش به قابلمه غذا افتاد. دست نخورده مانده بود، آنقدر نيامدن حسين او را در شكنجه و عذاب انداخته بود، آنقدر كه مهر مادري اش را هم در زير ابرهاي فراموشي جا گذاشته بود.
الهام قطرات اشك اش را از چهره اش پاك كرد. پتويي روي دو دخترش انداخت. به يادتولد سمانه افتاد. چقدر حسين از تولد او خوشحال بود، چقدر دخترك را شب ها روي شانه انداخت و مي چرخاند تا الهام خستگي بگيرد.
الهام آهي كشيد. انگشتان لرزانش را به گونه هاي سرد سبا چسباند. عقربه هاي ساعت، ساعت دونيمه شب را نشان مي دادند.
الهام مطمئن بود حسين امشب هم به خانه باز نمي گردد.
زن يك لحظه احساس سرما كرد. نمي خواست در مورد حسين فكر بدي كند ولي احساس مي كرد حسين از چند ماه پيش ديگر آن مهرو محبت قديمي را به او و دخترش ندارد.
انگار حسين به خانه عشقي كه در ۵ سال زندگي مشترك با سختي ساخته بود، ديگر تعلقي نداشت. الهام هرچه بيشتر به حسين نزديك مي شد، حسين از او بيشتر فاصله مي گرفت. شش ماه بود كه حسين يك لحظه اخمهايش را از هم باز نمي كرد، لب از هم باز نمي كرد، لبخندي به الهام نمي زد و دستي به مهر به موهاي پريشان دو دختركش نكشيده بود.
الهام كليد لامپ را فشرد. تاريكي در تمام اتاق جاري شد. از شش ماه قبل تنها حسين پنج روز به خانه آمده بود.
ـ براي چه شب ها به خانه نمي آيي؟
ـ به تو هيچ ربطي ندارد، اگر زني بشين زندگي كن. مگر از خرج ات كم گذاشته ام؟
ـ نه از عشق و محبت كم گذاشته اي؟ چقدر شبها تا صبح گريه و بغض بچه هايت را تحمل كنم. چقدر بهانه بگيرند و تو را از من بخواهند، تو فكر مي كني هرچيزي پول است؟ تو فكر مي كني من و بچه ها به محبت تو نياز نداريم؟ تو فكر نمي كني من شبها تا صبح از ترس نمي خوابم؟ تو...
ـ بيخودي بهانه نگير. بروببين مردهاي مردم درچه وضعيتي اند؟ من پنج سال اسير تو و بچه هايت بودم، حالا مي خواهم چند سال آقاي خودم باشم ، من...
ـ تو بي خود كردي...
الهام با صداي جيغ خودش از جا پريد. به ياد كشيده اي افتاد كه حسين براي اولين بار به او زده بود و از آن روز ديگر به خانه برنگشته بود.
دوماه بود كه او به سختي و باقرض و قوله از صاحبخانه خرج زندگي را مي گذراند و از ترس آبرو صدايش در نمي آمد.

صبح زود زن براي خريدن نان از خانه بيرون رفت. هنوز سمانه و سبا درخواب بودند. او مي خواست، براي يك روز هم كه شده عشق اش را به آنان بيشتر نشان دهد. او بايد نبودن پدر را جبران مي كرد. او بايد هرطور كه بود...
الهام با نان سنگك تازه وارد خانه شد. روسري اش را كناري انداخت و كتري آب جوش را از روي گاز برداشت.
صداي سبا و سمانه را شنيد:
ـ بابا، بابا!
زن فكر كرد دوباره دخترانش كابوس مي بينند. به طرف اتاق دويد. جيغي كشيد حسين كنار رختخواب سمانه و سبا نشسته بود.
ـ نمي گي آدم مي ترسه؟
ـ هنوز ياد نگرفتي اول سلام كني؟
ـ چي شده هنوز نرسيده غرغر مي كني؟ به جاي احوالپرسي و دلجويي ات است؟ يا به خاطر خوبي زيادي كه دادي؟
ـ ببين الهام وضع از اين به بعد براي تو بدتر هم مي شه. من نمي توانم بيشتر از ماهي ۱۰ـ۱۵ هزارتومان به تو بدهم و ديگر نمي توانم جز چند ساعت در ماه آن هم صبح پيش شما بيآم.
ـ چرا؟ مگر تو ديگر ما را دوست نداري؟ مگر تو چكار مي كني كه من نبايد بدانم، نكند معتاد شدي؟
حسين لبخندي زد. نگاهي به الهام كرد.
ـ معتاد شدم، اما نه به مواد مخدر؟
ـ به چي؟
ـ الهام من زن ديگري گرفته ام و مي خواهم با او زندگي كنم. در كنار او آرامش بيشتري دارم.
ـ دروغ نگو. چرا مي خواهي مرا عذاب بدهي. چرا چرا چرا؟
صداي جيغ الهام در فضاي كوچك آپارتمان پيچيده بود كه حسين بسته اسكناس ۲۰۰ توماني را گوشه اتاق پرت كرد و رفت.
چند ساعت بعد الهام با دو دخترش در مجتمع قضايي خانواده بود، او مي خواست بداند، چه گناهي كرده است.
هزاران مرد در راهرو دادگاه خانواده مثل حسين ايستاده بودند، تا از قاضي بپرسند ما چه گناهي كرده ايم كه محكوم به زندگي زير سقف خانه اي كه دوست نداشته ايم، باشيم.

• پاسخ
ازدواج مجدد توسط قوانين محدود شده است و مردان نمي توانند هر زمان كه خواستند مبادرت به ازدواج موقت كنند.
حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده ـ در مورد ازدواج دوم مردان معتقد است: مردان تنها در شرايط خاصي كه قانون آن را مشخص كرده است، مي توانند ازدواج دوم را انجام دهند.
رئيس وضع قوانيني مانند اجازه همسر اول و اجازه دادگاه و قوانين مربوطه را با هدف محدود كردن مردان در ازدواج مجدد از قوانين شكلي لازم برشمارد.
وعلت بسياري از مراجعه كنندگان زن را براي طلاق، ازدواج مجدد شوهران اين زنان اظهار كرد.
از آنجا كه زنان به لحاظ داشتن روحيه حساس، توان تحمل «هوو» را ندارند به اين علت پس از اينكه اطلاع مي يابند همسرشان اقدام به ازدواج ديگري كرده است، به شدت عصبي شده و به دادگاه خانواده مراجعه كرده و در خواست طلاق مي كنند.رئيس دادگاه خانواده ضمن ابراز اين مسأله كه پس از شكايت اين دسته از زنان دادگاه اقدام به تحقيق و بررسي مي كند و بعد از اينكه ثابت شد اين مردان ازدواج ديگري بدون اجازه همسر اول خود كرده اند و اين ازدواج درمحضر ثبت ازدواج، ثبت شده است، دادگاه موظف است مرد را به جريمه اي معادل ۵۰ هزار تومان محكوم كند و محضري را كه اقدام به ثبت ازدواج كرده است، تحت تعقيب قانوني قرار دهد زيرا بدون مجوز و گواهي دادگاه، صيغه عقد دائم را اجرا كرده است.
زينب رنجبر به عنوان معاون مجتمع قضايي خانواده ازدواج مجدد مرد را چه به صورت دائم و چه به صورت موقت نوعي نا امني براي كانون خانواده و مادر خانواده مي داند و عكس العمل شديد زن و تقاضاي وي را براي طلاق طبيعي برمي شمارد.رنجبر ازدواج موقتي را كه از سوي مرد بي دليل صورت مي گيرد باعث نا به ساماني و رشد آمار مربوط به طلاق مي داند كه جامعه در اين موارد تبعات بسياري را پذيرا شده است.
معاون مجتمع قضايي خانواده ازدواج دختران را در هر دو صورت موقت و دائم طبق قانون منوط به اجازه پدر و ولي قهري دختر مي داند و تأكيد مي كند از لحاظ فرهنگي كه در جامعه ما رواج دارد ازدواج موقت دختران قابل قبول و مناسب نيست و با اينكه در شهري مانند تهران كه آزادي بيشتري وجود دارد هم ماشاهد هستيم كه ازدواج موقت يا مجدد نزد اذهان عمومي مذموم و ناپسند است.
وي يكي از شرايطي را كه مردان بايد هنگام ازدواج مجدد داشته باشند، استطاعت مالي ذكر كرد و اظهار داشت: مرد بايد بتواند مساوات را بين دو همسرش برقرار كند و پس از اجازه دادگاه ازدواج مجدد كند اما مردان در بيشتر مواقع به صورت مخفيانه و پنهان از همسر اول خود ازدواج مجدد مي كنند.
معاون قوه قضاييه از قانونگذاران و مسؤولان كشور در خواست كرد تمهيداتي جهت كنترل بيشتري براي محدوديت در امر ازدواج موقت و مجدد صورت گيرد تا كيان خانواده مورد تزلزل قرار نگيرد زيرا در غير اين صورت بايد شاهد تزلزل جامعه بود.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |