شماره ۲۰۲۰ - سال هفتم - پنجشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۰
Thu, Jan 10, 2002
Gozand black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
يادداشت سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

روانشناسي براي خانواده ها
توضيح: گفتارهايي كه در پي مي آيند، با هدف تصريح مسأله «ضرورت آشنايي با علم روانشناسي براي خانواده ها» نگاشته مي شوند. در اين گفتارها كوشش مي شود كه حاصل مطالعات روانشناختي به گونه اي تنظيم شوند كه برغناي دانسته هاي شخصي و اجتماعي افراد و خانواده ها بيفزايند و آنها رابه جست وجوي راه حل مسائل رهنمون سازند. بنابراين از بيان مباني علمي و فني و اشاره به نام مؤلفان و محققان، آگاهانه صرفنظر شده است.
مهرناز احمدي

در جهان امروز صرفنظر از معدود اجتماعاتي كه به دلايل متفاوت هنوز در شرايط بدوي به سر مي برد و از گردونه پرشتاب عصر اطلاعات با همه جنبه ها و جلوه هايش جامانده اند و دست كم مستقيماً دستخوش نوسان هاي دائمي در سطوح زندگي ساده خويش نيستند، بي ترديد همه جوامع در قلب اين تغيير و تحولات و در معرض پيامدهاي متفاوت مادي و غيرمادي آن قراردارند. پيشرفت روزافزون فن آوري و گسترش زندگي ماشيني، شهرنشيني و مهاجرت هاي خواسته و ناخواسته، بحران افزايش جمعيت و كاهش فضاي زندگي، كمبود منابع انرژي و منابع غذايي، بحران اقتصادي و مسأله مسكن و اشتغال، ترافيك، آلودگي محيط زيست، مهندسي ژنتيك و پيامدهاي مخاطره آميز آن، هراس از بروز جنگ، بحران سلاحهاي دوربرد و جنگ هسته اي، آوارگي، بي خانماني، تروريسم، گروگانگيري، آدم ربايي، و در كنار اين مخاطرات بحرانهاي فرهنگي مانند زوال اخلاق، مهار و محدود ساختن آزادي هاي فردي و اجتماعي، تزلزل ارزشها، مسائل مربوط به آموزش وپرورش نسلهاي نو، همه و همه جلوه هايي از عصر ماست كه هر يك تنش هايي را در سطوح مختلف زندگي انسان به وجود مي آورد. با توجه به اين مسائل است كه «نظريه بحران» معناي دقيق تري پيدا مي كند: انسان دائماً با بحران هاي مختلفي مواجه است كه سبب بر هم خوردن تعادل جسماني و رواني او مي شود. اين برهم خوردن تعادل مي تواند رفتارهاي او رابا خطر عدم تعادل هاي گاه و بيگاه، مكرر، حاد يا مزمن مواجه سازد. روي آوردن به شكل هاي كاملاً متفاوت گريختن از اين خطرها گواه نياز عميق انسان به رهاشدن از اضطراب ها، تشويش ها، ترسها، اندوه ها، افكار منفي و احساسات و هيجان هاي آزاردهنده و روابط اختلا ل آميز است.
نياز روزافزون به داروهاي آرام بخش يا نيروزا، مصرف مواد تخديركننده و الكل، جست وجوي تعلق به جمعيت هايي كه با عبارات پرطنيني همچون انرژي هاي مثبت، تلقين روحي، و در قالب هاي مراد و مريدها به تبليغ مي پردازند. حمل انواع باطل السحرها و اعمال و آداب جادوگري به شكل هاي امروزي آنها از يك سو، و پناه بردن به كار مفرط، فزون خواهي به شكلهاي متفاوت مادي از سوي ديگر؛ اصرار به بيگانگي با فرهنگ خودي و پذيرفتن متظاهرانه جلوه هاي فرهنگهاي ديگر، خواه با داعيه سنت شكني هاي روشنفكرانه و خواه با روي آوردن به اعتقادات ريشه دار شرق دور كه برغم موجه بودن شكل واقعي آنها تنها كاريكاتور مبتذلي از آنها در جامعه ما رواج يافته است و حتي تهيه و توليد فيلم هايي كه جهان بازگشته به اعصار آرام و آسوده گذشته را به تصوير مي كشند و … همگي جلوه هايي از استيصال انسان در برابر هجوم تنش ها و نياز به برقرار ساختن تعادل ولو به شكل كاذب، موقت، مجازي و ناپايدار آن است.
اما باوجود همه اين مشكلات، واقعيتي كه ناگزير از پذيرفتن آن هستيم اين است كه در عصر حاضر نمي توان لحظه اي را تصور كرد كه بدون بحران ها، مسائل و مشكلات كنوني به سر بريم. پس چاره اي كه باقي مي ماند، جست وجوي راه حل هايي براي برقرارساختن تعادل هرچه بيشتر و پايدارتر ميان انسان و عصر اوست. در عين حال، اگرچه در جامعه كنوني ما، شمار گسترده اي از جمعيت بامسائل مربوط به تأمين پايين ترين سطوح نيازهاي انساني (نياز به غذا، پوشاك، سرپناه، بهداشت، و آموزش ابتدايي و…) مواجه هستند، نه تنها مشكلات و كمبودها، ناديده گرفتن ياحتي به تعويق انداختن نيازهاي روانشناختي افراد و خانواده ها را مجاز نمي شمارد، بلكه برعكس، حضور روانشناسي را براي يافتن مناسب ترين راه حل ها را الزامي مي سازد. اما روانشناسي چيست؟
روانشناسي به منزله علم مطالعه رفتار موجودات زنده بويژه انسان، در تمامي زمان ها وموقعيت هاست. براي مطالعه عميق يك رفتار به ظاهر ساده نيازمند بررسي رفتار مورد نظر فرد هستيم بلكه شناسايي هرچه دقيق تر فرد از خلال مطالعه افكار، احساسات، آرزوها، هدف ها، ارزش ها، رفتارهاي آشكار و وضعيت جسماني و شرايط خانوادگي و محيط هايي كه در آن حضور دارد، نيز ضرورت پيدا مي كند. بنابراين چگونه مي توان براي حل يك مسأله مربوط به فرد ياخانواده، مختصر اطلاعاتي كه از طريق يك تلفن يا نامه و تماس با كارشناس حاضر در برنامه هاي راديويي يا تلويزيوني يا ديگر رسانه ها مبادله مي شود، بسنده كرد. چگونه مي توان به توصيه هاي عمومي كه احتمالاً به خودي خود صحيح اند اما ممكن است مناسبت و مطابقتي با شرايط و اوضاع و احوال فرد يا خانواده نداشته باشند، دل خوش كرد. آيا اينها و نمونه هاي مشابه اينها ساده انگاري مهمترين مسائل كوچك و بزرگ زندگي خودي و اجتماعي نيست و آياحاصلي جز ادامه وضعيت آسيب پذير فرد يا خانواده به همراه دارد؟ بگذريم و به مسأله خود بازگرديم. گفتيم كه روانشناس به مطالعه رفتار علاقه مند است كه البته اينكه رفتار چيست در جاي خود به بحث گذاشته مي شود؛ اما پرداختن به كانون اصلي مطالعه رفتار در روانشناسي يعني انسان، كار بسيار دشواري است. از كدام زاويه به انسان نگاه كنيم تا دريافت جامعتري از او داشته باشيم. آيا به خصوصيات دروني او بپردازيم يا به ويژگي هاي بيروني، افكار او را مورد تحليل قرار دهيم يا احساساتش را، يادگيري اش را مطالعه كنيم يا تخيلاتش را، آرزوها، انتخاب ها، ارزش هاو… را چگونه؟ رفتارش را با امكاناتش توجيه كنيم يا محدوديت هايش يا…؟ يا حتي الامكان همه اينها؟ شايد بتوان به چارچوبي روي آورد كه جلوه هايي از تمامي اين جنبه ها در آن رخ مي نمايند. انسان موجودي اجتماعي است و خانواده نخستين، مهمترين و كوچكترين نهاد اجتماعي است كه اين موجود پابه عرصه آن مي گذارد. زندگي او در خانواده آغاز مي شود و به نوعي درخانواده ادامه پيدا مي كند.
اگر به اينترنت رجوع كنيم هزاران پايگاه اطلاعاتي خواهيم يافت كه به جنبه هاي متفاوت زندگي خانواده ها اختصاص دارند كه اين خود نشان گستردگي و جالب توجه بودن خانواده از حيث شخصي و اجتماعي است. اما آيا اين ميزان متنابه اطلاعات و اين جالب توجه بودن، نوشتن درباره زندگي خانواده ها را آسان تر مي كند؟ به هيچوجه. چرا كه درواقع هنگامي كه موضوع هايي مانند خانواده مطرح مي شوند هركس يك كارشناس بالقوه است. چرا كه از زندگي خود با والدين خويش يا خانواده اي كه تشكيل داده است، دانسته ها و تجربه هاي ارزشمندي يافته است كه مي تواند فرضيه ها و نظريه هاي متعددي درباره زندگي خانوادگي داشته باشد. برخلاف تصور، به صرف داشتن اين تجربه ها گمان نكنيم كه پاسخ بسياري از سؤال ها و راه حل انبوهي از مسائل را مي دانيم.
اميد داريم از اين بيان صريح آزرده خاطرنشويد. مشكلات نه به فردي معين اختصاص دارند ونه دامنگير خانواده يا حتي اجتماع معيني هستند.
آنچه مسلم است اين است كه حتي متخصصان با دانش و باتجربه روانشناسي نيز با قرار گرفتن در هرموقعيت باليني جديد دانسته هاي بيشتري در باب انسان مي اندوزند. به بحث خود بازگرديم؛ ما زندگي را از خانواده شروع مي كنيم. زندگي هيچ فرد و هيچ خانواده اي هرگز مانند سطح آرام يك بركه نيست بلكه پيوسته دستخوش موج هاست؛ فراز و نشيبهايي كه لزوما ً همه آنها نه تلخ و ناراحت كننده اند، نه شيرين و مطلوب. بلكه مجموعه اي از تجربه هاي متفاوت، موقعيتها و شكستها، شاديها و اندوه ها و... است كه البته پاره اي به مدد مال انديشي، آينده نگري يا حتي به واسطه در اختيار داشتن امكانات و موقعيتها كمتر روي ناكامي را مي بينند و پاره اي به سبب فقدان اين ويژگيها بيش از آنچه به طور معمول قابل تحمل است، بامشكلات دست به گريبانند. اما با وجود اين همه گيري و شدت وضعف، آنچه به منزله عامل تعيين كننده تعادل در نظر گرفته مي شود اين است كه فرد و خانواده چگونه خود را با اين تلاطم هميشگي سازش دهد و مانع از غلبه مشكلات و ناكامي ها بر زندگي خويش گردد. اين پرسشي است كه همه روانشناسان پاسخهايي براي آن فراهم ساخته اند. همه آنها در جست وجوي سازش هرچه بهتر فرد يا خانواده با موقعيتهاي خويش هستند. روانشناسان معتقدند كه چه تنشها هرچند كه ما متوجه نباشيم از يك زمينه به زمينه ديگر زندگي فردي و اجتماعي منتقل مي شوند از وضعيت رواني به وضعيت جسماني و برعكس، از زندگي زناشويي به زندگي حرفه اي، از حرفه به ارتباط با فرزندان يا ديگر اعضاي خانواده و... در نهايت به موانعي بر تمامي راههاي منتفي به هدفهاي دور و نزديك فرد و خانواده تبديل مي شوند. آنها هشدار مي دهند كه زندگي همواره با نقش مداوم امكان ندارد، چرا كه به آسيب پذيري هرچه بيشتر منجر مي گردد و فرد در نظام خانواده را به سوي تعادل كمتر مي راند. با در نظر داشتن گستردگي و تنوع موقعيتهايي كه فرد و خانواده در ارتباط با آنها قرار دارند، اغراق نيست اگر بگوييم روانشناسي علمي با مرزهاي بي كران است كه جلوه هاي متعدد و متنوعي دارد. در جهان امروز روانشناسان نه تنها به عنوان مدرس، معلم و پژوهشگر يا درمانگر در دانشگاهها و مدرسه ها و مراكز درماني خدمت مي كنند بلكه در تمامي چارچوبهاي اجتماعي تخصصي وغيرتخصصي حضوري بلامنازع دارند، از مراكز قضايي و قانوني تا عرصه ورزش و هنر، از دنياي سياست تا صنعت و بازرگاني و مديريت يا به عنوان نويسنده، فضانورد و... و حتي در زمينه هايي كه با حضور موجودات زنده غيرانساني نظير زيستگاههاي طبيعي و مصنوعي جانوران شكل مي گيرند در دنياي امروز تقريباً هيچ حوزه اي را نمي توان تصور كرد كه در آن نيازي به حضور روانشناسي نباشد. البته گستردگي هم سبب مشتبه شدن تخصصهاي خاص اين قلمرو با ديگر رشته ها مي شود. مشتبه شدني كه حاصل آن ناهموار و پرپيچ و خم كردن راه جست وجو براي فرد يا خانواده اي است كه در پي چاره اند. (بدين ترتيب عجيب نيست كه افراد و خانواده ها گاه پس از صرف هزينه هاي متفاوت مالي و غيرمالي به فكر چاره اي مي افتند كه از آغاز راه حل خود را بايد در آنجا جست وجو مي كردند.)
روانشناسي علمي رفتار فرد يا خانواده را در چارچوبي كه در آن رخ مي دهد مطالعه مي كند و با درنظر گرفتن همه شرايط، امكانات و محدوديتهاي فرد و خانواده به مطالعه آن مي پردازد. روانشناسي به دنبال آن نيست كه هر مشكل و مسأله اي را به بيماريهاي معين و مشخصي منسوب كند بلكه در پي آن است كه «سازش» فرد و خانواده را با محيطهاي مادي، انساني و... آنها تأمين كند و افزايش دهد. ما در اين بخش مي خواهيم از صرف بازگويي مسائل مربوط به خانواده ها فراتر برويم و نشان دهيم كه روانشناسي چگونه به مطالعه رفتار مي پردازد و چگونه به مسائلي مي پردازد كه تقريباً هركسي درخصوص آن نظر يا تجربه اي دارد. در گفتار آينده به ادامه اين موضوع مي پردازيم.

زنان تنها با گام هاي بي صدا
زن ۲۶سال بيشتر نداشت، صورتي تكيده وچشمان غمبار نشان از دل شكسته اش مي داد، وقتي مهر طلاق در شناسنامه اش نقش بست او ديگر ماهيتي اجتماعي نداشت. سنگيني نگاههاي خانواده پدري و نيش و كنايه هاي همه روزه، زن را از «خود رانده» كرده بود. «سارا» هر جا مي رفت، مجرم بود و محكوم به تنهايي، هيچ كس حاضر نبود درخانه اش زن تنهايي مستأجري كند و آنان كه او را در جمع خود مي پذيرفتند نيتي شيطاني داشتند. هر كس برخورد متفاوتي با زن تنها داشت، آنان كه در جشن عروسي «سارا» او را نورچشمي مجلس مي دانستند حاضر نبودند براي دقايقي او را در ميهماني ها بپذيرند.
043881.jpg
«زنان تنها» در جامعه امروزي يكي از معضلات فرهنگي، اجتماعي هستند كه بخش اعظم آن هديه سناريوي طلاق است و باافزايش اين مقوله تلخ مي توان براحتي لمس كرد كه چگونه جامعه به سمت ضدارزشي بودن، حركت مي كند.
در بافت فرهنگي كشور ايران كه تفاوت آشكاري با فرهنگهاي خارجي دارد، اقشار جامعه قابليت هضم مقوله طلاق را ندارند و گاهي آن را يك جرم مي دانند به گونه اي كه زن و مرد بعد ازجدايي براي مدتها خود نيز عذاب وجدان دارند وخود را گناهكار مي دانند.
در اين طرز نگرش، بيشترين ضرر اجتماعي بر روحيه لطيف زنان ايراني وارد مي شود و آنان هستند كه در ديد همگان قربانيان واژه طلاق شده اند.
اين در حالي است كه در كشورهاي خارجي با توجه به دوري جستن آنان از مردسالاري، وقتي زن و مردي از يكديگر جدا مي شوند بدون تأثيرگذاري آن در روند زندگي اجتماعي، براحتي مي توانند بر مشكلات خود فايق آيند.
«زنان تنها» را مي توان در دوبخش تحت بررسي قرارداد كه وزنه قربانيان طلاق بر وزنه زناني كه به واسطه حادثه و مرگ همسران خود، تنهامانده اند، سنگيني مي كند.
زناني كه با مرگ مردان خود با كوله باري از مشكلات روبرو مي شوند گاهي درتلاش براي حفظ خانواده خود و تربيت فرزندان به قهرمان تبديل مي شوند وگاهي نيز با كج انديشي هاي اطرافيانشان به گونه اي از اجتماع طرد مي شوند.
در بررسي هاي كارشناسانه، مي توان ديد كه اين دوقشر از زنان تنها، اگر با ناملايمتي هاي فرهنگي و اجتماعي برخورد كنند براحتي قافيه بازي زندگي را باخته و در مدت كوتاهي لقب طردشدگان جامعه را به خودمي گيرند.
آيا براستي «زنان تنهايي» كه بخاطر جدايي از همسرانشان به باد انتقاد گرفته مي شوند، جرمي مرتكب شده اندو آيا آنان گناهكارند؟
قديمي ها مي گفتند كه ازدواج مانند يك هندوانه دربسته است و هيچ كس نمي داند شيرين است يا تلخ!
اگر ازدواج عاقبت شيريني داشت كه يك خانواده ايده آل در جامعه متولد مي شد وگرنه يا بايستي براي حفظ كانون خانواده سوخت و ساخت و يا خود را قرباني جدايي كرد.
وقتي زن و مرد براي فرار از تلخي زنگي خود را در اختيار جلاد گيوتين طلاق قرار مي دهند هر دو مي دانند كه چه مشكلاتي روبروي خود دارند، مرد مي داند براي مدتي در پيچ وخم كنايه ها است و زن مي داند تا آخر عمر بار تلخ شكست در زندگي را بايستي به دوش كشد.
دراين ميان، زنان رامي توان قربانيان اصلي اين معضل دانست، اين «زنان تنها» بخشي بس گسترده از جامعه ما را به خود اختصاص داده اند وعلاوه بر تحمل ضربات روحي شكست، برخوردهاي نامناسب اجتماعي و مشكلات مالي را نيز بايستي تحمل كنند.
اين زنان، محكوم به زندگي كردن در شرايط سخت هستند، برخي در خود فرومي روند، آرام اشك مي ريزند، برخي در سكوت به تلاش براي روشن كردن ابهامات آينده مي پردازند و برخي طلاق را آيينه عبرت خودمي دانند و به بهتر زيستن مي انديشند.
عبدالفتاح سلطاني، حقوقدان و وكيل دادگستري در مسائل خانوادگي با انتقاد از فرهنگ حاكم در جامعه ما، مي گويد: «بطور كلي زنان ايراني از پديده جدايي هراس دارند و اين برخاسته از روحيه مردسالاري و پدرسالاري در جامعه است كه در آن امكانات اقتصادي و اجتماعي در زنان بسيار كمتر از مردان است.
زنان ياد مي گيرند كه اقتدار مردان را بپذيرند و آنان را تكيه گاه خود بدانند به گونه اي كه برخي از زنان، استقلال داشتن را نياموخته اند و باجدايي از همسران خود و يا مرگ مردانشان نمي دانند چگونه روي پاي خود بايستند و هميشه خود را وابسته نشان مي دهند.»
اين كارشناس مسائل خانوادگي، با بيان اينكه زنان ايراني از تنهايي هراس دارند، گفت: «وابستگي زنان به مردان خود يكي از دلايلي است كه آنان را وادار مي كند حتي در صورت آزار و اذيت از سوي همسرانشان، كتك هاي آنان را به جان بخرند و تن به طلاق ندهند.
زنان به خاطر نداشتن حق انتخاب مجبورند پس از جدايي از همسرانشان پاي درخانه پدر، برادر و يا پسران خود گذاشته و تحت حمايت آنان قرار گيرند و بايستي رنج دخالت و سرپرستي آنان را تحمل كنند.»
بايد در نظر داشت كه حمايت خانواده پدري از قربانيان طلاق، شكل مساعدي براي زنان تنها است زيرا وقتي پيچيد كه زني تنها است مزاحمت هاي مردان سرآغاز مشكلات روحي ديگري است و آنان با تحت فشار قرار گرفتن از سوي اعضاي خانواده خود كه طلاق را يك بي آبرويي مي دانند تن به ازدواجي اجباري مي دهند كه نمي دانند آيا آينده اي شيرين خواهد داشت؟ و يا مانند بار نخست بايستي تجربه تلخ طلاق را تكرار كنند.
وكيل سلطاني در بهبود وضعيت اجتماعي «زنان تنها» معتقد است: «فراهم كردن وضعيت اقتصادي ايده آل براي زنان مطلقه و ايجاد بيمه هاي مخصوص براي اينگونه زنان بويژه در ماههاي ابتدايي جدايي، تشويق به شاغل شدن اين دسته از زنان و قرا ردادن اولويت استخدام براي زنان تنها، بخصوص آناني كه فرزنداني دارند و مي خواهند خارج از يوغ ديگران به تربيت و نگهداري از فرزندانشان بپردازند، مي تواند يكي از اقدامات حمايتگرانه از «زنان بيوه» باشد.»
بايد در نظر داشت حتي اگر مسؤولان جامعه بخواهند براي حل مشكلات زنان تنها چاره انديشي كنند بايستي ساختار تفكري جامعه و اين انديشه كه زن متعلق به خودنيست و بايد در قالب همسر و مادر ايفاي نقش كند را تغيير داد.
«فاطمه» زني است كه ادعا مي كند در سن ۱۷سالگي به خاطر اصرارهاي والدينش سر سفره عقد نشسته است، او مي گويد: «وقتي در خانواده باكمبود محبت روبرو شدم به نخستين خواستگارم، بله، گفتم تا شايد درخانه شوهر خوشبخت شوم، پس از ۱۰سال زنگي مشترك و به جان خريدن مشكلات اقتصادي همسرم و بداخلاقي هاي وي، اميدهايم را در تربيت دختر ۵ساله ام مي ديدم، الآن كه طلاق گرفته ام اززندگي نكبت باري كه با همسرم داشتم راحت شده ام اما مي دانم كه «بيوه» بودن مشكلات زيادي در پي دارد، بسياري از مردان وقتي مي بيند زني تنها است پيشنهادات غيرمعقولي مطرح مي كنند، همسايه ها و اقوام بخاطر بيوه بودنم مرا به باد سركوفت و متلك مي گيرند.»
اين زن با تأثر مي گويد: «نمي دانم چرا «زنان بيوه» يا مطلقه در جامعه ما آرامش و امنيت ندارند، ما در چشم اكثر مردم يك گناهكار هستيم، وقتي براي پيدا كردن كاري به يك اداره يا شركتي مراجعه مي كنيم گاهي پنهان مي كنيم كه «بيوه» هستيم.»
«سميه» نيز زني است كه بامرگ همسرش در سن ۲۵سالگي با دوپسر خردسال به جنگ مشكلات رفته است، او مي گويد: «من به همراه همسرم زندگي خوبي داشتم تا اينكه او را از دست دادم، با وجود اينكه من به خاطر تحصيلات دانشگاهي ام مشكلي براي پيدا كردن كار نداشتم و با داشتن پول كافي از نظر خرج ومخارج نيز مشكلي ندارم اما هميشه نگاههاي معني دار اطرافيانم را حس مي كنم.
من و دوپسرم هر كجا مي رويم كسي حاضر نيست خانه اش را به ما كرايه دهد، مردم طور ديگري با من برخورد مي كنند، بستگانم علاقه اي به رفت و آمد باما ندارند و حتي در بين اقوام، آن جايگاه اوليه را ندارم، مجبورم به خاطر مسائلي كه در محيط كار از سوي همكاران مرد و زن برايم به وجود مي آيد كارم را تغيير دهم.»
اين زن با انتقاد مي گويد: «انگار زنان بيوه، بيماري جذام دارند كه اقشار جامعه از آنان رويگردان هستند، اين حال و روز من كه بخاطر مرگ همسرم بيوه شده ام خيلي بهتر از زنان تنهايي است كه از شوهرانشان طلاق گرفته اند، نمي دانم چرا بعضي از مردم با فرهنگ اشتباهي كه دارند نمي توانند زنان مطلقه و شوهر مرده را در ميان خود بپذيرند.»
«زنان تنها» بيشتر از اينكه در محاصره مشكلات خانوادگي و اقتصادي رنج مي برند از مزاحمت هاي مردان فرصت طلب گريزانند، اين مردان برخلاف ديگر اقشار جامعه نسبت به زنان بيوه، مهربان هستند و سعي دارند با عشق هاي دروغين آنان را قرباني خواسته هاي خود كنند و اين مردان در واقع عامل اصلي به وجود آمدن ديد منفي جامعه در مورد زنان تنها هستند.
دكتر عبدالناصر فرخنده اي، جامعه شناس و عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي، معتقد است: «زنان تنهايي كه از شوهرانشان جدا شده اند از نظر روحي در دومرحله بحران قرار دارند كه ابتدا آماده سازي خود براي جدا شدن و سپس دوره هاي بحراني پس از طلاق است.
دوره هاي بحراني پس از طلاق با توجه به روحيه افراد و شرايط محيطي آنها از يك تا پنج سال طول مي كشد كه در اين مدت زن يا مرد بايستي خود را با شرايط ناسازگار جديد هماهنگ كنند و انطباق با شرايط جدايي حتي اگر زندگي مشترك عذاب آور بوده باشد، بسيار مشكل است و ياري روحي و حمايت اطرافيان رامي طلبد.
وي با اشاره به سنتي بودن جامعه ايراني، گفت: «با توجه به شرايط اجتماعي كشور ما، زنان ايراني در صورت جدايي از همسر و يامرگ شوهران خود بايستي به خانه پدر بازگردند و اين امر با دخالت هاي بزرگ و كوچك و كنايه هاي آنان همراه است و اگر زنان تنها بخواهند زندگي مستقلي داشته باشند با مخالفت هاي غيرمنطقي روبرو مي شوند و اين در حالي است كه در خارج از خانواده پدري نيز، «زنان بيوه» در معرض تهديدهاي اجتماعي قرار دارند.»
دكتر فرخنده اي بر اين باور است كه براي حل اين معضل بايستي اعتماد به نفس در دختران و زنان را بالا برد و با ترغيب آنان براي خودكفايي روحي و مالي اشان به مبارزه با اين مشكلات خود ساخته رفت.
با نظري به پرونده هاي مطروحه در مجتمع قضايي خانواده، پي مي بريم كه همه روزه ما شاهد سيرصعودي آمار طلاق دركلان شهر تهران و شهرهاي بزرگ و كوچك ايران هستيم و اين در حالي است كه هنوز نتوانسته ايم در ديد خودنسبت به زناني را كه براي فرار از خانه جهنمي خود را درجامعه جهنمي گرفتار مي كنند، تغيير دهيم.
مردي كه تحصيلات دانشگاهي دارد، مي گويد: زنان بيوه و تنها درحقيقت چوب فرهنگ غلط ما را مي خورند. از آنجا كه در فرهنگ ما ازدواج مجدد به نوعي پسنديده نيست و به صورت پنهاني انجام مي شود. زنان بيوه اكثراً در ازدواج مجدد با مشكل روبه رو مي شوند، چون با اين ازدواج هاي پنهاني، به نوعي در تنهايي شان مي مانند و علاوه بر اينكه مشكل تنهايي شان حل نمي شود، بلكه به آن مشكلات پنهان كاري و اختلافات ايجادشده با شوهر خود و همسر او نيز اضافه مي شود.
دربعضي از موارد اگر زن بيوه به عقد موقت درآيد و موفق به پنهان كردن كامل ازدواج خودشود، بالاخره روزي راز او فاش مي شود و درآن زمان اگر او زيرخاك نيز خفته باشد، به مرگ دوباره اي به نام مرگ شخصيتي دچارخواهدشد.
وي، با تذكر بر اينكه بايستي كارهاي فرهنگي گسترده اي صورت گيرد، گفت: «من، شاهد بودم كه يكي از مردان از بستگان ما وقتي قصد داشت خانه اش را به زن بيوه اي اجاره دهد با همسر خود دچار اختلاف شد تا جايي كه وي مجبور شد بعد از چندروز اجاره نشيني زن تنها در خانه اش، اوراجواب كند.»
آيا اين برخوردها با زني كه نياز به محبت دارد، انساني است؟ «حسن حميديان»، رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران مي گويد: «تجربه ثابت كرده است كه گذشت زمان حتي قويترين افراد را نيز از نظر روحي و رواني به مرحله سقوط مي كشاند، اين فروپاشي بنيادهاي دروني فرد، موجبات افسردگي و تشويش او را فراهم مي كند تاجايي كه براي گريز از تشويش ناچار است عجولانه تن به ازدواج ديگر دهد و يا بار سنگين مصايب روزمره اي كه عمدتاً از سوي ديگران بر او تحميل مي شود را تحمل كند.
در اين روند كمتر زنان بيوه اي قدرت تحملشان در حدي است كه تنهايي را بپذيرند و عجولانه اقدام نكنند، درجامعه اي كه حتي نزديكان و بستگان زن تنها رغبت چنداني به معاشرت با او نشان نمي دهند، يا از سوي دوستانشان كه وجود وي را براي زندگي زناشويي خود خطرناك مي بينند، طرد مي شوند و در محل كار،او را به كاري مي گمارند كه قابل توجه نباشند، به ناچار وي تن به ازدواجي ناخواسته مي دهد.
در بررسي اين ازدواج ها كه بيشترمواقع به جدايي هاي زودهنگام مي انجامد، بخوبي مي توان فهميدكه «زنان تنها» بيشتر از اينكه بخواهند مادر بودن را لمس كنند به خاطر داشتن سرپناه، امنيت واعتبار اجتماعي دست به ازدواج مجدد زده اند.»
رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران، مي گويد: «مردمان جامعه ما بايستي ديدگاهشان نسبت به زنان مطلقه و بيوه، واقع گرايانه باشد، آنان را از اعضاي خانواده خود بدانند، مشكلاتشان را ازخود بدانند و درحل و فصل مشكلات زنان تنها، در ابعاد مختلف اجتماعي، حقوقي و سياسي، با آنان همكاري و همفكري كنند.»
«زنان تنها» نياز به حمايت دارند، اگر زني بعدازجدايي از همسرش و يا مرگ مرد خود در قالب يك طرح جامع و ملي تحت حمايت قانوني قرار گيرد، شاهد خواهيم بودكه هيچ زن تنهايي پاي در منجلاب فساد نمي گذارد و در واقع با پشتوانه عاطفي، اقتصادي و اجتماعي بودن براي آنان، واكسني در كالبد خسته و رنجديده اينگونه زنان تزريق مي كنيم.
پس بياييم با در نظر گرفتن بودجه اي، شناسايي زنان تنها، دستان آنان را انساندوستانه بفشاريم و بتوانيم با ايجاد تحولي در فرهنگمان ديد خود را در مقوله «زنان تنها» تغيير دهيم.
گزارش از خسرو مبشر ـ اميد آرمين



|   شناسنامه   |   آرشيو   |