شماره ۲۰۲۰ - سال هفتم - پنجشنبه ۲۰ دي ۱۳۸۰
Thu, Jan 10, 2002
Gozar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
يادداشت سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به حادثه سقوط دختر جوان از ارتفاع ۳۱۲ متري برج ميلاد
مرگ در آنسوي انتخاب
• دكتر كيومرث فرد: «آزاده» را كه در اقدامي كم نظير خود را از برج ميلاد پرت كرده است، در قالب گروههاي مهرطلب مي بينيم.
• مادر «آزاده»: «من همه كار براي دخترم كردم و از كساني كه شرايطي به وجود آوردند تا او بتواند براحتي دست به اين كار بزند، نمي گذرم.
• ساناز دوست آزاده: اگر همسرش اين توانايي را داشت كه بتواند احساس اطمينان و پناه را براي «آزاده» ايجاد كند چه بسا كه الان او در كنار همسرش خوشبختي را لمس مي كرد.
«تو بابا نداري، بابات مرده، اين آقا كه بهش بابا مي گي فقط باباي داداشته، آخي دلم به حالت مي سوزه، بيچاره حتماً توي خونه خيلي اذيت مي شه، آزاده جون راستشو بگو مامان بابات داداش رضاتو بيشتر دوست دارن نه؟ مي دونم كه بابا نداشتن چقدر سخته!.
همكلاسي ها هركدام چيزي مي گفتند، دخترك دستان كودكانه را به گوش هايش فشرد؛ «دروغ مي گوييد، من بابا دارم، اون خيلي مهربونه، دوستش دارم، خيلي! دست از سرم برداريد.»
آن روز وقتي زنگ تعطيلي مدرسه زده شد، آزاده، دل و دماغي براي رفتن به خانه نداشت. دخترك باور نداشت راز زندگي اش را از زبان ديگران شنيده است، تصور كرد پنج سالي است كه همكلاسي و معلم هايش باچشم ترحم به او نگاه مي كنند.
043887.jpg
وقتي خدمتكار مدرسه، دركلاس پنجم را باز كرد، آزاده، هنوز روي نيمكت خشكش زده بود: «بابا منصور يعني باباي من نيست، واي، اي كاش زمين دهن باز كنه و قورتم بده.»
دخترك، انگشتان لرزانش را روي شاسي زنگ فشرد. آجرهاي خانه به او پوزخند مي زدند. بغض درگلويش پيچيده بود، وقتي درباز شد آزاده، به سختي پله ها را بالا مي رفت، يواش يواش انگار همين ديروز نبود كه پله ها را دوتايكي بالا مي رفت و با خنده هاي بلندي آمدنش را به مادر خبر مي داد.
مادر، در چارچوب در با رويي گشاده ايستاده بود، وقتي از دور گونه هاي گريان دختر نمايان شد، ماتم بر لبان مادر نشست؛ «چي شده دخترم، عزيزم، با كسي حرفت شده، توي درسات نمره كم آوردي، فداي سرت ملوسم، تو زحمتتو كشيدي حالا اگه اينجوري شده خب بعدها جبران كن.»
دخترك بي اعتنا از كنار دستان باز مادر كه مي خواست او را روي سينه اش به آغوش بكشد، گذشت، كيف مدرسه اش را گوشه اي انداخت وبا هق هق بلند به سمت اتاقش دويد، خود را روي تختخواب انداخت و زد زير گريه!
مادر، دلشوره خاصي داشت، هيچ وقت «آزاده» را بااين حالت نديده بود، واقعاً حيرت كرده بود، ليواني آب پرتقال به دست گرفت و به كنار تخت دخترش رفت، به آرامي روي تخت نشست و منتظر شد تا «آزاده» چيزي بگويد.
دخترك، سرش را به ميان بالش فشرده بود، وقتي مادر شروع به نوازش كردن موهاي آزاده كرد انگار آب سردي روي آتش ريخته باشند آرام گرفت، سراز بالش برداشت و به چشمان مهربان مادر خيره شد؛ «مامان چرا بابا منصور نبايد باباي من باشه؟ اون كه مرد خوبيه، مهربونه پس چرا باباي من نيست؟ چرا «رضا» داداش واقعي من نيست؟ چرا شما تا حالا به من دروغ گفتيد؟ منو امروز مسخره كردن آخه چرا چرا؟»
آزاده، خود را به آغوش مادر انداخت، شانه هاي لرزانش از گريه هاي پنهان خبر مي داد، مادر وقتي فهميد راز دردناكش فاش شده است، بوسه اي بر گونه هاي خيس دختر زد سالها بود كه عشق گمشده اش را در وجود «آزاده» مي ديد، چشم، ابرو، گردي صورت و خنده هاي نمكين انگار اولين عشق زندگي اش با به يادگارگذاشتن دختري طناز مي خواست خاطرات را در دل زن جوان زنده نگهدارد.
«آزاده» چقدر شبيه پدرش بود، حتي اخم كردن هايش! مادر فشار دستانش را بيشتر كرد، روزي كه پدر آزاده را ديد هيچ تصور نمي كرد روزي او را گم كند، چه سختي هايي را تحمل كردند تا به عشق هم برسند، مجلس عروسي بسيار باشكوه بود هروقت عروس و داماد به چشمان هم خيره مي شدند انگار يك روح بودند در دو جسم!
خانواده پدر آزاده مشخص نبود چرا از عروس خود خوششان نمي آمد، مادربزرگ نيش و كنايه مي انداخت ومادر آزاده اميدوار بود روزي اين اختلافات تمام شود.
مادر هميشه دلشوره داشت و مي ترسيد مردش را از دست بدهد، آن دو سرحال بودند و عاشقانه روزها را پشت سرمي گذاشتند، هيچ وقت خنده از لبان پدر ومادر آزاده دور نمي شد و تولد او آخرين برگه از دفتر آرزوهاي آنان را ورق زد.
پدر، آن روز سر از پا نمي شناخت، راه مي رفت انگار مي رقصيد.
وقتي در بيمارستان به ملاقات نوزادش رفت، مامان مريم خنده بلندي كرد، پدر آنقدر ميوه و شيريني و گل خريده بود كه صورتش پيدا نبود.
گريه هاي شبانه و خنده هاي كودكانه «آزاده» فضاي خانه آنها را به كلي عوض كرده بود، مادربزرگ از سفتي و سختي دست برداشته بود و بخاطر نوه اش به خانه عروس رفت و آمد مي كرد، مادر كه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بود، مهد كودكي تأسيس كرد تا كمك خرج خانه باشد و پدر با پشتكار زيادي سعي داشت آينده يكي يكدانه اش را روشن كند.
خيابان هاي دربند با شادي آنها پراز شكوفه شده بود تا اينكه آن روز شوم رسيد، روزي سياه كه جلاد زمان بي رحمانه ساتور خود را برگردن عشق پدر ومادر آزاده فشرد.
بغض مادر تركيد، آن روز وقتي مريم در مهدكودك بود، مرد در خانه به تنهايي داشت آبگرمكن راتعمير مي كرد كه ناگهان با انفجار شديدي بدن و دستان پدر آزاده آتش گرفت، مرد مستأصل در حياط خانه مي دويد و با فريادهاي دلخراشي كمك مي خواست.
وقتي مريم در بيمارستان سوانح سوختگي خود را به بالين عشق زندگي اش رساند مرد با آخرين نگاه هاي مهرآميزش از او خواست مراقب «آزاده» ۹ماهه اشان باشد.
«آزاده» وقتي قطره هاي اشك از چشمان مادر به گونه هايش چكيد، نگاهي به مادر كرد، دستان كودكانه اش را روي صورت مادر كشيد.«مامان گريه نكن، ببخشيد من نمي خواستم ناراحتت كنم، آخه مي دوني امروز بچه ها خيلي منو اذيت كردند.»
«مريم» ديگر طاقت نياورد؛ «عزيزم تو منو ببخش، من بايد بهت مي گفتم اما فكر كردم آمادگي شو نداري، آقا منصور هم كه تورو خيلي دوست داره، اگه مي دونستم روزي ناراحت مي شي حتماً به تو مي گفتم كه بابات مرده.»
«آزاده» ديگر باور كرده بود؛ «مامان يعني ديگه بابام زنده نيست، يعني رفته پيش خدا، آخه چرا؟ من اونو دوست دارم مي خوام ببينمش، مي خوام بوسش كنم، مي خوام بهش بگم چرا مارو تنها گذاشته و مي خوام…»
دخترك ديگر قادر نبود چيزي بگويد، تمام باورهايش را نابود شده مي ديد، تصور مي كرد بابا منصور سالهاست از روي دلسوزي او را به آغوش مي كشيد، وقتي فهميد بابامنصور فقط باباي داداش رضا است احساس كرد چيزهايي در زندگي اش بود كه او توجهي به آن نمي كرد، انگار بابامنصور به رضا بيشتر از او مي رسيد و بين آنها فرق مي گذاشت، حتي مامان مريم نيز چنين رفتاري داشت، چرا تا آن موقع نفهميده بود بخاطر اين بود كه فكر مي كرد بابامنصور، باباي واقعي او است.
از آن روز به بعد، رفتارهاي آزاده بطور كلي تغيير كرد به هر بهانه اي گريه مي كرد، با رضا، برخورد خوبي نداشت و ديگر به بابامنصور بابا نمي گفت، بيشتر وقتها در اتاق خود روي تخت دراز مي كشيد و به عكسي كه مادر به او داده بود، خيره مي شد و در خيال خود با بابايش حرف مي زد. درمدرسه و ميهماني ها بيش از همه شاد بود و سعي داشت ديگران از غم پنهانش خبردار نشوند، وقتي مادر او را از انجام كاري منع مي كرد از سر لجبازي آن كار را انجام مي داد.
مامان مريم مي دانست كه دخترش چرا آنقدر بهانه گير و لجباز شده است، هرچيزي آزاده مي خواست براي او مي خريد و از بابامنصور خواسته بود برخي از بي احترامي هايي را كه از دخترش مي بيند به دل نگيرد.
بابامنصور، خيلي دوست داشت به «آزاده» نزديك شود اما دخترك سعي مي كرد برخورد زيادي با او نداشته باشد، مرد با هر مناسبتي كادويي براي «آزاده» مي خريد تا بتواند او را متقاعد كند كه بابامنصور جاي پدر را براي او پر كرده است.
سال به سال با بزرگ شدن «آزاده» وابستگي اين دختر به فضاي خارج از خانه بيشتر مي شد، او با شيرين زباني و تملق كشي سعي مي كرد در ميان دوستان، بستگان و آشنايان خودنمايي كند، وقتي در جمعي بود خود را به ديگران لوس مي كرد و دايم حرف مي زد و از اين و آن تعريف و تمجيد مي كرد.
او و مامان مريم چگونگي دوست داشتن را گم كرده بودند، مادر تصور مي كرد مي تواند با برآورده كردن خواسته هاي دختر به او نشان دهد كه چقدر وابسته اش است و «آزاده» هر روز از مامان مريم دور مي شد.
مادر خيلي نگران آينده دخترش بود، آزاده هركسي به او محبت مختصري مي كرد ناخواسته احساسات و عواطف خود را تسليم شده مي ديد و هميشه نزد ديگران از نداشتن پدر ابراز غبطه مي كرد، گاهي شاد بود و گاهي عصباني حتي برخي اوقات در اوج خنده و تفريح، ناراحت وگوشه گير مي شد.
هيچكس با او صميمي نبود، دوستانش او را در لحظه خنده دوست داشتند و وقتي او نياز به نوازش داشت، تنهايش مي گذاشتند، آنان تصور مي كردند چون «آزاده» لباس هاي شيك و كفش هاي زيبا به تن مي كند هيچ غمي ندارد دريغ از اينكه اين دختر محبت را از وجود آنها مي خواهد.
«آزاده» هر روز بزرگتر مي شد ومادر چون همه اميدش را به آينده دخترش بسته بود او را تحت فشار قرار داده بود، مامان مريم مي خواست «آزاده» خوب درس بخواند. خوب بپوشد و خوب رفتار كند. عدم تفاهمي كه بين مادر و دختر بود، آن دو را از هم دور كرده بود، آزاده سعي داشت بيشتر وقتها با دوستانش باشد و براي آنها پول خرج كند و مادر با نگراني از او مي خواست دست از شيطنت بازي برداشته و دل به درس خواندن بدهد.
مامان مريم از وقتي بانوسان رفتاري «آزاده» روبرو شده بود به جاي اينكه بتواند دخترش را به خود جذب كند، خود نيز پرخاشگر شده بود چه روزهايي كه مادر و دختر به هم مي پريدند، سرهم داد مي كشيدند و در آخر روي شانه هاي هم گريه مي كردند.
«آزاده» هميشه از اينكه مادرش در جمع دوستان و بستگان او را تحقير مي كرد ناراحت بود، او مي دانست كه مامان مريم ناخواسته اين كار را مي كند و نمي داند او را چگونه براي درس خواندن تشويق كند، حتي اگر دختر كار مثبتي مي كرد و انتظار داشت از سوي مادر تشويق شود در بن بست رفتاري گرفتار مي شد و سعي مي كرد براي فرار از برخوردهاي غيرمنطقي مادر، تملق ديگران را بكشد.
درمدرسه، همه معلمان و دانش آموزان مي دانستند كه «آزاده» چه استعداد بالايي دارد وقتي قرار بر اين بود مسابقه تحصيلي برگزار شود اين «آزاده» بود كه درصدر مي ايستاد وقتي يك بار معلم ادبيات خواست انشايي در مورد پدر نوشته شود، بعداز خوانده شدن انشاي «آزاده» هيچ يك از همكلاسي هاي اين دختر نتوانستند تاب بياورند و همه باگريه هاي خود او را همراهي كردند.
«آزاده» وقتي در خانه بود، بيشتر اوقات در اتاق كوچك و شيك روي تخت دراز مي كشيد، فيلم مي ديد، آلبوم عكس هاي عروسي پدر و مادر را نگاه مي كرد وگاهي براي فرار از دلتنگي جلوي آينه مي نشست و لوازم آرايشي را به دست مي گرفت.
هيچ روزي نبود كه فريادهاي آزاده و مامان مريم را همسايه ها نشنوند، دختر وقتي گيرهاي مادر را مي ديد و نمي توانست به او اعتراض كند روحيه تخريبكارانه اي پيدا مي كرد و تا وسيله اي از خانه را نمي شكست آرام نمي شد، او ناپدري اش را آقامنصور صدا مي زد و داداش رضا را از ته دل دوست داشت.
مامان مريم شب و روز واهمه داشت، او مي ترسيد از اينكه «آزاده» با روحيه به هم ريخته اي كه دارد قرباني عشق هاي خياباني شود، مادر با ترس مي خوابيد و با ترس به دخترش ابراز علاقه مي كرد.
«آزاده» ديگر بچه نبود. هميشه آرايش مي كرد و در جمع دوستان سعي مي كرد تا آنجايي كه مي تواند شاد باشد، گاهي وقتي كمد لباس هايش را باز مي كرد نمي توانست نوع پوشش خود را انتخاب كند، هر وقت هر لباسي را پسنديده بود مادر برايش خريده بود، خدمتكار پير غذايش را آماده مي كرد، اتاق اش رامرتب مي كرد و حتي اتوزدن لباس ها به عهده او بود.
دختر وقتي دستان چروكيده ننه اقدس را مي ديد دلش به حال او مي سوخت، اين پيرزن را به گردش مي برد و اگر چشم و دلش از لباس و كفش سير مي شد، آن را به ننه اقدس مي داد.
سال دوم دبيرستان بود كه «آزاده» از مادرش خواست اجازه بدهد او ادامه تحصيل ندهد، مامان مريم انگار با پتك كوبيده بودند به سرش، ديگر نمي توانست جلوي خود را بگيرد با صداي بلند روي «آزاده» داد كشيد؛ «خجالت نمي كشي، مي خواي چيكاره باشي، گول پول هاي منو خوردي، دختر گوش كن تو بايد درس بخوني و منو سربلند كني، چي تو از بچه هاي ديگه كمتره، نه اينكه بعضي ها ندارند و تو داري، نه اينكه اونا توي درساشون قويترند و تو دل به درس خوندن نمي دي، آزاده آخه چرا منو اذيت مي كني؟ آخه چه گناهي كردم، كار بدي كردم كه تورو پيش خودم نگه داشتم و بزرگت كردم تو نمي دوني چه آرزوهايي براي تو دارم، مي خواهم برسي اون بالابالاها، مي خواهم مثل بابات برام الگوبشي، تو خيلي شبيه اوني، مي خوام روح بابات شاد بشه، مي فهمي؟»
آزاده، طاقت نياورد؛ «مامان چرا دروغ مي گي، اگر مي خواستي روح بابام شاد بشه چرا با آقامنصور ازدواج كردي، مگه نه اينكه هيچ مردي راضي نيست همسرش پس از مرگش با مرد ديگري ازدواج كنه، پس چرا؟ حالا از من انتظار داري فقط بخاطر شادي روحي كسي كه من سالها نمي شناختمش و الآن با ديدن عكسش فكر مي كنم او هم وجود داشت، به خواسته هام پشت پا بزنم، من ديگه مدرسه نمي رم!»
مادر تصور مي كرد خواب مي بيند، هر كاري توانسته بود براي آزاده انجام داده بود اما حالا او مي خواست تمام اميدهاي مادر را به باد بدهد، وقتي اين جريان را با چندتن از دوستانش در ميان گذاشت قرار بر اين شد كه آزاده، با يك مشاور روانكاو و اجتماعي ملاقاتي داشته باشد.
آزاده، نمي خواست حتي اسم مدرسه را از زبان مادرش بشنود، دختر تا شنيد كه مادر مي خواهد او را به يك روانكاو نشان دهد با تندخويي، مامان مريم را از اتاق بيرون انداخت، روي تخت نشست و با صداي بلند زد زير گريه!
مادر چاره اي نداشت، دست به دامان زن روانشناسي شد خواست او خود به ملاقات «آزاده» برود، وقتي روانشناس روي تخت استراحت دختر آرام گرفت، آزاده تصور نمي كرد روزي به اندازه اي به اين زن مهربان وابسته مي شودكه آرزو كند دختر اين زن باشد.
دختر به مدرسه بازگشت و در جمع دوستان به دنبال محبت گمشده اي گشت. سعي داشت با ميهمان كردن همكلاسي هايش، آنان را به خود جذب كند، هميشه آرزو داشت روزي مطرح شود وهمه او را بشناسند، وقتي پرده هاي تبليغاتي فيلمهاي سينمايي را مي ديد خود را در قالب شخصيت اول آن تصور مي كرد و شبي نبودكه با خيالبافي سر نكند.
«آزاده» ديگر روحيه درس خواندن نداشت، سركلاس بيشتر از اينكه گوش به حرف معلم دهد با همكلاسي هايش صحبت مي كرد تا جايي كه در سال آخر از چند درس افتاد و مادر براي اينكه دخترش ديپلم بگيرد، چند معلم خصوصي استخدام كرد.
زمستان سال،۷۸ «آزاده» به همراه بابامنصور، مامان مريم و داداش رضا به رامسر سفر كرده بود و در هتلي اقامت داشت يك روز وقتي «آزاده» براي هواخوري خواست از هتل خارج شود در لابي هتل پسر جواني را ديد كه به همراه خانواده اش روي مبل نشسته بودند.
پسر چهره مهرباني داشت و نگاههايش محبت آميز بود، «آزاده» ناخواسته در مقابل در خروجي برگشت و در نزديكي اين خانواده روي مبل نشست و حركات پسر جوان را زيرنظر گرفت، دلشوره عجيبي داشت يك دل مي گفت برو و يك دل مي گفت اين پسر مأمنگاه تو است بمان و او را به دل خود راه بده.
پسر جوان كه متوجه نگاههاي آزاده شده بود بعد از ساعتها دل دل كردن خود را راضي كرد كه چند كلمه اي با اين دختر حرف بزند: «اسم من حسن و كارم توي بازار حجره لوازم التحرير فروشي دارم، زندگي مرفهي دارم و مي خواهم با دختري ازدواج كنم كه بتونه آسايش زندگيمو فراهم كنه!»
«آزاده» فكر مي كرد اين خواستگاري انفرادي زودتر از آن چيزي كه بايد، صورت گرفته است؛ «منم زندگي مرفهي دارم، توي بچگي بابامو از دست دادم اما هيچ وقت از نظر مالي مشكلي نداشتم، مامانم خيلي زحمت منو كشيده اما هميشه احساس مي كردم يك مرد مهربون مي تونه جاي خالي پدر مو پر كنه، ناپدري دارم كه تا حالا از گل نازكتر به من نگفته و خيلي دوستش دارم اما نمي تونم وجود اونو با وجود باباي خودم مقايسه كنم.»
وقتي حسن ديد كه «آزاده» هم مثل او از بچگي پدرش را از دست داده است براي ازدواج با او مصرتر شد و با گفت وگوي كوتاهي قرار گذاشت در تهران به صورت رسمي از آزاده خواستگاري كند.
«آزاده» وقتي براي ازدواج با حسن ابراز تمايل كرد، مامان مريم سر از پا نمي شناخت، او احساس آرامش مي كرد امانت نخستين عشق زندگي اش را به جوان مهرباني سپرده بود و خواسته بود دخترش را خوشبخت كند.
دختر از اينكه با ازدواج به استقلال مي رسد و مرد مهرباني مي تواند نداشته هايش را فراهم كند، به خود مي باليد و به اندازه اي خوشحال بودكه تصميم گرفت كارتهاي عروسي اش را با پياده روي در ميان برف پخش كند.
چه روزهاي شادي به تندي گذشت، روز مراسم عروسي همه دعوت بودند، «آزاده» هيچ كس را از قلم نيندانداخته بود حتي آنهايي كه يكبار به او محبت كرده بودند كارت دعوت به دست داشتند.
وقتي همه ميهمانها، مجلس عروسي را ترك كردند، «آزاده» احساس دلتنگي خاصي كرد، جاي خالي پدر باز هم برايش ناراحت كننده بود، حسن كه پي به ناراحتي همسرش برده بود به او قول داد هميشه يار و ياورش باشد.
سه ماهي از زندگي با حسن نگذشته بود كه «آزاده» سرناسازگاري را شروع كرد. او در اين مدت فهميده بودكه اين مرد بامحبت نيز نمي تواند خواسته هاي او را فراهم كند، چاره اي نبود با ترك خانه شوهر باز به اتاق تنهايي اش بازگشت، مامان مريم انگار آب جوشي رويش ريخته باشند هر چه در توان داشت به كار گرفت تا نگذارد «آزاده» طلاق بگيرد، اما كار از كار گذشته بود و «حسن» با وجود علاقه زياد به «آزاده» به جدايي از او رضايت داده بود.
وقتي «آزاده» بيوه شد دنياي ديگري روبرو يش قرار گرفت، دوستان، بستگان و آناني كه شب عروسي او را فرشته روي زمين مي دانستند از او فاصله مي گرفتند، نمي دانست چرا بايد به اين زندگي پراز تنش و غم ادامه دهد، چندباري در ميان دوستان گفت مي خواهد خود را از بين ببرد، اما هيچ كس جز مامان مريم گفته هاي او را جد ي نگرفت.
مادر شده بود يك نگهبان، «آزاده» هر كجا مي رفت مادر زانوي غم بغل مي گرفت، او ثانيه شماري مي كرد تا روزي خبر ناخوشايندي را بشنود.
ديگر «آزاده»، دختر دبيرستاني نبودكه مادر بتواند رفتارهاي او را كنترل كند، آرايش ها غليظ تر شده بود و رفت و آمدهايش رنگ و بوي ديگري داشت، بيشتر اوقات در اتاق شيكش، روي تخت ليمويي رنگ آلبوم هاي يادگاري خود و «حسن» را بازمي كرد و با گوش دادن به آهنگهاي غمگين احساس مي كرد عشق گمشده اي دارد و آن را نمي تواند در اين دنيا به دست آورد.
مامان مريم باز هم دلسوزانه و مثل پروانه دور «آزاده» مي چرخيد اما او هم طاقت نمي آورد تاجايي كه مادر و دختر ساعتها با يكديگر حرف نمي زدند و اگر با هم رودررو مي شدند امكان نداشت به همديگر پرخاش نكنند.
«آزاده» تنها شده بود، تنهاي تنها، آخرين بار كه چندتن از دوستانش را توانست دور خود جمع كند، خردادماه بود، روز تولدش، چند تا از دوستانش را به كافي شاپي در نياوران دعوت كرده بود، كيك كوچكي خريده بود و همه را ميهمان چاي و نسكافه كرد.
وقتي او با دوستانش حرف مي زد همه مي ديدند كه از دست مادر راضي نيست، «آزاده» از اينكه مادرش به او پول زيادي نداده بود، دلخور شده بود و همه اش غر مي زد، آن روز بودكه همه دانستند او با پسري به نام «محمود» دوست شده است.
«آزاده» از وقتي با اين پسر آشنا شده بود، خرجش بالا رفته بود، «محمود» با پي بردن به اينكه او دختر پولداري است از علاقه اين دختر به خود استفاده مي كرد و هرازگاهي از «آزاده» مي خواست مقداري پول به او بدهد.
دختر نمي دانست چرا به اين پسر دلباخته است انگار طلسم او شده بود تا اينكه يك روز به خود جرأت داد و از «محمود» خواست به خواستگاري او بيايد و آنها با هم ازدواج كنند.
«محمود» وقتي با اين تقاضا روبرو شد با خوشرويي از «آزاده» خداحافظي كرد وديگر هيچ وقت نه به ملاقات او رفت و نه با او تماس تلفني گرفت.
ساعت ۲بعدازظهر چهارشنبه۲۱آذرماه، «آزاده» پس از خوردن ناهار وقتي خدمتكار پير سفره را جمع كرد به اتاقش رفت همه جاي اتاق را نگاه كرد، عكس هاي مراسم عروسي اش در كنار آيينه، عكسي از پدر در گوشه اي از ديوار و تابلوهايي كه با شور و شوق زيادي آنها را خريده بود.
روي عسلي ميز آرايش نشست، برگه اي از سررسيدش را پاره كرد و روي آن نوشت؛ «محمود» چرا به من زنگ نمي زني؟» بعد آن را تا كرد و داخل كيفش گذاشت، مانتو پوشيد، آرايش كرد و از اتاق خارج شد.
ننه اقدس با شنيدن صداي در خود را به «آزاده» رساند، «ننه جان، كجا مي ري؟ اين وقت ظهر، استراحت مي كردي بهتر بود!»
«آزاده»، بوسه اي به پيشاني ننه اقدس زد؛ «من زود برمي گردم به مامان بگيد نگران من نباشه، هر جا باشم به فكر اونم، بگو خيلي دوستش دارم اندازه يك دنيا، به داداش رضا بگو گريه هاي شب عروسي ام يادم نمي ره، اونو بيشتر از همه دوست داشتم.»
وقتي آزاده، در خانه را پشت سرش بست، ننه اقدس نمي دانست كه منظور او از اين حرفها چي بود و مي خواست چه چيزي را نشان بدهد.
چند ماهي نبودكه «آزاده» وقتي به همراه «محمود» از اتوبانهاي اطراف برج ميلاد مي گذشت، اين برج را نشان كرده بود واحساس مي كرد جرأت پريدن از بالاي آن را دارد. وقتي او سر كوچه ايستاد تا تاكسي سوار شود مغازه داران شنيدند كه «آزاده» از خودروها مي خواهد او را به پاي برج ميلاد برسانند.
«آزاده» در صندلي عقب تاكسي به آيينه جيبي اش خيره شد، چقدر دوست داشت اين چهره مشهور شود احساس مي كرد از ديدن خودش خسته شده است، خنده اي كرد، ياد حرفهاي مادربزرگش افتاد اين پيرزن چقدر از مامان مريم بد مي گفت انگار پدركشتگي با هم داشتند، چهره مهربان مادر و كنايه هاي زهردارش، آزاده ديگر بريده بود.
پاي برج ميلاد، وقتي ««آزاده» از تاكسي پياده شد، ابتدا كفش هاي گلي اش را پاك كرد و بعد با خنده اي مصنوعي به سمت عده اي دانشجوي دختر كه براي بازديد از برج با ميني بوس به آنجا رفته بودند حركت كرد.
«آزاده» خيلي مصمم بود، او با شنيدن اينكه اجازه ورود به محوطه برج را ندارد به التماس افتاد: «ببين آقا، من به شما حق مي دم اما دوست دارم منو درك كنيد، من آرزو دارم از اون بالا، تهران رو ببينم، خيلي دوست دارم بدونم اين برج چه شكلي ساخته شده مگه من چه فرقي با اين خانم ها دارم، خواهش مي كنم، قول مي دم خيلي آروم باشم.»
مأموران انتظامات برج وقتي اصرارهاي دختر جوان را ديدند بدون اينكه بدانند «آزاده» چه نقشه هولناكي در سر دارد به او اجازه دادند به همراه دانشجويان معماري كرج از داخل برج ميلاد بازديد كند.
ضربان قلب دختر، تندتر شده بود، دانشجوها گروه گروه داخل آسانسور مي شدند، «آزاده» زندگي گذشته و سرنوشت غمگنانه اش را در ذهن پرتلاطم خود به تصوير كشيد؛ مادر، بابامنصور و داداش رضا، چه روزهاي خوبي را با هم داشتند، اما حيف! ديگر نمي شد به گذشته بازگشت و پل هاي خراب را ساخت.
وقتي آسانسور به ارتفاع۳۱۲متري رسيد، عرق سردي روي پيشاني آزاده نشست، يكي از دانشجويان به دست و پاي لرزان تازه وارد خيره شد، آزاده خنده اي كرد: «خيلي مضطربم، از ارتفاع يه مقداري مي ترسم، وقتي فكر مي كنم اين همه بالا اومدم يه مقدار ترس توي جونم مي افته.»
يكي از مسؤولان برج جزئيات ساخت و مزيت هاي برج ميلاد را شرح مي داد، وقتي دانشجويان ابراز علاقه كردند كه از پله هاي آهني و باريك خود را به آخرين طبقه برج برسانند، «آزاده» قبل از همه با پاهاي لرزان از پله ها بالا رفت.
همه دانشجوهاي دختر دور آزاده، حلقه زده بودند كه او به سمت پله هاي آهني برگشت، آرام پايين رفت و به سمت قسمتي كه كارگران در حال كار بودند حركت كرد، مأمور انتظامات كه در پشت دانشجويان گيرافتاده بود با صداي بلند از او خواست برگردد.
«آزاده»نگاهي به آسمان آبي كرد، پدر در گوشه اي مضطرب به چشم او خيره شده بود، التماس در گونه هاي مرد مي باريد، به ياد كودكي افتاد. روزي كه به خاطر نداشتن پدر مسخره شده بود، به ياد روز عروسي افتاد. آن روز چه زود تمام شد.
«مادر» دوستت دارم، ما چقدر از هم دور بوديم. من بوسه هايت را مي خواستم، دستان مهربان و گرماي آغوشت، اي كاش پدر بود و من عاطفه را در زندگي گم نمي كردم.
«آزاده» در برابر چشمان حيرت زده دانشجويان دختر به سمت پرتگاه مرگ دويد، در يك چشم بر هم زدن او در ميان زمين و هوا بدون اينكه فريادي بكشد به سوي نيستي سقوط كرد.
وقتي متخصصان پزشكي قانوني، پيكر بي جان «آزاده» را در ارابه مرگ مي گذاشتند هنوز اشك بر گونه هاي سردش نشسته بود و درد وجودش روي لبان سفيدرنگش فرياد مي كرد.

* مادر چه گفت؟
مادر «آزاده» همانطوري كه خود مي گفت با مرگ دختر، كمرش شكسته بود، او در مورد خصوصيات قرباني گفت: «او دختر كاملاً احساسي و با عاطفه اي بود، به همه خوبي مي كرد و به اندازه اي تحت تأثير محبت ديگران قرار مي گرفت كه گاهي من نگران اوضاع او بودم.»
وي ادامه داد: «من عزيزي را از دست دادم كه تمام وجودم به او بستگي داشت، سعي داشتم به او نشان دهم كه چقدر دوستش دارم، هر چه مي خواست برايش تهيه مي كردم، تصورم اين بود كه دخترم پس از مرگ پدرش تنها مرا دارد، به اندازه اي پول به پايش ريخته بودم كه ديگران مرا از اين كار منع مي كردند، نمي دانم كجا اشتباه كردم كه مجازاتم از دست دادن دخترم بود.»
اين زن در حالي كه با يادآوري خاطرات «آزاده» بشدت گريه مي كرد، ادامه داد: «من همه كار براي دخترم كردم و از كساني كه شرايطي به وجود آوردند تا او بتواند براحتي دست به اين كار بزند، نمي گذرم، «آزاده» رفت اما بوي او هميشه در خانه ام است.»

* زندگي «آزاده» از زبان يك دوست صميمي
«ساناز» دختري است كه به خاطر زندگي در همسايگي «آزاده» و همكلاس بودن با اين دختر در دوران دبيرستان رابطه صميمانه اي با او داشت.
اين دختر كه به خاطر تحصيل در دانشگاه شيراز نمي توانست به رابطه دوستي تنگاتنگش با «آزاده» ادامه دهد، آخرين بار خردادماه در ميهماني مختصري كه «آزاده» در كافي شاپي به مناسبت جشن تولدش برپا كرده بود، اين دوست بي نظير را ديده است.
«ساناز» مي گويد: من در كلاس دوم دبيرستان با «آزاده» آشنا شدم، او دختري بود چشم و ابرو مشكي، زيبا و خندان، خيلي با هوش بود يادم است كه وقتي سركلاس معلم از ما مي خواست درس جديد را حفظ كنيم او نخستين كسي بود كه درس را خوب مي فهميد البته اين امر بسته به شرايطش دارد.
«آزاده» ظاهراً بسيار با روحيه و شاد بود، هر چقدر دوستي من و او بيشتر مي شد من او را بهتر مي شناختم، «آزاده» روحيه اي حساس و ناراحتي دروني داشت، او مي گفت پدرش را در نوزادي از دست داده و از اين بابت بسيار متأثر بود.
دوست صميمي قرباني ادامه داد: «آزاده» دختري بود كه خود را خيلي بي پناه مي دانست، مادرش زني بود كه خيلي سعي مي كرد همه چيز براي آزاده فراهم كند، با اينكه لفظي مي گفت كه آزاده را خيلي دوست دارد و واقعاً هم دوست داشت ولي نمي دانم چرا اينقدر «آزاده» را جلوي ديگران تحقير مي كرد.
من به ياد ندارم كه در يك مورد مادرش از كوچكترين يا بزرگترين كار مثبت كه در توان «آزاده» بود و آن را انجام مي داد تعريف و تمجيد كند براي همين او هميشه به دنبال كاري مي گشت كه مورد توجه قرار بگيرد و كارهايش با اين ايده نيمه تمام مي ماند و «آزاده» دنبال كار ديگري را مي گرفت تا شايد در آن كار موفق شود و مورد توجه قرار بگيرد.
وي افزود: «آزاده» سعي داشت در زندگي قدم مثبتي بردارد، مادرش به خاطر اينكه بعد ازمرگ پدر «آزاده» زحمت زيادي براي او كشيده بود انتظار داشت خيلي سريع ثمره اين زحمت را ببيند و متأسفانه خيلي عجولانه به دنبال اين نتيجه بود و اين عجول بودن باعث شده بود صبر را كنار بگذارد ودر روح و روان دخترش ناخواسته تأثيرات بدي بگذارد.
وقتي «آزاده» مدتي با مشكلات روحي مواجه شده بود قضيه ازدواجش پيش آمد و از آنجايي كه همه مادران آرزوي خوشبختي بچه هايشان را دارند مادر او هم تصور كرد ازدواج آزاده را به ثمر مي رساند اما اين را نمي دانست كه براي دختر كوچكش ازدواج خيلي زود است. «آزاده» هم فكر مي كرد با ازدواج پناهي پيدا مي كند و يا اينكه خودش راپيدا مي كند.
بايد بگويم اگر همسرش اين توانايي را داشت كه بتواند احساس اطمينان و پناه را براي «آزاده« ايجاد كند چه بسا كه الان او در كنار همسرش خوشبختي را لمس مي كرد. البته با روحيه اي كه من از آزاده سراغ داشتم اين كار بسيار سخت، پيچيده و بعيد بود.
«ساناز» ادامه داد: وقتي آزاده در ازدواج هم با شكست روبرو شد، روزي وقتي تلفني با من حرف مي زد گفت: كه «ساناز» توي اين سن كم بيوه شدم، همه منو به چشم يك بيوه نگاه مي كنند خيلي از دوستام ديگه رفتارشون با من عوض شده حتي تو، مامانم مي گه چون كه من يك بيوه هستم ديگه با دوستام فرق مي كنم و هيچ خانواده اي دوست ندارند دخترشون با يك بيوه رفت و آمد كند. «آزاده» خودش را از همه طرف طرد شده مي ديد و با اين وجود نمي خواست اين واقعيت تلخ را بپذيرد و باز روحيه شاد و خنده هاي بچه گانه اش را داشت، خيلي با خودش مبارزه مي كرد و مي خواست به زندگي اميد داشته باشد، او عشق و زندگي را در همه جا جست وجو مي كرد و از هر كسي محبت مي ديد آن را مرهمي براي دل خود مي دانست. به همه محبت مي كرد تا محبت ببيند، بيشتر وقتها سرزده به خانه ما مي آمد و براي من و مادرم گل مي خريد، اي كاش آن زمان مي دانستم كه آزاده چقدر به محبت احتياج دارد.
دوست صميمي «آزاده» در مورد ادعاهاي اين دختر گفت: «چندين بار به من گفت مي خواهد خود را از بين ببرد، من جدي نمي گرفتم، مي گفت يا من بايد بميرم يا مادرم اما چون مادرم را خيلي دوست دارم و طاقت ديدن مرگش را ندارم بايد خودم بميرم. مي خواهم زودتر به نزد پدرم بروم. «آزاده» روحيه بي نظيري داشت گاهي به كهريزك مي رفت و به معلولان سر مي زد و خيلي براي آنها دلسوزي مي كرد.
«آزاده» خودش را گم كرده بود و مادرش هم نمي دانست چه كاري بكند تا او به موفقيت برسد. با به رخ كشيدن خيلي ها شايد مي خواست احساس رقابت در او به وجود بياورد، برادر او را به رخ «آزاده» مي كشيد و هميشه مي گفت «آزاده» غير از اذيت و آزار چيز ديگري براي او ندارد.
«ساناز» با گفتن اين كه آخرين بار «آزاده» را در كافي شاپي واقع درنياوران ديده است، گفت: «بچه ها امانت هايي هستند در نزد والدين، آنها بايستي در پرورش جسمي و روحي بچه ها خيلي مراقب باشند، مرگ آزاده بي پناه هشداري است براي پدرومادراني كه از درون فرزندانشان غافل هستند و در ظاهر تصور مي كنند همه چيز را براي آنها فراهم مي كنند.»
043884.jpg
دكتر فرد
* نظر روانشناسي چيست؟
دكتر كيومرث فرد، روانشناس و استاد دانشگاه، با بيان اين كه اقدام به خودكشي يك فرجامي است براي كمك و عامل آن مي خواهد فرياد بزند «مرا دوست داشته باشيد» ـ گفت: «نياز رواني را مي توان با غذايي كه ما مي خوريم مقايسه كنيم، نياز درون به مهر و محبت و توجه براي گرفتن تأييد كه نهايتش، عزت نفس را به وجود مي آورند اگر دچار خدشه اي شود و يا از بين برود يك پوچي به ارمغان مي آورد و انساني كه در اين حد قرار مي گيرد تنها چاره را در نبودن مي بيند كه ما اسمش را خودكشي مي گذاريم.»
وي افزود: «آزاده» را كه در اقدامي كم نظير خود را از برج ميلاد پرت كرده است، در قالب گروههاي مهرطلب مي بينيم. اين گروه به خاطر آسيب هايي كه در دوران كودكي مي بينند سركش مي شوند، خيلي ها تصور مي كنند با توجهات مادي مي توان به اين گروه فهماند كه در ميان آنان ارزشي دارند اين درحالي است كه اكثر انسانها توجه روحي را بيشتر نياز دارند.
انسانهايي كه مهر طلب هستند بسيار آسيب پذيرند، در شرايطي قرار مي گيرند كه احساس طرد مي كنند، ارتباط بين «آزاده» و مادر «تحقير، تبعيض گذاشتن» خود يك نوع طرد است.
اين دختر چون بعد از مدتي پي برده است مردي كه او پدر مي خواند، پدر واقعي وي نيست دچار نوسانات اخلاقي شده است و آخرين ضربه را در شكست ديدن در ازدواج و طلاق از همسرش خورده است.
اينطور آدم ها هيچ وقت نمي گويند كه من نتوانستم بلكه ديگران را محكوم مي كنند و مي گويند آنان نتوانستند.
دكتر فرد گفت: «آزاده» وقتي به پوچي و ظلمت نهايي رسيده است كه با طلاق گرفتن به پسري به نام «محمود» دل بسته و از اين پسر نيز روي خوشي نديده است. اينكه او چرا برج ميلاد را براي اقدام هولناكش انتخاب كرده را مي توان در جذابيت برخي جاها دانست و يا اينكه روحيه شهرت طلبي را در وجود «آزاده» ديد كه مي خواست بعد از مرگ نيز با معروفيت از وي نام برده شود به گونه اي كه الان او به خواسته اش رسيده است و شده است يك تاريخ.
اين دختر مي تواند رابطه عاطفي دوگانه اي نسبت به مادر داشته باشد، در عين حال عشق، نفرتي نيز در وجود او به مادر وجود داشته است او اين دوگانگي را از بچگي به همراه داشته است به گونه اي كه از نظر سمبل رواني مي توانيم اينطور بگوييم كه او با از بين بردن جسم خود اقدام به «دگركشي» كرده و درواقع مادرش را نابود كرده است.
اين متخصص روانشناسي ادامه داد: «حتي ازدواج «آزاده» و زندگي مشترك كوتاه مدت وي نيز قابل تأمل است. او از احساس خلأ تن به ازدواج مي دهد نه اينكه بخواهد دوست داشته باشد بلكه موقعيتي پيدا كرده است كه انسان ديگري به صورت دايمي براي او باشد اما بعد از ازدواج باز هم به آن محبت مطلق نمي رسد.
درواقع خود «آزاده» نمي توانست با ديگر افراد رابطه پايدار برقرار كند، او هميشه دنبال محبت مطلق است به گونه اي كه اگر ۹۹ درصد محبت ببيند از اينكه يك درصد را از دست داده است رنجيده خاطر مي شود.»



|   شناسنامه   |   آرشيو   |