شماره ۲۰۲۱ - سال هفتم - جمعه ۲۱ دي ۱۳۸۰
Fri, Jan 11, 2002
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
سيمرغ بر شانه هاي چه كسي مي نشيند؟(۲)
نگاهي به فيلم مسافرري
برداشت آخر
فيلم روز سينماي جهان
داستاني از يك مجموعه آماده چاپ
بررسي مقاله شوان از كتاب «هويت ملي و هويت فرهنگي »
يادداشت سينمايي

سيمرغ بر شانه هاي چه كسي مي نشيند؟(۲)
بسياري نيستند، اما جشنواره هنوز هم مهم است
044097.jpg
عدم حضور نامداراني چون مسعودكيميايي، بهرام بيضايي، عباس كيارستمي، مجيدمجيدي، محسن مخملباف، رخشان بني اعتماد و جعفرپناهي در بيستمين جشنواره بين المللي فيلم فجر، شايد هرناظري را مجاب كند كه امسال جشنواره چندان بااهميتي نخواهيم داشت. اما آن سوي سكه حكايتي شگفت را براي مخاطب عيان مي كند.
حتي درنبود اين نامداران هم، بيستمين جشنواره فيلم فجر، مالامال ازنام هاست. نام هايي كه هركدام مي توانند اعتباري براي جشنواره به شمارآيند.
اين گزارش گونه با اين پيشفرض نوشته مي شود كه فيلم هاي شركت كننده بدون هيچ مشكلي به جشنواره ارايه شوند. دراين صورت، نام هايي را مي توان براي دريافت سيمرغ رديف كرد كه كمتر كسي شكي در شانس بالاي آنان براي دريافت جايزه دارد...
«ناصرتقوايي» پس از بيش از يك دهه بي كاري در عرصه سينماي حرفه اي امسال با فيلم «كاغذ بي خط» در جشنواره حضوردارد. گذشته از نام تقوايي و جنجال هاي ايجادشده پيرامون اين فيلم در رابطه با كارگردان و تهيه كننده، حضور دو نفر از محبوب ترين بازيگران حال حاضر سينماي ايران، در اين فيلم علاوه بر بالابردن انتظارات از اين فيلم، شانس «كاغذ بي خط» را در ارتباط با مخاطب هم بالامي برد. هديه تهراني و خسروشكيبايي دراين فيلم اميدوارند تا كارنامه خود را كه اين روزها روبه سوي نزول داشت، ارتقابخشند. تقوايي هم دنبال بيمه كردن ساخت فيلم بعدي خود است و همچنين گوشه چشمي هم به سيمرغ بلورين دارد. اتفاقي كه به نظرمي رسد چندان هم دست نيافتني نباشد.
044094.jpg
«بهمن فرمان آرا» پس از دوسال كه با فيلم «بوي كافورعطرياس» جوايز جشنواره هجدهم را دروكرد، امسال با كلكسيوني از محبوب ترين نام ها مي آيد. در فيلم «خانه اي روي آب» اغلب هنرپيشگان مطرح سينماي ايران نقشي كوتاه ايفاكرده اند.
نكته مهم دراين فيلم افزايش سي كيلويي وزن رضاكيانيان براي ايفاي نقش است. «فرمان آرا» هم نمي تواند ناديده گرفته شود و بي شك مي توان ازهم اكنون چندسيمرغ را براي فيلمش كنارگذاشت...
دو فيلمساز مطرح سينماي جنگ، رسول ملاقلي پور و ابراهيم حاتمي كيا هم كه با فيلم هاي «قارچ سمي» و «ارتفاع پست» مي آيند، در هيچ دوره جشنواره فيلم فجر نااميد نبوده اند.
«قارچ سمي» ملاقلي پور اولين حضور او پس از سه سال است. «ارتفاع پست» هم مي گويند كه ادامه اي است بر آژانس شيشه اي. انتظارمي رود اين دوفيلم بحث هاي زيادي را درمدت برگزاري جشنواره ايجادكنند.
مي رسيم به فيلم «سفره ايراني» ساخته كيانوش عياري؛ كارگرداني كه امسال قراراست بزرگداشت او و مروري بر آثارش در جشنواره برگزارشود و بعيدنيست اين بزرگداشت با يك سيمرغ هم تكميل شود.
سفره ايراني قراربود سال گذشته در جشنواره به نمايش درآيد، اما آماده نشد و شركت آن به امسال موكول شد تا يكي از شانس هاي اصلي دريافت جوايزباشد...
و دو فيلم «من ترانه پانزده سال دارم» و «شام آخر» ازرسول صدرعاملي و فريدون جيراني. دو فيلمي كه اگر هم شانس چنداني براي دروكردن جوايز نداشته باشند، حداقل اين شانس را دارند كه دراكران عمومي فيلم هاي موفقي لقب بگيرند...
مي بينيد كه جشنواره امسال چندان هم بي باروبر نيست. «بماني» داريوش مهرجويي و «مزاحم» سيروس الوند را هم اضافه كنيد تا متوجه شويد چه كساني در انتظار سيمرغ نشسته اند! آيا جشنواره اي كه نه كارگردان آن از اميدهاي مسلم در هر جشنواره سينمايي داخلي هستند، مي تواند جشنواره بي اهميتي به شمار آيد؟ من كه فكرنمي كنم.
مهيارخسروي

نگاهي به فيلم مسافرري
چراچنين شد ميرباقري
044091.jpg
۱ـ بعضي كارگردانان تلويزيوني موفقي هستند. برخي فقط در تئاتر مي توانند داشته هايشان را بروز دهند. بعضي ديگر مي توانند كارگردانان سينمايي خوبي باشند. برخي تجاري سازند و بعضي هندي ساز اما باور كنيد همه اينها يك جا نمي شود. اگر هم بشود، مي شود كسي مثل داودميرباقري، كسي كه در تلويزيون ، در سينما، روي صحنه و… مثل همه كار مي كند و همه آثارش شبيه هم مي شوند. آثاري چون «مسافرري»، «ساحره»، «دندون طلا» و «امام علي(ع)»؛ عجيب نيست.
۲ ـ عجيب تر اين است كه داودميرباقري فكر مي كند همه اين كارها را تا مرز استادي بلد است. كه اگر چنين فكري در سرنداشت، هيچ گاه چندين و چندهندوانه را با يك دست برنمي داشت نهايت برداشتن چندهندوانه هم چيزي بيش از «مسافرري» نمي شود؛ فيلمي كه اگر ديده باشيد، مي فهميد چه مي گويم!
۳ ـ اگر قبول كنيم كه مجموعه تلويزيوني امام علي(ع) مجموعه اي موفق بود (كه ظاهراً جز اين نمي توانيم فرض كنيم) دليل ندارد كه يك فيلم سينمايي در آن سبك و سياق هم فيلم جذاب و موفقي باشد. اگر اين اتفاق بيفتد، بايد اصلاً در ماهيت رسانه ها شك كرد!
۴ ـ «مسافرري» مي كوشد همان «امام علي» باشد. همان نيز هست! اما رسانه فرق مي كند. قدو قواره سينما از تلويزيون بزرگ تر است. يك فيلم موفق تلويزيوني نمي تواند در سينما هم موفق باشد. در ثاني، سريالي كه حدود بيست ساعت زمان براي تعريف كردن قصه در اختيار دارد، قابل مقايسه با يك فيلم دوساعته نيست. چنين قصه هايي(مسافرري) قابليت پرداخت در سينما را ندارند. فوقش يك سريال خوب ـ در مقياس تلويزيون ايران ـ خواهندبود. آيا ميرباقري اين را نمي دانست؟
۵ ـ يك سوءتفاهم بزرگ ميرباقري را كارگردان سينمايي خوبي جازده. در حالي كه او، اثر قابل ملاحظه اي در سينما نيافريده. اگر از فيلم متوسط «آدم برفي» فاكتور بگيريم، آيا مثلاً «ساحره» و «مسافر ري»، نشاني از يك كارگردان سينمايي خوب دارند؟
۶ ـ فيلم در جشنواره سه ساعت بود. گفتند زمان آن بسيار طولاني است. ميرباقري هم يك ساعت از فيلم را كوتاه كرد. آيا فيلمي كه به سهولت مي توان يك ساعت از آن را حذف كرد و اتفاق خاصي هم نمي افتد، آيا در قواره و برازنده سينماست؟ نمي توان گفت كه كارگردان فيلم، خود پيشاپيش مي دانسته كه چه ساخته!!؟
۷ ـ تفاوت تلويزيون و سينما را ناديده بگيريم. اما بازهم بايد گفت «مسافرري» يك سروگردن كه نه، بسيار بيشتر از اين حرف ها از «امام علي(ع)» عقب است. حتي مي توان پا را از اين هم فراتر نهاده و به سهولت گفت كه حتي فيلم سالها از تماميت سينماي ايران عقب مانده. چيزي مثل فيلم هاي به اصطلاح تاريخي دهه چهل، چرا چنين شده؟ دوباره به اول بحث رجوع كنيد!
۸ ـ «ميرباقري» اغلب اصل را فداي فرع مي كند. در «امام علي(ع)» كه اينطور بود. اكنون «مسافرري» هم شكل ديگري از اين معضل را به نظاره مي گذارد. تمام شخصيت هاي فيلم جذاب تر از شخصيت اصلي هستند و اساساً فيلم وقتي به شخصيت اصلي مي رسد، افق غيرقابل باور را نظاره گريم «وليد» و «قطام» امام علي(ع) را يادتان است؟ مثل اينكه قصه دارد تكرار مي شود.
۹ـ بازي بازيگران هم در اين امر بي تأثير نيست. داريوش ارجمند در اين فيلم، بي شك يكي از ضعيف ترين نقش آفريني هاي چندسال اخيرش را انجام داده است. يكي از دوستان، در ايام جشنواره درباره بازي او نوشت: «در رفتار او كه به تصنع مهربانانه است، به جاي معصوميت و نور، هيزي و موذيگري و لبخند ساختگي به چشم مي آيد». فكر نمي كني تجليلي بهتر از اين برچگونگي بازيگري ارجمند، كه الحق از بهترين هاي سينماي اين ديار است، در اين فيلم بتوان انجام داد.
۱۰ ـ فيلم، داستان تك خطي و گزارش تاريخي گونه يك سفر است. مي توانستيم كتابي روي زانو گذاشته و بخوانيم حضرت عبدالعظيم(ع)، تارسيدن به ري، به كجاها رفته، چه كساني را ملاقات كرده، تاريخ آن زمان چگونه بوده و…. فيلم، مي كوشد اينها را بگويد، اما فقط همين ها را و حتي در يك لحظه هم نمي توان ذوق و سليقه هنرمندانه و آفرينشگرانه ويژه اي را جست. اما كاش حداقل در گويشهامان داستان خطي هم موفق مي شد. اما حتي در اين حد هم نتوانسته به موفقيت برسد.
۱۱ ـ كاش كسي مي گفت اگر كسي قصد داشت سفرفردديگري را كه از اين مسيرها گذشته دستمايه ساخت فيلم قراردهد، چه مي ساخت؟ اگرچه پاسخ چندان روشن نيست، اما شك نكنيد نتيجه چندان هم متفاوت با اين فيلم نمي شد.
۱۲ ـ قرار شده، گويا، تلويزيون نسخه كامل اين فيلم را به شكل يك سريال چهارقسمتي نمايش دهد. مبارك است. آقاي ميرباقري باور كنيد هرچيزي جاي دارد و جاي داستان هايي از اين قبيل، صفحه كوچك تلويزيون است و نه پرده سينما. باور كنيد.
نگار باباخاني

برداشت آخر
اين هفته همايون اسعديان
از مراد برقي تا تقي خاك انداز
044079.jpg
• آقاي اسعديان چراغ جادو چندمين تجربه شما با تلويزيون بود؟
•• به عنوان كارگردان، دومين تجربه من بود. سريال اولم، سريال سينمايي شب روباه بود، البته من از فيلم شب روباه خودم راضي بودم، ولي وقتي به سريال رسيديم به دليل توليد بسيار نابسامانش، سبب فاجعه اي شد كه به اسم سريال شب روباه از تلويزيون پخش شد.
• چرا فاجعه؟
•• اينقدر اين كار بد شده بود كه اولين و آخرين منتقدش خودم بودم. البته از اثر سينمايي كار به لحاظ ساختاري خودم راضي بودم.
• و بعد از شب روباه...
•• طبيعتاً ديگه از سريال ساختن مي ترسيدم، تا اينكه، سريال چراغ جادو را به خاطر چهار پنج سال وقتي كه صرف تحقيق و نوشتن درباره اش كرده بودم، و با شرايط ايده آلي كه وجود داشت توانستم كار را به اتمام برسانم.
• چرا شرايط ايده آل؟
•• چون نه فشاري از طرف تهيه كننده بر ما بود، نه محدوديت زمان نداشتم، هيچ گونه فشاري بر من نداشت و من آنچه درتوانم بود را صرف اين كار كردم و در واقع اين تجربه دوم جبران تجربه بد اول را كرد.
• در سريال چراغ جادو با شخصيتي مواجه مي شويم به نام «تقي خاك انداز» در واقع دو قسمت اول اين سريال به لحاظ محتوي و فرم خيلي بهتر و متفاوت تر با ساير قسمت ها است. چرا با «تقي خاك انداز» سريال ادامه پيدا نكرد؟
•• به دليل اينكه قصه اش تمام شد. ترجيح مي دادم كه چراغ جادو دست آدمهاي مختلف بيافتد، نمي خواستم دست يكنفر بيافتد. خودم اين باور را دارم كه شخصيت تقي خاك انداز قابليت ۱۳ سريال را دارد، و در واقع مي شود اين شخصيت را در يك سريال حفظ و احتمالاً شخصيت جذابي هم خواهد شد، اما سمت و سوي ما چيز ديگري است. البته در سري جديد اين سريال باز هم دو قسمت تقي خاك انداز خواهد آمد. ولي اگر فقط به تقي خاك انداز مي پرداختم، به خيلي از قصه هايي كه من خودم دوست داشتم نمي پرداختم.
• آقاي اسعديان دليل ماندگاري شخصيت هايي مثل «تقي خاك انداز» يا «خشايار مستوفي» چيست؟
•• من خيلي با اين نظر شما موافق نيستم، تلويزيون به همان سرعتي كه مي تواند شخصيتها را مخصوصاً شخصيتهايي كه به گونه اي شخصيت مثبت نيستند، شخصيت هايي كه به نوعي منفي هستند ـ نه ضد قهرمان ـ شخصيتهايي هستند كه تماشاچي از آنها خوشش مي آيد مثل همين خشايار مستوفي كه مي زنه، فحش مي ده، توهين مي كنه و هيچ (پرنسيپ) ندارد، بشدت بي ادب و فرصت طلب است و خود خواه است. و همه اينها باعث مي شود تا تماشاگر از او خنده اش بگيره.
• ولي اصلاً شخصيت خنده داري نيست؟
•• نه اصلاً شخصيت خنده داري نيست. حتي مي تواند نفرت برانگيز باشد. ولي تلويزيون اين خاصيت را دارد كه اگر شما برنامه اي را هر شب پخش كنيد، مي تواند يك شخصيت را آنقدر معروف بكند كه تمام عكسهايش پوستر شود و بسرعت هم تماشاگر يادش مي رود.
• كافي است شما چند وقتي آن را پخش نكنيد؟
•• بله. ما از اين شخصيتها كم نداشتيم. در اين سي، چهل سالي كه من از تلويزيون به ياددارم، از مراد برقي گرفته تا خشايار مستوفي، صدها شخصيت بوده كه بسرعت به اوج رسيده اند و بسرعت سقوط كرده اند و فراموش مي شوند و كس ديگري جايشان را مي گيرد. و اين نشان دهنده اين است كه اين شخصيتها، شخصيتهاي پايداري هم نيستند. و تنها براساس يك ذائقه عمومي روزي مي توانند مطرح شوند و بسرعت فراموش شوند.
• آيا به اعتقاد شما ما شخصيت ماندگار خواهيم داشت يا احياناً داريم؟!
•• البته به نظر من هر شخصيتي تاريخ مصرف دارد و ماندگار نخواهد شد اما معدود شخصيتهايي مثل «مش قاسم» كه مرحوم فني زاده در سريال «دايي جان ناپلئون» بازي مي كرد يك چنين شخصيتي به لحاظ شخصيت پردازي دقيق و درستش ، حتي با پايان سريال تمام نمي شود. و روز به روز جلوتر مي آيد. پس بهتره به شخصيتي مثل خشايار مستوفي از زاويه روز مرگي نگاه كنيم.
الف . دبير

فيلم روز سينماي جهان
رقص هيولا درچارچوب هاي انساني
044076.jpg
«رقص هيولا» يك فيلم جديد ۱۰۸ دقيقه اي كه محصول كمپاني لايونزگيت است و سناريوي آن را ميلو اديكا و ويل روكاس نوشته اند و كارگردان آن نيز مارك فارستر است، چندي پيش جايزه بهترين بازيگران مرد و زن نقش اول سال را از ديد «شوراي ملي نقد فيلم» آمريكا نصيب بيلي باب تورن تون و هاله بري ساخت، اما اكران عمومي آن تازه از اين هفته در آمريكا و كانادا شروع شده و در نتيجه مواجهه عمومي با آن، جديداً شكل گرفته است.
«رقص هيولا»، زندگي كاراكتر هنك گروتوفسكي (با بازي تورن تون) رانشان مي دهد كه جزو گروه مأموران اعدام در يك ندامتگاه آمريكا است. پدراو باك (با بازي پيتر بويل) كه مدتي پيش بازنشسته شده، بشدت طرفدار تبعيض نژادي بوده اما هنك برخلاف او با سياهان رابطه نزديكي دارد. هرچند دوستي و هم صحبتي هاي او با ساني (با بازي هيت لجر) پس از قصورهايي كه ساني در زمان اجراي حكم اعدام يك زنداني سياهپوست صورت مي دهد، به چنان نارضايي و تشنجي منجر مي شود كه وي از فرط ناراحتي دست به خودكشي مي زند. در همين زمان همسر زنداني اعدام شده (با بازي هاله بري) بر اثر نياز به كسب درآمد و امرارمعاش مسؤوليت توزيع غذا را در ندامتگاه به عهده مي گيرد و بين او و هنك علاقه اي به وجود مي آيد و...
اين يك داستان تلخ و گزنده در ايالات جنوبي آمريكا است و به دليل سابقه درخشش تورن تون در «اسلينگ بليد» فيلم ۲اسكاره ۱۹۹۷ و همچنين حضور موفق وي در فيلمهاي «سارقان» و «مردي كه آنجا نبود» طي ۳ماه اخير، جذابيت آن بيشتر مي شود وكلاس بالاتري به اين فيلم ارزاني مي گردد.
احتمال دارد اين فيلم تورن تون و بري را كانديداي جايزه اسكار نيز بكند اما اگر چنين هم نشود، در «رقص هيولا» مرزهاي انساني به طرزي شديد و ستودني مورد بازبيني و تحليل و ترديد قرار مي گيرد.

داستاني از يك مجموعه آماده چاپ
داستان پنجم
اشاره: «كلاريسه ليس پكتر» در اوكراين به دنيا آمد و كار داستان نويسي اش را در برزيل شروع كرد. در كارنامه ادبي او، چندين مجموعه داستان و سه رمان به چشم مي خورد. كلاريسه، به سال ۱۹۷۷ درگذشت. آنچه در پي مي آيد داستاني است از اين نويسنده.
043998.jpg
اثر عليرضا اسپهبد
اين داستان را مي توان «تنديس»ها ناميد. عنوان ديگري كه مي توان بر آن گذاشت «كشتن» يا حتي «چگونه سوسك ها را بكشيم؟» پس دست كم سه داستان خواهم گفت و هر سه درست، هيچ كدام از آن سه با ديگري ناسازگاري ندارد. با آن كه در اصل يك داستان است مي تواند هزار و يكي باشد به شرط آن كه هزار و يك شب به من وقت بدهند.
داستان اول «چگونه سوسك ها را بكشيم» اين طور شروع مي شود: از دست سوسك ها ذله شده بودم، زني غرغر مرا شنيد. نسخه اي داد كه نسل آنها را بكنم. قرار شد مقادير مساوي شكر، آرد و گچ را با هم قاطي كنم. آرد و شكر سوسك ها را جذب مي كرد و گچ توي دلشان را مي خشكاند. به حرف او گوش دادم سوسك ها مردند.
داستان بعدي «كشتن» از اين قرار است: از دست سوسك ها ذله شده بودم. زني غرغر مرا شنيد. نسخه اي داد. بعد كشتار آغاز شد.
حقيقت آن است كه من فقط از دست سوسك ها ناليدم. سوسك ها توي خانه من نبودند. مال طبقه همكف بودند و از لوله ها بالا مي آمدند و توي آپارتمان ما پر مي شدند. وقتي معجون را ساختم مال من شدند. سوسك ها را مي گويم. از طرف خودمان با دقت و پيگيري تركيبات معجون را وزن مي كردم و اندازه مي گرفتم. انزجار خاصي مرا گرفت؛ حس گنگ انتقام جويي. سوسك ها موقع روز پيداشان نمي شد. كسي هم باور نمي كرد كه چه سري در اين سكوت و آرامش خانه نهفته است. اما اگر روز هنگام سوسك ها مثل ارواح شيطاني خوابيده بودند، من سم قاتل شبانه شان را آماده مي كردم. با دقت و ولع خاصي اكسير مرگ تدريجي شان را مي ساختم. خشمي كور از سر ترس و روح شيطاني خودم دست به دست هم مي دادند و مرا جلو مي راندند. حالا با بي رحمي تمام فقط يك چيز مي خواستم: هر سوسك زنده اي را بكشم. سوسك ها از لوله ها بالا مي آمدند و مردم خسته در خواب بودند. معجون آماده بود. سفيد سفيد به نظر مي رسيد. انگار كه سوسك ها را هم مثل خودم باهوش مي ديدم، با دقت تمام گرد را كف اتاقم ريختم تا مثل خاك و غبار به نظر برسد. توي رختخواب دراز كشيده بودم و در سكوت سنگين آپارتمان آنها را مجسم مي كردم كه از لوله ها بالا مي آيند و يكي يكي توي آشپزخانه تاريك تن مي كشند. چند ساعت بعد بيدار شدم. از خواب سنگين خودم تعجب كردم. هوا روشن شده بود. رفتم توي آشپزخانه. كف آشپزخانه ريخته بودند روي زمين. چه هيكل هاي درشت و قناسي داشتند! طي شب آنها را كشته بودم. هوا روشن تر مي شد. بر تپه مجاور بانگ خروس برخاست.
اسم داستان سوم كه الان شروع مي شود «تنديس»هاست. اين طور شروع مي شود كه من از سوسك ها ذله شده بودم. همان زن دوباره ظاهر شد. ماجرا تا لحظه اي ادامه مي يابد كه من از خواب بيدار شده ام و هوا رو به روشني گذاشته. راه كه مي روم هنوز خواب از سرم نپريده. به آشپزخانه مي روم. دم پاشويه با چشم انداز كاشي كاري شده اش بيشتر خوابم مي گرفت. در سايه هاي سپيده دم ته رنگي از ارغواني به چشم مي خورد كه همه چيز را دور از دسترس نشان مي داد. زير پايم در سايه روشن چندين مجسمه ديدم كه پخش شده بود. سوسك ها از سر تا پا سنگ شده بودند. بعضي شان پشت و رو افتاده بودند. عده اي هم وسط حركتي خشكشان زده بوده بي آنكه مجال تكميل حركت را داشته باشند. در دهان بعضي از سوسك ها ردي از گرد سفيد باقي بود. اول كسي بودم كه دميدن سپيده را در شهر پمپي مي ديدم. مي دانم چه شبي گذشته و در تاريكي چه بلايي بر سر آنها آمده. در بعضي ها گچ به تدريج سفت مي شد و درست مثل عمل آلي گوارش، بعضي از سوسك ها در مرگ تدريجي و شكنجه آميز با هر حركتي به خود مي پيچيدند و مي خواستند از لذت شبانه بگريزند و از قالب تن رها شوند؛ تا آن كه سنگ شدند با وحشتي بي خبرانه و چنين دردناك. بقيه ناگهان اسير شكمشان شدند، بي آن كه بدانند توي دلشان سنگ شده! اينها ناگهان متبلور شدند؛ درست مثل كلامي كه از دهان كسي مي قاپند: دوست دارم. سوسك ها اسم عشق را در آواز نيمه شب تابستان به زبان مي آوردند. گو اين كه آن سوسك ـ همان كه شاخك هاي قهوه اي اش سفيد شده بودـ ديگر مي دانست كه دير شده و بي جهت موميايي شده چون نمي دانست چه چيزي را در كجا به كار ببرد. انگار توي خودم را نگاه مي كردم. . . از آن ارتفاع در نقش انسان، ويراني جهان را تماشا مي كردم. سپيده دميد. اينجا و آنجا شاخك سوسك هاي مرده در نسيمي مي لرزيد. خروس داستان قبلي مي خواند.
داستان چهارم با گشايش فصلي در خانه آغاز مي شود. داستان طبق معمول پيش مي رود: من از دست سوسك ها مي ناليدم. كار به جايي مي رسد كه مجسمه هاي گچي را مي بينم. همه هم بلاشك مرده بودند. به لوله ها نگاه كردم كه همين امشب مي گرفت و به آرامي بالا مي زد. آيا بايد هر شب اين شكر مرگبار را تجديد مي كردم؟ درست مثل كسي كه شبها خوابش نمي برد تا آييني را به جا بياورد، آيا بايد هر روز صبح خوابزده خودم را به مهتابي بكشانم تا با مجسمه هايي روبه رو شوم كه شب هول من ساخته است؟ با لذتي شرارت آميز وجود خودم را در شكل همزادي جادوگر تماشا مي كنم. از ديدن منظره هاي گچ هاي سنگ شده لرزيدم، شرارت وجودي كه شكل دروني مرا به هم مي ريخت.
لحظه حساس انتخاب بين دو راه رسيد، دو راهي كه مي دانستم كارش جدايي است. مي دانستم كه هر انتخابي يا به قرباني كردن خودم مي انجامد يا روحم. انتخاب كردم. امروز در دلم نشانه اي رازوار دارم «اين خانه ضدعفوني شده است. »
داستان پنجم اسمش هست «لايبنيز و ظهور عشق در پولي نزي». داستان اين طور شروع مي شود: من از دست سوسك ها ذله شده بودم.
نوشته: كلاريسه ليس پكتر ترجمه: اسدالله امرايي

بررسي مقاله شوان از كتاب «هويت ملي و هويت فرهنگي »
نابغه آتشريز چنين بود
044001.jpg
هركه خواهان توانايي انديشيدن است بايد توانايي مردن داشته باشد. (شوان ص۲۶)
«هويت ملي و هويت فرهنگي» حاوي مقالاتي است كه يا خود جلال ستاري نوشته است و يا ترجمه كرده است. از ميان مقالات عرضه شده در اين كتاب مقالات «فريتهوف شوان» از همه چشمگيرتر و خواندني تر است. فريتهوف شوان كه اسلام شناس بزرگوار و والامقامي است. در ساير حوزه ها، مثل هنر، عرفان، رمزشناسي و اسطوره شناسي و هندشناسي و فرهنگ سرخ پوستان «كه خود روزگار درازي با آنان زيسته است» صاحب تأمل و نظر است. او كه شاگرد استادي چون«رنه گنون» و دوست «تيتوس بوركهارت» است، افكار و تعليماتش «اگر همواره جنجال برنيانگيخته، مدام مورد توجه اصحاب رأي و نظر بوده است.»
اولين مقاله ي وي در اين كتاب، به بحث درباره ي انسان متعارف مي پردازد، در اين مقاله كه عنوانش «مركز پرگار وجود» يا «Avoiruncentre» است وي براساس دانش انسان شناسي (anthropologie) هندي انسانها را به دو دسته ي انسانهاي متجانس «كه مركزشان سه مرتبه مختلف دارد» و مردمي كه به تعبير وي نامتجانس هستند تفكيك مي كند.
از اين منظر انسان متجانس به چند دسته ي ذيل تقسيم مي شوند؛ انسان يا «معنوي و روحاني» است. يا«نجيب و نژاده»، يا «درستكار و شرافتمند» يا «اهل شهوت و هوا» و بالاخره يا«خودپسند و متجاوز». وي معتقد است كه «روحانيت و نبالت يا نجابت و درستكاري، تمايلات فطري انسانهايي است كه برحسب آموزه ي هندو براي رازآموزي قابليت دارند يا «دوبارزاده شده اند»؛ شهوت هوي پرستي و خودپسندي، تمايلات كساني است كه از پيش (apriori) به طور عيني براي طي طريق روحاني بي مايه اند. اما چون انسانند چاره اي هم جز طي آن طريق ندارند. به بيان ديگر هرانساني علي الاصول قادر است كه نجات بخش خود باشد. به گفته ي غزالي مي بايد آدمها را به ضرب تازيانه روانه ي بهشت كرد.
اما براي انسان فاقد مركز يا نامتجانس «جاي اميدواري هست» چرا كه همواره مركزي فراتر از او وجود دارد كه هميشه دست يافتني است. و آن مركز نيز در هريك ازما نشانه اي دارد. چرا كه ما مثل آفريدگار خلق شده ايم. «به همين علت مسيح توانسته بگويد آنچه براي آدمي ناميسر است همواره براي خداوند مقدور است.»
در بخش ديگري از اين مقاله «فريتهوف شوان» درباره ي اومانيسم و ضعف هاي اين مكتب (البته از منظر او) مي آورد كه «تضادي كه در پايه و مبناي اومانيسم وجود دارد اين است كه اگر انساني مي تواند آرماني برخويش التزام كند كه خوشايند اوست، انساني ديگر نيز مي تواند آرمان ديگري برگزيند يا هيچ آرماني برخود مقرر ندارد. در واقع اومانيسم رهيده از قيد اخلاقي عالمگير به قدمت اومانيسم دربند اخلاقي جهانگير است. پس از كانت و روسو كه موعظه گراني ساده دل بودند، نوبت به نيچه ي ماجراجو رسيد كه منكر وجود اخلاقي جهانشمول بود. آنگاه ديگر نگفتند كه «اومانيسم اخلاق است» بلكه مدعي شدند كه «اخلاق منم» و اين فاقد هرگونه اخلاقيات بود.»
او سپس ولتر را به نيش نقد مي كشاند و اين جمله ي معروف او را كه «كاش انسان بتواند در پاي انجير نبش بنشيند و نان خورد و از خود نپرسد كه در درون آن نان چيست» ـ يعني بدون اشتغال ذهني به عالم مافوق طبيعت و اسرار و خلاصه ي كلام به اموري كه انسان قادر به ضبط آنها نيست مورد نقد قرار مي دهد و مي گويد؛ «منظور ولتر اين است كه آدمي از سلطه و استيلاي جزميات و كشيشان مصون باشد واما به عنوان اومانيستي معتقد فراموش مي كند كه انسان خوب درستكاري كه وي در خواب و خيال مي بيندش، بالقوه جانور درنده اي است.» به زعم «شوان» انسان جبراً نيك نيست و تنها چيزي كه حافظ انسان عليه انسان است (نگهدار مردم خوب از تعدي مردم بد) تحقيقاً دين و ايمان است.
ديگران نيز از نيش نقد «شوان» در امان نمي مانند. كساني مثل «بتهوون» كه او را اومانيستي كه در«سطح افقي» جا داشت مي نامد (باوجود آنكه خداپرست بود) يا «واگنر» كه او را «آرمانگرايي اومانيستي» مي داند يا «رودن» (Rodin) كه او را «وارث بلافصل رنسانس» مي داند و يا حتي كساني مثل «نيچه» نيز در «سيبل» كمان انتقاد او هستند. درباره ي نيچه مي گويد: «بسياري از نوابغ چون از داشتن عالمي واقعي؛ عالمي كه معنايي دارد و قبول تعهد آزاديبخش را امكانپذير مي سازد، محروم و بي نصيب مانده اند، براي خود عالمي دروني واجد حدت و شدت و قوتي خلق مي كنند كه منتهي برون شده است.
چون نيازمند تجلي و جلوه فروختن است؛ عالمي كه با دستمايه اي دلتنگي و حسرت و عظمت فراهم آمده اما دست آخر، معنا و تأثيرش منحصراً معنا و تأثير قرار و اعتراف دارد. نيچه نابغه ي آتشريز چنين بود.»
زهرا معصومي

يادداشت سينمايي
از سر بي حوصلگي
۱ـ داشتن جشنواره اي معتبر، جشنواره اي كه فقط نام بين المللي را يدك نكشيده و در حد يك جشنواره بين المللي باشد، شرايطي را ايجاب مي كند. از بحث هميشگي و ديگر كهنه شده سانسور فيلمها بگذريم كه آب در هاون كوبيدن را تداعي مي كند، اما در جاهايي كه قادريم، مي توانيم چنان عمل كنيم كه حداقل آبرويمان پيش خودمان نرود!
مهلت ارسال فيلم به جشنواره سرآمده. به عبارت بهتر، ليست فيلمها مشخص شده و طبق «قانون خود جشنواره، فيلمي از اين پس پذيرفته نخواهد شد. اميدوارم، سال گذشته هم همين طور بود، اما عملاً ديديم كه در روزهاي جشنواره چند فيلم نرسيدند. اين دوگانگي را چگونه بايد پاسخ گفت؟ چگونه فيلمي كه در پانزدهم ديماه حاضر است و ديده شده، در بيستم بهمن «نمي رسد»؟ بهتر نيست اول، خودمان، خودمان را جدي بگيريم و به «قانون» خودساخته مان احترام بگذاريم؟ باور كنيد در آن صورت ديگران هم چنين خواهند كرد.
۲ـ توهم توطئه از آن واژه هاي عجيب است؛ كه گاه مي توان در كساني سراغ بگيري كه حتي انتظارش را نداري. اخيراً محسن مخملباف در نامه اي، طرح مسأله تروريست بودن هنرپيشه فيلم سفرقندهار در مطبوعات آمريكا را به دشمنان خود در مطبوعات و سينماي ايران ربط داده است. جل الخالق! به قول دوستي: ما اين قدر قدرت داشتيم و خبر نداشتيم! جناب بيضايي هم، حداقل در هر گفت وگويي به بهانه اينكه فيلمش را توقيف مي كنند، از پاسخ دادن به سؤالات طفره مي رود. حداقل در چند مصاحبه اي كه من خواندم، چنين بوده است!
استاد، نگران نباش. فيلم اكران شده، خوب فروخته و حتي تلويزيون هم ده سال بيكاري شما را در تبليغات گنجانده، پس فعلاً فكر الكي نكنيد. فعلاً.
۳ـ «دايره» در فهرست ده فيلم برتر سال هم قرارگرفت، اما بازهم اكران نشد. ديگر مي گويند اين فيلم اكران نخواهد شد. دوستاني هم كه در هيأت انتخاب فيلمهاي جشنواره حضور دارند و فيلمها را ديده اند، خبر از نوعي بازگشت به عقب وحشتناك مي دهند. اگر فكر مي كنيد اين دو جمله هيچ ارتباطي باهم ندارند، به مصاحبه سينمايي آقاي عسگراولادي در يك هفته نامه سينمايي نگاه كنيد كه در آن چقدر از آقاي پزشك معاونت سينمايي و تدين او تعريف كرده است! فكر مي كنم حالا ديگر ارتباط ميان جملات بالا معلوم شد. نه؟
امين فرج پور


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |