شماره ۲۰۲۱ - سال هفتم - جمعه ۲۱ دي ۱۳۸۰
Fri, Jan 11, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
جنايتكارترين قاتلان جهان ـ ۱۷
عجيب تر از
زندگي تو

جنايتكارترين قاتلان جهان ـ ۱۷
فراربزرگ GREAT ESCAPE
043992.jpg
«تايرون كان» كه يك قاتل و سارق حرفه اي بود، توانست پس از ۴۰ سال از پيشرفته ترين و مجهزترين زندان كانادا فرار كند.
اين مرد ۳۲ ساله از سارقان حرفه اي بانك بود و هميشه در انجام سرقت ها تعدادي از كارمندان و مشتريان را به قتل مي رساند، او حتي در درگيري هاي مسلحانه با پليس آنان را نيز مورد هدف قرار مي داد.
تايرون كان دوران كودكي و نوجواني اش رادر مراكز نگهداري كانادا سپري كرده بود. او در حالي به دنيا آمده بودكه مادرش تنها ۱۷ ساله بود. مادر «كان» وقتي نتوانست او را بيشتر از سه سال نزدخود نگه دارد، ناچار او را به مراكز حمايت از كودكان بي سرپرست سپرد.
«كان» در دوران نوجواني اولين سرقت هايش را طراحي كرد. او به اندازه اي با هوش بود كه توانسته بود هربار از دست پليس بگريزد.
اولين بار در سال ۱۹۹۱ او توانست از زندان بگريزد. او پس از اين فرار اقدام به سه سرقت مسلحانه ديگر از بانكهاي كانادا كرد و ۹ زن و مرد را به قتل رساند. تا اينكه او در آخرين سرقت خود دستگير شد ودادگاه پس از محاكمه اين سارق حرفه اي او را به حبس ابد محكوم كرد. قاضي دادگاه براي اينكه «كان» نتواند موفق به فرار شود، دستور داد او به زندان «كينگستون» كه مجهزترين زندان كانادا بود، منتقل شود.
043995.jpg
اين زندان به گونه اي طراحي شده بود كه پس از ۴۰ سال از بهره برداري آن سابقه دارترين جنايتكاران و حرفه اي ترين تبهكاران موفق به فرار از آن نشده بودند.
«تايرون كان» اما توانست اين ركورد را بشكند و اولين كسي باشد كه توانسته است از اين زندان بگريزد. پليس پس از فرار «تايرون كان» اعلام كرد: او مانند شعبده بازان بزرگ دنيا، طلسم فرار از زندان كينگستون را شكسته است.
«كان» با در نظر گرفتن نكات ريز براي فرار از زندان توانسته بود، در يك مطالعه بسيار حساب شده نقشه زندان و برجهاي مراقبت را تخمين بزند.
او حتي محاسبه كرده بود كه نردباني كه براي فرار نياز دارد بايد چند پله داشته باشد و براي فرود از ديوار بتني به چند متر طناب نيازدارد.
او در مدتي كه در كارگاه زندان كار مي كرد، به آرامي و به صورتي كه هيچكس متوجه نشده بود، توانسته بود وسايل فرار خود را از زندان تدارك ببيند و تمام تجهيزات و وسايلي را كه براي فرار نياز داشت، در زندان تهيه كرده و بسازد. او با استفاده از نردبان ۱۲پله اي، كمربند چرمي، نوارهاي آلومينيومي و فولادي و روبان ۴۰متري توانست اقدام به فراركند. او در تمام مدت محكوميتش در زندان دايم ورزش مي كرد، تا بتواند نيروي خود را حفظ كند «كان» روز فرار اقدام به پنهان كردن خود در كارگاه زندان كرد و براي اينكه كسي متوجه غيبت او در سلول زندان نشود، چندگوني پر را زير پتوي خود قرارداده بود و نگهبان زندان فكر مي كرد او خوابيده است.
او پس از زير نظرگرفتن نگهبان محوطه كارگاه و سگ او در يك فرصت مناسب به آرامي و به گونه اي خارج شد كه هيچ كدام از دوربين هاي مخفي و متعدد زندان نيز نتوانست وجود او را ضبط كند.
او در اقدام بعدي اش نردبان فرار را روي ديوار گذاشت. با گيره مخصوص از روي ديوار به آن سو پريد او براي اينكه سگها نتوانند او را شناسايي كنند و حس بويايي آنان را از كار بيندازد پاهايش را به فلفل آميخته بود.
قبل از اينكه مأموران متوجه فرار «كان» شوند او ۷۵ كيلومتر دورتر از زندان با مادرش ديدار كرد.
اگرچه مادر «كان» از او خواست خود را به پليس معرفي كند، ولي او به خواسته مادرش توجهي نكرد. پليس در جست وجوهاي ويژه خود براي يافتن «كان» بسته هاي فلفل را از كنار ديوار فرار پيدا كرد.
با پيدا شدن اين بسته ها كه پليس پي برد «كان» در اجراي نقشه فرارش تا چه اندازه با زيركي عمل كرده است. پليس پس از ۱۳ روز تعقيب و گريز توانست محل پنهان شدن «كان» را پيدا كند.
«كان» در خانه نامزدش پنهان شده بود. پليس اين خانه را محاصره كرد. تلاش پليس براي ايجاد ارتباط با كان به نتيجه نرسيد، او تنها در مقابل تهديدات پليس گفت: به هيچ وجه از اينجا خارج نمي شوم.
چند لحظه بعد وقتي صداي شليك يك گلوله به گوش رسيد، پليس به داخل خانه يورش برد ودريافت كه او اقدام به خودكشي كرده است.
مريم ساماني

عجيب تر از
جهيزيه عروس
مرد نقابش را به چهره زد. بيشتر از ۱۰سال بود كه هرشب ساعت ۱۱ شب از خانه بيرون مي زد وخودش را به خيابانهاي بالاي شهرمي رساند. ولي امروز تصميم گرفته بود، به خانه اي درمركز شهر وارد شود . از بس مسيرهاي تكراري بالاي شهر را رفته بود ، ديگرخسته شده بود.
با خودش فكر كرد:
ـ دركار بايد تنوع ايجاد كرد، تاكمتر خسته شد.
از اين فكر خنده اش گرفت. نقاب را برداشت از خانه بيرون زد. دستهايش را درجيب هايش فرو كرد. باد سرد پاييزي تامغز استخوانش رخنه كرده بود.
درتاكسي به فكر خانه اي بود كه بايد به آنجا مي رفت. چند روز قبل وقتي درحال عبور از آن محله بود متوجه خانه اي شده بود كه چند وسيله برقي نو را به داخل آن مي بردند. بالاخره به مقصد رسيد. پول راننده را داد و پياده شد. ساعت نزديك ۱۲ شب بود. آرام خودش را به خانه رساند. برق ها همه خاموش بود. انگار ساكنان اين كوچه از چند ساعت پيش به خواب رفته بودند.
خودش را به بالاي ديوار رسانيد و از آنجا داخل حياط را ديد زد. هيچكس نبود . گوش هايش را تيز كرد. هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. آرام داخل حياط پريد وخودش را به راه پله ها رساند . پله ها را يكي يكي بالا رفت. جلوي درآپارتمان طبقه اول توقف كرد. گوشهايش را تيز كرد. هيچ صدايي نمي آمد. آرام شاه كليدش را از درون جيب اش بيرون آورد و درقفل در فرو كرد. نقاب اش را به چهره زد كليد را چند بار در قفل در امتحان كرد. دربه آرامي باز شد. همه چيز درجاي خودش بود. آنقدر خانه مرتب بود كه فكرنمي كرد. تميزي از همه جا مي ريخت. دريكي از اتاقها را باز كرد. دراين اتاق تمام وسايل يك زندگي انبار شده بود.
با خودش گفت:
ـ معلومه آقا وضعش عاليه.
فكري به ذهنش رسيد. به سرعت خانه را ترك كرد. وضعيت خانه نشان مي داد كه احتمالاً ساكنان تا نزديك صبح يا روز بعد به خانه برنمي گردند اين را از سالها تجربه كاري اش فهميده بود. به سرعت به خانه دوستش جواد رفت . وانت درب و داغان او را گرفت وگفت: تا يكي ، دوساعت ديگر برايت برمي گردانم چون مقداري از اجناس خانه را مي خواهم به خانه مادرزنم ببرم.
مرد به سرعت خودش را به خانه موعودش رساند. دوباره وارد شد. حالا تند تند وسايل را دروانت بار مي كرد وقتي اتاق خالي شد نفس راحتي كشيد به سرعت سوار وانت شد و گاز داد. نيم ساعت بعد جلوي درخانه بود. خوشحال بود از اينكه امشب زن وبچه اش درخانه نيستند. بااين حساب او مي توانست براي آنان يك سورپريز درست كند . به ياد سختي هايي كه زنش طاهره درطول چندسال زندگي مشترك با او كشيده بود ، افتاد. چقدر بايد زجر مي كشيد. خودش تنها يك بار به او گفته بود :
ـ من هم مثل همه دختران با اميد به خانه ات آمده ام.
مرد به سرعت لوازم بار وانت را خالي كرد وبعد به طرف خانه جواد راه افتاد . ساعت نزديك ۴صبح بود. وانت را به جواد داد. خسته وكوفته به خانه برگشت و به سرعت پلك هاي خسته اش را روي هم گذاشت.
ساعت ۱۰صبح بود كه بيدار شد. به طرف خانه مادرزنش رفت. طاهره را كه ديد لبخندي زد. طاهره با تعجب به او نگاه كرد.
ـ آماده شو، بريم خونه.
زن گفت:
ـ ولي قرار بود ما چند روز خونه مادرم بمونيم.
مرد به زن نگاه كرد وگفت:
ـ خب حالا نظرم عوض شده تا عصر خودت بياخونه.
انگار درحال خودش نبود. وضع روحي اش طوري بود كه انگار روي ابرها راه مي رفت. انگار تمام وجودش را با شادي پركرده بودند. ولي با اين حال يك چيز درته دلش انگار آزارش مي داد. هركار مي كرد، نمي توانست با خودش كنار بيايد. قدم زنان به خانه اي كه شب گذشته از آن سرقت كرده بود، رفت. در محله جنب وجوشي بود. يك وانت بار خالي در مقابل در خانه ايستاده بود. دختر جواني جلوي در گريه مي كرد و پسر جواني درحالي كه سعي مي كرد، خودش را آرام نگه دارد، به دختر جوان دلداري مي داد.
پيرمردي كه پدر عروس بود كنار در چمباتمه زده بود. آرام جلو رفت.
ـ پدر چي شده؟ كاري از دست من برمي آد…
پيرمرد شروع به گريه كرد. انگار منتظر تنها يك ضربه بود.
ـ پسرم يك از خدابي خبر، به زندگي من و دخترم آتش زده است. تمام جهيزيه اي را كه به خون دل و با بازخريد خودم از شركت براي تنها دخترم تهيه كرده بودم، به يغما بردند.
مرد احساس خفگي مي كرد. آرام آرام عقب رفت. به خانه كه رسيد. هنوز صداي پيرمرد در گوشش بود.
ـ الهي هر كس خوشبختي دخترم را برد، هيچ وقت شاد نباشد. الهي…
در خانه زن شادي مي كرد.
ـ اصغر، تو…
هيچكدام از تعريف و تمجيدهاي زنش را دوست نداشت. انگار همه اين حرفها بيهوده بود. آنقدر در خودش بود كه نمي توانست راحت زندگي كند. به بهانه اي چند روز طاهره را خانه مادرش فرستاد. كارش شده بود هر روز به محله دزدي اش رفتن. عروسي به جاي شادي، رنگ غم داشت. عروس و داماد به آپارتمان خالي كوچك خودشان رفتند. چند سال آنان را زير نظر داشت. دختر جوان، كه زني جاافتاده شده بود، آنقدر در زيربار فشار زندگي له شده بود كه او نمي توانست باور كند.
اصغر تصميم خودش را گرفت. اما از روزي كه تصميم گرفت تا روزي كه موفق شد ۱۰ سال طول كشيد درست ۱۵ سال از دزدي اش مي گذشت. آنقدر به زن و شوهر جوان ۱۵ سال پيش نزديك شده بود كه از تمام آنچه در خانه شان مي گذشت، خبر داشت.
قرار بود سمانه عروس شود، اما پدر دستانش خالي بود.
وقت آن رسيده بود كه كار ۱۵ سال پيش را جبران كند. يك وانت از وسايل برقي و زندگي پر كرد نامه اي را به دست راننده داد:
ـ به اين آدرس مي ري. نمي خواهم بدونن من اين كار را كردم. وسايل را جلوي خانه شان خالي مي كني، بعد نامه را مي دهي و …
راننده وانت وسايل را جلوي خانه خالي كرد. زنگ را فشرد. اصغر از پشت تير چراغ برق همه چيز را زيرنظر داشت. انگار ۱۵ سال پيش بود. نامه را به دست مرد خانه داد.
مرد نامه را با تعجب باز كرد.
ـ من همان كسي هستم كه ۱۵ سال پيش تمام وسايل زندگي شما را بردم. نمي دانستم اين وسايل مربوط به يك عروس و داماد است. در اين ۱۵ سال شاهد تمام سختي هايي كه كشيديد بودم. باور كنيد يك شب راحت نخوابيده ام فهميده ام مي خواهي دخترت را عروس كني. اما جهيزيه ندارد. درست همان وسايلي ر ا كه ۱۵ سال پيش بردم، خريدم تا خوشبختي شما ر ا كه برده بودم، به دخترتان برگردانم…
مرد دست هايش را به صورتش نزديك كرده و گريه مي كرد و اصغر از پشت هاله اي از اشك از كوچه دور مي شد.

زندگي تو
بهترين انتخاب
043989.jpg
صبح زود بود. يونس از جا بلند شد. تند تند وضو گرفت. نماز صبح اش را خواند. هنوز الناز در خواب بود. آرام لباس پوشيد و از در بيرون زد. از وقتي پدر ومادر آن دو را تنها گذاشته بودند، يونس، هم مادر هم پدر شده بود. الناز اگر او نبود، حتماً نمي توانست زندگي كند.
يونس يك نان بربري گرفت و خودش را به خانه رساند. در اتاق را باز كرد. الناز با باز شدن در چشم هايش را باز كرد.
ـ بلند شو ديگه خواهرجون.
الناز آرام از جا بلند شد. يونس قوري چاي را دم كرد و به طرف رختخوابش رفت. آن را جمع كرد و درگوشه اي گذاشت. بساط صبحانه كه آماده شد، الناز دست و صورت شسته و لباس مدرسه پوشيده سر سفره نشست.
چاي كمرنگ اش را با چند لقمه نان و پنير خورد و ازجا بلند شد.
يونس با رفتن الناز دستي به اتاق كشيد و بعد به سرعت آماده رفتن شد. به الناز گفته بود، امشب ديرتر از هميشه به خانه مي آيد. چندروزي بودكه انگار در حال و هواي خودش نبود. نمي دانست چه كار كند. نمي دانست تا كي بايد اينگونه زندگي كند. فقط هر چه بود، مقصر پدر ومادر بودند. دلش براي الناز هم مي سوخت او از همه چيز بي خبر بود او هيچ تقصيري نداشت اما يونس هم چه گناهي داشت.
از شش سال پيش كه او تنها ۱۸سال داشت، پدر و مادر در يك سانحه رانندگي جان سپرده بودند و و الناز را كه در آن زمان ۷ساله بود، براي هميشه تنها گذاشته بودند.
چقدر خسته بود. در اين شش سال جز الناز به هيچ كس ديگر وابسته نبود. ولي از سه ماه پيش با ديدن نسترن انگار دنياي ديگري را شناخته بود.
يونس اشك هايش را پاك كرد. امروز روزي بودكه با نسترن قرار گذاشته بود، براي خواستگاري برود. دلش نمي خواست الناز از اين موضوع چيزي بداند. به او گفته بود: «امشب ديرتر به خانه مي آيم. نترسي!» به طرف بهشت زهرا رفت. جعبه خرما را باز كرد روي قبر گذاشت. حال و هواي بدي داشت. نمي دانست چطور بايد تنهايي به خواستگاري برود. هيچ چيز نمي دانست. فقط مي دانست دلش گرفته است. فقط مي دانست خيلي تنها مانده است.
غروب بود كه به گلفروشي سرزد. يك سبد گل انتخاب كرد و به راه افتاد. تا در خانه نسترن در خودش بود. قلبش يك لحظه آرام نمي گرفت...
پدر نسترن، سرتا پايش را برانداز مي كرد.
ـ خب پسرجان از خودت بگو.
رنگش پريد. سعي كرد برخودش مسلط شود.
ـ راستش من يك مغازه از پدرم به ارث دارم كه الآن هم آن را به آژانس تبديل كردم و كار مي كنم. يك خانه كوچكي هم كه قديمي است مونده كه من و الناز ـ خواهرم ـ در آنجا زندگي مي كنيم.
خواهرم ۱۲ـ۱۳ساله است و درس مي خونه و من هم مسؤوليت اونو دارم.
پدر نسترن به حرفهاي او گوش مي داد و سرش را مرتب تكان مي داد.
ـ خب پسرجان، چقدر مرد شده اي؟
يونس چشمان غمگين اش را به مرد دوخت.
ـ آنقدر كه از ۱۸سالگي روي پاي خودم ايستادم و خواهرم را هم به دوش كشيدم.
شب بود كه يونس به خانه رسيد. احساس سبك بالي مي كرد. نمي دانست نسترن را به او مي دهند يا نه فقط هر چه بود، او يك مرحله جلوتر رفته بود و براي رسيدن يا نرسيدن نزديكتر شده بود.
الناز روي كتابهايش گرسنه به خواب رفته بود. يونس يك لحظه گريه اش گرفت. تمام شيريني لحظات بودن درخانه نسترن، به بغضي در گلويش نشست. كنار اتاق چمباتمه زد. به ياد ۱۲سالگي اش افتاد. روزي كه مادر به سرعت به اتاق آمده بود. نوزاد قنداق سفيد را كنار بخاري گذاشته بود.
يونس اين بچه را سر راه گذاشته بودند، از خدا بي خبرها انگار اصلاً محبت در وجودشان گم شده.
چقدر راحت الناز را خواسته بود و او هم چقدر راحت به خواهرش عادت كرده بود. الناز خبر نداشت كه خواهر يونس نيست، ولي از وقتي پدر ومادر رفته بودند، يونس نگذاشته بود كه الناز...
بغض گلويش را فشرد. به حياط رفت. هواي خنك كمي حالش را به جا آورد. به اتاق برگشت، آرام وسايل الناز را جمع كرد.
صبح زود الناز را راهي مدرسه كرد. در مغازه نشسته بود كه متوجه شد پشت تلفن كسي با او كار دارد.
پدر نسترن بود.
ـ ما خبر داريم كه الناز خواهر تو نيست.
يونس جا خورد.
ـ اين را چه كسي به شما گفته است؟
همه مي دانند پسرجان! با دروغ و نيرنگ كه نمي شه زن گرفت. اگر دخترم را مي خواهي بايد آن دختره ـ الناز ـ را رها كني. تو وظيفه اي در برابر او نداري...
يونس با خودش در جنگ بود. غروب بود تصميم اش را گرفت. او نمي توانست بدون عشق زندگي كند. يك دسته گل با يك جعبه شيريني خريد و راه افتاد. پشت در ايستاد. زنگ را به صدا درآورد. چند لحظه بعد وقتي در باز شد، يونس با لبخند گفت:
ـ سلام! الناز.

كوتاه اما جالب
• نجات معجزه آساي يك كوهنورد
گروه اينترنت ـ يك اسكي باز استراليايي به هنگام اسكي در بهمن گرفتار شد و در زير برفها باقي ماند تا اينكه مأموران امداد دستهايش را ديدند كه از برف بيرون مانده بود. اين مرد ۲۹ساله كه نامش مشخص نشد، با سرعت ۱۰۰كيلومتر در ساعت اسكي مي كرد كه گرفتار بهمن و زير بيش از يك متر برف مدفون شد. مأموران امداد با ديدن دستهايش كه از برف بيرون مانده و تكان مي خورد او را نجات دادند. اين اسكي باز دچار شوك و جراحات سطحي شده بود.

• اين دزد سريالي
گروه اينترنت ـ پليس ليوونيا، يك مرد را كه مظنون به سرقت هاي سريالي در محدوده مترو ديترويت است، دستگير كرد.
يك افسر پليس پنجشنبه گذشته وقتي درشهر به گشتزني مي پرداخت، مظنون را ديد. وي قبلاً به جرم سرقت دستگير و با سپردن وثيقه آزاد شده بود. اين سارق احتمالاً در ۱۲سرقت در چند شهر ديگر ديترويت شركت داشته است. به گفته پليس اين سارق كه هويتش هنوز مشخص نشده، در سرقت ايستگاه قطار در روز كريسمس، سرقت از يك فروشگاه در تاريخ ۲۶دسامبر ۲۰۰۱ و سرقت از پمپ بنزين كه يكشنبه گذشته رخ داد، نيز دخالت داشته است.

• پسر ۳ساله انگليسي پدرش را كشت
گروه اينترنت ـ يك پليس جوان انگليسي توسط پسر ۳ساله اش كشته شد. اين پسربچه اسلحه پدرش را از روي مير آشپزخانه برداشت و به پدرش شليك كرد. اين اتفاق مدت كوتاهي پس از ورود «جوشوا هافنر» به خانه رخ داد. هافنر پس از رسيدن به منزل، اسلحه اش را روي ميز آشپزخانه گذاشت و زماني كه با همسرش گفت وگوي مي كرد، پسر ۳ساله شان اسلحه را برداشت و به پدرش شليك كرد.
هافنر ۲۲ساله، چندساعت پس از عمل در بيمارستان جان سپرد.

• ۶۲۰۰قرص در كفش زن
گروه اينترنت ـ پليس تايلند يك زن را كه در لژ كفش هايش ۶۲۰۰قرص «آمفتامين» مخفي كرده بود، دستگير كرد.
اين زن ۳۱ساله كه مسافر پرواز تايلند به بانكوك بود، قرص ها را در لژ ۱۵سانتيمتري كفشش جاسازي كرده و زماني كه منتظر ردشدن چمدانهايش از دستگاه اشعه ايكس بود، نگران به نظرمي رسيد. همين نگراني كار دستش داد زيرا پليس به تفتيش بدني او پرداخت و به رازش پي برد. «تاماچاد» ۲۰كيسه پلاستيكي كوچك شامل ۴هزار قرص را هم به زانوانش بسته بود.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |