شماره ۲۰۲۱ - سال هفتم - جمعه ۲۱ دي ۱۳۸۰
Fri, Jan 11, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي بر زندگي و آثار ماريو بارگاس يوسا
• يك نويسنده هرگز نبايد هدف هاي هنري اش را براي تبليغات ايدئولوژيكي به خطر بيندازد.
نويسنده درخت انجير معابد:

نگاهي بر زندگي و آثار ماريو بارگاس يوسا
رمان نويس سياستمدار
• يك نويسنده هرگز نبايد هدف هاي هنري اش را براي تبليغات ايدئولوژيكي به خطر بيندازد.
044004.jpg
رمان نويس، نمايشنامه نويس، خبرنگار، منتقد ادبي، مقاله نويس و يكي از مهمترين نويسندگان اسپانيايي ـ پرتغالي اهل پرو. آغاز حرفه ادبي ماريو بارگاس يوسا در اروپا بود ولي خاستگاه بيشتر رمان هايش محل تولدش مي باشد. او از همان آثار ابتدايي اش پيشتاز روشهايي براي خلق بدل زيبايي شناسانه دنياي واقعي بوده است. گرچه بارگاس يوسا دنباله رو سنتهاي مخالفتهاي اجتماعي عليه فساد سياسي، جاهل مآبي، تبعيضات نژادي وخشونتي است كه در داستانهاي پرويايي يافت مي شود، اما تأكيد كرده است كه يك نويسنده هرگز نبايد هدف هاي هنري اش را براي تبليغات ايدئولوژيكي به خطر بيندازد.
ماريو بارگاس يوسا در ۲۸مارس سال۱۹۳۶ در آركوپيا در پرو متولد شد. پس از اينكه پدر و مادرش از هم جدا شدند، تحت پرورش مادر و جدمادري اش قرار گرفت و بين سالهاي ۱۹۳۷ تا ۱۹۴۶ در بوليويا، پيورا، پرو شمالي و سپس در ليما زندگي كرد. هنگامي كه هشت ساله بود، والدينش دوباره با هم آشتي كردند.
بين سالهاي ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۲ به مدرسه نظام رفت. درسال۱۹۵۵ با خوليو آركويدي ازدواج و در ۱۹۶۴ از وي جدا شد. بين سالهاي ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۷ در دانشگاه سان ماركو مشغول تحصيل ادبيات و قانون گرديد و سپس به دانشگاه مادريد رفت و از همان جا در سال۱۹۵۹ مدرك دكترايش را احراز كرد. ماريو بارگاس يوسا كه يكي از برجسته ترين نويسندگان آمريكاي لاتين است به همراه خوليو كورتازار، كارلوس فوئنتس و گابريل گارسيا ماركز پايه گذار انفجار ادبي دهه۶۰ (بوم) بودند كه هدفشان احيا و تقويت رمان آمريكاي لاتين بوده است. تجارب و تمايل اين نويسنده نامدار كه يكي از پيشگامان رئاليسم جادويي مي باشد، تأثير بسزايي بر بسياري از آثار ادبي اش داشته است.
در سال۱۹۵۰ هنگامي كه يوسا دانش آموزي بيش نبود، به عنوان خبرنگار براي روزنامه «لااينداستريا (La Industria) كار مي كرد. او همچنين يك ويراستار روزنامه هاي ادبي «كادرنوس دوكانور سيشن» (Cuadernos de Conversation) و «ليترچرا» (Literatura) و خبرنگار راديو پاناماامريكن و «لاكرونيا» (La Cronica) بوده است. نخسيتن مجموعه داستان كوتاهش به نام «رهبران» در سال۱۹۵۹ به چاپ رسيد. در همان سال او به پاريس رفت زيرا احساس كرد نمي تواند به عنوان يك نويسنده حرفه اي در پرو امرارمعاش كند. گرچه بوم آمريكاي لاتين در دهه ۶۰ درهاي موفقيت تجاري را براي بسياري از نويسندگان كشور گشود، اكثر نويسندگان پرويايي از مشكلات صنعت نشر كشورشان رنج مي بردند. بارگاس يوسا در فرانسه، اسپانيايي تدريس و براي خبرگزاري فرانسه خبر تهيه مي كرد و گوينده راديو و تلويزيون بود. در اواخر دهه ۶۰ او در بسياري از دانشگاههاي آمريكا و اروپا استاد مهمان شد. در سال۱۹۶۵ با پاتريشيا يوسا ازدواج كرد كه دو پسر و يك دختر ثمره اين ازدواج است. در سال۱۹۷۰ به بارسلونا رفت وپنج سال بعد به پرو برگشت و بالاخره به تبعيد خودتحميلي اش پايان داد.
همانند كارلوس فوئنتس، ماريو بارگاس يوسا نيز بسيار درگير مسائل سياسي بود و مقالات متعددي نيز در مورد خط مشي هاي سياسي آمريكاي لاتين نوشته است. او در ابتداي ورود به دنياي سياست يك كمونيست چپ گرا بود اما به محافظه كاري تغيير جهت و به شدت حكومت ديكتاتوري كوبا را مورد انتقاد قرار داد. در سال۱۹۷۷ او به عنوان رئيس باشگاه بين المللي «پن» برگزيده شد. حكومت ديكتاتوري كه در سال۱۹۶۸ با كودتاي ژنرال فرانسيسكو بر مودز بر كشور حاكم شد، در سال۱۹۸۰ پايان گرفت و درهمان سال يوسا به ژاپن سفر كرد. در سال۱۹۹۰ كانديداي دموكرات رياست جمهوري پرو شد ولي متأسفانه مغلوب آلبرتو فوجيموري، مهندس ژاپني الاصل و سياستمدار تازه كار گرديد كه پس از رسوايي در سال۲۰۰۰ به مملكت آبا و اجدادي اش بازگشت. يوسا حكومت كشورش را اين طور ارزيابي مي كرد: «نوعي دموكراسي كاذب با رژيم بالفعلي كه هسته مركزي آن ارتش است، قضات پاسخگوي قوه مجريه هستند و تجاوز به حقوق افراد رخداد هر روزه است.»
در سال۱۹۹۱ تا ۱۹۹۲ يوسا در دانشگاههاي بين المللي فلوريدا، ميامي و برلين استاد مهمان شد. اين نويسنده برجسته جوايز ادبي بسياري نيز دريافت كرد كه از جمله آنها مي توان به لوپلودوآلس در سال،۱۹۵۹ روملوگالگوز، جايزه منتقدان بين المللي و جايزه بين المللي پرو در سال،۱۹۶۷ جايزه منتقدان تئاتر در ،۱۹۸۱ جايزه پرنس آستورياس در ۱۹۸۶ و ميگوئل دوسروانتس در ۱۹۹۴ اشاره كرد.
044007.jpg
بارگاس يوسا كار رمان نويسي را با كتاب «عصر قهرمان» در سال۱۹۶۲ آغاز كرد. اين كتاب كه برايش شهرت چشمگير ادبي به همراه آورد، زندگي در منطقه ميرافلورز شهر ليما را به تصوير مي كشد و تأثيرعميقي برخواننده مي گذارد زيرا شخصيتهاي آن شباهتهاي زيادي به انسانهاي واقعي دارند كه خواننده با آنها احساس نزديكي مي كند. يوسا معتقد بود: «اهريمن هاي تاريخي، اجتماعي و شخصي به رمان معنا مي بخشند و در فرآيند نوشتن، دل مشغولي هاي ناخودآگاه به درون مايه هاي رمان نويس تبديل مي شوند.» خود زندگينامه و هنر درونمايه هايي هستند كه او در نقدهايش به كار برده است. رمان عصر قهرمان نمونه كوچكي است از جامعه پرو؛ قاتل يك خبرچين در يك مدرسه نظامي پنهان مي شود و مدرسه براي حفظ آبروي خود اين مسأله را به فراموشي مي سپارد.
دررمان «خانه سبز (۱۹۶۶)»، بارگاس يوسا به دو تجربه سازنده كودكي و نوجوانيش اشاره مي كند. دو زمينه و فضا در اين رمان وجود دارد: اول، يك شهر دور از پايتخت و دهاتي وار و دوم، يك جنگل، يك محيط خصمانه رقابت و جذاب كه نويسنده در چندين آثارش به تصوير كشيده است. در سال۱۹۵۷ يوسا به همراه گروهي از انسان شناسان، سفري به جنگل كردند و در آنجا بود كه متوجه شد چطور دختران هندي به راحتي به خانه هاي بدنام كشيده مي شوند. «خانه سبز» در اين داستان يك خانه بدنام است كه در زمين مدفون شده اما دوباره بازسازي مي شود. طرح ديگر داستان دنبال كردن سرنوشت دختر جواني به نام باني فاشياست كه در پيورا به فساد كشيده مي شود.
«گفت وگو در كاتدرال (۱۹۶۶)» رماني است راجع به قدرت و خطي مشي هاي سياسي حاكم در پرو در اوايل دهه .۵۰ دو شخصيت داستان در يك سالن غذاخوري و ارزان قيمت در كاتدرال به يكديگر برمي خورند و تمام ساعت بعدازظهرشان را به صحبت در مورد گذشته مي پردازند. تمام رمان در واقع به همين گفت وگوها خلاصه مي شود و نويسنده سعي دارد با اين مكالمات گسترده، تصوير واضحي از حكومت ديكتاتوري آمريكاي لاتين پيش روي خواننده باز كند.
رمان «عمه خوليو ونمايشنامه نويس (۱۹۷۷)»، ملودرامي از عشق وازدواج است. در اين كتاب كه وهم و واقعيت را در هم ادغام مي كند، يك پدرمستبد، پسررمان نويسش، مارتيو وارگوتياس را وسط خيابان تهديد به تيراندازي مي كند زيرا او با عمه خوليوي فريبا و شهوت انگيز كه بزرگتر از خودش نيز هست، ازدواج كرده است. عمه خوليو به دنبال همسري بوده كه بتواند زندگي پرريخت و پاشش را حمايت كند ولي به دام عشق برادرزاده اش مي افتد و خانواده و مردم را با اين كارش شوكه مي كند.
«جنگ آخر زمان (۱۹۸۱)» راجع به شورش عليه حكومت برزيل در قرن ۱۹ و واكنش وحشيانه اولياي امور به آن است، در قالب هواداري عده كثيري مردم از يك متعصب مذهبي.
«صدايش كه نه از گوش سر بلكه با گوش جان شنيده مي شد، بسيار متقاعدكننده بود حتي براي آدم بي كله اي مثل بيگ جائو مرهمي بود كه زخمهاي كهنه و آزارنده اش را التيام مي بخشيد. جائو آنجا ايستاده بود و به او گوش مي كرد. پاهايش به زمين ميخ شده بودند، حتي پلك هم نمي زد. آنچه مي شنيد و آهنگ كلماتي كه ادا مي كرد به استخوانهايش رسوخ مي كرد. تصوير اين قديس هرازگاهي به خاطر جاري شدن اشك از چشمهاي جائو، نامشخص به نظرمي آمد. وقتي مرد به راهش ادامه داد، جائو مثل حيوان مطيعي به دنبالش به راه افتاد.»
«از كتاب جنگ آخر زمان»
«زندگي واقعي آلخاندرو ميتو (۱۹۸۷)» رماني است درباه خلق و خوي انقلابي. مكان آن زادگاه ماريو بارگاس يوسا يعني پرو در زماني است كه كشور به ميدان كارزاري براي قدرتهاي جهاني بزرگ تبديل مي شود. يعني دورنمايي از آينده پرو و در آنجاست كه در ميان زاغه زارهاي تلنبار از آشغال، يوساي راوي به تصويري دست مي يازد كه اميدوار است مشكلات پرو معاصر را در غالب آن شرح دهد.
در «قصه گو (۱۹۸۷)» يك نويسنده پرويايي به طور اتفاقي در يك گالري كوچك در فلورانس، به نمايشگاهي از عكسهاي جنگل آمازون برمي خورد. همان طور كه به عكسي كه راهنماي يك گروه هندي مشغول توضيح دادن درباره آن است، خيره مي شود، حسي به او مي گويد كه اين مرد را مي شناسد و او راهنماي هندي نيست بلكه يكي از دوستان قديمي و هم مدرسه اي اش مي باشد.
داستان كتاب «مرگ در آندس (۱۹۹۳)» درباره سه مرد است كه در دهكده اي دورافتاده به نام ناكوز مفقود شده اند. سرجوخه ليتوما معتقد است كه آنها يا به قتل رسيده و يا شايد قرباني خدايان كهن آن دين شده اند. با اين تفكر هيچ كمكي از مردم رنج ديده آنجا نمي گيرد آجودانش، توماس كارنو كه سعي در حل اين ماجرا و تعقيب قاتلان اين سه مرد دارد در يك شب آرام، سرجوخه ليتوما را با داستان عشق از دست رفته اش، مرسدس، به هيجان مي آورد. بارگاس يوسا با آشكار كردن ساختار اجتماعي دهكده و با داخل كردن خواننده به فرهنگ تاريخي مردم آن، خدايان كهن شان و قربانياني كه به آنها هديه مي كنند و مبارزه دايمي شان براي لذت و رنج سعي مي كند تا اين نوع زندگي خشن را قابل تحمل جلوه دهد.
بقيه آثار اين هنرمند گرانمايه عبارتند از: كاپيتان پانتوجا و سرويس ويژه (۱۹۷۳)، چه كسي پالومينو مولرو را كشت؟ (۱۹۸۶)، در ستايش از نامادري (۱۹۸۸)، ميگسار ابدي كه مقاله اي است در مورد رمان مادام بواري اثر گوستاو فلوبر، گارسيا ماركز، داستان يك تصميم (۱۹۷۱)، درميان جزر و مد (۱۹۸۳) و بالاخره ماهي در آب (۱۹۹۳) كه متمركز بر تلاشهايي است ك براي رياست جمهوري ۱۹۹۰ انجام شده است.
منبع: اينترنت ـ مترجم: پروانه عزيزي

نويسنده درخت انجير معابد:
شاملو موسيقيدان مي شد من سينماگر
از ماشين كه پياده شدم تا زنگ در چند بار كيف و ضبطم افتاد اما گلها نه، امانت بود بايد سالم مي رسيد روي ميز محمود.
در را كه به رويم باز كرد فراموش كردم گلها را به دستش بدهم. با هم وارد اتاق كارش شديم مهمان داشت آن قدر غرق بحر محمود بودم كه از سر دستپاچگي اسم مهمانش را نفهميدم. چاي تعارف كرد. پرسيد: شكلات ميل داريد؟ خنديدم حتماً فهميد ياد طاقچه عمه تاجي افتادم و بعد هر سه سكوت كرديم. زير چشمي براندازش كردم. چشمهايش گوياي رنجي بود كه تنگاتنگ با او سال ها زيسته بود اما باز هم برقي كودكانه داشت مي خنديد و شيطنت مي كرد، حيف كه ريه هايش جواب بازيگوشيش را نمي داد. خودش برايم اعتراف كرد كه هنوز هم عاشق آب نبات و شكلات است، نمي دانم شايد بار ديگر از عمه تاجي برايش آب نبات بگيرم.
محمود خيره به گل هاي توي دستم شد بلند شدم گذاشتمشان روي ميز. پرسيد: اين همه گل چرا؟ چند خريدي. دلخور گفتم نخريدم از باغچه آذرپادها چيدم. سرشو بلند كرد نگاهش بازيگوش نبود. عميق شده بود عميقِ عميق. گفت: چه جوري رفتي اونجا؟ چطور علمدار جلوتو نگرفت؟ دلخور گفتم: همين طور كه اومدم اين جا. وقتي مي يام پيش باغچه بان ناخنك به گل آذرپادها كاري نداره. دوست داشته باشيد بازم براتون مي يارم. قاه قاه خنديد نفسش خس خس مي كرد گفت: بيا ولي چيزي نمي خواد بياري بلند شو گلها را بذار تو گلدون. ديدم داره با بوي گل روزه چند ساله سكوت زيبايش را افطار مي كنه دلم نمي خواست بهاي گلها رو ازش بگيرم مصاحبه برايم علي السويه شد. ضبطمو خاموش كردم.
صداي زمزمه اي از محمود شنيدم، دقت كه كردم ديدم داره با من حرف مي زنه. «وقتي ديدمت نمي دونم چرا دلم خواست حرف بزنم. »
امواج موزون و مثبت اطرافش را دريافت كردم. فهميدم كه به من اطمينان كرده. ناخودآگاه هوشيارش ردپاي رنج و استقامت را زير نقاب امروزيم در من شناخت. خودماني بودم. گفت: اهل حرافي نيستم توقع شنيدن چي از من داري؟ همه حرف ها قبلاً زده شده، منم يكي مثل بقيه، مي شه يه مشت حرف تكراري. اما دلم مي خواد با تو حرف بزنم. از حرفاش كيفور مي شدم. منو ياد سال ها پيش مي انداخت كه پاورچين پاورچين رفته بودم سراغ قفسه كتاب بزرگ ترها و «همسايه ها» رو دزديده بودم. يادم اومد چند بار از دستم گرفتنش دوباره گذاشتمش لاي يه كتاب ديگه و يواشكي خوندمش.
براي اينكه سر شوقش بيارم شروع كردم به تعريف كردن از بچگي خودم، اگر چه سخت بود. اما محمود را نرم مي كرد. هم پاي من مي ياد. از جوانيش از ديوانگيش، از اون موقع كه جاي تجارت روي يه ميز پاي كوتاه گوشه يه اتاقي بي پنجره، يه طرفي تو خونه پدريش، همسايه ها را مي نوشته. از اون موقع كه همه رفتن دانشگاه اون رفته بود پشت ميله هاي دانشگاه. تعريف كه مي كنه، سرش پايينه و صورتش ارتعاش غم داره. بوي محروميت هنوز هم زير دماغشه. بي مقدمه اسم فاميليمو مي پرسه. به او تنها اسممو مي گم. براش آشناست. چشماشو تنگ مي كنه و به خاطر مي آره. من هم يه شادي دارم كه اسم پسرش درياست بهش مي گن داريا. فكر مي كنم تو هم توي يه قصه ديگه سر در بياري. يواشكي ذوق مي كنم. و بعد دوباره ساكت مي شه. دلم مي خواست محمود بيشتر حرف بزنه. يه آسمون سؤال داشتم كه قصد جواب دادن بهشون را نداره. گفت: تا حالا هم زيادي حرف زدم اينا رو هم كه گفتم بعد از مرگم چاپ كن. دلم مي شكنه نگاهش مي كنم، رنگ مرگ نداره، بچه است فقط اكسيژن. كمي بيشتر از بقيه اكسيژن مي خواد. وقتي ازش پرسيدم متولد چه سالي هستيد؟ محكم گفت من پير نشدم قلب و حسم جوون جوونه درسته كه فيزيكي تعريفي ندارم ولي خودمو پير نمي دونم بعد روشو مي كنه به آقاي مهمان و مي گه: مي بيني زمان چه زود مي گذره انگار بايد گذر زمان را قبول كنيم. آقاي مهمان ادامه مي دهد احمد يادت هست شب هاي اهواز رو؟ وقتي سر شب ها مي ديدمت مي گفتي امشب خوراك لوبيا داريم آبشو زياد مي كنيم تو هم بيا. بعد سرشو جلوتر مي بره و آهسته مي گه: هر شب هم خوراك لوبيا داشتيد. هر دو مست خاطرات شده بودند. چه خنده هاي نابي فقط براي آب اضافي خوراك لوبيا!
وقتي مطمئن شدم با سؤال جواب معمول جواب سؤال هامو نمي دهد خودم شروع كردم به حرف زدن و تعريف كردن. با حوصله به حرفام گوش مي داد و جا به جا تأييد و تكذيبشون مي كرد و من توانستم جواب سؤال هامو با خاطر جمعي يادداشت كنم. از روندي كه ادبيات داستان نويسي ايران تا به حال طي كرده مي گويد.
از وقتي جمال زاده يكي بود يكي نبود را نوشت تا امروز شايد هفت هشت هزار نويسنده به اعتبار اينكه اثرشان چاپ شده خود را نويسنده مي دانند اما اگر امروز بخواهيم مقايسه كنيم ده تا دوازده نويسنده باارزش را نمي توانيم پيدا كنيم بنابراين لازم است تازه كارها بيشتر كار كنند. هر چند كه ما به همان نسبت كتابخوان هم كم داريم و دليل آن چيزي غير از بالا بودن قيمت كتاب است. به قطع مي توان گفت: زياد بودن قيمت كتاب دليل موجهي براي پايين بودن فرهنگ كتابخواني نيست چون قيمت كتاب در مقايسه با ديگر كالاها زياد نيست. مردم وقتي گرسنه مي شوند نان و گوشت مي خرند اما كتاب. . . در واقع به گرسنگي روحشان خو كرده اند.
از بحث خسته شده شايد از يادآوري معضلات فرهنگي رنجيده، احساس مي كنم مي خواهد به گذشته برگرده تكيه مي دهد به پشتي صندلي و معلق مي شود در زمان. آنقدر ماهرانه اين كار را مي كند كه من هم در كوچه پس كوچه هاي اهواز قديم قدم مي زنم، دم غروب است نفس عميق مي كشم رطوبت جنوب رو حس كردم. سرما روي صورت ها داغ مي گذارد. مردم بي توجه حضور در رفت و آمدند. كنار محمود مي ايستم نگاه مي كنم به مغازه. حسين جان از مغازه بيرون آمده به محمود سلام مي دهد. محمود لبخند مي زند راه مي افتيم كنار پياده رو. محمود مي گويد آهسته تر برو بذار مردم را تماشا كنيم بايد هم پاي او راه بروم از دور رقص پارچه هاي زرد، سرخ، صورتي آويزان در هوا بي خودم مي كند پا تند مي كنم به درخت انجير معابد در پيچ كوچه مي پيچم توي خم گذر. باد زير چادر بلور خانم مي رقصد. دندان هاي بلور خانم به خنده برق مي زند دارد شمع روشن مي كند چرا مي خندد؟
يادم مي افتد بايد منتظر محمود باشم برمي گردم تنها فرامرز را مي بينم، سيگاري مي گيراند هنوز بر لبهايش رد زهرخند جا مانده. دوباره نگاه مي كنم سمت درخت انجير. نوارها مي جنبند و ذكر مي گويند صداي محمود از پشت سرم مي گويد: درخت را از ريشه هم كه بكني همه در خانه هاشان درخت خرافات مي كارند. مي بيني ريشه هاي همه شان آويزان در هواست. محمود از كنكاش در گذشته خسته شده بوق مخزن اكسيژنش كه به بيني وصل مي كند از كوچه پس كوچه هاي اهواز به اتاق كارش برم مي گرداند نيمي از محمود هنوز در آنجاست. نيم خيز مي شوم براي سؤال بعدي. باز هم محمود به راحتي جواب نمي دهد دور مي زنم پاي شاملو را وسط مي كشم بي طرف مي گويم: شاملو اگر نويسنده نمي شد به گفته خودش موسيقيدان مي شد. حرفم را قطع مي كند من سينماگر مي شدم، فيلمساز نه بازيگر! حتي اقداماتي هم كردم براي ادامه تحصيل بروم ايتاليا، نشد اما اين عشق را در آثارم حفظ كرده ام.
مي بينيد كه در داستان ها تقطيع سينمايي وجود دارد. يعني برش ها برش هاي سينمايي است.
بوي گل فضا را آكنده كرده بلند مي شوم تا پنجره را نيمه باز كنم غلظت هوا برايش مناسب نيست فرصت مي كنم نگاهي به ديوارها بكنم در سينه ديوارها تابلوي تزئيني كوبيده نشده همه چيز ساده است، اطاقش ساده، فضايش ساده. روحش نيز آزاد و ساده است.
رغبت به رفتن ندارم هر چند به شوخي گفت مي تواني تا ساعت ده شب بماني اما مي دانم نياز به استراحت دارد. قول مي گيرم اجازه دهد دوباره به ديدنش بيايم مي گويد بيا. ساده و بي شائبه. تا دم در با من مي آيد خداحافظي سنگين است كاش خداحافظي نكنم بروم و زود برگردم. در راه برگشت ضبطم را در ماشين جا مي گذارم اما ذهنم همه چيز را ضبط كرده.
شادي اويارحسيني


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |