• وقتي صحبت از انقلاب ديجيتالي به ميان مي آوردم، مردم فكر مي كردند عقلم را از دست داده ام. امروزه اين چيزها ديگر برايم جذابيتي ندارند چون همه شان عملي شده اند و كنترل تمامي اين ابزارها را به دست گرفته ايم.
همانطور كه گدار درگفت وگويي اعلام مي كرد، سينما ابتدا قرار نبود تبديل به يك حرفه و صنعت پولساز شود. اوايل هيچكس ـ لااقل تا به اين حد ـ به گيشه و فروش ۳ روز تعطيل آخر هفته، فكر نمي كرد، اين فكرها بعداً پروبال گرفت و به ابعاد حيرت انگيز امروزي اش رسيد. از ميان چهارنفري كه سينماي جديد آمريكا را پايه گذاري كرده اند (كاپولا، اسكورسيزي، اسپيلبرگ و لوكاس)، دو نفر اول تنها كساني بودند كه واقعاً كوشش كردند مقوله تجارت و هنر را در عالم سينما باهم آشتي بدهند. حالا هرچه جلوتر آمده ايم ظاهراً به نظر مي رسد كاپولا و اسكورسيزي در تلاش خود در اين زمينه شكست خورده اند و اسپيلبرگ و لوكاس دست بالا را گرفته اند و موفق شده اند. در اين گفت وگو كه دو سال پيش صورت گرفته ـ ولي انگار همين ديروز انجام شده ـ كاپولا از شكستها يا درواقع، از تجربه هاي خود حرف مي زند؛ از آرمان ها و از پروژه بزرگ سينمايي اش مگاپليس ـ كه با حملات تروريستي به آمريكا، ضربه ديگري خورد و بازهم به تعويق افتاد ـ سخن مي گويد. حرف هاي او درباره آمريكا، سينماي آمريكا يا تاريخ حتماً برايتان جالب خواهد بود!
يادمان هست كه وجود آدم هايي مثل فرانسيس فورد كوپولا در سينماي آمريكا هميشه باعث دلگرمي بوده و خواندن اين حرف ها دلگرم ترمان هم مي كند.
گفت وگو را سرژ كاگانسكي و كريستيان فوره انجام داده اند.
* غالباً گفته ايد سر صحنه فيلمبرداري عذاب مي كشيد؛ هنوز هم همينطور است يااينكه امروزه از فيلمسازي لذت مي بريد؟
** در اين چندسال اخير مقدار زيادي جايزه به من داده اند، خودتان كه مي دانيد، از همان جوايزي كه اواخر عمر به ملت مي دهند. به خودم مي گويم: «خداي من، هيچ نشده مگر اينقدر پير شده ام؟ آخر رحم هم خوب چيزي است. فيلم هايي كه قابليت ساختن شان را دارم هنوز نساخته ام!» بعد از خود سؤال مي كنم چرا اين جوايز را به من مي دهند و به خودم جواب مي دهم: به خاطر مكالمه، پدرخوانده هاي ۱و۲ اينك آخر زمان… يعني براي فيلم هايي كه در دهه ۱۹۷۰ ساخته ام نه براي باقي. سپس از خود مي پرسم چه تفاوتي بين من امروزي و من آن موقع وجود دارد؟ تفاوت بزرگ اينجا است كه در آن زمان خيلي شكننده و حساس بودم و ذره اي اعتماد به نفس نداشتم. صادقانه بگويم، فكرش را هم نمي كردم كه استعدادي استثنايي داشته باشم. ساختن اين فيلم ها، بنابراين برايم حكم يك جور «بلوف زدن» را داشت: تلاش مي كردم داراي اين استعداد بشوم، مايل بودم و مي خواستم كه اين استعداد را داشته باشم ولي در عمق وجودم فكر نمي كردم استعداد خاصي داشته باشم. بنابر اين وقتي سر صحنه فيلمبرداري مي رفتم به جاي اعتمادبه نفس و دادن هزار تا دستور، مضطرب و پريشان بودم. اگر همكاري به من مي گفت: «ببين اين نمايي كه مي خواهي بگيري نماي خوبي نيست» دل آزرده مي شدم. مدام وحشت اين را داشتم مبادا آنچه در سرم مي گذرد نتوانم پياده كنم ـ و اين همه درحالي اتفاق مي افتاد كه كنتور زمان عين كنتور تاكسي ـ داشت كار مي كرد؛ و هرچه زمان هم مي گذشت بيشتر عرق مي ريختم و بر اضطراب و نگراني ام اضافه تر مي شد.
* اين اضطراب و نگراني را هر روز و سر فيلمبرداري همه فيلم هايتان احساس مي كرديد؟
** در تمامي اوقات… و بعد به كرات پيش مي آمد كه ديگران از ايده هايي كه مي دادم، خوششان نمي آمد. موقع ساختن پدرخوانده، تهيه كننده ها از بازيگراني كه انتخاب كرده بودم خوششان نمي آمد، از «راش » ها خوششان نمي آمد، از هيچ چيز خوششان نمي آمد! در مورد اينك آخر زمان هم كه جاي خود دارد! فيلمبرداري ها برايم رنج و عذاب بود: مي ترسيدم، خودم را به در و ديوار مي زدم، خود را مجبور مي ديدم برخلاف جريان آب شنا كنم. نمي فهمم چطور آدمي مي تواند در چنين شرايطي از كار خودش لذت هم ببرد. حالا البته جريان فرق كرده: يادگرفته ام از روي برنامه كار كنم، اعتماد به نفس ام هم زيادتر شده. امروزه زمان يعني همان كنتور كذايي ـ و بودجه فيلم را بهتر كنترل مي كنم ـ تمهيدهايي هست كه بايد در اين حرفه به كار زد تا كار قوام بيشتري بگيرد و آدم در كارش هم جلوتر باشد.
* رؤيايي كه از سينما درسر داشتيد در دهه ۱۹۷۰ با پايه گذاري استوديوهاي زودتروپ، جامه عمل پوشانده شد: يك كمپاني بزرگ سينمايي در خدمت سينماگرها كه مي خواست تجارت و هنر را باهم آشتي دهد…
** و فقط شكست تجاري يك فيلم، از صميم قلب(۱۹۸۲) كافي بود كه اين استوديو را ورشكست كند.
* بااين حال، درست بعد از موفقيت تجاري و هنري پدرخوانده و اينك آخر زمان مصر بوديد كه اين رؤيا را عملي كنيد.
** دو چيز بود كه بلد نبودم انجام دهم: اولاً نمي دانستم چطور بايد با آدم هاي خلاق ارتباط برقرار كنم و از آنها شركايي محكم و قابل اعتماد بسازم. شراكت و به وجود آوردن يك گروه كاري محكم، اصل و اساس فيلمسازي است. ولي متأسفانه آدم هاي خلاق اعتماد به نفس شان كم است و خود محور و نگرانند. اگر تجربه و روشن بيني بيشتري داشتم سعي مي كردم پاي افراد بيشتري را در اين رؤيا بكشانم و پايه هاي آنچه را كه به وجود آورده بودم با اين پيوندها و ارتباط ها محكمتر مي كردم به مارتين اسكورسيزي و جورج لوكاس كمك كردم ولي بايد ميخ را محكم تر مي كوبيدم: در رم(باستان)، مي بايستي با خواهر مارتين ازدواج مي كردم و دخترم را هم به جورج مي دادم! در رم باستان اينطوري كارها را جلو مي بردند! (مي خندد)
اين حس و حال «خانواده» را نتوانستم به وجود بياورم چون وارد كردن جماعت هنرمند در يك خانواده كار دشواري است: خب، اين اولين اشتباه من بود.
ثانياً، ذره اي به مسائل تجاري وارد نبودم. بختش را نداشتم كه يك دفعه با يك حسابرس و مدير نابغه كه تازه از دانشكده اش فارغ التحصيل شده باشد آشنا شوم و او را شريك خود كنم! از حسابرسي و مديريت تجاري اصلاً سردرنمي آوردم. و وقتي هم ندانيد كه چقدر پول داريد، از نحوه هزينه كردن آن هم سردرنخواهيد آورد.
* آيا در حال حاضر مي توانيد مثل وودي آلن كار كنيد؟ يا بودجه هاي مختصر و با دست بازو استقلال كامل؟
** نمي دانم… شايد اين قضيه به شخصيت ام مربوط مي شود. نمي دانم كه چكار بايد بكنم… مي دانم كه هم وغم خود را بايد روي چيزي كه دارم مي نويسم بگذارم، روي فيلم هايم… ولي در عين حال جوهره وجودم براي انجام كارهاي بزرگ همراه با ديگران لح لح مي زند. بخشي از وجودم دلش مي خواهد بسازد و با كارهايش دنيا را تغيير دهد: اين مقوله اي است كه فكرش هرگز رهايم نكرده. بر اين بخش از وجودم ـ كه دست تنها هم نيست ـ كنترلي واقعي ندارم: دوست دارم همراه با ديگران خلق كنم و بسازم.
* موقعيت مورد علاقه تان ظاهراً اين است كه يك پايتان داخل سيستم (نظام فيلمسازي هاليوودي) باشد و يك پايتان بيرون از آن…
** دوست دارم به اين نظام تعلق داشته باشم چون فقط در آن صورت است كه مي شود در آن تغييراتي به وجود آورد. به عنوان مثال يكي از اعضاي هيأت مديره كمپاني مترو گلدوين مير هستم چون دوست دارم به حرف هايشان گوش كنم و يك دفعه وسط حرفشان بپرم و ازشان بپرسم: «هي، اصلاً معلوم هست چي دارين مي گين؟!» و مثلاً به آنها بفهمانم كه براي فيلمسازي به فيلمنامه نويس هاي خوب نياز دارند.
* پس از اين همه شكست و سرخوردگي، هنوز هم ايمان و اعتمادبه نفس خود را حفظ كرده ايد .حال آنكه خيلي ها اگرجاي شما بودند، تا به حال از نفس افتاده بودند .
** چيزي در وجودم هست كه از ايده ساختن و بناكردن، لذت مي برد. سرخورده ومأيوس نيستم؛ هيچ وقت نبوده ام. رندي و بدبيني در وجودم نيست، نمي دانم چرا. هرگز دلم نمي خواهد تبديل به يك آدم تلخ ومأيوس بشوم: غم انگيزتر از چنين آدمي در دنيا وجود ندارد.
* عليه همين تلخي و بدبيني است كه مبارزه مي كنيد؟
** حواسم را جمع مي كنم به چنين آدمي تبديل نشوم. فكر مي كنم مهمترين مسأله در زندگي اين است كه آّدم خودش را بشناسد و درك كند. اگر نفهميد چرا فلان مسأله در زندگي تان اتفاق افتاده، اين قضيه برايتان مشكل زا خواهد شد. اگر خون ادرار كنيد، وحشت برتان برمي دارد؛ ولي اگر پزشك به شما توضيح دهد كه نه چيزي نيست، فقط زخم كوچكي است، نگراني تان برطرف مي شود ـ مي بخشيد كه چنين مثالي زدم، مي دانم كه مثال قشنگي نيست. اگر افسرده خاطريد و خودتان هم مي دانيد كه افسردگي از يك فرايند شيميايي نشأت مي گيرد، نگراني تان كمترمي شود. وقتي به چيزها معنامي دهيم، ديگر از چيزي هم نمي ترسيم ـ حال آن كه غالباًمصيبت هايي كه به سرمان مي آيد، از ترس و وحشت سرچشمه مي گيرند.
* ورشكستگي كمپاني تان، نگاه شما را هم نسبت به سينما به عنوان يك صنعت و يك هنر تغيير داد؟
** از شانزده سالگي در مدرسه تئاتر كار مي كردم. از آن موقع تا به حال هميشه خواسته ام كارگرداني كنم، هدايت كنم و به ايده ها جامه عمل بپوشانم. يك سازمان دانشجويي پايه گذاشتم كه به كار تئاتر مي پرداخت و نگرشي سياسي هم داشت. اينها را گفتم براي آن بگويم وقتي پابه عالم سينما گذاشتم فقط براي كارگرداني نبود: روحيه و طرزفكرم طوري بود كه مرا به سوي سياست و دردسرسازي هل مي داد. ما مي بايستي كنترل سينما را به دست بگيريم! وقتي كار سينما را شروع كرديم به جورج لوكاس گفتم: «يك استوديو را اشغال مي كنيم… استوديوي فاكس يا پارامونت را فتح مي كنيم!» (مي خندد) ايده ما اين بود كه كنترل يك استوديو را به دست بگيريم و فيلم هاي محبوب و پرفروش بسازيم ولي ۲۵ درصد از سود ومنفعت را صرف سرمايه گذاري روي فيلم هايي كنيم كه دهشاهي هم برنمي گردانند. همه چيز كه نبايد در خدمت منفعت رساني باشد، بعضي چيزها نبايد هم پولي برگردانند بلكه بايد نو و تروتازه باشند و به ما چيزي ياد دهند. رؤياي من همين بود: تلفيق دنياي هنر با دنياي تجارت. و اين كاري است كه هميشه سعي كرده ام در فيلم هايم انجام دهم: پدرخوانده براي مثال، هم از لحاظ تجاري موفق بود و هم از لحاظ هنري. بنابر اين وقتي كمپاني زوتروپ ورشكست شد متوجه شدم كه بايد قضيه تجارت و مديريت را ول كنم و نيروي خود را روي نوشتن و كارگرداني متمركز نمايم. شخصاً به هيچوجه از تجربه زوتروپ پشيمان نيستم؛ زندگي خارق العاده اي داشته ام و تقريباً هرآنچه را كه مي خواستم انجام دادم. ولي حسرت و پشيماني بزرگم عمومي است و به كل جامعه برمي گردد: محيط سينمايي كه ما به نسل بعدي تحويل مي دهيم در شرايطي بسيار بدتر از ۲۵ سال پيش، يعني دوراني است كه ما كارمان را شروع كرديم و در اين زمينه، ما شكست خورده ايم. بااين حال به شدت مايل بوده ام اين شرايط را تغيير دهم: مي خواستم سينمايي تحويل نسل بعدي دهم كه امكانات بيشتري در اختيارشان بگذارد، انگيزه خلاقيت را در آنها بالاتر ببرد و جانمايه و تنوع بيشتري داشته باشد. در اين زمينه واقعاً احساس سرخوردگي مي كنم و بعد به خودم مي گفتم حالا اگر هم من موفق نشده ام، شايد همكاران جوانترم، لوكاس ها و اسكورسيزي ها موفق شوند. ولي سينما هم كمي به سياست شباهت دارد: در ۲۰سالگي دلتان مي خواهد دنيا را يك لقمه كنيد، سيستم هاي قديمي را نابود كنيد، ولي ۴۰سال بعد، ثروتمند و بانفوذ مي شويد و ديگر دلتان نمي خواهد چيزي تغيير كند.
*چه زماني اين رؤياي بهبود بخشيدن شرايط سينمايي را رها كرديد؟ درست بعد از ساختن از صميم قلب؟
** هيچ وقت دست از اين رؤيا نكشيده ام؛ هنوز هم معتقدم امكان بهبودي اش وجود دارد؛ اگرچه مسيري كه ما را به اين هدف مي رساند هر روز باريك تر و باريك تر شده باشد. ولي درهمان حال پي برده ام كه نبايد هويت خود را به عنوان يك سينماگر قرباني كنم: فيلم ساختن و تغيير دادن محيط و شرايط فيلم سازي اگر چه با هم پيوند دارند ولي دو كار كاملاً متفاوتند. به قول و قرارهايي كه درجواني با خودم گذاشته بودم نتوانستم جامه عمل بپوشانم ـ چرا كه به خودم گفته بودم بايد هم فيلم نامه هايم را خودم بنويسم، و درنهايت فقط وودي آلن است كه دارد چنين كاري را عملاً انجام مي دهد.
* مي گوئيد كه هنوز فيلم ايده آل خود را نساخته ايد؛ اين فيلم، چه جور فيلمي است؟
** هنوز سينماگري هستم كه قابليت هايي براي روكردن دارد و دربرابر خواسته هاي خودم بي تابم؛ چون به عهدهايي كه باخود گذاشته بودم هنوز وفا نكرده ام. اين فيلم ايده آل را هنوز ننوشته ام. اصرار دارم كه نام نويسندگان فيلم نامه را در فيلم هايم بياورم چون يك روز دوست دارم اسم خودم را هم دركنار عنوان فيلم بگذارم. بايد بنابراين از صفر شروع به نوشتن فيلم نامه اين فيلم كنم. بعد هم بايد فيلمي باشد كه بر زندگي و تجربيات بشري پرتو بيفكند. تماشاگر بايد موقع خروج از سالن سينما به خود بگويد:«اين فيلم به من كمك كرد تا كمي بفهمم چه غلطي داريم در اين دنيا مي كنيم.» اين فيلم ضمناً بايد سرگرم كننده باشد. بايد بتواند به اين پرسش كه «كار دنيا بر چه محوري مي چرخد؟» پاسخ دهد. اگر فيلمي نتواند چنين كاري انجام دهد، عهد و پيمان سينما رانيز به جاي نياورده است. وظيفه هنر نيز همين است: به احساسات دامن زند و بزرگترين موضوعات وجودي بشر را مورد پرسش قرا ردهد. نمي دانم آيا قادر به ساختن چنين فيلمي خواهم بود يا نه، ولي مي دانم كه بايد سعي ام را بكنم.
* آيا عميقاً به نقش آموزشي/ تربيتي سينما اعتقاد داريد و واقعاً معتقديد كه مي تواند دنيا را تغيير دهد؟
** واقعاً اعتقاد دارم. سينما با قدرت اسطوره اي اش، نيرومندترين ابزاري است كه در اين زمينه در اختيار داريم، سينما قدرت نشان دادن آينده و تصاويري را دارد كه مي تواند به ما كمك كند. اگر به چنين قدرتي پي برديد آن وقت است كه مي شود به دنيايي اعتقاد پيداكرد كه مي توان به وسيله آن كودكان را آموزش داد و نفرت و جنگ را از ميان برد و به همين خاطر نيز از پروژه بزرگ زندگي ام برايتان صحبت كردم: چون اگر هم خودم نتوانم آن را بر سرانجامي برسانم لااقل ديگران اين كار را به انجام برسانند. سينما بايد چنين فيلمهايي توليد كند؛ اما برايم غم انگيز است كه سينما مدام فيلمهاي «كوكاكولا»يي تهيه مي كند. من با خود عهدي دارم كه بايد به آن وفا كنم ولي سينما هم با خود عهد و پيماني دارد كه بايد آن را به جاي آورد. حالا حالاها مانده كه چنين كاري راعملي كند.
* عملاً هم روي اين پروژه بلندپروازانه كار مي كنيد؟
** ۱۰ـ۱۲سالي است كه دارم روي آن كار مي كنم. البته به طور پراكنده. هر بار كه ۲هفته اي وقت استراحت در اختيار دارم مشغولش مي شوم. حدود يك سال پيش، همه اين نوشته هاي پراكنده را كه طي سالها نوشته بودم جمع آوري كردم و دوباره خواندم. توي دلم خالي شد: اين نوشته ها هيچ گونه انسجامي نداشتند و فقط مي توانستم از طرز كارم انتقاد كنم. حالت آدمي را داشتم كه آژانس تبليغاتي اش را ترك مي كند و مي گويد سر فرصت مي خواهد رمان خود را بنويسد ولي موقع عمل حتي قادر نيست يك جمله روي كاغذ بياورد.
فكر مي كنم فيلمنامه نويس و كارگردان خوبي هستم ـ ولي شايد نه به آن خوبي كه قابليت انجام چنين پروژه عظيم وجاه طلبانه اي را داشته باشم. بعد با خود فكر كردم كه تولستوي دهبار مجبور شد نوشتن جنگ و صلح را از سر بگيرد و كار را دوباره از صفر شروع كند. بنابراين من هم دوباره شروع خواهم كرد. براي نوشتن اين داستان، بايد مقدار زيادي چيز ياد بگيرم، بايد مضموني را كه دارم درباره اش حرف مي زنم بهتر بشناسم. مقدار زيادي كتاب هست كه بايد بخوانم و يادداشت بردارم ـ تمامي اين كارها لااقل يك سال وقتم را خواهد گرفت.
* پروژه مورد بحث همان مگالوپليس اي نيست كه هرازگاه از آن صحبت كرده ايد؟
** از آن به عنوان خاطرات پنهان هم ياد كرده ام ولي به هر حال، همان است چون راستش، اين پروژه در واقع خاطرات و يادداشت هاي روزانه هم هست: افكار خود را باب آنچه ياد مي گيرم، به ذهنم مي رسد، دوست دارم و آنچه كه دغدغه من به عنوان يك موجود بشري است، روي كاغذ مي آوردم. اسم اش را به اين خاطر مگاپليس گذاشته بودم كه براي چنين انديشه هايي يك كادر و يك چارچوب به وجود مي آورد: فكر مي كردم مي توانم روي جنبه استعاري يك كلان شهر، يعني نماد يك تمدن بزرگ كار كنم ـ و چنين شهري هم وجود دارد: نيويورك، مركز دنيا... كه البته مي تواند پاريس يا لندن هم باشد. زمان هم در اين داستان برايم اهميت زيادي دارد: زمان در واقع همان چيز مكارانه اي است كه نوع بشر را از هستي و كهكشان جدا مي كند.
ما واقعاً از زمان سردرنمي آوريم؛ يعني آنچه كه ماوراي حال، ماوراي گذشته يا ماوراي آينده مي نامم. اين مسأله به اين خاطر برايم جالب است كه ما در محدوده اي زماني زندگي مي كنيم كه در حقيقت با دنياي واقعي مناسبتي ندارد. اگر كمي درباره فرضيه نسبيت و نيروي جاذبه زمين اطلاعاتي داشته باشيد... مي دانيد كه مقوله جاذبه زمين مقوله پيچيده اي نيست: نيروي جاذبه حادثه اي است كه در پيوست و تداوم فضاي زمان مي افتد. چطور مي شود چنين چيزي را مثلاً به اين آمريكايي هاي متكبري كه كمپاني هاي چندمليتي سينمايي را مي گردانند، فهماند؟ اين آدم ها چيزي در اين زمينه حاليشان نيست. اينها مثل بچه هاي ۵ساله اي هستند كه در يك پارك بچه ها به اين طرف و آن طرف مي دوند و مي گويند: «اون مال منه، اون مال منه!» البته متكبر هم نيستند، نادانند. و خب چه چيزي مي تواند احساس آنها را برانگيزد، چه عاملي مي تواند به آنها چيز ياد دهد؟ ـ هنر . اصولاً هنر هم علت وجودي اش همين است: اوضاع را تغيير دهد. به اعتقاد من بايد شاعرها و نقاش ها وارد گود شوند و در كنار سياستمدارها كشور را بچرخانند. بايد تعريف دوباره از قدرت و دموكراسي ارائه داد و اجازه نداد كه فقط قاضي ها و سياستمدارها وسط ميدان يكه تازي كنند. ما وظيفه داريم كه براي بچه هايمان چيز جالبي به ارث بگذاريم؛ و خب، چرا بهترين را در اختيار آنها نگذاريم؟ آيا پدر و مادر بچه هاي اسرائيلي و فلسطيني مي دانند كه با تداوم اين خون و خونريزي، يك نسل ديگر را هم دارند قرباني مي كنند؟ اين بچه ها باهوش اند، مستعداند، آنها بايد امكان خوشبخت شدن، عاشق شدن و لذت بردن از زندگي را بيابند؛ آنها بايد بتوانند از سنت هاي فرهنگي شان استفاده كنند و ضمناً اين توانايي را داشته باشند كه به فرهنگ خارق العاده دنيا بيفزايند. رهبران ما اينها را نمي دانند، اين چيزها را نمي فهمند، آنها نبايد به تنهايي در رأس قدرت باشند: آنها بايد قدرت را با كساني تقسيم كنند كه واقعاً حس مي كنند چه دارد در دنيا اتفاق مي افتد و در اين رابطه فيلمها نقش مهمي بازي مي كنند چرا كه مي توانند با هم ارتباط برقرار كنند.
* اگر اين پروژه قرار است اثر بزرگ زندگي تان باشد پس تكليف فيلمهاي مهم و بزرگي مثل پدرخوانده يا اينك آخرزمان كه تا به حال كارگرداني كرده ايد، چه مي شود؟ كارهاي قبلي تان فقط چرك نويس هايي پيش پاافتاده بوده اند؟
** اين فيلمها برايم حكم تجربيات آموزنده اي را داشته اند كه حرفه سينماگري را يادم داده اند. براي مگاپليس دنبال بازيگرهاي نابغه هستم. مي خواهم شخصيت هاي رم باستان را با شخصيت هاي نيويورك فعلي در هم آميزم؛ مي خواهم كاري كنم كه نيويورك فعلي، مقاديري رم باستان را به ياد آورد. آنچه امروزه در آمريكا مي گذرد قبلاً هم در رم باستان افتاق افتاده. آمريكا يك جمهوري نيست؛ آمريكا يك امپراتوري است! وتازه بيش از پيش يك امپراتوري فاشيست... يعني همان تغيير و تحولي كه رم با روي كار آمدن سزار از سر گذراند. شما در قلب هر دو سيستم، با پول و ثروت سر و كار داريد، باحرص و طمع و سودجويي رودرروييد، با ميل ديوانه وار و مداوم ثروتمندتر شدن و بيشتر داشتن روبروييد. با اين دورنمايه اميدوارم از تضاد ميان تجارت و هنر، زنها و مردها، ثروتمندها و فقيرها و غيره سردربياورم. دومين مسأله اي كه دلم مي خواهد بفهمم اين است: ما آدمهاي بااستعداد داريم، ما قابليت حل و فصل مشكلات بزرگ دنيا را داريم، اما چرا از اين قابليت ها استفاده نمي كنيم؟ چون عده اي هستند كه پول و پله زيادي به چنگ آورده اند و نمي خواهند چيزي تغيير كند؛ چون آدمهايي وجود دارند كه به قدرت و امتيازات فراواني دست پيدا كرده اند و از همين سيستم فعلي تغذيه مي كنند.
تازگي كتابي خوانده ام كه نوشته يك فيلسوف عرب قرن سيزدهمي به نام ابن خلدون است: كتابي خارق العاده، روشن و روان. فكر مي كردم آمريكايي ها هوشمندانه تر از رمي ها رفتار خواهند كرد چون اين كتابهاي تاريخي درخشان را به ارث برده ايم كه مي توانيم بسيار از آنها چيز بياموزيم ـ همانطور كه من از ابن خلدون چيز ياد گرفتم. در آستانه قرن بيست و يكم قرار داريم؛ يعني زماني كه مي توانيم تمدن خود را يك گام به جلوتر ببريم و سينما اين قدرت را در اختيار دارد كه راه را به ما نشان بدهد. اگر سينما اين قدرت را دارد كه ايستگاههاي فضايي را در مدار كره زمين يا غرق شدن كشتي تايتانيك را نشانمان بدهد، حتماً اين قدرت را نيز داردكه دنيايي راجلوي روي ما بگذارد كه كوشش مي كند مشكلات بزرگ خود را حل كند و اگر مردم اين تصاوير آرمان گرايانه را به بينند و ازآنها استقبال كنند شايد قدرتهاي بزرگي هم كه جلوي پيشرفت هاي انساني و اجتماعي را سد كرده اند تكاني به خود بدهند و به اين تغيير و تحول رغبت پيدا كنند.
* وقتي اعلام مي كنيد كه آمريكا بيش از پيش تبديل به يك كشور فاشيست مي شود، منظورتان دقيقاً چيست؟
** وقتي صحبت از فاشيسم به ميان مي آوريم آدمها بلافاصله ياد نازي ها كه جماعتي بي سر و پا و وحشي بودند، مي افتند. خب اما آمريكايي ها آن جماعت بي شعور و وحشي و مستبد نيستند ـ آنها متمدن اند. آنها آدم هاي بسيار ساده و بي غل و غشي هستند كه به اعتقاد من مشكلات واقعي دنيا را بايد براي آنها توضيح داد و تشريح كرد. فكر مي كنم آمريكا به اين خاطر تبديل به نوعي امپراتوري سرمايه داري فاشيست مي شود كه آمريكايي ها گمان مي كنند تجارت، اندوختن سرمايه و كنترل منابع طبيعي، هدف غايي بشريت را تشكيل مي دهد. آمريكا اعتقاد راسخ دارد كه علت وجودي اش فقط و فقط گسترش نامحدود تجاري و مالي است و سوءاستفاده كردن از قدرت براي رسيدن به اين هدف، فقط از يك امپراتوري تجاري فاشيست برمي آيد. اروپايي ها به آمريكايي ها اعتقاد ندارند چون به نظر آنها آمريكايي ها، عده اي آدم متكبر و خشن اند. ولي آمريكايي ها متكبر نيستند، فقط جاهل و نادانند! حتي آنهايي كه در رأس امور تجاري هستند نادانند و از مسائل دنيا بي خبراند. بايدهدف و منظور تمدن بشري را براي آنها توضيح داد و به آنها فهماند كه تمدن بشري هر چه باشد فقط بيشتر درآوردن و ثروتمندتر شدن نيست.
* طوري از «آمريكايي ها» صحبت مي كنيد انگار خودتان يكي از آنهانيستيد و كاملاً در حاشيه قرا رداريد...
** همه آمريكايي ها كمي در حاشيه قراردارند. كشورشان، امپراتوري شان را «كولاژ»ي از منافع و علائق، سنت ها، مليت ها و آدمهاي متفاوت تشكيل داده و بزرگي و عظمت اش نيز از همين مسأله سرچشمه مي گيرد. من يك ايتاليايي ـ آمريكايي هستم. از چهارسالگي مادرم به من مي گويد شانس آورده ام كه در خارق العاده ترين كشور دنيا زندگي مي كنم. امروزه با آنكه ۶۰سالي از زندگيم مي گذرد هنوز فكر مي كنم حق با او است. پدرم مي گفت: «اما پسر! تو ايتاليايي هم هستي؛ و ايتاليا يعني پوچيني، وردي، هنرهاي زيبا، پيتزا، انواع و اقسام ماكاروني و شراب!» بنابراين به ايتاليايي بودنم هم افتخار مي كردم. ولي قلباً آمريكايي بوديم چون آمريكا، عادل و خوب و مهربان بود. اما چيزي كه پدر و مادرم به من نگفته بودند اين بود كه آمريكا از بدو پيدايش اش، كشوري دو رو و متظاهر هم بود.
* بيست سالي قبل، پيش بيني كرده بوديد كه با ورود الكترونيك كامپيوتر و ديجيتال صنعت سينماي آمريكا زير و رو خواهد شد؛ امروزه موقعيت را چگونه مي بينيد؟
** تمامي آنچه پيش بيني كرده بودم به وقوع پيوسته است. وقتي صحبت از انقلاب ديجيتالي به ميان مي آوردم، مردم فكر مي كردند عقلم را از دست داده ام. امروزه اين چيزها ديگر برايم جذابيتي ندارند چون همه شان عملي شده اند و كنترل تمامي اين ابزارها را به دست گرفته ايم: خود من از آنها استفاده مي كنم، همه استفاده مي كنند. ولي مي توانم پيش بيني هاي ديگري راجع به جامعه مان بكنم كه آنقدر خارق العاده به نظر مي رسند كه باز مردم فكر خواهند كرد كه عقلم پاره سنگ مي برد! و همين پيش بيني هايم نيز عملي خواهد شد. هميشه اعلام كرده ام ـ حتي در آن سخنراني كزا و كزا كه بيست سالي پيش در مراسم اسكار ايراد كردم ـ گفته ام كه در قلب تمامي اين چيزهايي كه به ما اجازه مي دهد هر كاري از دستمان ساخته باشد يك عنصر اساسي وجود دارد: استعداد و قوه خلاقه بشري. شايد بزودي بازيگران «واقعي نمايي» را روي پرده به ببينم، ولي هميشه بازيگري هست كه از گوشت و استخوان درست شده واز آن پشت، آن بازيگر واقعي نما را رهبري و هدايت مي كند. درست مثل موسيقي الكترونيك، هميشه يك آدم واقعي است كه آن را مي سازد.
ترجمه: سعيد خاموش