|
از پاتوقهاي روشنفكري تا كافي شاپهاي اكليلي
* نمي تواني آدمهاي اين كافي شاپها را شماتت كني زيرا كافي شاپ ديگر پاتوق اهل فكر و هنر و سياست نيست. كافي شاپ فقط و فقط يك «جايگزين» است.
|
|
|
امروز ظهر دوشنبه است و حتماً آل احمد به كافه فيروز سري خواهد زد، هرچند هدايت كافه فردوسي را پاتوق ادبي جوانهاي عاصي عهد خود كرده اما اگر وضع مواجبتان كمي بهتر باشد مي توانيد به نادري هم سري بزنيد، هدايت هر وقت سر برسد آن سه گوش مي نشيند، اگر پرباشد كمي اين پا و آن پا مي كند تاخالي شود يا ترجيح مي دهد به همان كافه فردوسي برود. صدالبته ريويراي قوام السلطنه جاي كوچك و دنجي است. ورودي كافه يك ماشين قهوه مستقر شده، تابلويي از گل شقايق سهراب سپهري هم آنجاست. همه جمعند. اين فروغ است شعر تازه اش را براي سيروس طاهباز مي خواند، شاملو همين يك دقيقه پيش با يك كارگردان بيرون رفت. غلامحسين ساعدي وتقوايي و سپانلو و آتشي اين گوشه نشسته اند. بهجت صدر سريع با اردشير محصص سلام و عليكي مي كند و از او مي پرسد، امروز سهراب را اينجا نديده است و او طبق معمول سرش را به علامت بي خبري پايين مي اندازد. الآن كه ساعت هفت شب است ريويرا شلوغ تر است. عباس پهلوان سردبير جنجالي فردوسي هم آمد با همه خوش و بش مي كند، صداي جيغ مانندش يك لحظه سطح پچپچه هاي موقر را در هم مي شكند. چند نفر داشتند از دعواي ادبي ديروز نصرت و براهني در كافه نادري مي گفتند. اما همه اش اين نيست، اشباحي از كافه لاتي، مامان آش توپخانه، دكه هاي ارزان و دودآگين شاه آباد، زير طاقي هاي ضربي چرك و كهنه، كوچه پس كوچه هاي عودلاجان و... تا آن سوتر از شب پاس مي دهند.
اما ديروز با همه روزها و شبهايش گذشت. امروز، روز ديگري است تا يك وانت بار رنگهاي بنفش و صورتي و سبز جيغ و چراغ هالوژن و.. براي بناي كافي شاپ ديگري سر برسد، برخي به اسامي گپ و نشست و پاتوق بسنده كرده اند و برخي ديگر با شامه اي ادبي پسندتر گيلاس سفيد وانگور صورتي و آلبالوي سياه را گزيده اند. با حداقل بزكي و اگر حداكثرش باشد هم چه بهتر با خيال راحت تري مي تواني داخل شوي، منوي بلندبالاي ميلك شيك و ارنج گلاسه و ساده ترينشان كافه گلاسه و قهوه را چشم بدواني، يك پك به سيگار بزني و يك چشم به صد چشم فروخفته، غرق در رؤيا، گردان يا ساكن بيندازي. رنگ، شعله، نور، مي تواني كمي فانتزي باشي.
به يك موزيك ملايم، حتي خارجي و به تذكر اماكن كمتر جاز و بيشتر بدون كلام گوش دهي. همه اينها را در محدوده تهران از مركز تا شمال مي توان هوس كرد. مي تواني براي اينكه لحظه اي خودت نباشي سري به اين معجون رنگ و نور و ريتم نفس بريده، بزني اما نمي تواني آدمهاي اين كافي شاپها را هم شماتت كني زيرا كافي شاپ ديگر پاتوق اهل فكر و هنر و سياست نيست. كافي شاپ فقط و فقط يك «جايگزين» است. اگر اين را نفهميدي پس اين يكي را بگويم كه حتماً خواهي فهميد. شاملو، هدايت، آل احمد، رحماني، سهراب، پهلوان، فروغ و... يا مردند يا مردار شدند. اندك نسل ته نشين شده آنها با سخت پوستي تمام در كنج خانه هايي كه در اين شهر گمند، شايد باهم چايي بخورند يا قهوه بنوشند. پيرمرد اين را گفت و همچنان كه پشتش گوژ كرده بود با دهاني كه تنها به كار پك زدن به يك سيگار بدبو مي آمد و نه آن تراوشات فرهنگي و سياسي سالهاي جواني، چشمانش را از پشت عينك ته استكاني اش به باغچه مرده حيات كافه نادري دوخت. به آجرهاي پكيده و حوض آماس كرده از آب لجن مال، شايد رفته بود به آن پيش از ظهر بهاري، به ميز بزرگي كه بر آن دست مي كوبيدند و كاغذ مي پراكندند، به دهانهايي كه يا از بحث گشوده مي شد يا شعر نجوا مي كرد. او ماند و حياط و زيرسيگاري خاكستري و ميز كوچكش...
صدايش مي كنند داود اما من هنگامي كه پشت ميزهاي چوبي و كهن كافه نادري مي نشينم مي گويم آقاي روشني چرا ميزهاي شما نصف سپيد و نصفشان سياه است؟ مي گويد شايد به خاطر مجله سپيد و سياه آن دوران باشد. از خنده چشمهايش ريز مي شود و دندانهايش به رديف نمايان. شايد همينطور باشد. درست كنار پيرمرد ۴جوان رپ و هيپي و لوطي مختلط نشسته اند. مي گويم چرا آمده ايد اينجا؟ اولي مي گويد: «چون جاي باحاليه، راستشو بخواي سانتي مانتال نيست، محيطش سالم تره.» ديگري مي گويد: «من همه كافي شاپهاي تهران را رفته ام. آنجا مردم مي خواهند خودشان را با كلاس تر جلوه دهند، از چيزي كه هستند بيشتر نشان دهند. مثلاً دستمال كاغذي جلوي دهنشان مي گيرند تا بخندند يا اگر خبر مرگ پدرشان برسد (در حالي كه نشان مي دهد) هوهو گريه مي كنند.» واقعاً از بازي جالبش خنده ام مي گيرد.
علي شكوري ۳۲سال پيش «فياما » را نبش ميدان فردوسي راه اندازي كرد. اداره بهداشت به ميزهاي چوبي كهنه و ديوار غيرقابل شست وشويش ايراد گرفته، حالا او «فياما» را خراب كرده يك كافي شاپ تقريباً مدرن بالاي راه پله زده است. شكوري كافي شاپها را جايي مي داند كه حداقل بچه ها رابه سلامت نگه مي دارد و از رفتن و تجمع در مكانهاي ديگر بازمي دارد. از موزيكهايي مي گويد كه در راديو آزاد است ولي در كافي شاپها آزاد نيست و از بچه هاي دانشگاه آزاد كه به كافي شاپها رونق داده اند.
اما اين سنت بدان شكل و بدين شكل از كجا آمد؟ جواد مجابي سنت كافه نشيني را «از زمان جعفرخان هاي از فرنگ برگشته تا هدايت و رفقاي ربعه گرفته تا ژيگولوها و قرتي هاي سر چهار راه اسلامبول و اول لاله زار نو و آدمهاي ادبي سياسي كه جايي براي نشستن و گرد هم آمدن مي خواسته اند» مي داند.« در دهه سي، دو دهه از شروع پاتوق هاي ادبي، از موقعي كه هدايت و مينوي و فرزاد و انجوي و نيما و خانلري و نفيسي و ديگران كافه نشيني را باب كرده بودند، گذشته بود. در واقع بعد از انجمنهاي ادبي و دوره هاي خانگي، كتابفروشيها نخستين پاتوق ادبا و هنرمندان بود. كتابفروشي دانش و ابن سينا و جاهايي مثل آن مخصوص فضلا بود و جوان ترها كه عاصي و پيشرو بودند، كتاب و دفتر بحث خود را پشت ميز كافه ها مي گشودند كه سكرآور و شيرين بود.»
با اين حال قهوه خانه و قهوه خانه نشيني از سنتهاي مرسوم گذشته ماست. چنان كه از ورود چاي به ايران چندان نمي گذرد، اين قهوه بود كه از يمن مي آوردند و در قهوه خانه ها مي گشت. شهلا لاهيجي مي گويد: «از قديم همه اصناف پاتوق داشتند. بهترين بناها در بين ساعات خاصي در يك قهوه خانه گرد هم مي آمدند، درهر ساعتي از شب هر كس را مي شد در قهوه خانه صنفش پيدا كرد. در شبهاي به خصوص مراسم خاصي هم بود، در ماه رمضان ترنابازي بود يا شب گذراني آدمهاي خاص. بنابراين نمي توانيم بگوييم پاتوق يك امر جديد است، پاتوق فرهنگي هم محل ديدار بود. كافه نادري از ابتدا اتمسفر فرهنگي نداشت، آدمهايي كه به آنجا مي آمدند به آنجا يك هويت فرهنگي مي دادند وگرنه صاحبانشان يك كافه دار بودند. الآن شكل زندگي عوض شده. پاتوق هاي قديمي متروك شده، جاهايي مثل فضاهاي نادري كهنه و غمزده است. اين اتفاق افتاد كه مكانها از كافه ها به خانه ها تغيير يافت، كافي شاپ هم همراه پديده نسل جوان است. درست مثل تعداد پيتزافروشي كه در ايران بيش از رم است كه غذاي ملي اش هم پيتزا است. ما استعداد عجيبي در تقليد داريم. هيچ جاي دنيا جوانها اين اندازه كافه نمي روند. در حقيقت بعد فرهنگي از جامعه رخت بربسته يعني جوان ما به مقولات فرهنگي علاقه مند نيست. چرا كتاب نمي خواند و به مقولات هنري وادبيات بي توجه است؟ آن انگيزه اي كه در اواسط قرن نسل روشنفكران را پديد آورد، ديگر نيست. چرا آن اشتياق به گفت وگو وجود ندارد؟ البته هم اكنون هم محفل هاي ادبي و شعرخواني و داستان خواني هست اما به خانه ها منتقل شده، نسل جوان هم به همين اعتبار گريزان است. ما نتوانستيم نسل جوان را جايگزين آن نسل قديم كنيم. خيلي دعواهاي ادبي آن دوره دركافه ها بود و سروكارش به روزنامه يا نشريه اي مي كشيد. درحقيقت امروز اين نسل جديد با اين ظاهر عجيب و آرايش تند، پيام عصيان مي دهد. بايد اين نسل را فهميد و گاهي پرسيد كه چرا اينطور ظاهر مي شود. در فرنگ هم نسلي هست كه كاملاً متفاوت لباس مي پوشد مي خواهد بگويد من هستم، جهان را از ديد خودم مي بينم، اين به خاطر اين است كه ماجهان دلپذيري به او نشان نداديم.»
من نمي دانم پاتوق خانم لاهيجي در دوران جوانيش، كجا بوده اما مي دانم كه حالا پاتوق فرهنگي، هنري تهران از ۳۱مرداد درست در بالاخانه سينما ايران به اندازه يك سالن ميانه حال جا باز كرده دورتادورش قفسه هاي كتاب ايستاده اند. مجسمه هست، كتاب هست، ميز هست، چايي هم هست. يك صفحه بزرگ نمايش فيلم هم هست. اما مهمتر از همه دخترها و پسرهاي جواني هستند كه با اشتياق مي آيند، به هم سلامي مي كنند و اگر فضا ساكت باشد، خنده شان را مي خورند و پشت يك ميز مي نشينند، حتي اگر كتابهاي درسي شان را هم باز كنند باز اشكالي ندارد. مهم اين است كه حالا به يك پاتوق فرهنگي آمده اند كه به قول خانم لاهيجي «مي تواند از آرزوهايش، از شعر و قصه اش بگويد، قصه ديگران را نيز بشنود و آخر شب كه به خانه اش مي رود اندوخته اي در دستانش داشته باشد. اگر به اين جوان مجال دهيم تشنه گفتن و مطرح كردن خودش است، تشنه گفت وگوست. ما سعي مي كنيم اين نياز را تبديل به عمل كنيم. مي گوييم بخوان ! بخر يا مجاني. بنابراين دنبال نسل هدايت نگرديم اما همين نسل را باور كنيم. مي توانيم فضاهاي جديدي فراهم كنيم كه جوان فقط به جاهايي نرود كه تنها كشنده وقت است كه حتي اگر شادي موقتي نيز داشته باشد، اندوخته اي براي او به جا نمي گذارد.»
اما حديث نفس كافي شاپهاي اكليلي تهران يا هر جاي ديگر، مثل جوانهايش، مثل فرهنگش و مثل خيلي چيزهاي ديگر هم سپيد است و هم سياه. در حقيقت آنقدركه رنگها خود مي نمايانند، پاتوقهاي اين شهر رنگي نيستند، مي تواني هم بخندي، هم گريه كني، درست مثل صورتك نمادين تئاتر با اين تفاوت كه نه كافي شاپهاي ما، خودشان هستند و نه كافه هاي قديمي و پاتوق هاي روشنفكري، خودشان هستند. اينجا روز و شب ديگري است. با اين حال آن تابلوي گل شقايق سهراب سپهري هنوز به ديوار كافه ريويرايي قوام السلطنه است. حتي وقتي كه ريويرا بعداً تبديل به يك چلوكبابي مي شود.
|