نگاهي به زندگي و آثار مسعود عربشاهي، به بهانه نمايش آثار او درموزه هنرهاي معاصر
• در عمق آثار عربشاهي، مي توان تضاد موجود بين تاريكي و روشنايي را كه در انديشه مهربان و زروانيان از ديرباز نهادين شده است، آشكارا ديد!
• كوشش عربشاهي در بهره گيري از نمادهاي اسطوره اي، تاريخ نگاري نيست بلكه عينيت بخشيدن به حضور آني اين نمادها در هنر امروز است
مسعود عربشاهي از سي سال پيش در عرصه هنرهاي تجسمي مطرح شد. سبك خاص او با تركيب سمبل هاي اسطوره اي، با شاخص هاي هنر مدرن شكل گرفته و بر دانش عميق، سالهامطالعه و تجربه كار هنري او استوار است.آثار عربشاهي در كنار نقاشي هاي حسين زنده روي از چهارم دي تا سي ام بهمن در موزه هنرهاي معاصر تهران به نمايش گذاشته شد. هرچند افراد زيادي آثار او را خارج از موزه ها ديده اند، بدون اينكه نامي از خالق آن بدانند. نقش برجسته ديواره بزرگراه مدرس، نقش برجسته سالن كنفرانس آزمايشگاه مكانيك خاك شهرداري و درهاي كنده كاري شده سالن كنفرانس اجلاس تهران از جمله آثار مسعود عربشاهي است. مقاله زير نگاهي به زندگي و آثار او دارد:
|
|
|
تمدن درخشان كهن و انكارناپذير ايران، در گذر زمان، در پي رخدادها و يورش ها، آسيب بسيار ديده است. ولي، به سبب برخورداري از ارزش هاي بالنده و غني، خط زنده وگوياي خود را درمسير رشد، به شگفتي اسرارآميزي حفظ كرده است. پژوهش در فرهنگ امروز ما، نشانها از استواري اسطوره هاي ديرينه و فرآيندهاي نمادين آنان دارد. آنچه در قعر زمان، روزگاري با دست هاي صنعتگري گمنام، بر كوزه اي سفالين نقش بسته ويا بر سنگنبشه اي حك شده است، در بطن خود «ميراث گرانبهايي از نشانه هاي سرافرازي قومي هنرمند و آفرينشگر را، براي نسل امروز به ارمغان مي آورد» ميراثي گرانقدر كه نگهداشت آن، وظيفه هنرمند زمان است. هنرمند امروز، اگر نتواند به اصالت نهفته در فرهنگ و هنر گذشته دست يابد و از درك ريشه هاي پيوند هنر در دوره هاي گوناگون ناتوان بماند، در چنبره ي تكنيك و سبك اسير خواهد شد و آثارش از هويتي ماندگار برخوردار نخواهد بود. اينگونه است كه فقط دست هاي هنرمند نيست كه در فراگرد آفرينندگي، نقش اساسي را بازي مي كند. بلكه تصور ذهني هنرمند است كه در آفرينش يك اثر هنري اصيل، جهش هاي تخيلي و ذهني تكوين يافته ابهام آميز را با بياني شفاف و متبلور، بر گسترده پرده ي نقاشي، نقش مي كند. هنرمندي واقعي و اصيل، شور و شوق و شيفتگي پژوهش و يافتن را جانمايه ي آفرينندگي خود قرار مي دهد و براي شناخت مرز بين «ساختن و آفريدن»، به كاوش و پژوهش در «چوني» و «چرايي» ذاتي و جوهره ي بنيادين پديده ها مي پردازد. مسعود عربشاهي، هنرمند معاصري است كه توانسته است به دنياي شگفت واژگان بياني، خط ممتد پرواز و رمز اسطوره ها، راه يابد.روايت عربشاهي، از نمادها و اسطوره هاي كهن در آثارش، بازيابي حس انگاره ها، در زمان معاصر است كه بر گستره خط ممتد و پرپيچ و خم فرهنگ و هنر ايران، گام برمي دارد. عربشاهي به عنوان هنرمندي كه اعجاز ريشه يابي فرهنگي و هنري را باور دارد، براي درك و شناخت سير تكويني نمادهاي فرهنگي و تأثير آن بر دگرگوني هاي اجتماعي، به پژوهش ژرف و مستمر در يادگارهاي كهن، به ويژه سرزمينش ايران، دست مي زند. عربشاهي، يكي از سرفصل هاي هنر مدرن ايران در عصر حاضر است. براي درك واژگان شايسته اي كه او براي بيان خلاق خود گزيده است، بايد گذري داشت بر زندگي او و روند شكل گيري شخصيت هنري اش…
عربشاهي كه متولد ۱۳۱۴ در تهران است، تابستان هاي كودكي خود را در سفر به مناطق كويري و دهكده اي به نام «كهك» در راه كاشان مي گذراند. تصوير بكر، شفاف و يگانه اي كه در ذهنيت او، دركودكي نقش مي شود، تصوير كلاف هاي رنگين در كارگاه كرباس بافي و رنگ هاي خاك رس و شن هاي كوير، در زير خورشيد طلايي رنگ… هنگامي كه او آرام آرام و بطور جدي، نقاشي را پي مي گيرد، مجموعه اي از طرح ها و نقش ها كه حكايت از آن تصويرهاي ذهني دارد، بازگو مي شود. معماري كوير و رمز و راز معادلات آن، شبكه هاي چوبي شگفت انگيز با شيشه هاي رنگي و رنگ كبود كوه ها كه نشان از حضور لايه هاي آهن دارد، ذهنيت او را سامان مي بخشد. شناخت تركيب ها و تجربه در زمينه طراحي در دوران هنرستان و پس از آن در دوران دانشكده به او اين فرصت را مي دهد تا نقش هاي ذهني خود را بر روي پرده نقاشي حس كند. به سبب برخورداري از پشتوانه درستي از طراحي و رنگ شناسي، مراحل فراگيري تكنيكي را به سرعت و با پختگي بيشتري طي مي كند. آثار تجربي دوران دانشكده بر روي خطوط و نقش ها، او را به سوي پژوهش بر اسطوره ها سوق مي دهد. از سال ،۱۳۴۰ كار پژوهش و آفرينش به موازات هم، بر آثار باستاني ماقبل تاريخ/ تپه سيلك كاشان/ حسنلو/ حصار/ شوش/ تپه مارليك و…، با تجربه ها بر روي سفال آغاز مي شود. همزمان، تجربه بر دوران كامل هنر «ايلام» از جواهرسازي / سفال/ لوحه ها/ و دوران هنر «سومر و آشور» با پژوهش بر لوحه ها و خط ها/ فلزكاري و كنده كاري و در نهايت تا سال ،۱۳۵۰ پژوهش و تجربه بر روي كتيبه ها و معماري و نقش برجسته هاي دوران هخامنشي و ساساني، او را به دوران هنر اسلامي مي كشاند… مفرغ هاي «لرستان»، اين هنر به يادگار مانده ي حماسي از دوران باشكوه تمدن كهن ايران، كنجكاوي عربشاهي در شكل پذيري اين فلز شگفت را براي دستيابي به گستره ي گرانقدر و قابل ستايش آفرينندگان آنان، به شناخت و معرفتي براي درك معنويت نهفته در اين آثار، مي كشاند. پرداختن به نقوش كاشي هاي لعاب دار، ساخت جواهر، سنجاق هاي نذري لرستان، كتيبه هاي هخامنشي، نقش ها و خطوط نمادين تمدن «سومر و آشور» هريك بهانه اي است تا او را به كنكاش در اسطوره ها و نمادهاي كهن بخواند. اين تجربه هاي بازشناسي و بازآفريني، به گسترش كيفي و كمي در گنجينه ي دانسته ها و يافته هاي او مي انجامد. از اين گذر است كه به سوي ايماژها جذب مي شود كه بازتابي است از تمدن فراموش شده اي كه بياني غني و سيال دارد. نقش مايه هاي نمادين نشسته بر آثار او، تنها آذين ها و نگاره هاي مورد نياز، براي دستيابي به آرايشي شايسته نيست. بلكه، سفري است ذهني براي شناخت و بازشناسي رمز و راز نهفته در هر نقش، رمز و رازي كه با تمامي ديرينگي اش، معنا و مفهومي امروزين مي يابد. نمادهاي كهن، زبان تصويري او را معنايي بنيادين مي بخشند.
|
|
نقش بر جسته، ورق برنجي، ۱۳۴۳
|
كوشش عربشاهي در بهره گيري از نمادهاي اسطوره اي، تاريخ نگاري نيست بلكه عينيت بخشيدن به حضور آني اين نمادها در هنر امروز است، براي شناسايي هويت فرهنگي مان در عرصه ي تمدن جهاني. هنر ايران از ديرباز، ويژگي پيوستگي بين ساختار و عوامل مؤثر را، در نهاد خود حفظ كرده است. گرچه در طول تاريخ، گاه بافت زنجيره اي اين هنر، براي دوران كوتاهي از هم گسسته است ولي همواره با ظهور و پيدايي آشكار و شفاف، به پيوستگي خود ادامه داده است و به سبب مقاومت و استواري اش، بار ديگر جوانه زده و شكفته است. اين خط ويژه را مي توان در معماري، خط نگاري، كاشيكاري به روشني پيدا نمود. رمز و راز اين جدال و مقاومت، از ويژگي هاي هنر ايران از آغاز تا به امروز بوده است. رمز و رازي كه در تاروپود جوهر اصلي آثار عربشاهي نيز مي توان استمرار آن را جست وجو كرد. درك و آگاهي سامان يافته و ژرف عربشاهي از هنر ايران باستان و جست وجوي بي پايان او در رهيافت به رمز شگفت آفرينندگي تمدن هاي ديرين «ايران، سومر، آشور و مصر»، به او اين امكان را مي دهد تا به حس ملموس تصويري از نمادهاي اسطوره اي دست يابد و با اين دستمايه غني كه جانمايه ي بنيادين كارهايش را تشكيل مي دهد، نقش مايه ها و طرح هاي باستاني را در گستره ي هنر مدرن به تجربه و معرفي بكشاند. از اين گذر است كه او سكوت و از يادرفتگي هنر ديرين را مي شكند و با زدودن غبار از چهره ي آنان، شخصيتي تازه و امروزين، به زندگي هنر باستان مي بخشد. اين رهيافت و دريافت بينش و جهان بيني عربشاهي را شكل مي دهد و او رابه سوي مركز ثقل حيات فرهنگي ايران و عرفان اش جذب مي كند. سفر به اروپا و زندگي در پاريس (در سال ۱۹۸۳) و گذران بيشترين وقت زندگي در موزه ها و تجربه جامعه مدرن و نوين اروپايي و تضاد آن با نگرش و بينش شرقي، راهگشاي نويني براي تجربه هاي خطوط و اشكال هندسي و فضايي است. او كه پيش از اين سفر ، درتجربه هاي خود به ايماژهاي فضايي و نجومي و گردش سياره ها و مدارهاي ستاره شناسي و جذبه هاي حركت قانونمند آنها شيفتگي و شوري ناشناخته داشت، در اين رويارويي فرهنگي، شيفته بينشي شد كه در ذات خود، خورشيد و كهكشان ها و آسمان و قانونمندي و تأثير آنان بر زندگي را ارج مي نهاد. براي دستيابي به ناشناخته ها و نزديك شدن به قدرت مركزي اين عرصه ي غني، با دلبستگي بي نهايت، حجم شناسي فضايي و هندسه موجود آن را به عرصه ي نقاشي هاي خود كشاند و كوشيد كه اين ارتباط قوي بين خطوط را كه به وراي باورهاي هستي شناسي ختم مي شود در حركت هاي نقش و خط هاي خود جست وجو كند. او به درستي و چيرگي، تناسب هاي هندسي و قانون مندي آنها را در واژگان بياني هنر نقاشي انتزاعي مي شناسد و شناخت شايسته و بي ترديد او از ارزش هاي بعد، حجم، خط و رنگ و تضاد ويژه اي ميان آنها، به او اين فرصت را مي دهد تا هنر انتزاعي خود را «جانمايه اي از نشانه هاي هنر ديرين ببخشد» هنر مدرن او، از آبشخور نمادهاي ازلي و ارزشهاي متكي بر معنويت و معرفت و عرفان ايراني سيراب مي شود. در عمق آثار عربشاهي، مي توان تضاد موجود بين تاريكي و روشنايي را كه در انديشه مهربان و زروانيان از ديرباز نهادين شده است، آشكارا ديد. همين نگرش و جهان بيني هنرمند ايراني در برخورد با ذات هستي در گذر پياپي و زنجيره اي از انديشه ها و آيين هاي مهري تا بينش تكوين يافته عرفان شرقي، در تضاد با نگرش هنرمند غربي، دريافتن ذات هستي و معناي يگانگي انساني، عربشاهي را به درونگرايي و شناخت خود مي كشاند. او براي ايستايي و مقاومت در برابر ماديگري و عصر خشن و پرتحرك تكنولوژي غرب، از زبان انتزاعي هنر مدرن و نوين غرب بهره مي گيرد و حرفهايش را مي زند… درواقع او با تسلط به هنر مدرن و تكنيك هاي آن، با شيوه اي كه دستاورد هنر نوين نقاشي غرب است، بينش و عرفان شرقي را بازمي گويد. در عصر نقاشي نوين غرب، بزرگاني چون «كاندينسكي و موندريان» كششي به جذبه هاي عرفان شرق دارند و كوشش و كنكاش در شناخت فرهنگ و تمدن شرق حس نويني را به دنياي نقشهاي انتزاعي آنان مي بخشد. اگر هنرمند ايراني كه از سرچشمه ي زلال فرهنگي اين تمدن نوشيده است، نتواند هنر خود را از ارزش هاي بالنده آن سيراب كند، تنها به مهارت و چيرگي در تكنيك دست يافته است. عدم شناخت هنرمند نقاش از اين جهان و ويژگي هاي فلسفي جامعه خود، او را ناتوان از بيان درون و ذهنيات خود مي كند. با اين باور، شايسته است كه بگوييم؛ عربشاهي با پاكدلي و شناخت ژرف از اين بينش ناب، نياز به بازگشت به تفكر شرقي ندارد. بلكه، نقاشي هاي او سفري است به درون ذهنيت خود كه ريشه در شرق دارد. درواقع پس از گذر از قرن ها، عربشاهي حلقه ي مفقوده زنجيره ي تكويني خط هنري ايران را در رسيدن به هنر نوين جهان امروز يافته است و به خوبي اين حلقه ي پيوند را مي شناسد. آثار او به استواري، شاهد اين باورند.اين گونه است كه درمي يابي بي آنكه عربشاهي نقش مايه ها، كنده كاري ها و خطوط كتيبه ها را بازسازي و بازآفريني كند، حس جاري در آنها را به تماشاگر القا مي كند. اين القاء و نگاه تجريدي او از شناخت و تسلط او بر واژگان حسي و ارتباطي انتزاعي هنر نوين سرچشمه مي گيرد. او به ورطه ي دلفريب اسارت در تكنيك سقوط نمي كند بلكه از خاستگاه بينش شرقي در پيوند با زمان، طلوع مي كند. ساختار و سامان هندسي آثار عربشاهي و فضايي كه با بهره گيري بنيادين از سه گوشه ها و چهارگوشه هايش و خطوط و همايش با دايره ها و كمانها حادث مي شود، بيان فضايي و كيهاني و تأثير متقابل در كهكشانها را برمي تابد، شكل ها و فرم ها و حركت خطوط افقي و عمودي، از توازن نيرويي درنقاشي ها سخن مي گويند و به استواري تضاد شكل ها و رنگ ها ياري مي بخشند... شناخت شايسته عربشاهي از ارزش رنگ و نور، ضرب آهنگ مناسب و بايسته اي به سامان هندسي آثار او مي دهد. مگر نه اين است كه همين توازن و آگاهي به كار رفته در اين پرده هاي انتزاعي، نمايشگر نگاه تجريدي او به طرح هاي نمادين دوران باستان است. رنگها در آثار او براي برقراري اين ارتباط و توازن، سهم شايسته اي دارند. درك بسزاي عربشاهي از سحر رنگها، پرواز در گستره ي رنگهاي پرراز و رمز آثار كهن را ميسر مي سازد. زمينه هاي سياه و عبور رنگهاي فلزي آبي مايل به خاكستري و يا سربي، سبز يشمي و طلائي و نقره اي و سرخي عقيق لميده در مايه اخرايي و آجري نشان از شناخت او دارد. بهره گيري عربشاهي از رنگهاي يگانه و نادري كه بازگوكننده حس شرقي برخاسته از رنگهاي سراميك و كاشيكاري و كوزه هاي مفرغ و سفال است كه اينان خود نشان از رنگهاي طبيعت ايران دارند. رنگهايي كه گويا هستند نه گنگ و صامت، از وفاداري او به حس هاي رنگي ايران نشان دارد. او رنگها را به دقت برمي گزيند نه از سرتصادف. رنگهايي كه معرف اسرارآميزي و شگفتي عرفان شرقي است. رنگهايي كه از بلوغ و رشديافتگي نمادهاي باستاني اسطوره اي، مايه مي گيرد و براي دريافت و درك ديرينگي در نقاشي انتزاعي او، ضرورت مي يابند. براي درك و شناخت آثار عربشاهي و تضادهاي دلپذير نقش ها، بايد دنياي پرابهام و سكوت و جادوي برخاسته از ژرفاي عاطفي و شفاف و يگانه اسطوره ها را شناخت، چرا كه؛ عربشاهي در جست وجوي روزنه اي است كه از تاريكناي فراموشي ديرپاي، گذري بر ژرفاي روشن معرفت بالنده مشرق زمين داشته باشد، بازتابي آگاهانه و انكارناپذير از نقشمايه هاي شكوهمند وارايه تصويري پويا از يك محتواي رويارويي جاودانه و خيال انگيز از ويژگي هاي فرهنگي و قومي ـاقليمي كه در گذر زمان صيقل خورده اند. عربشاهي در لوحه ها، سنگ نوشته ها و كنده كاري هاي گذشته، قدرت حركت و بيان انكارناپذير نشانه ها و نمادها را مي يابد و از آميزش و هماهنگي آنان در فضاي نقش برجسته هايش، بهره مي گيرد. پويايي تركيب بنديهاي عربشاهي كه بي گمان به تداعي انتزاعي از برگرفته هاي ذهني او در آثارش ياري مي بخشد، گزينش زبان بياني تصويري را، با ساختار بينش فرهنگي اش هماهنگ، رسا و گويا مي سازد وهنرش به پژواك صداي تمدن كهن بدل مي گردد. او بي آنكه به ماهيت هنر كهن آسيبي برساند، نمادهاي اسطوره اي را در نقش مايه هاي آثارش به فرآيندي نوين فرامي خواند. عمق نگاه و دريافت عربشاهي از عناصر ريشه اي تمدن به انسجام آگاهانه اي در تعبير كاركرد پديده هاي نوين رسيده است. سفر ذهني او به ژرفاي ديرينگي، همراه با تسلط و چيرگي او بر تكنيك، دستاوردي غني براي امروز و آينده ي هنر نوين ايران است. افزون بر شناخت ويژگي آثار عربشاهي، شايسته است كه بر چگونگي روندكار او در نقاشي هاي ديواري و نقش برجسته هاي عظيم بر پيكره ساختمانها اشاره بيشتري كرد و سرانجام، سير تكويني رشد بينشي او در برخورد همه جانبه ي زندگي با جهان غرب و هنر نوين، نياز به ژرفنگري بيتشري دارد.
|
|
رنگ روغني روي بوم ۱۳۵۳
|
• نقاشي ديواري MURAL&MURALIST
رنگ خاك و رنگ كوهها، رنگ فيروزه اي و سبزهاي تيره، رنگ نقره و طلا، در زير پوششي سيال، همه از بهانه هاي دلبستگي و لطافت نقش هايي سخن مي گويند كه بر نقاشي هاي ديواري او مي نشينند و بار ديگر، رنگهايي راكه از گذشته دور از دشت ها، صخره هاي كبود و كويرهاي خاك و شني كه چون برنز مي درخشند و در ذهن عربشاهي ثبت و ضبط شده اند، به آميزش و كنش و واكنش تازه اي برخط هستي هنر نقاشي ديواري مي خواند تا با هماهنگي و شناسايي تركيبي آنان، از افسانه رنگهاي شرقي و ارزش هاي آن سخن بگويد. رنگهاي سياه، سبز تيره، آبي لاجوردي كبود كه هستي دنياي رنگهاي عربشاهي را شكل مي دهند، از رنگين كمان رنگي مي آيندكه چكش آهنگر بر فلز گداخته ي لميده بر روي سندان، آن را در هر كوبشي تجربه كرده است، تغيير رنگ فلز، كبودي و سبزي آن رنگ باختگي فلز در گذر زمان، و راز يافتن رنگهايي كه غناي گذشته را تداعي كند و در عين حال، بتواند سكوت نهفته در فراموش شدگي را تجلي دهد. اينگونه است كه ذهن پوياي عربشاهي، چون ناظري جست وجوگر، جلوه هاي رنگ را كه ريشه در تار و پود و بنياد هنر ايران دارد، باز مي شناسد و به سطح نقاشي هاي ديواري اش مي كشاند تا آثارش بتوانند در ضمن تازگي و زنده بودن، پيوند و ارتباط مستمر و قوي خود را با گذشته تداعي كنند . اين سبزهاي تيره آشنا، آبي كبود افسانه اي و رنگهاي كويري بيهوده در كنار هم نمي نشينند. آنان را ذهني آگاه و وفادار به ارزش هاي بالنده، بازيافته و تجربه كرده است.
• نقش برجسته در معماري RELLEF IN ARCHITECTURE
يكي از ويژه كاريهاي عربشاهي، خلاقيت در تجربه هاي نقش برجسته بر ديواره ي ساختمان هاست. نقش برجسته هاي او، ضمن برخورداري از غناي تكنيكي، از نظر فرم، شكل، رنگ و معناپذيري مواد به كار گرفته شده، تحسين برانگيز است.نقش برجسته ها، كه برگرفته از هنر بنيادين ايران هستند، در گذر زمان، پير مي شوند، دگرگون مي شوند، ولي زنده و ماندگار به هستي پرفروغ خود ادامه مي دهند؛ پيشتر نيز، در ساختار معماري بناهاي ايراني، به شيوه هاي گوناگون براي بازآفريني فضايي نوين با حفظ ويژگي زيبايي شناسانه، به كار گرفته شده اند. او نقش برجسته ها راكه برگردان جلوه هاي زندگي بر پيكره ساختمان در شكلي انتزاعي است، از يافته هاي پژوهشي اش كه تصويرهاي ذهني او را مي سازند، در جهش هاي اصيل آفرينش هنري، با بهره جويي از فلز، سفال، گچ و بتن، براي نظم بخشيدن به خط ممتد تكوين يافته ، خط ها و شكل ها مي آفريند. نقش برجسته ها، فضاي معماري ، يك ساختمان را به گونه اي باورنكردني ، دگرگون مي سازند. ساختماني كه واقعيت وجودي اش، سكون و بي حركتي است ، دراين تركيب بندي ، «نقش وماده »، ذهنيت تصويري سيال هنرمند را بازگو مي كند وهستي ناميرايي را به هويت ساختمان مي بخشد. از اين رو اگر در آفريدن نقش برجسته ها، هنرمند بر خلاقيت ونوآوري موردنياز تكيه نكند و نتواند انديشه راستين ظرفيت حجمي را در ذهن خود شكل داده و برنقش ها جاري سازد، به صنعتگري خواهد مانست كه توانايي اش در حد برش و سرهم كردن نقش هاي فلزي و يا سفالي و… است. تفكر وخلاقيت، محور مركزي انديشه هنري عربشاهي را، در تركيب بندي نقش برجسته ها تشكيل مي دهد. نقش برجسته هايش، مظهري است از اصالت طرح و نقش، پاسخي است به هزاران پرسش تراوش شده از ذهنش در برخورد با آثار هنري جهان و باوري است كه خود به ارزشهاي بالنده هنري و ارتباط هماهنگ آن در طول تاريخ دارد. نقش برجسته هاي عربشاهي، بافتي محكم و استوار از ارائه طرح و نقش است. حركتي است كه با شكيبايي، هنرگذشته را درقالب هنرمدرن معني مي كند. درواقع اصالت هنري نقش برجسته هاي عربشاهي برپيكره هرساختمان، نمادي است از جاودانه ساختن طرحها و نقش مايه هايي كه درطول تاريخ ، منهدم شده و يا روزگار سپري شده ، آنان را در جادوي فراموشي حل كرده است.
|
|
رنگ روغني روي بوم ۱۳۵۴
|
نقش برجسته هاي او كه برگردان امروزين، نقش هاي نمادين هنرانسان، بويژه انسان شرقي است، يگانه گوهر اصالت تمدن يك سرزمين را ، زماني مي تواند تداعي كند كه ذهن هنرمند عربشاهي به اين باور رسيده باشد كه ذهنيت اش بستري است براي رشد و گسترش خط ممتد واستوار هنرايران زمين. سير تكاملي و تكويني نقش برجسته هاي عربشاهي نمايانگر اين ذهنيت و باور اوست. از نخستين تجربه عملي او دراين زمينه ، «نقش برجسته ساختمان اتاق صنايع و معادن » درسال ۱۳۵۰ تا آخرين نقش برجسته اش، «ساختمان كانون وكلاي مركز درسال ۱۳۸۰ـ۱۳۷۹»، گرچه مواد فلز به كاررفته و طرحها، جابه جا و تغيير يافته اند ولي ، آنچه به قدرت بيشتري رسيده است، پختگي طرحها و نقش هاست. صداقت و اصالت خطوط و نقش ها وارتباط آنان با سطحهاي كنده كاري شده ، حركت از نرمش تا خشونت فلز، رنگ باختگي (اكسيداسيون مس و برنج) درطول زمان ، همه و همه درخود بازتابي از همبستگي با فرهنگ و هنرايران زمين و نشان از دلبستگي جاودان و پايدار هنرمند به سرزمينش دارد. اين خط ها و نقش ها، زنگار مي پذيرند و خود ، زنگار از چهره هنرسرزميني كه درگذر زمان، پايدار واستوار مانده اند، پاك مي كنند. اگر انسان دوران پيشين ، مانده در قعر زمان، طرحي را بر ديواره غاري و يا ستون كاخي نقش زده است و يا صنعتگري با دستهايش ، گل رس را به كوزه بدل ساخته است و اين خط ممتد وماندگار ، نسل به نسل تكامل يافته و به امروز رسيده است ، عربشاهي نه با انكار، بلكه با باور و ستايش نمادهاي هنري ، با پژواك هنر آنان مي بخشد واين يادگارها را مي ستايد. عربشاهي با آفريدن نقش برجسته هايش و شكل گيري اين نقش ها و تكامل و تحول شان ، به كهكشاني كه در ذهن مي شناسد راه مي يابد. كهكشاني كه خورشيد و مركز و محور حركتش، فرزانگي انسان و گوهر هنر اوست. هنري كه راهگشاي لحظه به لحظه زندگي انسان معاصر، درخودشناسي ومعرفت انساني است . توانايي عربشاهي درانتقال نيروي نهفته در دل هرماده ، فلز، سنگ، خاك و … به نقش و خط وسپس ايجاد توازن و حركت در سياليت نيرو، از ذهن پرورش يافته وانعطاف پذير او دراين سفر وكشاكش ناايستا، درهستي هنرزمان ، سرچشمه مي گيرد. از سوي ديگر ، عربشاهي به عنوان هنرمندي كه به چالش در گستره اي به اين وسعت مي پردازد، از سرنوشت پاياني هنرش، درهراس نيست. اميد به شناخت رمز و راز هستي، او را به اين چالش مي خواند.
لوس آنجلس ـ اوت ۲۰۰۱
رضا گوهرزاد