شماره ۲۰۲۶ - سال هفتم - چهارشنبه ۲۶ دي ۱۳۸۰
Wed, Jan 16, 2002
Dastan black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
در خانه
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
علمي

علمي
توانايي يادگيري ناخودآگاهانه مغز انسان
يك تحقيق جديد نشان مي دهد كه مغز آدمي مي تواند روي چيزي مثل تلويزيون تمركز پيدا كند و در كنار آن اطلاعات ديگري را بدون سعي و تمرين از محيط پيرامون دريافت كند.
اينكه آيا چيزهاي مشكل و سختي مثل كارهايي از شكسپير و يا فراگيري زبان خارجي را هم از اين طريق بتواند جذب كند يا نه، مستلزم تحقيق بيشتري است. يك محقق از دانشگاه «بوستن» كشف كرده است كه افراد حتي در زماني كه بر روي چيزي ديگر تمركز كرده اند قادر خواهند بود در محدوده خارجي بيناييشان اطلاعاتي را جذب كرده و به يك مهارت نسبي دست پيدا كنند. اين كشفيات كه در مجله طبيعت (Nature)درج شده بود در به نمايش گذاشتن توانايي يادگيري مغز انسان بدون سعي و تلاش آگاهانه قدمي فراتر گذاشته است.
«تي كيو واتانابي»(۱) محقق دانشگاه بوستن ـ بخش روانشناسي مي گويد:  «حتي زماني كه مغز ما به اطلاعات جانبي توجهي ندارد، درحال پردازش نهايي بر روي اطلاعات است.» واتانابي در تحقيقش از ۷۲شخص بزرگسال از ۱۹ تا ۲۵ساله مي خواهد تا به حروفي كه بر روي يك نمايشگر رايانه با سرعت ظاهر و ناپديد مي شوند نگاه كنند و آنها را از يكديگرتميز دهند. براي نيمي از آزمايش شوندگان نمايشگر جداگانه اي در نظر گرفته شد كه نقاط خاكستري رنگي شبيه به نقاط برفكي تلويزيون به نمايش گذاشته شد. بدون اطلاع آزمايش شوندگان ۵درصد از نقاط خاكستري رنگ در جهت و مسير يكسان حركت مي كردند و طرحي را به نمايش درمي آوردند كه چشم غيرمسلح به سختي مي توانست آن را تشخيص دهد.
سپس از هر دو دسته گروه آزمايش شونده خواسته شد تا با تماشا به نمايشگر و جست وجوي نقاط خاكستري رنگ توانايي آنها مورد آزمايش قرار گيرد. آن گروهي كه فقط يك صفحه نمايشگر در ميدان ديدشان براي تماشا كردن داشتند نتوانستند نقاط متحرك رارديابي كنند، حتي زماني كه ۱۰درصد آنها در يك جهت به حركت درآمدند. اما گروهي كه يك صفحه نمايشگر اضافي از نقاط متحرك در معرض ديدشان قرار گرفته بود، توانايي قابل و تقويت شده اي براي تشخيص و رديابي نقاط داشتند.
واتانابي مي گويد: «اين بدين معني است كه آنها (دسته دوم) چيزي را بدون آگاهي حضور ذهن ياد گرفته بود.»
اگرچه تنها مطالعات بعدي نشان خواهد داد كه آيا يادگيري «نيمه خودآگاه» لطمه اي به يادگيري اصلي كه از روي آگاهي به دست مي آيد وارد خواهد كرد يا خير، منوط به بررسي بر روي اين سؤالات است:
.۱ اگر دانش آموزي بخواهد گزارشي تهيه كند در حالي كه مشغول نگاه كردن به لغات فرانسوي است، آيا اين يادگيري جانبي لطمه اي به كيفيت گزارش او خواهد زد؟
.۲ آيا اين يادگيري متحمل هزينه اي هم خواهد شد؟ «دنيل اسككتر»(۲) پروفسور دانشگاه هاروارد مي گويد: «ممكن است فكر كنيد البته كه چنين خواهد بود، اما فعلاً حدس زدن آن كمي دشوار است.»
مطالعات پيشين در زمينه يادگيري نيمه خودآگاهي و تلويحي، پيرامون يادگيري مغز بدون سعي و تلاش متمركز شده بود اگرچه اطلاعات جانبي و غيرضروري معمولاً به وظيفه اصلي مغز (يادگيري) مربوط مي شود.
«مارسل جاست»(۳) معاون مركز «شناخت تجسم سازي مغز» از دانشگاه كارنگي ملون در پيترزبورگ ـ پنسيلوانيا مي گويد: «نمونه اي از اين نوع يادگيري جانبي كه مغز ما بدون تمركز فرامي گيرد، مثال راننده اي است كه مي تواند حدس بزند كه آهنگ بعدي كه از دستگاه پخش صوت اتومبيلش در حال نواختن است چيست، نه بخاطر سعي و تلاش آگاهانه شخص در به خاطر سپردن ترتيب قرار گرفتن آهنگها است، بلكه به خاطر شنيدن مكرر ترتيب آنها است.»
واتانابي گفت: «اميدوار است كه اطلاعات بيشتري در اين نوع مهارت و يادگيري مغز به دست آورد و بداند كه چه مهارتهاي ديگري را مي توان از اين طريق به وسيله مغز فراگرفت و آيا اينكه از كانال ديگري مثل شنيدن اين اطلاعات مي توانند به مغز راه يابند.»
واتانابي اضافه مي كند: «مضاعف بر نقش يادگيري «تلويحي يا مجازي » در زندگي آينده، سالهاست كه اين توانايي كمك زيادي براي بقاي انسان بوده، بطور مثال به لطف اين يادگيري مجازي ـ شخص قادر است در حالي كه سرگرم گپ دوستانه است عرض خيابان را طي كرده و مراقب اتومبيلهاي در حال عبور هم باشد، در حالي كه تنها سرگرم صحبت كردن است قسمتي از مغز نسبت به مسير حركت اتومبيلها حساس شده و از سانحه جلوگيري مي شود. او گفت: «بدون حضور اين توانايي، ما درخطر جدي قرار مي گرفتيم.»
۱- Takeo Watanabe
۲- Daniel Schacter
۳- Marcel Just
منبع: سايت (The Boston Globe/ Health / Science)
ترجمه : رضا فيوضي

راز سرداب طلسم شده
مردجوان درحال بازي فوتبال بود كه يكي از روانپزشكان از او خواست به سرعت به درمانگاه برود. او به ياد روزي افتاد كه كميسرفلورس او را به اينجا آورد و به دكتر «سوگرنياس» سپرده بود.وقتي وارداتاق شد، دركنار دكتر سوگرنياس، كميسرفلورس را با مادرروحاني ديد. او به شدت دچار ترس شده بود. در تمام مدتي كه به عنوان مخبر كنار كميسر كاركرده بود، ازاو مي ترسيد. دكتر سوگرنياس از او خواست نترسد و بعد به بهانه اي اتاق را ترك كرد. او درحالي كه سعي مي كرد بر ترس و وحشت خود غلبه كند، متوجه كميسر فلورس شد كه سرصحبت را با او بازكرده بود.
كميسر فلورس از او مي خواست به گذشته برگردد و مدرسه شبانه روزي دخترانه «سن گرواسيو» را به يادآورد اين مدرسه دخترانه بسيار مرتب است. اما يك روز وقتي ناظم مدرسه به خوابگاه دختران مي رود و آنان را مي شمارد متوجه مي شود كه يكي از آنان نيست.اين غيبت درحالي بوده است كه هيچ ردپايي از دانش آموز غيب شده روي گل هاي حياط و... نبوده است.درحالي كه مادر روحاني مرا به مدرسه دعوت كرده بود تا دراين مورد تحقيق كنم، متوجه ناراحتي همه بچه هاي مدرسه شدم.درحالي كه تمام تحقيقات به بن بست رسيده بود و پدرومادر بچه مي خواستند موضوع تحقيق را رهاكنم، سروكله دخترك پيداشد. او هيچ از گذشته به يادنمي آورد. نمي دانست كجارفته است و...
مادر روحاني با اخراج اين دختر از مدرسه تمام سروصداها را خواباند، ولي درست دو روز بعد اين مسأله در مورد يكي ديگر از دانش آموزان تكرارشد.حالا آمده ام تا تو مثل گذشته به عنوان مخبر براي من كاركني.مردجوان درحال فكركردن بود كه كميسر فلورس زنگ را فشارداد. دكتر سوگرنياس كه به اتاق واردشد، متوجه شد: كميسر فلورس تصميم گرفته است، مردجوان ديوانه را با خودببرد.مردجوان ديوانه درون اتومبيل گشت پليس درحال فكركردن بود، درحالي كه خودرو گشت پليس با بوق و آژير و مشت گره كرده راننده خود را به مركز شهر بارسلون مي رساند.و اينك ادامه ماجرا (قسمت سوم)
044751.jpg
• يك سفر و يك ديدار مجدد
از اتومبيل پياده شدم. با ديدن خيابانهاي شلوغ بارسلون كه پنج سال از آن دور بودم، احساس شعف و شادي به من دست داد. در كنار آب نماي ميدان «كانالتاس» ايستادم و از آب آن جرعه اي نوشيدم. بايد اقرار كنم هنگامي كه خودم را آزاد و رها ديدم، خوشحال شدم. ولي بلافاصله خوشحالي جاي خود را به ترس داد. من نه پول داشتم، نه دوستي و نه جايي براي خوابيدن. فقط اونيفورم پاره پوره به تن داشتم. يك پيراهن و شلوار راه راه كثيف و بدبو بود.
بايد عملياتي را به اتمام مي رساندم. احساسم به من مي گفت كه اين عمليات مخاطره آميز و مشقت بار است. ابتدا تصميم گرفتم شكم گرسنه خود را سير كنم. زيرا از صبح تا حالا هيچ چيز نخورده بودم. در ميان سطلهاي آشغال به جست وجو پرداختم. طولي نكشيد كه يك ساندويچ نيم خورده سوسيس آلماني پيدا كردم. البته حالا به اين ساندويچ ها فرانكفورتر مي گويند. با خوشحالي آن را در يك چشم به هم زدن بلعيدم. مزه اش چنگي به دل نمي زد و اثرات آب دهان روي آن باقي مانده بود. اما، انرژي از دست رفته را بازيافتم.
به آرامي در خيابانهاي محله «رامبلاس» قدم مي زدم. دستفروشان و فروشندگان دوره گرد، آت و آشغالهاي خود را روي زمين پهن كرده بودند. كم كم شب از راه مي رسيد.
چراغهاي نئون، بارها و ميخانه هاي محله رامبلاس را روشن كرده بودند.
وارد يكي از اين بارها به نام LEASHES AMERICAN BAR شدم. اولين و مهمترين ملاقات من در همين جا صورت گرفت. هنوز از آستانه در نگذشته بودم كه چشمانم به زن آشنايي افتاد. با اينكه پشتش به من بود ولي فوراً او را شناختم. داد زدم: «سلام كانديدا» خواهرم بود. از زيبايي هيچ بهره اي نداشت. پيشاني اش برآمده بود و چشمان كوچكي داشت. دندانهايش نامرتب و كرم خورده بود. قدش كوتاه بود و پاهايش با بالاتنه اش تناسب نداشت. مدتها بود كه او را نديده بودم. عكاس در روز غسل تعميدش از گرفتن عكس او امتناع كرده بود. زيرا معتقد بود به لنز دوربينش توهين مي شود. گفتم: كانديدا چقدر زيبا و جوان مانده اي.
به جاي اين كه جواب سلام مرا بدهد گفت: «لعنتي! از ديوانه خانه فرار كرده اي؟»
اشتباه مي كني كانديدا. مرا آزاد كرده اند. اجازه مي دهي بنشينم؟
نه!
من را همين امروز عصر آزاد كردند. نداي قلبم به من گفت به سراغ تو بيايم.
كانديدا گفت: نذر كرده بودم اگر تورو تمام عمر توي ديوانه خانه حبس كنند، پول به فقرا بدهم. شام خورده اي؟ اگر نخورده اي بگو يك ساندويچ برايت بياورند. مهمان من باش ولي يك پول سياه به تو نمي دهم. فهميدي؟
با وجود برخورد بدش خواهرم به من علاقه داشت. هميشه برايش حكم يك فرزند را داشتم. گفتم: «كانديدا من هرگز از تو پول نمي گيرم.»
044754.jpg
گفت: قيافه ات وحشتناك است.
گفتم: راستش نتوانستم بعد از مسابقه فوتبال دوش بگيرم.
منظورم بوي بدت نيست. بعد مكثي كرد. احتمالاً درباره گذشت سالها كه در طي آن جواني گريز پا از وجودم رخت بربسته بود، تأمل مي كرد. بعد از چند لحظه گفت: قبل از اين كه گورت را از اينجا گم كني. به من بگو اگر پول نمي خواهي، پس براي چه به اينجا آمدي؟
گفتم: قبل از هر چيز مي خواستم بدانم حالت چطوره و پس از اين كه مطمئن شدم حالت خوبه، مي خواستم از تو تقاضا كنم كه محبتي در حق من بكني. حتي نمي توان نام آن را محبت گذاشت.
دست هايش را كه به خاطر كشيدن سيگار فراوان زرد شده بود، تكاني داد و گفت: «خدحافظ! »
گفتم: « فقط كمي اطلاعات مي خواستم . به تو ضرري نمي رساند، ولي به من كمك فراواني مي كند. حتي اسم آن رو نمي توان اطلاعات گذاشت و يك غيبت كوچك، يك جوك.»
باز هم داري با كميسر فلورس كار مي كني؟
نه. چرا چنين فكري مي كني. فقط كنجكاوم اون دختري كه در مدرسه سن گرواسيو درس مي خواند و در روزنامه ها هم درباره اش نوشته اند كه دو روز پيش ناپديد شد مي داني از كي حرف مي زنم؟
من هيچي نمي دانم. تازه اگر مي دانستم هم به تو چيزي نمي گفتم. كار زشتي است. كميسر فلورس هم در اين كار دست داره يا نه؟
بله
پس موضوع از آنچه به من گفتند، زشت تره. تو اين وسط چي گيرت مي آيد؟ آزادي!
ـ برگرد به ديوونه خانه. لااقل يك سقف بالاي سرت است و سه وعده غذا مي خوري. ديگر چه مي خواهي؟
با وجود آرايشي كه كرده بود، نگراني را در صورتش مي ديدم.
گفتم: لااقل بگذار شانسم رو امتحان كنم.
گفت: براي من مهم نيست كه چه بلايي سر تو مي آيد. من دردسر نمي خواهم و تو را به خدا به من نگو كه اين بار اصلاً دردسري وجود نداره. از زماني كه متولد شدي تا حالا فقط و فقط مشكل برايم به وجود آورده اي. ديگر حوصله تو رو ندارم. من را تنها بگذار. من منتظر نامزدم هستم.
حتي يك سرنخ هم نمي خواهي به من بدهي؟
مطمئن بودم كه هيچ كمكي به من نخواهد كرد. ولي تصميم گرفتم از موقعيت استفاده كنم. او منتظر نامزدش بود، بنابراين مايل بود كه هر چه زودتر از شر من خلاص شود. شايد همين موضوع باعث مي شد تا كمكي به من نكند. من اصرار مي كردم. حتي او را تهديد كردم. خواهرم عصبي شد و نوشيدني اش را روي شلوارم پاشيد. در همين حال سروكله نامزدش پيداش شد.
با كمال تعجب ديدم كه نامزد او مردي است خوش قيافه و قوي هيكل. او يك ملوان بود. موهاي روشن و مجعدي داشت. از ظاهرش معلوم بود كه اسپانيايي نيست. تصميم گرفتم بار ديگر از موقعيت استفاده كنم. دستي به شانه پهن و عضلاني ملوان زدم و سعي كردم با زبان انگليسي با او صحبت كنم. البته مدت ها بود انگليسي حرف نزده بودم و سواد نگليسي ام به خاطر عدم استفاده نم كشيده بود. گفتم كانديدا my sister خيلي خوب very good، خواهر بزرگ Bigsister.
ملوان با خشم گفت: دهنت رو ببند ريچارد برتون.
زبان ما را به خوبي صحبت مي كرد. حتي مي توانم بگويم لهجه لاتي هم داشت. اين موضوع تعجب مرا برانگيخت زيرا او يك سوئدي بود.
خواهرم نگاه معني داري به من كرد. مفهوم نگاه او اين بود: يا از اينجا گورت را گم كن يا با ناخن هايم صورتت را پاره پاره مي كنم.
ديگر كاري نمي توانستم بكنم. اين زوج خوشبخت را به حال خودشان رها كردم و به خيابان زدم. ابتداي كارم اميدواركننده نبود. ولي هيچ ابتدايي اميدواركننده نيست. تصميم گرفتم خودم را گرفتار نااميدي نكنم و جايي براي گذراندن شب پيدا كنم. من مسافرخانه هاي ارزانقيمت زيادي مي شناختم. ولي هيچ مسافرخانه اي نبود كه كسي را نسيه قبول كند. بنابر اين تصميم گرفتم به ميدان «كاتالونيا» برگردم و شب را در ايستگاه مترو بگذرانم. هوا ابري بود و صداي رعد و برق به گوش مي رسيد.
ايستگاه مترو شلوغ بود. سوار يك قطار درجه يك شدم و روي يك صندلي خوابيدم. چند تا لات بي سروپا خواستند مرا دست بيندازند و اذيت كنند. من هم خودم را به حماقت كامل زدم وگذاشتم هركاري كه مي خواهند بكنند. هنگامي كه از قطار پياده شدند، از آنها يك ساعت مچي، دو خودكار و يك كيف پول بلند كرده بودم. داخل كيف پول يك كارت شناسايي، عكس يك دختر و چند عدد كارت اعتباري وجود داشت. كيف پول را دورانداختم و به اين ترتيب درسي به آن اراذل واوباش دادم. ساعت و خودكارها را با خوشحالي در جيبم گذاشتم. با اين اشيا مي توانستم پول مسافرخانه را بپردازم و روي تخت بخوابم و يك دوش جانانه بگيرم.
قطار به آخر خط رسيده بود. متوجه شدم كه از مدرسه سن گرواسيو خيلي دور نيستم. باوجود اين كه كميسر فلورس مرا از اين كار برحذر داشته بود، تصميم گرفتم سروگوشي آب بدهم. هنگامي كه از ايستگاه مترو خارج شدم، باران مي باريد. يك روزنامه از سطل آشغال برداشتم روي سرم گرفتم.
باوجود اين كه فكر مي كردم بارسلون را خوب مي شناسم، ولي قبل از اين كه مدرسه را پيدا كنم، چند بار راه خود را گم كردم. پنج سال دوري از شهر باعث شده بود كه حس جهت يابي خود را از دست بدهم. به حصار مدرسه رسيدم. كميسر اين محل را به خوبي توصيف كرده بود. ديوارها و حصارها، مدرسه را به دژي غيرقابل نفوذ تبديل كرده بودند. يك اتفاق ناخوشايند نيز افتاد. سگ هاي عظيم الجثه اي كه كميسر فلورس در مورد آنان به من هشدار داده بود، به سمت در ورودي دويدند و از ميان ميله ها، دندان هاي خود را به من نشان دادند و با خشم به سمت من پارس كردند. شايد هم با زبان خودشان كه هنوز علم با تمام پيشرفتش نتوانسته است آن را ترجمه كند، به من فحش هاي ركيك مي دادند.
ساختمان كه درمركز باغ قرار داشت، بسيار بزرگ بود و تا آنجايي كه تاريكي هوا و بارش باران به من اجازه مي داد، حس زيباشناسانه من به من مي گفت كه اين ساختمان، ساختمان بي قواره و زشتي است. پنجره ها آنقدر باريك بودند كه كسي نمي توانست از آن عبور كند. خانه هاي اطراف نيز توسط درختان و گياهان فراوان احاطه شده بودند. دو دودكش از سقف به پايين ساختمان كشيده شده بود. ولي هيچ راهي نبود كه بتوانم خود را به سقف ساختمان برسانم. همه اين موارد را در ذهنم مرور كردم و سپس تصميم گرفتم آن محل را ترك كنم و براي استراحت مسافرخانه اي پيدا كنم.
نويسنده: ادواردو مندوزا ـ مترجم: اسكندر جهانباني

مشاوره حقوقي خانواده
«حسن حميديان» و «زينب رنجبر»، زوج قضايي مجتمع قضايي خانواده هر هفته پاسخگوي مشكلات زوج هاي ايراني هستند. در صورت داشتن سؤالاتي چه حقوقي و چه خانوادگي مي توانيد آن را با ويژه نامه ماجراي زندگي در ميان بگذاريد:
044748.jpg
بتول تند تند غذايش را پخت. همين الآن ها ديگر محمود مي آمد. زن با فكر آمدن محمود به دلشوره افتاد.
غذايش را آماده كرد. به اتاق ها نگاه كرد. همه چيز جاي خودش بود. مرتب مرتب، درست همان طوري كه هميشه دوست داشت، زندگي باشد. درست مثل همان روزهايي كه در خيالات دخترانه اش، خودش را خانم خانه فرض مي كرد، عمل مي كرد.
آهي كشيد و روي مبل لم داد.
چقدر زود زن خانه شده بود. انگار همين ۵ سال پيش بود كه عروس شده بود. لبخند تلخي زد.
با خودش فكر كرد چرا بايد از محمود بترسم، ولي دست خودش نبود. محمود آدم خوبي بود، مرد سربه راه و نجيبي بود كه خدا قسمتش كرده بود.
صداي گريه احمد از اتاق اش بلند شد. بتول به طرف اتاق بچه دويد. احمد چشم هايش را باز كرده و اتاق را روي سرش گذاشته بود. او را بغل گرفت و شروع به نجوا كردن كنارگوشش كرد.
ـ پسر گلم ! عزيزدلم! جان مادر! حتماً گرسنه اي...
بتول شيشه شير را به دهان پسرك گذاشت و سكوت را به خانه برگرداند. احمد خيلي زود دوباره به خواب رفت. ساعت نزديك ۱۰ شب بود. حركات مشكوك محمود دوباره جلو چشمانش آمد. نيمه هاي شب كه براي رسيدگي به احمد از خواب بيدار شده بود، متوجه شده بود كه انگار محمود چيزي را از او پنهان مي كند، نمي دانست چه چيز را، فقط احساس بدي داشت.
محمود بي سر و صدا در را باز كرد، بتول جيغ آهسته اي كشيد.
ـ آخه چرا اين طوري مي آيي، تو خونه؟! نمي گي آدم مي ترسه؟
محمود لبخندي زد و گفت:
ـ گفتم شايد خوابيدي.
يكي، دو دقيقه بعد بتول همه چيز را فراموش كرد. سفره را پهن كرد و...
ساعت نزديك ۱۲ بود كه بتول به اتاق خواب رفت. از ديدن اسلحه اي كه بالاي سر شوهرش بود يكه خورد.
محمود امشب از بس خسته بود نتوانسته بود، وارد شدن بتول را به اتاق متوجه شود و اسلحه را پنهان كند.
بتول از ترس تا صبح كنار در اتاق نشسته خوابيد.
صبح زود وقتي محمود براي خواندن نماز بيدار شد، علت را از او پرسيد .
ـ محمود تو اسلحه داري؟
ـ خب بله. به خاطر مسؤوليتي كه به من دادند، اسلحه هم گرفته ام.
بتول احساس ترس مي كرد. يك سال گذشت. شب هاي بتول به كابوس اسلحه مي گذشت.
اسلحه تا صبح بالاي سر بتول و محمود بيدار بود.
ـ محمود مي ترسم. اگه يه شب تو از يه صدا دست به اسلحه ببري و منو با احمد بكشي، آنوقت...
محمود فقط خنديده بود.
بتول احمد را در آغوش گرفته و پله هاي دادگاه خانواده را بالارفت. در راهرو دهها زن مثل او سرگردان بودند، به دادگاه كه وارد شد، گفت:
ـ از شوهرم مي ترسم. او شب ها اسلحه بالاي سرش مي گذارد، يعني شغلش اين طور است، ولي من چه گناهي كرده ام كه...
آقاي قاضي ماهها است كه يك شب خواب راحت نكرده ام، ديگر توان ادامه زندگي با محمود را ندارم.
شغلش را عوض نمي كند و اسلحه را پس نمي دهد، مي ترسم ديوانه شوم... به من بگو به چه گناهي بايد اينگونه زجر بكشم و سختي تحمل كنم.


• پاسخ
زينب رنجبر در اين مورد مي گويد: در خواست زن اين ماجرا از نوع عسر و حرج است. ما موردي مانند اين داشتيم كه قاضي دادگاه پس از تحقيق و روشن شدن درست بودن اظهارات زن، آن را از موارد عسرو حرج تشخيص داده و دستور داده بود تا حكم طلاق اين زن اجرا شود.
وي مي گويد: اگر طبق قوانين، دوام زوجيت موجب عسرو حرج زوجه شود، زوجه مي تواند طلاق بخواهد و زوج را به طلاق اجبار نمايد و اگر زوج نپذيرفت، به اذن حاكم طلاق داده مي شود.
حسن حميديان در اين مورد مي گويد: قاعده عسرو حرج كلي است و مصاديق فراواني دارد. هركاري كه زن را درتنگنا قرار دهد مثل : اعتياد، عقيم بودن، جلوگيري از بچه دار شدن زن، حبس طولاني مرد، غيبت طولاني، شرط ضمن عقد، سوءمعاشرت، زناشويي غيرمتعارف، ازدواج مجدد، عدم رعايت شغل منافي حيثيت زن و... كه باعث شود زن در عسرو حرج قرارگيرد، مي تواند با درخواست زن منجر به طلاق گردد.
حميديان اظهار مي كند. عسرو حرج در ميان فقها از منزلت بالايي برخوردار است و مصاديق فراواني دارد. همانطور كه خيلي از بيماري ها در پزشكي تابلوي كلينيكي ندارد و پزشك پس ازمعاينه درد را تشخيص مي دهد، در عسرو حرج هم همين گونه است و خيلي از مشقات تابلوي كلينيكي ندارد و همه حدوث در زندگي قابل پيش بيني نيست و هر مصاديقي كه حدو توان زوجه را از بين ببرد عسرو حرج در آن محقق است.


• بحث حقوقي عسر و حرج
حسن حميديان در مورد وضعيت فعلي قانون عسر و حرج معتقد است:
• ارجحيت عسر و حرج بر ساير قواعد فقهي
يكي ديگر از خصوصيات ويژه شگفت قاعده عسر و حرج در تعارض با ساير قواعد فقهي، ارجح و اولي بودن قاعده عسر و حرج است.ترجيح يكي از مباحث مهم فقهي است كه بخصوص در زمان تعارض و تعادل ادله به كار مي آيد و براساس «مرجحات» يك قاعده يا دليل بر دليل يا قاعده ديگر «ترجيح» داده مي شود.
قاعده عسر و حرج در مقام رفع مشقت و سختي از مكلف است و بنابر اين تنها با قواعدي كه درمقام حكم «اوليه» هستند مي تواند متعارض شود.
در قاعده عسر و حرج عناوين با يكديگر جمع مي شوند عنوان اول انجام تكليف مقرر از طرف شارع است و عنوان دوم رخصتي است كه بطور عام يا خاص به مكلف داده مي شود تا عنوان اوليه مرتفع گردد. در اين جا رفع مشقت به عنوان جهت اصلي وضع قاعده عسر و حرج تعيين شده است. و در اين خصوص مشابهت بي نظيري فيمابين قاعده عسر و حرج و يكي از مصاديق بارز آن كه حديث موسوم به «رفع» انعكاس يافته است وجود دارد.

• قاعده لاحرج و انواع مصاديق حرج:
مصاديق حرجي كه در بحث لاحرج از آن گفت وگو به ميان مي آيد بطور عمده محور رفع ضرر و حرج مي چرخد از اين دو هر مصداقي كه در عالم واقع متصور شود و به نوعي متضمن حرج ومشقت براي بندگان باشد از نظر شارع مردود و مرفوع است.

• نفي حرج شخصي
در قاعده لاحرج، مشقت و سختي بر تك تك اشخاص مرتفع شده است و بدين ترتيب شارع مشقت و تنگنا و مضايق را نمي پسندد. سير تاريخي ماده ۱۱۳۰ قانون مدني.يكي از ابتكارات واضعان قانون مدني گنجاندن ماده عسر و حرج و نشاندهنده اجتهاد پويا در بكارگيري قواعد فقهي است.ماده ۱۱۳۰ قانون مدني مصوب ۱۳۱۴ بدين شرح بود.حكم ماده قبل درموارد ذيل نيز جاري است:
۱) در موردي كه شوهر ساير حقوق واجبه زن را وفا نكند و اجبار او هم بر ايفا ممكن نباشد.
۲) سوءمعاشرت شوهر به حدي كه ادامه زندگاني زن را با او غير قابل تحمل سازد.
۳) درصورتي كه به واسطه امراض مسريه صعب العلاج در امر زناشويي براي زن موجب مخاطره باشد. اين ماده در سالهاي ۱۳۶۱ و ۱۳۷۰ اصلاح شد كه مصاديق آن حذف شده و به عنوان كلي بسنده شد. قاعده عسر و حرج به عنوان حكم ثانويه و ضرورت در دعوي طلاق به كار گرفته شد تا به مدد آن بتوان همه مواردي را كه در مبحث طلاق از عناوين حرج و ضرر زوجه محسوب مي گردد، تحت عنوان اين قاعده قرار داد. در سال ۱۳۶۱ در اصلاح ماده مصوب ۱۳۱۴ استنباط قانونگذار در اصلاح قانون اين بوده است كه عنوان «دوام زوجيت موجب عسر و حرج است»مي تواند به كليه نيازها و مشكلات زوجيت خاتمه بخشد.
در اصلاحيه سال ۱۳۷۰ قانونگذار چگونگي تشخيص عسر و حرج زوجه را از يك طرف به دلايل اثباتي و از طرف ديگر بعد از ثبوت به اذن دادگاه موكول نموده است ماده ۱۱۳۰ قانون مدني مصوب ۱۳۷۰‎/۸‎/۱۴ درواقع به لحاظ در نظر گرفتن قاعده عسر و حرج به عنوان يك قاعده عام و كلي، دربرگيرنده مصاديق مختلفي است درواقع قانونگذار با عدول از شيوه پيشين يعني احصا موارد معين عسر و حرج زوجه راه را براي طرح دعاوي متعدد با منشأ واحد يعني تحقق عسر و حرج زوجه بازگذاشته است. اما عيب مهم اين سبك كاربرد قاعده عسر و حرج به لحاظ كلي و نوعي بودن آن و اين است كه قضات دادگاه در برخورد با دعاوي عسر و حرج به لحاظ فقدان رويه قضايي در اين خصوص و همچنين ابهام مصاديق موضوعي عسر و حرج زوجه، در تطبيق ماده قانوني عسر و حرج با دعوي زن دچار مشكل شوند در عين حال در مواردي زنان با وضعيتي مواجه هستند كه قابل وصف نيست و درواقع عنصر مشقت زوجه و عدم امكان ادامه زوجيت دلايل پنهاني دارد كه موجب مضاعف شدن عسر و حرج زوجه مي شود.بنابر اين بحث تعيين مصاديق براي عنوان عسر و حرج شدت يافت ومصاديق ۹گانه مصوب مجلس شوراي اسلامي مورد تأييد شوراي نگهبان واقع نشد.
از نظرما اعلام مصاديق به صورت حصري با يكي از امتيازات قاعده عسر و حرج كه فراواني مصاديق آن مي باشد منافات و تناقض دارد بنابر اين اعلام مصاديق به صورت تمثيلي بيشتر مي تواند ما را به هدف و نتيجه مطلوب سوق دهد و ديگر اينكه مصاديق تعيين شده توسط مجلس محترم هم اكنون در محاكم با كمترين مشكلات طي مي شود و قضات محاكم با اثبات موارد توسط زوجه عسر و حرج وي را ثابت تشخيص و رأي صادر مي نمايند مشكل آنجا پديد مي آيد كه زن در اموري ادعاي عسر و حرج مي نمايد كه عاجز از اثبات آن است درواقع امور پنهاني مي باشد كه نه مدرك پزشكي يا قانوني دارد و نه شاهد و بعضاً حتي توان بيان مشكلات خود را ندارد در اينجا صحبت از محدود نمودن يا وسعت بخشيدن به موضوع عسر و حرج نيست بلكه مسأله احراز عسر و حرج واقعي و رعايت جانب عدالت است.ذيلاً مواردي را به عنوان عسر و حرج مي توان مطرح نمود.
۱ـ شكنجه روحي زن به صورت توهين و اهانت و نسبت دادن اتهامات ناروا به زن به صورت تكرار بطوري كه موجب سلب آسايش زن گردد احراز با دادگاه است.
۲ـ بلاتكليف گذاشتن زن و بي مهري نسبت وي در دوران عقد بمدت يكسال
۳ـ ممانعت از كار و فعاليت اجتماعي بدون عذر موجه زماني كه داراي تحصيلات عالي و تخصص هستند توسط همسر ومرد علم به اين مسأله با زن ازدواج نموده است.
۴ـ فرزند آزاري توسط مرد بطوري كه براي زن قابل تحمل نباشد يا قتل فرزند توسط پدر.
لازم به يادآوري مي باشد كه براي اثبات امور پنهاني كه موجب عسر و حرج زوجه مي شود افراد خبره و روانشناسان و روانپزشكان يا افرادي كه صلاحيت داشته باشند به مشورت گرفته شوند تا به قاضي و زوجه در تشخيص و اثبات عسر و حرج كمك نمايند. (آن هم ترجيحاً زن باشند)



|   شناسنامه   |   آرشيو   |