پيراهن گلدارش رنگ و رو رفته بود. انگار سفيدي بختش در گل هاي چرك و به سياهي نشسته لباس اش گم شده بود. خودش هم انگار گم شده بود. چقدر در كدورت و تنهايي زندگي كرده بود.
دستي به برآمدگي روي شكم اش گذاشت، هيچ وقت خوشبختي را تجربه نكرده بود. همان خوشبختي و شادي را كه سالها پيش هر شب وقتي ستاره ها را مي شمرد، در خيال اش آرزو مي كرد.
با خودش فكر كرد از وقتي اين پيراهن رنگ و رو رفته را با آن گلهاي نارنجي به تن كردم چقدر از شادي دور شدم چرا ستاره هايي كه هر شب مي شمرد، ديگر در آسمان زندگي اش نبودند.
پدر او را به زور به عقد امير درآورده بود، چرا؟ چرا پدر ستاره ها را از آسمان زندگي دخترش پاك كرده بود؟…
فاطمه دستي به گونه هاي زرد و استخواني اش كشيد و با سرانگشتان ترك خورده نم چشمانش را گرفت. دلش شكسته بود ياد وقتي افتاد كه زهرا خواهرش عروس شده بود. روزي كه او به فاطمه گفته بود: دلم شكسته است. پدر دلم را شكسته است. پدر دل او را هم شكانده بود…
فاطمه امير را دوست نداشت، اما چاره اي نبود. پدر قول وقرارها را وقتي او دختركي بيش نبود، با پدر امير گذاشته بود و او بايد به خانه امير مي رفت. از وقتي مادر امير به پسرش حيله آموخته بود كه به مكر براي فاطمه عروسي نگيرند، او…
زن جوان به اتاق نگاه كرد. اين اتاق قتلگاه او بود. بدترين لحظات عمرش را اينجا گذرانده بود. امير در اين اتاق بدترين جفا را با سنگدلي در حق اش كرده بود…
امير با مكر به او گفته بود، مادرم مريض است. او آمده بود تا باري از دوش كساني كه دوست شان نداشت، بردارد، آمده بود قلبش را به آنان ببخشد. اما در گوشه اتاق تاريك وقتي در چنگال ديو اسير شد و هيچ قدرتي براي رهايي به كمك اش نيامد، به چشم هاي درنده امير خيره شد. سالهاي نوجواني و كودكي اش از اين چشم ها گريخته بود، «امير» دست وپاي نامزد جوانش را بسته بود. او مي خواست به وظيفه اي كه مادرش تعيين كرده بود، گردن بنهد.
فاطمه شكسته بود. تمام ستاره ها از آسمان زندگي اش كوچ كرده و به دل سياه آسمان پناه برده بودند. در خرابه دلش جز اشك و آه چيزي نداشت، بي عشق و بي آبرو نمي شد، زندگي كرد، چرا پدر اين را نمي دانست.
فاطمه با اشك به خانه امير سپرده شد. همانجا بود كه فهميد براي هميشه اسير سنت، رسوم و بي مهري شده است… خطوط آبي پيت نفت گوشه اتاق، او رابه ياد آسمان انداخت. چقدر پرواز را دوست داشت،…
|
|
طرح: طناز پروان
|
روزي كه آدميان در كنار هم سنگ بناي زندگي اجتماعي را چيدند، نمي دانستند شايد عرصه را برهم آنقدر تنگ كنند، كه از بودن كنار هم خسته و متنفر شوند.
اگر صفحات تاريخ را ورق بزنيم مي بينيم كه در سراسر گيتي آدميان دست به كارهايي زده اند، باور نكردني.
در هند قديم دختران ناچ، در ژاپن گيشاها، در يونان هتايراها، در سومر باستان زنان معبد و … تابع رسوماتي بوده اند كه ريشه در يك امر مقدس داشته است.
روزگاري اگر دختري عفيف لباس عروس به تن مي كرد، آنقدر سرشكسته مي شد كه به دخترانش بي عفتي و سبك سري را تعليم داد. پدر و مادراني كه دختري عفيف داشتند، از سوي دامادشان به گونه اي تحقير مي شدند كه مرگ را آرزو مي كردند و ناچار دختر عفيف نگون بختشان را به خانه بازمي گرداندند.
در دوره اي از تاريخ، آدميان آنگونه تابع رسومات بودند كه حرام زادگي اوج اعتبار و شخصيت براي افراد به شمار مي رفت و مردن دختران فضيلت پدر بود.
رسم و رسومات قبايل، عشاير و ملل گوناگون درگذر تاريخ و عبور از صافي اجتماع بعضاً دچار تحول شده اند اما همواره يك سنت بدون دست خوردگي باقي مانده است. رسمي كه عامل بسياري از خودسوزي ها، فرارها و … بوده است.
هنوز هم در ميان بعضي قبايل عشايري و روستاييان ازدواج اجباري وجود دارد. هنوز هم هستند دختران و پسراني كه بدون ميل و عشق به ازدواج با يكديگر، ناچار پا به حجله بخت مي گذارند تا مبادا كه گرد بي احترامي برخاطرآبا و اجداد خود بنشانند.
خوزستان سرزميني است كه بسياري از خاطرات تلخ ازدواج اجباري را در طول تاريخ درسينه خود حفظ كرده است. خوزستان شاهد طلاق ها، فرارها و سوختن هايي بوده كه به رسم نياكان در پستوخانه ها و كوچه پس وكوچه هاي اين سرزمين ريشه دوانده است.
در خوزستان عروس و دامادهاي كوچك، بي عشق از ترس پاي به حجله سياه بختي مي گذارند و اگر صبور باشند، روزگاري در فاصله مي گذرانند و اگر طاقتشان طاق شود پي به سوي جدايي مي برند تا آبي برآتش اجبار بنشانند.
گزارش : ارشيا ابراهيمي