شماره ۲۰۲۸ - سال هفتم - جمعه ۲۸ دي ۱۳۸۰
Fri, Jan 18, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
جنايتكارترين قاتلان جهان
عجيب ترين ازدواج
زندگي تو

جنايتكارترين قاتلان جهان
اين زن و شوهر جنايتكار
This Criminal Couple
045159.jpg
رز ماري وست زن ۴۲ ساله انگليسي بود كه به علت شكنجه و قتل زنان و دختران جوان شهر وينچستر انگلستان، جز ليست قاتلان سريالي قرار گرفت.
اين زن پس از دستگيري اعتراف كرد كه با كمك شوهرش فرد ريك وست كه ۵۲ ساله بوده است در شهر «گلاستر»، اقدام به قتل زنان مي كرده است.
راز جنايات اين زن وشوهر سنگدل زماني كشف شد كه آن دو خانه خود را عوض كردند و شاهدي هم به نام كارولين اونز يكي از طمعه هاي اين زن و شوهر توانست، از اسارتگاه خود در خانه وحشت فرار كند. كارولين در مورد خانه وحشت و چگونگي به دام افتادنش به پليس گفت: شبي در خيابان خلوتي در انتظار آمدن تاكسي بودم تا بتوانم پس از پيدا كردن هتل مناسب در آن اقامت كنم.
در همان لحظات بود كه خودرويي جلوي پايم نگه داشت وراننده آن كه مردي ميانسال بود، به من گفت: حاضر است به من كمك كند.
وقتي مشكلم را با او درميان گذاشتم، او از من خواست تا سوار ماشين اش شوم و براي يك شب ميهمان او و زنش باشم.
در اين لحظه متوجه شدم زني كه كنار مرد ميانسال نشسته است،همسر اوست براي همين پذيرفتم و سوار شدم. همراه آنان از چند خيابان عبور كرديم تا اينكه مرد ميانسال به خيابان كرامون پيچيد و جلوي خانه شماره ۲۵ توقف كرد.
پس از وارد شدن به خانه بود كه آنان در يك نقشه حساب شده مرا به زير زمين خانه شان كشاندند و شروع به شكنجه من كردند.
045156.jpg
سه تن از قربانيان
اين زن در ادامه بازجويي ها گفت: هفت شب و روز توسط اين زن و شوهر كه همديگر را رزماري وفردريك صدا مي كردند شكنجه شدم در اين مدت صداي ناله و گريه هاي دختران و زنان از قسمت هاي ديگر خانه به گوشم مي رسيد. احساس مي كردم كه آن دو بزودي مرا خواهند كشت. براي همين منتظر فرصتي بودم تا خودم را نجات دهم. يك شب توانستم پنجره اتاق ام را بشكنم وخودم را به خيابان بيندازم. پليس پس از اينكه مالك جديد خانه شماره ۲۵ در اين خانه بقايايي از اسكلت انسان را پيدا كرد، در جريان جنايت قرار گرفت و دست به تحقيق زد پليس توانست در تحقيقات خود اجسادي را كه به زنان و دختران جوان تعلق داشت در قسمت هاي مختلف خانه در حالي كه دفن شده بود، پيدا كند. در حالي كه پليس به اين زن و شوهر ـ كه مالك قديمي و قبلي اين خانه بودند ـ مظنون شده بود، همسايگان خانه جديد رزماري و شوهر جنايتكارش به پليس از آن دو به علت داشتن حركات مشكوك شكايت كردند.
زماني كه پليس اين زن و شوهر را دستگير كرد، در ديوار حمام، كف حمام، زير زمين و باغچه با اجساد ديگري روبرو شد.
و روشن شد كه دو دختر ۱۶ و ۸ ساله اين زن و شوهر از مدتي پيش بطور مرموزي ناپديد شده اند.
پليس براي به دست آوردن اطلاعات بيشتر شروع به بازجويي هاي تخصصي كرد. پرستار ۱۷ ساله دو دختر بچه رزماري در اين مورد گفت: ۱۷ ساله بودم كه براي پرستاري از بچه هاي رزماري و شوهرش به خانه شان رفتم. بعد ازمدتي متوجه حركات و رفتارهاي غيرعادي آن دو شدم و تصميم گرفتم هرچه زودتر خانه آنان را ترك كنم، اما فردريك با قلاب كمربند به صورت وحشيانه شروع به كتك زدن من كرد، شدت كتك به اندازه اي بود كه بي هوش شدم. وقتي به هوش آمدم ديدم دهانم را بسته اند و روي يك تخت بسته شده ام.
هنوز چند دقيقه اي از به هوش آمدنم نگذشته بود كه آن دو به اتاق آمدند، آنقدر مرا شكنجه كردند كه به حال مرگ افتادم. در اين حال فردريك شروع به گريه كرد و از اينكه مرا شكنجه داده، عذرخواهي كرد، اما يكبار ديگر شروع به شكنجه من كرد و گفت: اگر بخواهم خانه شان را ترك كنم، مرا مانند صدها دختر ديگر كه كشته و در باغچه خانه شان خاك كرده اند خواهد كشت.
براي همين به آنان گفتم پرستاري از بچه هايشان را ادامه مي دهم و عذرخواهي كردم و در لحظاتي كه احساس كردم آنان به من اعتماد يافته اند. اجازه گرفتم تا لباس هايم را عوض كنم. همين لحظه بود كه فرار كردم.
اين دختر جوان گفت: من شكايت كردم ولي قاضي آن دو را تنها به پرداخت جريمه محكوم كرد. در دادگاه اين زن وشوهر كه جناياتشان در طول تاريخ انگلستان بي سابقه بود. زني جوان به عنوان شاهد به هيأت منصفه گفت: رزماري انگار دو شخصيتي بود. گاهي مادر مهرباني براي قربانيانش مي شد و گاهي آنقدر وحشيانه آنان را شكنجه مي كرد. در اين دو حالت متفاوت حتي صدايش نيز تغيير مي كرد.
045162.jpg
آخرين عكس رزماري وست در زندان
وي با به يادآوردن خاطرات خود با ناراحتي در دادگاه گفته است: ۱۵ سال بيشتر نداشتم كه از خانه مان فرار كردم. چند روزي در خيابانها سرگردان بودم تا اينكه يكي از دوستانم مرا ديد و به خانه رزماري و شوهرش برد. چند روز اول رفتار آن دو خيلي خوب بود ولي كم كم من متوجه رفتار حيواني آن دو شدم و يك روز ديدم دختر نوجواني را به تخت بسته و شكنجه مي كنند. همان روز آن دو به سراغ من آمدند و شكنجه ام كردند و من كه احساس مي كردم اگر فرار نكنم، خواهم مرد، در يك فرصت مناسب از خانه وحشت گريختم. اليزابت اگيس يكي ديگر از شاهدان در دادگاه بود. او كه همسايه پيشين اين زن و شوهر بي رحم بود گفت: يك روز رزماري و شوهرش براي من توضيح دادند كه چگونه با خودروشان دختران و زنان جوان را شكار مي كنند.
دادستان دادگاه وينچستر پس از شهادت شاهدان در دادگاه گفت: «خانه وحشت» به هتلي در كاليفرنيا شبيه بود كه قربانياني كه وارد شده و اسمشان ثبت مي شد، ديگر از آن محل بيرون نمي آمدند.
وي سپس با نشان دادن عكس هايي كه از خانه وحشت گرفته شده بود، گفت: صحنه هايي كه پليس در خانه شماره ۲۵ كرامول ديده، آنقدر وحشتناك و رقت انگيز است كه توصيف شدني نيست، اين زن بي رحم و شوهرش حتي به دخترناتني ۸ ساله شان و دختر ۱۶ ساله خود رحم نكرده وآن دو را پس از شكنجه به قتل رسانده اند.
وي افزود: فردريك علاوه بر قتل دهها دختر و زن جوان همسر سابق اش كاترين ۲۵ ساله را به قتل رسانده و ان مك فال پرستار ۱۸ ساله خانه اش رانيز پس از شكنجه از پاي درآورده است.
بعد از اظهارات دادستان تريس همود ـ همكلاسي و دوست دوران كودكي چارمين ـ نادختري ۸ ساله رزماري ـ گفت: يك روز وقتي به خانه خانم رزماري رفتم ديدم چارمين را با كمربند چرمي به صندلي بسته اند و خانم دست او را با يك كفگير چوبي كتك مي زند.
تحقيقات پليس روشن ساخته سرتمام قربانيان از بدن شان جدا مي شده و سپس اين زن و شوهر اقدام به قطعه قطعه كردن بدن هاي آنان مي كردند و اين قطعات را در باغچه، حمام و ديوارها به خاك مي سپردند.
مادر رزماري كه ديس لتنر نام داشت در دادگاه در مقابل هيأت منصفه گفت: پدر رزماري با ازدواج دخترمان كه تنها ۱۵ ساله بود با فردريك كه ۲۷ ساله بود و دو بچه از زن قبلي اش داشت، مخالف بود و نمي گذاشت دخترمان فردريك را ببيند اما يك روز او به پدرش گفت: شما فردريك را نمي شناسيد، او قادر است هر كاري را كه بخواهد انجام دهد.
در طول اين مكالمات فردريك در زندان اقدام به خودكشي كرد و رزماري در پايان هشت هفته محاكمه به قتل ۱۰ دختر اعتراف كرد.
اعضاي هيأت منصفه در پايان اين محاكمه جنجالي رزماري وست را گناهگار تشخيص داده و به حبس ابد محكوم كردند.
اين در حالي بود كه با ناپديد شدن ۹ دختر جوان ديگر كه پاي به خانه اين زن و شوهر گذاشته بودند، پليس تحقيقاتي را در مورد مريلين ۴۰ ساله، دانالين مور ۱۴ ساله، ماريا ان ۲۱ ساله، ميريكر ۲۰ ساله، اينگريد ۱۸ ساله، مريلين ۱۹ ساله و سه زن ناشناس آغاز كرد.

عجيب ترين ازدواج
مي خواهم با مرد ۵۰ ساله ازدواج كنم
دختر ۲۰سال بيشترنداشت. جوان بود، اما دركنارش مرد ۵۰ساله اي ايستاده بود. آن طرف تر مردي غمگين به دخترنگاه مي كرد. انگار مي خواست آنچه را درذهنش مي گذشت، يكجا براي او تعريف كند، انگارمي خواست دختر او را با تمام حرف ها و عقيده هايش باوركند.
دخترجوان به دادگاه واردشد. آرام و متين تاكنارميز قاضي رفت. چهره اش كمي گلگون شده بود انگار از بودن دراينجا شرم كرده بود.
قاضي از او پرسيد: خانم چه درخواستي داريد؟
دخترجوان درحالي كه فارسي را آرام آرام صحبت مي كرد، گفت: من از آلمان به اينجا آمده ام تا ازدواج كنم. پدرم مخالفت كرده است و حالا ناچارشده ام به دادگاه بيايم و اجازه ازدواج بگيرم. دخترجوان چشم هايش را به زمين دوخت.
ـ من مي خواهم بامردي ازدواج كنم كه ۳۰سال ازمن بزرگتراست. پدرم او را مي شناخته و با او دوست بوده است، اما حالا كه ما مي خواهيم باهم ازدواج كنيم، تمامي دوستي ها به دشمني تبديل شده است و من دراين بين بيشتر از پدرم و خواستگارم عذاب مي كشم.
من وقتي تنها شش سال داشتم، توسط پدرم به آلمان فرستاده شدم. پدرم عقيده داشت كه من پس از مرگ مادرم، براي فراموش كردن مادرم و غم نبودنش بايد به جاي ديگري بروم و درآن كشور به موفقيت برسم. پدرم مردخوبي بود. خودش هم جوان بود. درآن زمان ۳۳ساله بوده است. براي همين با يكي از دوستانش به نام بنيامين در آلمان تماس مي گيرد. بنيامين با پدرم درحكم برادربوده اند پدرم از او مي خواهد كه وسايل رفاه و سرپرستي مرا در آلمان فراهم كند.
هيچوقت روزي را كه به آلمان رفتم فراموش نمي كنم. عمو بنيامين من مرد ۳۵ يا ۳۶ساله بود. جوان شادابي بود. به استقبالم آمد. در فرودگاه متوجه شدم بدون او چقدر غريب و تنها هستم. تامدت ها غم نبودن پدر، مرگ مادر، دوري از وطن، ندانستن زبان و تمام بچگي هايم را به دوش كشيد.
اومثل يك پدرمهربان ازمن مراقبت مي كرد به طوري كه دوسال بعد وقتي فهميدم پدرم زن گرفته است اصلاً ناراحت نشدم چون مي دانستم عموبنيامين جاي همه را براي من پرمي كند.
بالطف او و كمك هايي كه مي كرد، كم كم بزرگ مي شدم و روزبه روز موفق تر در درس بودم. تا اينكه ۱۸ساله شدم. درآن زمان يكي از پسران آلماني به خواستگاري ام آمد. عمو بنيامين همه چيز را به من واگذاركرد و گفت: هرتصميمي مي خواهي بگير.
درفكربودم، نمي دانستم چه كنم تا اينكه يك شب از فكروخيال بيدارشدم. فكردورشدن از او كه سال هاي جواني اش را به پايم ريخته بود، برايم سخت و غم انگيزبود. فكرمي كردم اين بي انصافي است. ولي ازطرف ديگر به خودم هم فكرمي كردم.
آرام از اتاقم بيرون آمدم تا در دستشويي صورتم را كه از اشك خيس بود، بشويم كه متوجه صداي عمو بنيامين شدم، او درحالي كه گريه مي كرد با يكي از دوستانش تلفني صحبت مي كرد. ناخودآگاه حرف هايش را شنيدم.
او مي گفت: من نازنين را دوست دارم، نه به عنوان اينكه عمويش باشم. دوستش دارم. مي خواهم هميشه كنارم باشد. اما سن من از او خيلي بيشتراست. مي ترسم اگر به او پيشنهادازدواج بدهم، او را ناراحت كنم. اصلاً نمي دانم نازنين مرادوست دارد يا نه؟
عمو با دوستش حرف مي زد و گريه مي كرد. دلم مي خواست به او بگويم من هم تو را دوست دارم اما يك نوع شرم و حيا در وجودم بود. همان جا روي زمين نشستم ودرحال خودم رفتم. نمي دانم چقدرطول كشيد كه يكدفعه دستهاي عموبنيامين را برشانه هايم حس كردم.
ـ چرا اينجا نشستي، نازنين؟
يكه خوردم. نگاهش كردم. لبخندي زد.
ـ چرا گريه مي كني؟
نگاهش كردم نمي توانستم به او حرفي بزنم براي همين تنها گفتم:
ـ شما چرا تلفني وقتي با دوستتان حرف مي زديد، گريه مي كرديد؟ چرا به خودم نگفتي؟ غريبه بودم؟ به طرف اتاقم رفتم. تا سه روز در اتاق را به رويم بسته بودم. بعد از سه روز كه از قهرم با بنيامين گذشت و براي صبحانه بيرون رفتم. ديدم او پشت در اتاقم نشسته است.عشق نهفته و پاكي كه در طول ۱۴سال درميان دل من و بنيامين ريشه كرده بود، شكفته شده بود.
به پدرم تلفن زدم. مي دانستم او بنيامين را بيشتر ازهركسي دوست دارد و مطمئناً خوشحال مي شود، اگر از تصميم ما باخبرشود.
پدرم مخالفت كرد و بعد كه اصرارمراديد، گفت:
ـ ايران بياييد ازدواج كنيد، بهتراست.
من و بنيامين پس از سالها دوري از وطن به ايران آمديم. اما در ايران متوجه شدم كه پدرم مرا فريب داده است. رفتار زشت و تند پدرم با بنيامين باعث شد تا همسرش و خواهران و برادرانم كه هميشه تلفني به من محبت داشتند، حرمت مرا بشكنند.
من هم ناچار شدم به دادگاه بيايم و اجازه ازدواج بگيرم.
قاضي دادگاه پس از شنيدن حرف هاي دخترجوان و تحقيقات اجازه داد تا دختر ۲۰ساله به عقد عاشق پيرش درآيد.

زندگي تو
به خاطر زندگي در ساحل درياي اسپانيا
045165.jpg
ابوالفضل در اتوبوس به فكر «ساحل» بود. چند روزي بود كه «ساحل» انگار دلش جاي ديگري بود. مثل قبلها به مرد توجهي نداشت.
ابوالفضل با خودش فكر كرد بايد هر طور شده، ساحل را از اين حال و روز بيرون بياورم.تمام مدت در اداره به فكر ساحل بود. اصلاً دست و دلش به كار نمي رفت. بي حوصلگي اش آنقدر زياد بود كه حتي ارباب رجوع ها هم طرف ميز او نمي رفتند. ساعت نزديك چهار بود كه از اداره بيرون زد. پياده چند خيابان را طي كرد و سوار اتوبوس شد.در ميان از دحام مسافران كه از سرو كول هم بالا مي رفتند، سعي كرد جايي دنج براي خودش پيدا كند. بالاخره پيرمردي جاي كنار خودش را به او داد.
ابوالفضل از شيشه كثيف اتوبوس به خيابان زل زده بود. انگار اولين باري بود كه به تهران آمده بود. همه چيز برايش تازگي داشت، آنقدر حواس اش پرت بود كه به هيچكس توجه نداشت، تا آخر خط در خودش بود كه صداي راننده او را به خود آورد.
ابوالفضل از اتوبوس كه پياده شد، با خوردن هواي سرد به صورتش جان تازه اي گرفت و فكرش به كار افتاد.
يادش آمد كه مي خواسته براي زن اش ساحل يك هديه بخرد.
در خيابان شروع به قدم زدن كرد. جلوي هر مغازه اي كه فكر مي كرد چيز به درد بخوري براي ساحل دارد، مي ايستاد.
بالاخره بعد از يك ساعت، يك لباس مناسب پيدا كرد و خريد. با شوق به طرف خانه راه افتاد. سر كوچه از گلفروشي يك دسته گل مريم هم خريد.
كنار درخانه احساس اضطراب مي كرد، انگار همين چهار سال پيش بود، وقتي كه ساحل با او ازدواج كرده بود و با هم زير يك سقف رفته بودند تازندگي كنند.
زنگ را فشرد. صداي ساحل بعد از چند دقيقه از پشت آيفون بلند شد.
ـ بله؟!
ـ منم ساحل. در را باز كن.
ساحل در را باز كرد. و ابوالفضل وارد شد. به سرعت پله ها را بالا رفت. برخلاف هميشه كه ساحل پشت در آپارتمان منتظرش بود، ساحل كنار ميز تلفن نشسته بود و با تلفن حرف مي زد. ابوالفضل از ميان در ساحل را نگاه كرد. دسته گل و كادو اش را پشت در پنهان كرد و گوش ايستاد.
ـ خب خواهر جون! باشه، فردا هم همين موقع ها يه كم زودتر به من تلفن كن! ابوالفضل آه كشيد. ديگر لازم نبود در مورد علت عوض شدن اخلاق ساحل باشد. صدف از اسپانيا بازهم به ساحل تلفن زده بود. هر وقت صدف به خواهرش ساحل تلفن مي زد، ابوالفضل تا مدت ها حال و روز زندگي اش سياه بود.
ابوالفضل بي حوصله و ارد خانه شد. ساحل هنوز گوشي تلفن در دستش بود كه ابوالفضل كادو و گل را كنار ميز گذاشت. وقتي ابوالفضل در آپارتمان را بست و از خانه بيرون رفت، ساحل هنوز تلفني با صدف درحال حرف زدن بود.
مرد يكي، دوساعت در خيابان سيگار كشيد. روي نيمكتي در پارك نشست و آخرسر به خاطر سرما دوباره به خانه پناه برد.
ابوالفضل باخودش فكر كرد حتماً ساحل باديدن كادو از رفتارهايي كه كرده پشيمان مي شود و بالاخره تأثير حرف هاي خواهرش روي او كمتر مي شود.
مرد با خودش گفت: بايد هرچه زودتر به خانه اي بروم كه تلفن نداشته باشد. تا از دست دخالتهاي خواهر زنم راحت بشم.
ابوالفضل، هرچه زنگ را فشار داد، كسي در را به روي او باز نكرد، وارد خانه شد. پله ها را با نگراني بالارفت و در آپارتمان را با كليد باز كرد. آپارتمان تاريك بود. براي يك لحظه قلب ابوالفضل فشرده شد.
ـ ساحل كجا رفته بود؟
مرد به دسته گلي كه هنوز روي ميز افتاده بود، نگاه كرد. درست همان جايي كه ابوالفضل گل و كادو را گذاشته بود.
ـ چرا ساحل اينطور رفتار مي كرد. چرا ساحل حتي كادو را باز نكرده بود؟ مگر او ديگر شوهرش را دوست نداشت.
ابوالفضل نگاهش به جالباسي افتاد، نفس راحتي كشيد. مانتو و روسري ساحل آويزان بود.
وقتي به اتاق خواب نگاه كرد، ديد زنش خوابيده است. مطمئن بود كه ساحل بيدار است.
مطمئن بود كه «ساحل» با اين رفتار هر طوري شده مي خواهد چيزي را به او بفهماند.
ابوالفضل برق اتاق را روشن كرد. ساحل بي حركت روي تخت دراز كشيده بود. ابوالفضل با عصبانيت روي تخت نشست.
ـ تاكي مي خواهي ادا در بياري؟ با اين رفتارت چي مي خوايي بگي؟ بگو كه بدونم .ساحل آرام چشم بازكرد. ابوالفضل بدون توجه به اين حركت زن ادامه داد.
ـ ساحل پاشو بنشين و بگو دردت چيه؟ نه خودت رو زجر بده نه منو.
باز هم زن سكوت كرد. ابوالفضل يكدفعه صدايش را بلند كرد.
ـ مگه نمي فهمي چي مي گم، زود باش بلند شو. خر گيرآوردي؟ از صبح جون بكنم، پول دربيارم به تو بدهم، خودت را برا من لوس كني؟
ساحل نشست. اشك در چشم هايش جمع شده بود.
ـ منتظرم حرفهات رو بشنوم. تو آدمي نبودي كه هديه كسي رو باز نكني و به گلي كه برات مي خره بي توجهي كني؟ بگو.
ابوالفضل سيگاري روشن كرد. ساحل به دود سيگار خيره شده بود.
ـ ببين ابوالفضل! من ديگه مثل چند سال پيش فكر نمي كنم. من دوست ندارم هميشه يه جور فكر كنم. من مي خوام تو زندگي تنوع داشته باشم.
ساحل ساكت شد. ابوالفضل دود سيگار را به آرامي از دهانش بيرون مي داد.
ـ ابوالفضل! من و تو در كنار هم خوشبخت نمي شيم. من و تو بايد از هم جدا بشيم.
مرد سرش را بلند كرد و به چشم هاي ساحل زل زد.
ـ دروغ مي گي؟ اين حرفهاي تو نيست. من و تو ساده ازدواج نكرديم. پنج سال عاشق هم بوديم و تازه آمديم چه كار كرديم يك سال پا فشاري كرديم تا رسيديم به اينجا . راستي فكر كردي ما ۱۰ سال است خاطر همديگر رو مي خواهيم. اين حرفها، حرفهاي صدف است.
خواهرت طلاق گرفته مي خواد تو فاميل تنها نباشه، تو رو قرباني انتخاب كرده، اما تو نمي خواهي بفهمي، چرا؟ نمي دونم.
ساحل آرام اشك مي ريخت.
ـ ساحل مي خوايي طلاق بگيري چكار كني؟
ـ مي خواهم بروم اسپانيا پيش صدف. من اونجا مي تونم كار كنم. درس بخونم و زندگي راحتي داشته باشم.
ـ مگه اين كارهايي را كه شمردي اينجا نمي توني بكني؟ هان؟!

ابوالفضل از پله هاي محضر پايين آمد. ساحل كمي شادبود. اما او انگار ۱۰ سال ديگر پير شده بود.
ابوالفضل آنقدر درخودش بود كه نفهميد كي به خانه رسيده است. همه چيز مثل سابق بود. ساحل براي رفتن پيش صدف، براي رفتن به اسپانيا همه چيز را بخشيده بود، حتي دل عاشق خودش را.
ابوالفضل در آينه نگاه كرد. قاب عكس ساحل را برداشت. لباسهايش را جمع كرد. انباري بهترين جابود. جايي بود كه ابوالفضل سال به سال آنجا نمي رفت.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |