هياهوي ترديد و شك در روح زن، آبله مي اندازد و در اين هراس نبودن، دولنگه در باز مي شود. نفرت خيانت يك مرد مي پاشد توي تن مردم شهر، توي تن آنهايي كه آرام خفته اند و چون قدمي براي اصلاح جامعه برنداشته اند، هيچ براي گفتن ندارند. ترديد در گوشه هاي اين جا دوباره جان مي گيرد و ريشه مي كند، وقتي كه عامل آزار و اذيت، چيزي گردن نمي گيرد.
ـ آقا! خبرنگاري؟ حرفهاي من را، غصه هاي من را مي نويسي؟
ـ مي نويسم. شما چرا اينجا هستيد؟
ـ من با شوهرم مشكل دارم. سرم هوو آورده، دغل كار است.
ـ من چه بنويسم؟
ـ بنويس چرا مردها اينقدر نامردند. ببين تنم را. ببين. چقدر كبود شدم. بنويس بعضي ها خيلي دروغگو هستند.
ـ مشتري اين مركز مشاوره هستيد؟
ـ دوسال است كه هفته اي سه جلسه براي مشاوره و درمان به اينجامي آيم، اماهمسرم آزارم مي دهد. همسرم اولش را بيشتر از من دوست دارد.
حرفهاي زن شنيدني مي شودكه دستي سنگين، بازويم را نوازش مي دهد:
آقا! اين زن ديوانه است. اگر سؤالي داريد از من بپرسيد.
ـ شما كه هستيد؟
ـ من همسر اين خانم هستم. مي دانيد اختلال رواني دارد. فكر مي كند، همه مردم به او خيانت كرده اند.
زن، حرفهاي شوهرش را نوعي دغل كاري مي داندو مي گويد: من ديوانه ام يا تو كه بعداز چندسال عاشقي، دوباره هوس دامادي به سرت زد.
مرد، بازويم را بيشتر مي فشارد: اين خانم حال مساعدي ندارد. لطفاً ما را تنها بگذاريد.
دختر گوشه اي كز كرده است. ناخن مي جود. او را بي آبرو كرده اند و حالاگرفتار شده. گذشته را تعريف مي كند: گفته بود مي رويم شمال. توي ويلايي رو به درياي خودمان. صبح ها با صداي دريا از خواب بلند مي شويم. استراحت مي كنيم. اسب سواري مي كنيم. من مي شوم ملكه شمال و با هم هر روز گل مي چينيم و دستور مي دهيم بهترين و گران قيمت ترين گلدانها را برايمان بخرند. من مي شوم عروس دريا و ملكه ماهي ها. دختر به آينده فكر مي كند هنوز. او دريايي و رؤيايي شده.
مشاورش مي گويد: ۱۸سال بيشتر ندارد. چندماه پيش، جوانكي به او قول ازدواج مي دهد و با هم به شمال سفر مي كنند، از اين موردها زياد داريم.
ـ مي آيند اينجا چه كار كنند؟ من پرسيدم.
ـ وقتي مي رسند به آخر خط به ما مراجعه مي كنند. ما فقط گذشته را مرور مي كنيم و نقطه ضعف ها را مي گوييم. بعد اگر راهي باشد، مشاوره مي دهيم.
مسؤول يك مركز مشاوره اين را گفت و به زني اشاره كرد كه ۴۰سال سن داشت و صورت مهتاب گونش توي ذوق مي زد.
ـ خانم... مي خواهي با اين آقا كمي صحبت كني؟
زن باجثه اي سنگين، كنارم نشست: من «نسترن...» شوهر و دوبچه دارم. نه ديوانه ام و نه مجنون. شوهرم به من مشكوك است و فكر مي كند كه من هر روز پول توي جيبش را خالي مي كنم و... من هم از اين وضعيت خسته شدم. بردمش دكتر مغز و اعصاب، گفتند كه بايد به كلينيك هاي روانپزشكي و روانكاوي مراجعه كنيم. شوهرم قبول نكرد تنها درمان شود. اين شد كه من هم براي بهبود حال او مجبورم هفته اي سه جلسه درمان شوم. مي دانيد كه...
زن، عربده مي كشد، بعد ساكت مي شود. دوباره فرياد مي كشد اما لحظه اي بعد ساكت مي نشيند. ظاهري آراسته و متين، اما دروني آتشين دارد. مسؤول مركز گفت:
ـ مشكلش چيست؟ من پرسيدم.
ـ خيانت همسر! او دچار توهم و سوءتفاهم نشده، بلكه همسرش هم به خيانت خود اعتراف كرده ولي معتقد است كه كارش خيانت نيست. عرف جامعه است. حالا برخي نام اين كار را خيانت مي گذارند. بيچاره زن، حسابي در هم ريخته.
ـ سلام! من گفتم.
ـ سلام! او جواب داد.
ـ فرصت صحبت داريد؟ من پرسيدم.
ـ شما مردها همه تان مثل هم هستيد. زن گفت.
ـ من كه مرد نيستم. لباس مردانه پوشيده ام.
ـ دنبال دردسر مي گردي؟ زن گفت.
ـ شما دكتر هستيد؟ من پرسيدم.
ـ من خودم بيمارم. شوهرم يك دروغگوي بزرگ است. مثل روز روشن دروغ مي گويد. خجالت هم نمي كشد. بي چشم و رو.
صداي بلند زن، توجه خيلي از مراجعه كنندگان را جلب مي كند. بعضي روي صندلي فرورفته، جا به جا مي شوند.گوششان تيزتر مي شود. اما به روي خود نمي آورند كه چه مي كنند و تمايل دارند حرفهاي او را بشنوند.
ـ چرا اينجايي؟ من پرسيدم.
ـ آن آقا به شما گفت، نگفت؟ حتماً گفته كه من ديوانه ام. اما اينطور نيست. شوهرم ديوانه ام كرد. بي چشم ورو.
ـ او هم اينجاست.
ـ قرار است كه بيايد. مي خواهم زمين دهان باز كند و من را ببلعد.
زن به تلنگري مي شكند. ناخن مي جود. اطمينان چندين و چندساله به شوهرش را مي خورد. او ترديد به شوهر را تجربه كرده و اكنون روح آزرده اش، محتاج درمان و گفت وگو است. مي خواهد برايم بگويد كه شوهرش از راه مي رسد؛ جثه اي ريزاندام و موهايي فلفل نمكي. با عطري كه بويش را از فرسنگها دورتر، مي تواني بشنوي. نوبتشان مي شود. وقت مشاوره است و من هم مي غلتم گوشه اي از اتاق مشاور و هماهنگ مي شود تا بنشينم، اما دورتر ازمعركه اين سه نفر: مشاور، همسر هوسباز و زن ضربه خورده.
مشاور: خب، حالت بهتر است؟ تمرين كردي تا گذشته را خوب بسازي؟
زن: نه . وقتي مي دانم او هم در خانه است، غصه ام بيشتر مي شود. قبلاً كه نمي دانستم چه كاره است، شرايطم بهتر بود. بعضي وقتها فكر مي كنم اين زنهاي مظلوم چقدر بدبخت هستند.
مشاور: به هر حال بايد زندگي گذشته را قدري بازسازي كني و بعد نوبت انتخاب است يا ماندن يا جدا شدن.
زن: زندگي ام كه عوض شد، به هم ريخت و من كه سوختم. ازاين بالاتر كه نيست.
مشاور: اما شوهرت كه گفت مرتكب اشتباه شده . مگر نه آقاي…
مرد : كاري است كه شده. من كه خلاف عرف نكردم.
زن : ببينيد خانم! شوهرمن يك دروغ بزرگ گفت واين كارش اصلاً قابل بخشش نيست. اگر شما جاي من بوديد ، چه كار مي كرديد. زنها هميشه اهل زندگي اند.
مرد: من كه آدم نكشتم . اتفاقي بود كه افتاد. بعد شما اسم اين كار را خيانت مي گذاريد.
زن زجر مي كشيد كه چراشوهرش به دروغ به او گفته بود كه براي يك مأموريت ، مجبور است يك ماه از خانه اش دور باشد ، اما درطول اين يك ماه نه تنها از شهر دور نشده بلكه درهمان ساختمان محل زندگي ودرست درطبقه بالاي منزلش با زني ديگر، زندگي مي كرده.
زن كه زهوارش به در رفته ها مي مانست، اضافه كرد: پشت سرش آب ريختم وگفتم آب روشنايي است واميد به خدا، سفرش بي خطر است . اما ببينيد اوچه كرد.
مشاور: اينها را قبلاً هم گفته بوديد. گذشته را مرور نكن.
زن : فكر مي كنم خيلي تنهايم، خيلي . وقتي كه رفت برايش غصه خوردم كه بيچاره الآن چه مي كند، كجا مي خوابد و چه مي خورد. دوربودن از همسر و فرزندانش راچگونه تاب مي آورد اما…
مرد : مگر چه شده خانم! دزدي كه نكردم. فرصت تصميم گيري نداشتم. نمي دانستم اين اتفاق مي افتد.
مشاور: يعني چه آقا! شماحتي از چشمان همسرتان هم خجالت نمي كشي.
درگوشه اي از اتاق تاريك مشاوره ، دروغ بزرگ مرد را در ذهن مرور مي كنم . چه ترفندي ! چه خيانتي كه البته مرد خيانت نمي داند.
مشاور: يعني شما حتي يك لحظه هم فكر نكردي كه اگر همسرت برحسب اتفاق به طبقه بالا بيايد وشما آنجا باشي ، چه مي شود؟
مرد: ـ …
زن : اي كاش تمام دارايي ام را مي دادم ولي حرف آن زن كه سالهاست همسايه آب و آيينه مان است ، درست از آب درنمي آمد وشوهرم نزد او نبود. اما حرف او دروغ نبود. شوهرم به خودش خيانت كرد به بچه هايش خيانت كرد.
مشاور: دراين مدت يك ماه كه مثلاً درمأموريت بوديد لحظه اي دلواپس همسرتان وبچه ها نبوديد؟
مرد: مي دانستم كه درمنزلم چه خبراست. حتي وقتي غذايي مي خورديم كه مي دانستم بچه ها آن را دوست دارند، برايشان مي فرستاديم.
مشاور: چرا اين اتفاق افتاد؟
مرد : اتفاق است. من از زنم و زندگي ام راضي هستم.
زن: ولي من تنهايم. اگر بخواهم ميان ماندن ورفتن يكي را انتخاب كنم، مثل هرزن ايراني ، ماندن و حفظ كردن زندگي را ترجيح مي دهم… اگر طلاق بگيرم ، تنهاتر مي شوم.
مشاور: به هرحال امكان شكايت و طرح دعوي در دادگاه خانواده هست.
مرد: اين اتفاق ممكن است براي هرمرد ايراني بيفتد. چيزي نشده است.
زن كمي مكث مي كند. چهره تفتيده اش را مي جورد. ناخن اش را مي خورد و مثل هرزن ايراني مي گويد: اما من خيلي تنهايم، خيلي تنها.
مهران بهروز فغاني
EMail:mb-faghani@yahoo.com