• گوش كن پائولا، مي خواهم داستاني برايت بگويم كه وقتي از خواب بيدار شدي آنقدرها احساس گمگشتگي نكني.
ايزابل آلنده در پرو به دنيا آمد و در شيلي بزرگ شد. هنگامي كه در سال ،۱۹۷۳ عموي او سالواتور آلنده، رئيس جمهور شيلي در يك كودتاي نظامي به قتل رسيد، ايزابل مجبور شد از شيلي فرار كند. او به كاراكاس، ونزوئلا رفت و در آنجا به عنوان يك خبرنگار طرفدار آزادي زنان مشغول به كار شد. در سال ،۱۹۸۰ هنگامي كه خبر قريب الوقوع بودن مرگ پدربزرگ صدساله اش به او رسيد، نويسندگي را در قالب نوشتن نامه اي براي او آغاز كرد، نامه اي كه مي دانست هرگز به دستش نخواهد رسيد. اين نامه، رمان «خانه ارواح» و يكي از پرفروش ترين كتاب هاي دنيا شد.
خانه ارواح (۱۹۸۲) داستان شكوهمندي است از خانواده تروئبا، عشق ها، جاه طلبي ها، كاوش هاي معنوي و ارتباطاتشان با يكديگر و مشاركت در تاريخ زمانشان، تاريخي كه تقديرشان شد و از همگي آنها سبقت گرفت.
داستان كتاب، در ابتداي قرن، در آمريكاي جنوبي، در شهري كه نامش ذكر نشده آغاز مي شود، در خانه زني كه مادر و مادربزرگ طايفه مي شود يعني كلارا دل واله. او كه دختري مهربان و بسيار زودرنج است از سنين كودكي با پي بردن به قدرت تله پاتي از ديگران متمايز مي شود. او مي تواند فال بگيرد، آينده را پيشگويي كند و اجسام را طوري حركت دهد كه گويي نيروي حركت در خودشان است. به دنبال مرگ مرموز خواهرش يعني رزا خوشگله، كلارا، ۹ سال لب فرو مي بندد و خاموش مي شود و در برابر همه تلاش ها براي به حرف در آوردنش مقاومت مي كند و سپس هنگامي سكوت خود را مي شكند كه اعلام كند به زودي قصد ازدواج دارد.
شوهر آينده اش، استبان تروئبا مردي است خشك و متمول كه با خشم و نگراني هايي كه حاصل تنهايي عميقش مي باشد، خو گرفته است. او در سي و پنج سالگي از املاكش به پايتخت بر مي گردد تا مادر رو به مرگش را ملاقات و همسري پيدا كند (او نامزد رزا خوشگله بود كه مرگش او را نيز درست مانند كلارا عميقاً تحت تأثير قرار داد). او مردي است كه كلارا پيش بيني كرده و فراخوانده تا همسر آينده اش شود و استبان به نوبه خود عشقي را نثار كلارا مي كند كه تا پايان زندگي ادامه پيدا مي كند.
اين زوج پس از ازدواج به خانه گران قيمتي كه استبان براي كلارا ساخته و همه به آن «عمارت بزرگ گوشه اي» مي گويند، نقل مكان مي كنند، خانه اي كه به زودي پر مي شود از دوستان كلارا كه معتقد به احضار روح هستند، هنرمندان مورد حمايتش، صندوق هاي صدقات، همپالكي هاي سياسي استبان و مهمتر از همه فرزندانشان؛ بلانكا دختري معقول و متواضع كه رابطه مادام العمري با پسر سركارگرشان پيدا مي كند و موجبات خشم فراوان پدر را سبب مي شود، دوقلوها جيمي و نيكلاس كه اولي پسر منزوي و كم حرفي است كه پزشك مي شود و به مردم فقير و بدبخت كمك مي كند و دومي پسر عياش و زن باره اي كه رعايت مقررات مذهبي برايش تفنني بيش نيست و بالاخره در نسل سوم، آلباي كوچك، دختر بلانكا كه مورد ناز و نوازش، دست پرورده و لوس كرده همه اعضاي خانواده بود (پدر خانواده تا مدت ها نمي دانست پدر واقعي اش كيست و همين امر موجب ناراحتي و خشم استبان است. )
همچنان كه قرن بيستم مسير تكاملي اش را مي پيمايد، استبان مصرانه و بدون پرده پوشي از كمونيست جانبداري مي كند، چنان كه جيمي دوست و محرم راز رهبر سوسياليست ها مي شود، همچنان كه آلبا سر در پي عشق يك پسر دانش آموز راديكال مي گذارد، خانواده تروئبا در سلسله حوادث غم انگيزي كه به خانه ارواح طنين و معناي عميق تري مي بخشد، ايفاي نقش مي كنند. يكي از موفقيت هاي تمام عيار اين رمان عالي اين است كه خواننده خود را يكي از اعضاي اين خانواده بزرگ و پرشور احساس مي كند و چنان خود را به آنها وابسته مي بيند كه گويي يكي از آنهاست. در «عشق و اشباح (۱۹۸۴) ايزابل آلنده خواننده را به كشور شيلي در آمريكاي لاتين در زمان تسلط حكومت ديكتاتوري نظامي مي برد. اين كتاب داستاني است از عشق و توقيف هاي سياسي كه در مركز آن دختري ساده و نامتعارف از يك خانواده متمول و پسر يك اسپانيايي تبعيدي قرار دارند. ايرنه بلتران، خبرنگاري از طبقه بالاي جامعه و فرانسيسكو ليل، پسر عكاس يك پروفسور ماركسيست، جنايت هاي مخوف زمانشان را كشف مي كنند و بدين سان عشق و زندگيشان را در معرض خطر قرار مي دهند. آنان براي كشف حقيقت در مملكتي مملو از ترور، از هيچ كاري ولو به خطر انداختن جانشان دريغ نمي كنند.
آلنده در اين كتاب ترورهايي را كه هر روز زير لواي قانون ارتش انجام مي شده، افشا و افراد تيزبيني را كه در گوشه و كنار كشور به طور مخفيانه به مقاومت در برابر آن مي پرداختند، زنده مي كند و در كنار آن به طرزي بسيار ماهرانه ظرافت هاي يك عشق را نيز به تصوير مي كشد. در «اوالونا (۱۹۸۵) كه به سبك پيكارسك نوشته شده، راوي داستان كه اوالونا مي باشد، داستان كساني نظير يك مهاجر لبناني، يك بچه ولگرد خياباني، يك هنرمند تغيير جنسيت داده و يك پناهنده آلماني را كه با آنها برخورد و ملاقات داشته، نقل مي كند. او با استفاده از قدرت بديع تخيل و هوش سرشارش طنزي عالي ارائه مي دهد تا بتواند بر واقعيت خشن زندگي غلبه كند.
|
|
|
ايزابل آلنده پس از آن كه در كتاب اوالونا، دنيا را به راوي داستانش معرفي مي كند و از زبان او زندگي پرماجراي زن جوان و فقيري از آمريكاي لاتين را در قالب دوستي ها و عشق هايش شرح مي دهد، به علت استقبال عموم، باز هم در سال ۱۹۸۹ به اين داستان بر مي گردد البته اين بار تحت عنوان «داستان هاي اوالونا». داستان هاي اوالونا كه گنجينه گرانبهايي است از قصه هايي كه آلنده ماهرانه طرح ريزي كرده است يكبار ديگر شهرت او و وفاداري خوانندگانش را به اثبات مي رساند. داستان با رالف كارل، يك پناهنده اروپايي، روزنامه نگار و عاشقي كه در كتاب اوالونا بسيار از او صحبت شده بود، آغاز مي شود. يك روز كه با اوالونا در خلوت است از او مي خواهد تا داستاني برايش بگويد كه هيچكس آن را قبلاً نشنيده باشد و بدين سان اوالونا براي رالف كارل و ديگر خوانندگان، بيست و سه داستان پرشور و جذاب را با هنرمندي نقل مي كند؛ داستان هاي جالبي از قشرهاي مختلف جامعه: ثروتمندان، چريك ها، فالگيران با زيبايي هاي بي نظير و ستم هاي بزرگ و بالاخره موضوعات ناآشنايي كه تبديل به آشناياني فراموش نشدني مي شوند. يكي از داستان ها درباره كلاريسا است كه قبل از اين كه برق به شهر بيايد، متولد مي شود. او با ديدن گزارش هاي تلويزيوني پرواز فضانوردان به ماه زنده مي شود و هنگامي كه پاپ براي ديدار از شهر مي آيد و گروهي از همجنس بازان را در لباس راهبه ها در خيابان مي بيند، مي ميرد. ديگري درباره مردي به نام ال كاپيتان است كه چهل سال در انتظار پيشنهاد ازدواج به همرقصش مي ماند. قهرمان داستان بعدي هوراشيو فورچوناتو، صاحب سيرك و تاجر است كه آشنايي اش با يك زن خارجي بي حال او را وا مي دارد تا از كارهاي شيطنت آميز و موذيانه اش دست بردارد حتي هنگامي كه سعي مي كند به او ابراز عشق كند. موريزيا روجيري زني است كه همسر و فرزندانش را به خاطر يك دانش آموز طب ترك مي كند و از طريق اپرايي كه خود برنامه ريزي كرده، زندگيشان را مي گذرانند. رايد آلبي قهرمان داستان ديگري از اين كتاب است كه دانش و كارش را براي مردم آگوا سانتا به نمايش مي گذارد. در مجموع در اين كتاب با عشق، خشونت، انتقام، حسرت، دلسوزي و طنزي روبه رو هستيم كه ايزابل آلنده با استادي آن را به رشته تحرير در آورده است.
«طرح بيكران (۱۹۹۱» اولين رمان ايزابل آلنده كه در آمريكاي شمالي اتفاق مي افتد، داستان جذاب كاوش هاي مردي است در عشق و حقيقت وجودش. گرگوري ريوز كه هرگز قادر نبوده آرامش زمان كودكيش را دوباره به دست آورد (و حالا اين را براي يك رمان نويس اعتراف مي كند) پسر چارلز ريوز است كه در يك كاميون به همراه همسرش نورا كه يك يهودي مهاجر است، الگا خدمتكار روسي شان، دخترش جوليا و گرگوري به دور كشور سفر و اسرار زندگيشان را آشكار مي كنند. هنگامي كه چارلز بيمار مي شود و خانواده به آمريكاي لاتين بر مي گردند و در خانه مردي مكزيكي تبار به نام پدرو مورالز سكني مي كنند، اين بهشت پايان مي پذيرد. وقتي چارلز بهبود پيدا مي كند آنها به يك كلبه زهوار دررفته نقل مكان مي كنند ولي خانواده مورالز خصوصاً دخترشان، كارمن در تمام زندگي پشتيبان گرگوري مي مانند. واقعيت به زودي رخ مي نماياند و اگر چه دوست كتابدار گرگوري به او پول مي دهد تا به بركلي برود، او كه جاه طلب و سخت كوش است، شادمان نيست. گرگوري از مدرسه حقوق فارغ التحصيل مي شود، از جنگ ويتنام جان سالم به در مي برد، به سان فرانسيسكو مي رود، دو ازدواج ناموفق مي كند، پدر دو بچه مي شود و مقدار معتنابهي پول به دست مي آورد و از دست مي دهد. در ضمن هنگامي كه انقلاب در خيابان ها جايگزين تب اصلاحات مي شود، دهه ها به سرعت مي گذرند و شخصيت ها نيز بالاخره در يك طرح فرعي از عاقبت شادشان لذت مي برند و تنها گرگوري است كه بايد منتظر رمان نويس بشود تا زندگيش را نجات دهد. او مي گويد: «هر كسي طرحي را در خود حمل مي كند ولي خواندن طرح محو و فراموش شده، دشوار است و از اين روست كه سرگردانيم و گاهي هم گمگشته مي شويم. »
و اما كتاب پائولا در سال ۱۹۹۴ به چاپ رسيد «گوش كن پائولا، مي خواهم داستاني برايت بگويم كه وقتي از خواب بيدار شدي آنقدرها احساس گمگشتگي نكني. » اين است جملات آغازين زندگي نامه جانكاه و درخشان نويسنده شيليايي، ايزابل آلنده در كتاب پائولا، هنگامي كه دختر ۲۸ ساله اش در بستر بيماري در حالت كما بود. آلنده با آميزه اي جذاب از رئاليسم جادويي، سياست و يادآوري لحظات پرشورش، روح خاطراتش را در برابر خوانندگان عريان و آنها را گويي كه با رماني پرهيجان روبه رو هستند بر جا ميخكوب مي كند.
پائولا داستان شورانگيزي است از زندگي ايزابل آلنده، شرحي از اولين سال هاي زندگيش در شيلي تا كودتاي نظامي آشوب زده در سال ۱۹۷۳ و ديكتاتوري پس از آن و سپس سالهاي تبعيد خانواده اش. خويشان آلنده در اين روايت جذاب آشكار مي سازند: پدر ناتني اش كه دروغگويي مهربان و اهل بحث بود، مادربزرگش و نيز عموهاي خاطي اش، ايزابل و برادرانش را در رنج و زحمتي شادي آور انداختند. خاطرات تلخ و شيرين دوران كودكي او در برابر ديد خوانندگان قرار مي گيرد و سال هاي جواني پرشور و مسحوركننده اش نقل مي شوند و بالاخره اسرار دروني اش به نرمي به نجوا در مي آيند. با خواندن پائولا است كه خواننده در مي يابد دنياي خارق العاده موجود در رمان هاي ايزابل آلنده، دنيايي است كه او در آنجا ساكن است و در حقيقت واقعيت جذاب خود اوست.
رمان «دختر بخت» (۱۹۹۹) هشتمين اثر ايزابل آلنده است كه بعضي از ويژگي هايش همانند آثار قبلي اوست؛ فضايي بسيار وسيع و شخصيت هايي از نسل هاي مختلف با نژادهاي مختلف. قهرمان داستان زني است كه بر تمام موانع زندگيش غلبه مي كند تا راهش را در دنيا پيدا كند. رمان، سرنوشت اليزا سامرز شيليايي را دنبال مي كند كه يك پيردختر بريتانيايي، رز سامرز و برادر مجردش، جرمي همچون يكي از اعضاي خانواده از او نگهداري مي كنند.
«ميس رز هنگامي كه اليزا به اندازه اي بزرگ شده بود كه مي توانست بفهمد به او گفته بود: «تو درست مثل ما خون انگليسي در رگهايت جاري است. فقط شخصي از جماعت مهاجرنشين انگليسي مي توانسته تو را در سبدي پشت در يك شركت واردات و صادرات بريتانيايي بگذارد. مطمئنم آنها مي دانستند كه برادرم جرمي چقدر خوش قلب است و مطمئن بودند كه او تو را به خانه مي آورد. آن زمان من آرزوي فرزندي داشتم و تو در دستهايم افتادي، خداوند تو را فرستاد تا تحت مقررات خشك پروتستان و زبان انگليسي پرورش پيدا كني.
» و اما خدمتكار خانواده، ماما فريسيا عقيده ديگري دارد و مي گويد: «تو، انگليسي؟ بچه، اصلاً اين نظرات را قبول نكن. تو موهاي هندي داري، درست مثل من. » و مطمئناً اليزا با داشتن قدرت عرفاني كه مي توانست همه حوادث زندگيش را به خاطر آورد، به نظر مي رسيد خود را از رگ و ريشه هاي هندي بداند تا جناح پروتستان. نه رز و نه جرمي سامرز او را به فرزندي قبول نكردند اما او طوري بزرگ شد گويي يكي از افراد خانواده است و طوري تربيت شد گويي دختر آن خانواده است؛ در يك منزل خوب، تحت تحصيلات خوب كه به او اجازه مي داد تا همسري از بهترين خانواده ها را براي خود انتخاب كند. ولي همان طور كه اليزا بزرگ مي شد، فرمانبرداريش كمتر مي شد و هنگامي كه در دام عشق خواكين آنديتا، منشي شركت تجاري جرمي، گرفتار شد، فاميل خوانده اش را به وحشت انداخت. آنها حتي بيشتر به وحشت افتادند وقتي فهميدند اليزاي تازه باردار شده از خواكين آنديتا راهي كالفرنيا شده تا عاشق محبوبش را پيدا كند. در آن زمان تب يافتن طلا همه جا را فرا گرفته بود و آنديتا نيز در رؤياي ثروتمند شدن، مادرش را رها كرد تا براي يافتن آن به كاليفرنيا برود. اليزا در يك كشتي پنهان مي شود و در آنجاست كه تائو شين را ملاقات مي كند، دكتري چيني و يكي از دوستان نزديك عمويش، كاپيتان جان برادر جرمي و رز است و هم اوست كه زندگيش را نجات مي دهد و نزديك ترين دوست او مي شود. آنجاست كه اليزا از جستجوي عشق گمشده اش، به خوديابي مي رسد و با توجه به اتفاقاتي كه در طول سفر برايش پيش مي آيد تحولات ديگري در او حادث مي شود كه او را به آزادي و استقلال شخصي مي رساند و به همين دليل پس از يافتن خواكين گريزپا، ديگر مطمئن نيست كه خواهان آن چيزي است كه آرزويش را داشته و هنگامي كه خبر از عشق گمشده اش مي شنود بايد تصميم بگيرد عشق واقعي اش چيست؟
ايزابل آلنده در قالب شخصيت اليزا يكي از جذاب ترين قهرمانان كتابهايش را به تصوير مي كشد؛ شخصيتي ماجراجو، داراي استقلال رأي و نامتعارف كه شهامت خلق دوباره خود را دارد و سرنوشتش را در يك كشور جديد از نو رقم مي زند. در واقع داستان اليزا داستان سفر زني است به سمت خويشتن يابي و عشق. ايزابل آلنده كه خود را به عنوان يكي از ماهرترين قصه نويسان معاصر به اثبات رسانده است، شهرتش را با رمان «چهره در سپيا (۲۰۰۰)(۱) مستحكم تر كرد. او با استفاده از شخصيت هاي رمان هاي قبلي اش يعني خانه ارواح و دختر بخت، داستاني جذاب از تاريخي آشوب زده، زندگي و عشق هاي اواخر قرن نوزدهم شيلي ارائه مي دهد.
آلنده در اين كتاب با سبك خاص و هميشگي اش عشق، غم، اشتياق و رازهاي پنهان خانواده را در پس زمينه انقلاب شيلي به تصوير مي كشد. مادر آرورا دل واله، قهرمان داستان، زن زيباي چيني ـ شيليايي است در حالي كه پدرش فرزند خوشگذران خانواده دل واله متمول و قدرتمند است. در كانون احياي بطئي و سخت كودكي آرورا، يكي از افسانه اي ترين شخصيت هاي ايزابل آلنده قد برافراشته است و او كسي نيست جز پائولينا دل واله مادربزرگ آرورا كه آلنده اين طور توصيفش كرده است: «زيرك كلاه گيس دار شكمو. » پائولينا با تسلطي كه بر نوجواني آرورا دارد، موجب دوام خانواده مي گردد. يكي از جذاب ترين جنبه هاي اين رمان هنگامي است كه قهرمان داستان عكاس مي شود. آلنده مي گويد: «با استفاده از كلمات و هنر عكاسي، مذبوحانه سعي كردم بر ماهيت ناپايدار و زودگذر وجوديم غلبه كنم و لحظه ها را قبل از اين كه محو شوند، حفظ كنم تا بدين ترتيب مشكلات گذشته ام را حل كنم. » آلنده عكاسي را به حافظه تشبيه كرده است. آرورا مي گويد: «هر كدام از ما براي بازگو كردن داستانمان لحن خاص خود را داريم و من ترجيح مي دهم براي اين كار از وضوح ماندگار يك چاپ نقره اي استفاده كنم اما هيچ چيزي در تقديرم داراي يك چنين درخشندگي نبوده است. من در ميان سايه هاي ابهام، رازهاي نهان و ترديدها زندگي مي كنم لذا لحن بازگو كردن زندگيم بيشتر شبيه تصوير يك چهره در سپيا مي باشد.» ايزابل آلنده اكنون در كاليفرنيا زندگي مي كند و مشغول نوشتن رمان «شهر حيوانات» مي باشد.
پي نوشت:
۱ـ سپيا رنگ زرد مايل به قرمز قهوه اي است كه در فيلم عكاسي به كار مي رود.
منبع: اينترنت مترجم: پروانه عزيزي