شماره ۲۰۲۸ - سال هفتم - جمعه ۲۸ دي ۱۳۸۰
Fri, Jan 18, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
يادداشتي بر رمان «اسلحه اي براي فروش» اثر «گراهام گرين» با ترجمه گلرخ سعيدنيا
نگاهي كوتاه به آثار ايزابل آلنده
• گوش كن پائولا، مي خواهم داستاني برايت بگويم كه وقتي از خواب بيدار شدي آنقدرها احساس گمگشتگي نكني.

يادداشتي بر رمان «اسلحه اي براي فروش» اثر «گراهام گرين» با ترجمه گلرخ سعيدنيا
جدال بين خير و شر
«گراهام گرين» يكي از نويسندگان صاحب سبك جهان امروز، به سال ۱۹۰۴ در «بركمپيستر» انگلستان به دنيا آمد. در آكسفورد تحصيل كرد و در ۲۲ سالگي عضويت كليساي كاتوليك رُم را برگزيد، در حالي كه مذهب عمومي انگلستان شاخه اي از پروتستان است. گراهام گرين تا شروع جنگ جهاني دوم در مطبوعات كار مي كرد و چون جنگ در گرفت، كارمند بخش اطلاعات ارتش انگليس شد و مأموريت هايي در آفريقاي مركزي و غربي انجام داد و پس از جنگ يكسره به كار نويسندگي پرداخت. پرآوازه ترين آثار او عبارتند از: «قطار استانبول»، «مسافرت بدون نقشه»، «ضيافت»، «وزارت ترس»، «عاليجناب كيشوت»، «آمريكايي آرام»، «سايه گريزان»، «مقلدها»، «مرد دهم»، «اسلحه اي براي فروش» و دهها عنوان رمان و نمايشنامه و قصه كودكان. گراهام گرين در آوريل ،۱۹۹۱ در سن هشتاد و هفت سالگي، چشم از جهان فرو بست.
045192.jpg
• غلبه بر شر با انديشه و عمل
عظمت كار گراهام گرين در اين است كه به گروه بسياري از مخاطبان جواب مي دهد. از خواننده تفنن گراي رمان گرفته تا دوستداران مطالب فلسفي، روانشناختي و سياسي، همه مي توانند در رمان هاي گرين، مقصود خود را بيابند. از نظر منتقدين آثار گراهام گرين و وقايع رمان هاي او در جهاني دور و عجيب رخ مي دهند كه نامش را سرزمين گرين گذاشته اند؛ گرين در خصوص نوشتن رمان اسلحه اي براي فروش مي گويد: «با نوشتن اين كتاب در اصل يك تمايز را ايجاد كردم تا از ملودرام فرار كنم. در پي آن، نتيجه گرفتم ملودرام آن قدرها هم مضر نيست. » يكي از نقطه هاي روشن در رمان اسلحه اي براي فروش، جدال بين خير و شر است و اين مي تواند نخستين برداشت منتقدانه از اين رمان پرهيجان باشد. جرياني كه در ابتدا تن به شر مي دهد، ولي با پيش رفتن داستان رفته رفته از بند اسارت آن رها مي شود، تا اينكه به نقطه اي مي رسيم كه شخصيت محوري رمان با انديشه و عمل خود بر شر غلبه مي كند. در آثار گراهام گرين خير و شر، شك و يقين و گناه و رستگاري، چنان با ظرافت در هم مي آميزند و در عمق وجدان جوش مي خورند كه گاه خواننده در فرجام اين سلوك دروني در برابر آميزه اي كه اين موضوع بر جاي مي گذارد سرگشته نمي ماند. از اين رو، شايد براي جهت يابي و پيمودن دنيايي كه او از زجر و وجد، وحشت و اميد انسان معاصر برپا مي دارد، وجود برخي نشانه هاي راهنما، خالي از ضرورت نباشد.
• محور رمان، درونيات و كردار شخصيت هاست
در تقسيم بندي هاي معمول، رمان اسلحه اي براي فروش، پيش از اينكه رمان حادثه يا موقعيت باشد، رمان شخصيت است. در اين نوع رمان ها محور داستان نه حادثه، كه درونيات و كردار شخصيت هاي آن است و آنچه رخ مي دهد در پرتو شناخت شخصيت روي مي دهد. بنابراين براي تحليل اين رمان ابتدا به بررسي شخصيت هاي آن مي پردازيم و به تدريج فصل هاي مختلف رمان را باز خواهيم گشود. شخصيت محوري داستان «ريون» است؛ مردي بيست و هفت هشت ساله با لبي شكري كه بر اثر فقر مالي نتوانسته لبش را مداوا كند. آنچه در كودكي تا نوجواني بر او گذشته بسيار غم انگيز بوده است. مثلاً از زبان ريون متوجه مي شويم كه در كودكي پدرش را اعدام مي كنند و مادرش به سبب دوام نياوردن در برابر چنين داغي، گلوي خود را در آشپزخانه منزل مي برد، و ريون مي گويد كه مادرم آن قدر به من اهميت نداده بود كه حتي در آشپزخانه را ببندد. دوران كودكي و نوجواني او توأم با زجر و فلاكت و فقر و بي مهري سپري مي شود تا او به جامعه سرد و بي رحم پا مي گذارد و همه اينها باعث مي شود تا از او يك قاتل ساخته شود، قاتلي كه هرگز روي خوشي از زندگي نديده و كشتن براي او فقط اظهار بدگماني نسبت به بشريت است. «آن كرادر»، دختري كه هنرپيشه تئاتر است و نامزدش كارآگاه پليس، يكي ديگر از شخصيت هاي رمان است. بي شك «كرادر»، در رمان اسلحه اي براي فروش نجات دهنده ريون است، يعني او را از شر مطلق به سوي خير هدايت مي كند. «آن» در اين راه تا مرز كشته شدن فداكاري مي كند؛ كارآگاه سرگرد «ماتر» نامزد «آن»، مردي است كه شغلش در وهله اول پراهميت ترين چيز است. شايد بزرگترين دغدغه اش گرفتن ترفيع براي ازدواج با «آن» باشد. آقاي «چالماندلي» يا «ديونانت» يا «ديويس»؟، شخصيت ديگر رمان، مردي هزارچهره است كه هر رذالتي از او بر مي آيد. او با هيكل چاق و وارفته اش سعي مي كند مؤدب صحبت كند و درون پليد خود را در وقاري ظاهري پنهان كند. نماينده شر واقعي در رمان، سرماركوس است. او پيرمردي به غايت خبيث است كه براي دستيابي به منافع خود و سود سرشار، توطئه كشتن وزير جنگ را طراحي مي كند و هدفش اين است كه يك جنگ فراگير اروپايي راه بياندازد تا با فروش سلاح و مهمات، هر چه بيشتر ثروتمند شود.

• جاذبه داستان هاي گرين از صفحات آغازين داستان شروع مي شود.
گراهام گرين با بياني رئاليستي و متعارف و به دور از قلمبه گويي خواننده را به دنبال خود مي كشاند. اسلحه اي براي فروش براي خواننده اي كه دوست دارد رماني پركشش بخواند و حوصله دقت و باريك شدن در پيچ و خم هاي ادبي را ندارد، رماني كامل است. گرين با طرحي شكيل كه تعليق و جاذبه با ظرافت هنرمندانه در آن به كار رفته، دست به قلم مي برد و ساده و عميق مي نويسد. به ظاهر ساده نوشتن و در عمق خواننده را به فكر واداشتن كاري است دشوار كه او از عهده آن بر آمده است. آنچه در ابتدا از خواندن نوشته هاي گراهام گرين عايد خواننده منتقد مي شود، تسلط بي چون و چراي گرين بر شخصيت هايي است كه خلق مي كند. تسلط او بر كل دنياي داستاني اش نمونه وار است. او با اقتدار كامل عناصر داستاني را در اختيار مي گيرد و آنچنان كه مي خواهد و شايسته است از آنها بهره مي گيرد. جاذبه داستان هاي گرين در اكثر آثار او از صفحات آغازين داستان شروع مي شود. در اسلحه اي براي فروش با نشان دادن چهره ناخوشايندي از ريون مرد لب شكري او را درگير دو قتل مي كند. اولي وزير جنگ كه پيرمردي است صلح دوست و ساده زيست و دومي منشي او كه يك پيرزن است. خواننده در آغاز رمان ريون را ظالمي تصور مي كند كه به راحتي آدم مي كشد و شايد هيچ راه برگشتني به سوي انسانيت برايش وجود نداشته باشد. جهل فرهنگي و رنج ها و حقارت هايي كه در كودكي و نوجواني تحمل كرده، او را وادار به آدم كشي مي كند. ريون نمي داند كه وزير در واقع كيست و حتي آنقدر كنجكاوي به خرج نمي دهد كه در مورد او بپرسد. فقط گمان مي كند كه چون وزير است به طور حتم متمول است و با كشتن او، علاوه بر اينكه مبلغ كلاني پول به دست مي آورد، يك ثروتمند را هم نابود مي كند. به اين ترتيب ريون پس از كشتن وزير فقط و فقط به دويست پوند پولي فكر مي كند كه قرار است از چالماندلي بگيرد.

• جرقه اي براي گريز از شر
چالماندلي كه در رمان، رابط دستور دهنده قتل، يعني سرماركوس است، نقش ابليسي را بازي مي كند كه ريون را تمام و كمال به اسارت شر مي كشد. او مرد چاق و بدقواره و تن پروري است كه حتي حاضر نيست از چگونگي انجام قتل چيزي بشنود، چرا كه به گفته خودش جرأت شنيدنش را هم ندارد. ريون كه شرايط بسيار كاملي براي غلتيدن در چنين ماجرايي دارد، به راحتي و حتي به خواست خودش اسير شر مي شود و وزير جنگ را به قتل مي رساند. او مردي با ارزش را كه مخالف جنگ و خونريزي است مي كشد. در اصل دستوردهندگان قتل هدفشان از كشتن وزير به راه انداختن يك جنگ فراگير اروپايي است و همگي بنا به منافعشان طرفدار پر و پا قرص جنگ اند. شخصيت هاي فرعي چون «بادي فرگوسن» هم هستند كه مي خواهند با شروع جنگ وجود خود را به اثبات برسانند. سرماركوس در رأس طرفداران جنگ قرار دارد و هدف او چيزي جز كسب سود سرشار و مال اندوزي نيست. در اين ميان ريون پس از به راه انداختن جرياني كه با قتل وزير جنگ شروع مي شود، از سوي چالماندلي و سرماركوس باز هم فريب مي خورد. اسكناس هايي كه به عنوان دستمزد به او داده اند مسروقه از آب در مي آيد. به همين دليل پليس همه جا به دنبال ريون مي گردد. اين مقطع از داستان را مي توان نقطه اي ناميد كه در واقع جرقه اي است براي به خود آمدن ريون، براي دگرگوني ذهني او و آغازي ساده براي فرار از شري كه گريبان او را گرفته است. گرين با آوردن «آن كرادر» در داستان قصد مي كند كه او را به كمك ريون بفرستد. در ابتداي اين آشنايي، ريون «آن» را به منظور كشتن به خانه اي نيمه ساخته مي برد. زيرا كه گمان مي كند آن مترصّد فرصتي است تا او را به پليس لو دهد. در اين جا ما هنوز سايه سياه و سنگين شر را بر سر ريون مي بينيم، چرا كه او اگر آن را بكشد بيشتر در تاريكي غوطه ور خواهد شد و جرقه اي را كه براي به خود آمدن او روشن شده، به دست خود خاموش خواهد كرد. اما «آن» ريون را به پليس لو نمي دهد و حتي در جايي كه مي توانسته به راحتي از دست او بگريزد، اين كار را نمي كند و اين عمل او باعث مي شود ريون تا حدي به او اعتماد كند. «آن» در جايي كه ريون قصد دارد او را بكشد، به ريون مي گويد: آن تپانچه را كنار بگذار جز دردسر چيزي برايت ندارد. و اين كلام مي تواند روشني را در ذهن دردمند ريون بيشتر كند. ريون در حين اعتماد كردن به «آن» علاقه اي شايد اندك را از سوي او احساس مي كند و او كه تا آن زمان حتي سايه اي از محبت در زندگي اش نديده، دچار تحولي دروني مي شود، تا آنجا كه براي نجات دادن «آن» از دست چالماندلي، مرد پست هزارچهره اي كه سرمايه گذار تئاتر هم هست، از جان مايه مي گذارد و به محل اقامت چالماندلي مي رود و پس از درگيري كوتاهي موفق مي شود «آن» را از درون بخاري ديواري اتاق بيرون بياورد و در واقع او را از مرگ حتمي نجات دهد. ريون بيشتر از پيش احساس مي كند كه به «آن» علاقه مند شده است و خواننده اين دگرگوني را از خلال گفته هاي ساده او در مي يابد. «آن» و ريون در حالي كه مي دانند در محاصره پليس هستند در انباري متروك پنهان مي شوند و ريون در حالي كه از شدت سرما بر خود مي لرزد، تمام گوني هايي را كه در انبار پيدا مي كند به روي «آن» مي اندازد. در اين مقطع از داستان تأثير گذاري مثبت «آن» بر ريون او را آماده تحول مي كند.

• عامل شر با پيش رفتن به سوي خير عجالتاً ريشه شر را مي سوازند
اگر بخواهيم از خلال دو شخصيت رمان يعني «آن» و نامزدش كارآگاه ماتر دو خط موازي را دنبال كنيم، در مي يابيم كه خط تأثيرگذار «آن» است. هر دو درگير قضيه اي مي شوند كه خواسته و ناخواسته آن را دنبال مي كنند. «ماتر» مأمور پرونده اي است كه براي تعقيب و دستگيري ريون تشكيل شده است. او به رغم تمام تخصصي كه در مقوله پليسي دارد، قضيه را كاملاً يك بعدي مي بيند و گمان مي كند براي دستگيري ريون آنچه را كه بر عهده اش بوده انجام داده است. «آن» كه از نزديك درگير قضيه است، هدفي بسيار مهم تر و بالاتر را دنبال مي كند. او به نجات اروپا از يك جنگ خانمانسوز مي انديشد. «آن» كه در داستان نقطه مقابل چالماندلي است، تمام قضايايي را كه به دنبال قتل وزير جنگ اتفاق افتاده، براي ريون روشن مي سازد. در اين مقطع از رمان ريون به عمق تباهي و شري كه گريبانگيرش شده پي مي برد و روي شانه هاي نحيف خود بار سنگين يك جنگ فراگير را احساس مي كند. او در عين حال كه هدفش انتقام گرفتن از چالماندلي و رئيس او سرماركوس است، به جنگي كه قرار است راه بيفتد هم مي انديشد. اين چرخشي است كه او را از بند شر خلاص مي كند تا در قالب خير، جلو گيرنده جنگ باشد. «آن» كه نجات دهنده ريون از بند شر است با توجه به اينكه به هيچ عنوان نمي خواهد كسي در اين بين كشته شود، آدرس و نشاني چالماندلي و رئيسش را در «ميدلنداستيل» به ريون مي دهد و ريون با غروري خوشايند در مه صبحگاهي از حلقه محاصره پليس ها مي گريزد تا به سوي ميدلنداستيل برود، به جايي كه براي رسيدن به آن لحظه شماري مي كرده. در لحظه آخر «آن» متوجه مي شود كه ماتر در تعقيب ريون است و ريون در لحظه آخر در نظر «آن» زشت و كريه مي آيد ولي «آن» براي نجات مردم از يك بليه بزرگ او را كمك مي كند تا بتواند به ميدلنداستيل برود. به همين انگيزه پالتو ريون را مي پوشد تا پليس ها به اشتباه او را تعقيب كنند و ريون در ميان مه بتواند بگريزد و به سراغ چالماندلي و سرماركوس برود؛ ريون پس از ديدن چالماندلي شيطاني كه در ابتداي داستان او را اسير شر كرده است - دچار آسودگي خاطر مي شود و پس از اينكه چالماندلي متوجه مي شود كه او همان مرد لب شكري است و از شليك كردن به او هم ابايي ندارد، ناچار مي شود حرف ريون را گوش كند و به اتفاق او پيش سرماركوس بروند؛ با كشته شدن چالماندلي و سرماركوس، به نقطه پاياني رمان مي رسيم. يك عامل شر، با رفتن به سوي خير عجالتاً ريشه شر را مي سوزاند و خود نيز در برزخي ناگزير از ميان مي رود. دو خط متوازي ولي متفاوت رمان كه قبلاً به آن اشاره شد، يعني «آن» و «ماتر» در فصل آخر داستان به تطابق مي رسند و «ماتر» به «آن» مي گويد: «من شكست خورده ام. البته تو حالا خيلي معروف شده اي. تو جنگ را متوقف كرده اي. مي دانم كه حرفت را باور نكردم، مرا ببخش.»
فرزام شيرزادي

ديگ و پاندول
«مراد فرهادپور»، نويسنده، مترجم و نظريه پرداز ادبي و فرهنگي است كه به ويژه شناخت عميقي از فيلسوفان شاخص از جمله «نيچه» دارد. از اين نويسنده صاحبنظر تاكنون چندين كتاب و دهها مقاله پيرامون موضوع ها و مسائل ادبي فلسفي معاصر به چاپ رسيده است. فرهادپور ضمناً، درباره مكتب هاي نظري فلسفي چندي از جمله مكتب فرانكفورت مطالعات و شناخت وسيعي دارد.

همه شواهد و قرائن حاكي از آن است كه حركت آونگ به سوي قطب مقابل آغاز شده است: از سياست به ادبيات و فلسفه. انبوه اشعار و داستان هايي كه صرفاً به اتكاي در دسترس بودن مداد و كاغذ نوشته و چاپ مي شوند، كلاس هاي گوناگون داستان نويسي، جلسات نقد و غيره. در واقع نوسان اين آونگ ميان دو قطب سياست و ادبيات مدلي ساده ولي به غايت گويا براي توصيف و تبيين تاريخ عقايد و تحولات فرهنگي كشور ما در دوره معاصر است. اگر به تعداد متغيرها بيفزاييم و مثلاً دين و اقتصاد و تجارت را نيز بدان اضافه كنيم تقريب مدل به واقعيت بسي بيشتر مي شود. ليكن با بسنده كردن به همين مدل ساده مي توان نكات مهمي را آشكار كرد. احتمالاً مهم ترين نكته، دامنه كوتاه اين نوسان است كه از قضا با گذشت زمان كوتاهتر نيز شده است. اين كوتاهي بيش از هر چيز در هيئت نوعي شتابزدگي عام و فراگير متجلي مي شود كه باعث مي گردد تا بسياري افراد و حتي بسياري گروهها و روندهاي فرهنگي به يكباره «از هول حليم توي ديگ بيفتند. » براي مثال در عرصه ترجمه آثار فلسفي با مترجماني روبرو مي شويم كه ظرف يك سال بيش از سه كتاب ترجمه و چاپ مي كنند يا مترجماني كه اعلام مي كنند مي خواهند يك دوره هشت جلدي فلسفه را به تنهايي در كمتر از دو سال ترجمه و چاپ كنند. نكته مهم دوم خصلت واكنشي اين نوسان است. گرايش به ادبيات يا سياست همواره بيش از آن كه از علاقه به خود اين موضوعات ناشي شود، محصول واكنش منفي و سرخوردگي و دلزدگي از يكي و نوسان به سوي قطب مخالف است. بدين ترتيب آونگِ علايق، تلاش ها و گرايش هاي فرهنگي در هيچ جهتي چندان به پيش نمي رود و در نهايت، پس از چند بار نوسان ميان قطب هاي مخالف همه علايق، باورها و انگيزه ها در دريايي از آشفتگي و گيجي، كلبي مسلكي و نيهيليسم، دلال صفتي، حقارت ها و جنون هاي شخصي، و ادعاهاي توخالي فرو مي رود. علاقه به ادبيات، سياست، يا هر موضوع ديگر، به واسطه خصلت واكنشي و ناگهاني و كوتاه بودن دامنه نوسان، به وسواسي بيمارگونه، اغراق آميز و خودشيفته بدل مي شود و در نتيجه ما با وضعيتي تناقض آميز روبرو مي شويم كه در آن به رغم وجود انواع و اقسام دگماتيسم و تعصب ادبي و سياسي و غيره، هيچ چيز به معناي واقعي كلمه جدي گرفته نمي شود. سطحي نگري، تكنيك زدگي، خودشيفتگي، فقدان معيارهاي عام و «عيني» براي سنجش، و تبديل نقد به دعواهاي شخصي و رواني، بارزترين پيامدهاي بي واسطه اين وضعيت اند. با اين حال بايد اذعان كرد كه نكات فوق جملگي اجزاي ساختاري كلي تر و پيچيده تر و با سابقه تراند كه در سراسر عصر جديد بر كل حيات تاريخي ما و همه ابعاد آن مستولي بوده است. به واسطه حضور اين ساختار، هيچ يك از گرايش ها يا روندهاي فرهنگي به سنتي ريشه دار و تأثيرپذير و خلاق بدل نمي شود. به جرأت مي توان گفت كه كشور ما يكي از غيرسنتي ترين و حتي ضدسنتي ترين ممالك جهان امروز است؛ كه خصلت دوم البته به عملكرد حكومت و دولتمردان مربوط مي شود. هنگامي كه يكي از مهم ترين و مؤثرترين ماهنامه ها و نشريات فرهنگي كشور، كه گرمگاه، محصول و حامل اصلي يكي از شكل يافته ترين جريان هاي فرهنگي است ـ يعني جريان موسوم به روشنفكري ديني كه تقريباً يگانه جريان فرهنگي دو دهه اخير است كه توانسته خود را به منزله يك سنت زنده خلاق، با سابقه و هويت و چشم اندازي معين براي تحول و تغيير و كارنامه اي روشن و قابل قبول، باز توليد كندـ به ناگاه به واسطه ملاحظات سياست و قدرت تعطيل و سركوب مي شود، چگونه مي توان واقعيت مشهود، يعني ضدسنتي بودن فرهنگ رسمي، را ناديده گرفت و باز هم به حرافي درباره «سنت و معنويت» ادامه داد. اين شتابزدگي آميخته به تعصب و دگماتيسم، و اين بي ريشگي و سنت گريزي همگاني به واقع بيانگر ناتواني از تجربه كردن است و اگر تمامي ابعاد و سويه هاي متنوع و بي شمارِ اين تجربه لحاظ شود، بر آن نامي نمي توان نهاد جز تجربه مدرنيته و امروزه اصلي ترين مسئله يا چالش تاريخي براي ما چيزي نيست جز مخدوش و بيمارگونه بودن يا ناتواني از تجربه مدرنيته و متأسفانه بايد اعتراف كرد كه تلاش ها و كنش هاي موجود در عرصه ادبيات و فلسفه، همراه با تمامي توهمات و ابتذال و خودفريبي نهفته در آنها، و به رغم معدود دستاوردهاي اصيلِ كوچك و بزرگش، اساساً نمودي از همين عدم بلوغ و ناتواني از تن سپردن به تجربه مدرنيته است.

نگاهي كوتاه به آثار ايزابل آلنده
شبحي در ميان اشباح
• گوش كن پائولا، مي خواهم داستاني برايت بگويم كه وقتي از خواب بيدار شدي آنقدرها احساس گمگشتگي نكني.
ايزابل آلنده در پرو به دنيا آمد و در شيلي بزرگ شد. هنگامي كه در سال ،۱۹۷۳ عموي او سالواتور آلنده، رئيس جمهور شيلي در يك كودتاي نظامي به قتل رسيد، ايزابل مجبور شد از شيلي فرار كند. او به كاراكاس، ونزوئلا رفت و در آنجا به عنوان يك خبرنگار طرفدار آزادي زنان مشغول به كار شد. در سال ،۱۹۸۰ هنگامي كه خبر قريب الوقوع بودن مرگ پدربزرگ صدساله اش به او رسيد، نويسندگي را در قالب نوشتن نامه اي براي او آغاز كرد، نامه اي كه مي دانست هرگز به دستش نخواهد رسيد. اين نامه، رمان «خانه ارواح» و يكي از پرفروش ترين كتاب هاي دنيا شد.
045198.jpg
خانه ارواح (۱۹۸۲) داستان شكوهمندي است از خانواده تروئبا، عشق ها، جاه طلبي ها، كاوش هاي معنوي و ارتباطاتشان با يكديگر و مشاركت در تاريخ زمانشان، تاريخي كه تقديرشان شد و از همگي آنها سبقت گرفت.
داستان كتاب، در ابتداي قرن، در آمريكاي جنوبي، در شهري كه نامش ذكر نشده آغاز مي شود، در خانه زني كه مادر و مادربزرگ طايفه مي شود يعني كلارا دل واله. او كه دختري مهربان و بسيار زودرنج است از سنين كودكي با پي بردن به قدرت تله پاتي از ديگران متمايز مي شود. او مي تواند فال بگيرد، آينده را پيشگويي كند و اجسام را طوري حركت دهد كه گويي نيروي حركت در خودشان است. به دنبال مرگ مرموز خواهرش يعني رزا خوشگله، كلارا، ۹ سال لب فرو مي بندد و خاموش مي شود و در برابر همه تلاش ها براي به حرف در آوردنش مقاومت مي كند و سپس هنگامي سكوت خود را مي شكند كه اعلام كند به زودي قصد ازدواج دارد.
شوهر آينده اش، استبان تروئبا مردي است خشك و متمول كه با خشم و نگراني هايي كه حاصل تنهايي عميقش مي باشد، خو گرفته است. او در سي و پنج سالگي از املاكش به پايتخت بر مي گردد تا مادر رو به مرگش را ملاقات و همسري پيدا كند (او نامزد رزا خوشگله بود كه مرگش او را نيز درست مانند كلارا عميقاً تحت تأثير قرار داد). او مردي است كه كلارا پيش بيني كرده و فراخوانده تا همسر آينده اش شود و استبان به نوبه خود عشقي را نثار كلارا مي كند كه تا پايان زندگي ادامه پيدا مي كند.
اين زوج پس از ازدواج به خانه گران قيمتي كه استبان براي كلارا ساخته و همه به آن «عمارت بزرگ گوشه اي» مي گويند، نقل مكان مي كنند، خانه اي كه به زودي پر مي شود از دوستان كلارا كه معتقد به احضار روح هستند، هنرمندان مورد حمايتش، صندوق هاي صدقات، همپالكي هاي سياسي استبان و مهمتر از همه فرزندانشان؛ بلانكا دختري معقول و متواضع كه رابطه مادام العمري با پسر سركارگرشان پيدا مي كند و موجبات خشم فراوان پدر را سبب مي شود، دوقلوها جيمي و نيكلاس كه اولي پسر منزوي و كم حرفي است كه پزشك مي شود و به مردم فقير و بدبخت كمك مي كند و دومي پسر عياش و زن باره اي كه رعايت مقررات مذهبي برايش تفنني بيش نيست و بالاخره در نسل سوم، آلباي كوچك، دختر بلانكا كه مورد ناز و نوازش، دست پرورده و لوس كرده همه اعضاي خانواده بود (پدر خانواده تا مدت ها نمي دانست پدر واقعي اش كيست و همين امر موجب ناراحتي و خشم استبان است. )
همچنان كه قرن بيستم مسير تكاملي اش را مي پيمايد، استبان مصرانه و بدون پرده پوشي از كمونيست جانبداري مي كند، چنان كه جيمي دوست و محرم راز رهبر سوسياليست ها مي شود، همچنان كه آلبا سر در پي عشق يك پسر دانش آموز راديكال مي گذارد، خانواده تروئبا در سلسله حوادث غم انگيزي كه به خانه ارواح طنين و معناي عميق تري مي بخشد، ايفاي نقش مي كنند. يكي از موفقيت هاي تمام عيار اين رمان عالي اين است كه خواننده خود را يكي از اعضاي اين خانواده بزرگ و پرشور احساس مي كند و چنان خود را به آنها وابسته مي بيند كه گويي يكي از آنهاست. در «عشق و اشباح (۱۹۸۴) ايزابل آلنده خواننده را به كشور شيلي در آمريكاي لاتين در زمان تسلط حكومت ديكتاتوري نظامي مي برد. اين كتاب داستاني است از عشق و توقيف هاي سياسي كه در مركز آن دختري ساده و نامتعارف از يك خانواده متمول و پسر يك اسپانيايي تبعيدي قرار دارند. ايرنه بلتران، خبرنگاري از طبقه بالاي جامعه و فرانسيسكو ليل، پسر عكاس يك پروفسور ماركسيست، جنايت هاي مخوف زمانشان را كشف مي كنند و بدين سان عشق و زندگيشان را در معرض خطر قرار مي دهند. آنان براي كشف حقيقت در مملكتي مملو از ترور، از هيچ كاري ولو به خطر انداختن جانشان دريغ نمي كنند.
آلنده در اين كتاب ترورهايي را كه هر روز زير لواي قانون ارتش انجام مي شده، افشا و افراد تيزبيني را كه در گوشه و كنار كشور به طور مخفيانه به مقاومت در برابر آن مي پرداختند، زنده مي كند و در كنار آن به طرزي بسيار ماهرانه ظرافت هاي يك عشق را نيز به تصوير مي كشد. در «اوالونا (۱۹۸۵) كه به سبك پيكارسك نوشته شده، راوي داستان كه اوالونا مي باشد، داستان كساني نظير يك مهاجر لبناني، يك بچه ولگرد خياباني، يك هنرمند تغيير جنسيت داده و يك پناهنده آلماني را كه با آنها برخورد و ملاقات داشته، نقل مي كند. او با استفاده از قدرت بديع تخيل و هوش سرشارش طنزي عالي ارائه مي دهد تا بتواند بر واقعيت خشن زندگي غلبه كند.
045195.jpg
ايزابل آلنده پس از آن كه در كتاب اوالونا، دنيا را به راوي داستانش معرفي مي كند و از زبان او زندگي پرماجراي زن جوان و فقيري از آمريكاي لاتين را در قالب دوستي ها و عشق هايش شرح مي دهد، به علت استقبال عموم، باز هم در سال ۱۹۸۹ به اين داستان بر مي گردد البته اين بار تحت عنوان «داستان هاي اوالونا». داستان هاي اوالونا كه گنجينه گرانبهايي است از قصه هايي كه آلنده ماهرانه طرح ريزي كرده است يكبار ديگر شهرت او و وفاداري خوانندگانش را به اثبات مي رساند. داستان با رالف كارل، يك پناهنده اروپايي، روزنامه نگار و عاشقي كه در كتاب اوالونا بسيار از او صحبت شده بود، آغاز مي شود. يك روز كه با اوالونا در خلوت است از او مي خواهد تا داستاني برايش بگويد كه هيچكس آن را قبلاً نشنيده باشد و بدين سان اوالونا براي رالف كارل و ديگر خوانندگان، بيست و سه داستان پرشور و جذاب را با هنرمندي نقل مي كند؛ داستان هاي جالبي از قشرهاي مختلف جامعه: ثروتمندان، چريك ها، فالگيران با زيبايي هاي بي نظير و ستم هاي بزرگ و بالاخره موضوعات ناآشنايي كه تبديل به آشناياني فراموش نشدني مي شوند. يكي از داستان ها درباره كلاريسا است كه قبل از اين كه برق به شهر بيايد، متولد مي شود. او با ديدن گزارش هاي تلويزيوني پرواز فضانوردان به ماه زنده مي شود و هنگامي كه پاپ براي ديدار از شهر مي آيد و گروهي از همجنس بازان را در لباس راهبه ها در خيابان مي بيند، مي ميرد. ديگري درباره مردي به نام ال كاپيتان است كه چهل سال در انتظار پيشنهاد ازدواج به همرقصش مي ماند. قهرمان داستان بعدي هوراشيو فورچوناتو، صاحب سيرك و تاجر است كه آشنايي اش با يك زن خارجي بي حال او را وا مي دارد تا از كارهاي شيطنت آميز و موذيانه اش دست بردارد حتي هنگامي كه سعي مي كند به او ابراز عشق كند. موريزيا روجيري زني است كه همسر و فرزندانش را به خاطر يك دانش آموز طب ترك مي كند و از طريق اپرايي كه خود برنامه ريزي كرده، زندگيشان را مي گذرانند. رايد آلبي قهرمان داستان ديگري از اين كتاب است كه دانش و كارش را براي مردم آگوا سانتا به نمايش مي گذارد. در مجموع در اين كتاب با عشق، خشونت، انتقام، حسرت، دلسوزي و طنزي روبه رو هستيم كه ايزابل آلنده با استادي آن را به رشته تحرير در آورده است.
«طرح بيكران (۱۹۹۱» اولين رمان ايزابل آلنده كه در آمريكاي شمالي اتفاق مي افتد، داستان جذاب كاوش هاي مردي است در عشق و حقيقت وجودش. گرگوري ريوز كه هرگز قادر نبوده آرامش زمان كودكيش را دوباره به دست آورد (و حالا اين را براي يك رمان نويس اعتراف مي كند) پسر چارلز ريوز است كه در يك كاميون به همراه همسرش نورا كه يك يهودي مهاجر است، الگا خدمتكار روسي شان، دخترش جوليا و گرگوري به دور كشور سفر و اسرار زندگيشان را آشكار مي كنند. هنگامي كه چارلز بيمار مي شود و خانواده به آمريكاي لاتين بر مي گردند و در خانه مردي مكزيكي تبار به نام پدرو مورالز سكني مي كنند، اين بهشت پايان مي پذيرد. وقتي چارلز بهبود پيدا مي كند آنها به يك كلبه زهوار دررفته نقل مكان مي كنند ولي خانواده مورالز خصوصاً دخترشان، كارمن در تمام زندگي پشتيبان گرگوري مي مانند. واقعيت به زودي رخ مي نماياند و اگر چه دوست كتابدار گرگوري به او پول مي دهد تا به بركلي برود، او كه جاه طلب و سخت كوش است، شادمان نيست. گرگوري از مدرسه حقوق فارغ التحصيل مي شود، از جنگ ويتنام جان سالم به در مي برد، به سان فرانسيسكو مي رود، دو ازدواج ناموفق مي كند، پدر دو بچه مي شود و مقدار معتنابهي پول به دست مي آورد و از دست مي دهد. در ضمن هنگامي كه انقلاب در خيابان ها جايگزين تب اصلاحات مي شود، دهه ها به سرعت مي گذرند و شخصيت ها نيز بالاخره در يك طرح فرعي از عاقبت شادشان لذت مي برند و تنها گرگوري است كه بايد منتظر رمان نويس بشود تا زندگيش را نجات دهد. او مي گويد: «هر كسي طرحي را در خود حمل مي كند ولي خواندن طرح محو و فراموش شده، دشوار است و از اين روست كه سرگردانيم و گاهي هم گمگشته مي شويم. »
و اما كتاب پائولا در سال ۱۹۹۴ به چاپ رسيد «گوش كن پائولا، مي خواهم داستاني برايت بگويم كه وقتي از خواب بيدار شدي آنقدرها احساس گمگشتگي نكني. » اين است جملات آغازين زندگي نامه جانكاه و درخشان نويسنده شيليايي، ايزابل آلنده در كتاب پائولا، هنگامي كه دختر ۲۸ ساله اش در بستر بيماري در حالت كما بود. آلنده با آميزه اي جذاب از رئاليسم جادويي، سياست و يادآوري لحظات پرشورش، روح خاطراتش را در برابر خوانندگان عريان و آنها را گويي كه با رماني پرهيجان روبه رو هستند بر جا ميخكوب مي كند.
پائولا داستان شورانگيزي است از زندگي ايزابل آلنده، شرحي از اولين سال هاي زندگيش در شيلي تا كودتاي نظامي آشوب زده در سال ۱۹۷۳ و ديكتاتوري پس از آن و سپس سالهاي تبعيد خانواده اش. خويشان آلنده در اين روايت جذاب آشكار مي سازند: پدر ناتني اش كه دروغگويي مهربان و اهل بحث بود، مادربزرگش و نيز عموهاي خاطي اش، ايزابل و برادرانش را در رنج و زحمتي شادي آور انداختند. خاطرات تلخ و شيرين دوران كودكي او در برابر ديد خوانندگان قرار مي گيرد و سال هاي جواني پرشور و مسحوركننده اش نقل مي شوند و بالاخره اسرار دروني اش به نرمي به نجوا در مي آيند. با خواندن پائولا است كه خواننده در مي يابد دنياي خارق العاده موجود در رمان هاي ايزابل آلنده، دنيايي است كه او در آنجا ساكن است و در حقيقت واقعيت جذاب خود اوست.
رمان «دختر بخت» (۱۹۹۹) هشتمين اثر ايزابل آلنده است كه بعضي از ويژگي هايش همانند آثار قبلي اوست؛ فضايي بسيار وسيع و شخصيت هايي از نسل هاي مختلف با نژادهاي مختلف. قهرمان داستان زني است كه بر تمام موانع زندگيش غلبه مي كند تا راهش را در دنيا پيدا كند. رمان، سرنوشت اليزا سامرز شيليايي را دنبال مي كند كه يك پيردختر بريتانيايي، رز سامرز و برادر مجردش، جرمي همچون يكي از اعضاي خانواده از او نگهداري مي كنند.
«ميس رز هنگامي كه اليزا به اندازه اي بزرگ شده بود كه مي توانست بفهمد به او گفته بود: «تو درست مثل ما خون انگليسي در رگهايت جاري است. فقط شخصي از جماعت مهاجرنشين انگليسي مي توانسته تو را در سبدي پشت در يك شركت واردات و صادرات بريتانيايي بگذارد. مطمئنم آنها مي دانستند كه برادرم جرمي چقدر خوش قلب است و مطمئن بودند كه او تو را به خانه مي آورد. آن زمان من آرزوي فرزندي داشتم و تو در دستهايم افتادي، خداوند تو را فرستاد تا تحت مقررات خشك پروتستان و زبان انگليسي پرورش پيدا كني.
» و اما خدمتكار خانواده، ماما فريسيا عقيده ديگري دارد و مي گويد: «تو، انگليسي؟ بچه، اصلاً اين نظرات را قبول نكن. تو موهاي هندي داري، درست مثل من. » و مطمئناً اليزا با داشتن قدرت عرفاني كه مي توانست همه حوادث زندگيش را به خاطر آورد، به نظر مي رسيد خود را از رگ و ريشه هاي هندي بداند تا جناح پروتستان. نه رز و نه جرمي سامرز او را به فرزندي قبول نكردند اما او طوري بزرگ شد گويي يكي از افراد خانواده است و طوري تربيت شد گويي دختر آن خانواده است؛ در يك منزل خوب، تحت تحصيلات خوب كه به او اجازه مي داد تا همسري از بهترين خانواده ها را براي خود انتخاب كند. ولي همان طور كه اليزا بزرگ مي شد، فرمانبرداريش كمتر مي شد و هنگامي كه در دام عشق خواكين آنديتا، منشي شركت تجاري جرمي، گرفتار شد، فاميل خوانده اش را به وحشت انداخت. آنها حتي بيشتر به وحشت افتادند وقتي فهميدند اليزاي تازه باردار شده از خواكين آنديتا راهي كالفرنيا شده تا عاشق محبوبش را پيدا كند. در آن زمان تب يافتن طلا همه جا را فرا گرفته بود و آنديتا نيز در رؤياي ثروتمند شدن، مادرش را رها كرد تا براي يافتن آن به كاليفرنيا برود. اليزا در يك كشتي پنهان مي شود و در آنجاست كه تائو شين را ملاقات مي كند، دكتري چيني و يكي از دوستان نزديك عمويش، كاپيتان جان برادر جرمي و رز است و هم اوست كه زندگيش را نجات مي دهد و نزديك ترين دوست او مي شود. آنجاست كه اليزا از جستجوي عشق گمشده اش، به خوديابي مي رسد و با توجه به اتفاقاتي كه در طول سفر برايش پيش مي آيد تحولات ديگري در او حادث مي شود كه او را به آزادي و استقلال شخصي مي رساند و به همين دليل پس از يافتن خواكين گريزپا، ديگر مطمئن نيست كه خواهان آن چيزي است كه آرزويش را داشته و هنگامي كه خبر از عشق گمشده اش مي شنود بايد تصميم بگيرد عشق واقعي اش چيست؟
ايزابل آلنده در قالب شخصيت اليزا يكي از جذاب ترين قهرمانان كتابهايش را به تصوير مي كشد؛ شخصيتي ماجراجو، داراي استقلال رأي و نامتعارف كه شهامت خلق دوباره خود را دارد و سرنوشتش را در يك كشور جديد از نو رقم مي زند. در واقع داستان اليزا داستان سفر زني است به سمت خويشتن يابي و عشق. ايزابل آلنده كه خود را به عنوان يكي از ماهرترين قصه نويسان معاصر به اثبات رسانده است، شهرتش را با رمان «چهره در سپيا (۲۰۰۰)(۱) مستحكم تر كرد. او با استفاده از شخصيت هاي رمان هاي قبلي اش يعني خانه ارواح و دختر بخت، داستاني جذاب از تاريخي آشوب زده، زندگي و عشق هاي اواخر قرن نوزدهم شيلي ارائه مي دهد.
آلنده در اين كتاب با سبك خاص و هميشگي اش عشق، غم، اشتياق و رازهاي پنهان خانواده را در پس زمينه انقلاب شيلي به تصوير مي كشد. مادر آرورا دل واله، قهرمان داستان، زن زيباي چيني ـ شيليايي است در حالي كه پدرش فرزند خوشگذران خانواده دل واله متمول و قدرتمند است. در كانون احياي بطئي و سخت كودكي آرورا، يكي از افسانه اي ترين شخصيت هاي ايزابل آلنده قد برافراشته است و او كسي نيست جز پائولينا دل واله مادربزرگ آرورا كه آلنده اين طور توصيفش كرده است: «زيرك كلاه گيس دار شكمو. » پائولينا با تسلطي كه بر نوجواني آرورا دارد، موجب دوام خانواده مي گردد. يكي از جذاب ترين جنبه هاي اين رمان هنگامي است كه قهرمان داستان عكاس مي شود. آلنده مي گويد: «با استفاده از كلمات و هنر عكاسي، مذبوحانه سعي كردم بر ماهيت ناپايدار و زودگذر وجوديم غلبه كنم و لحظه ها را قبل از اين كه محو شوند، حفظ كنم تا بدين ترتيب مشكلات گذشته ام را حل كنم. » آلنده عكاسي را به حافظه تشبيه كرده است. آرورا مي گويد: «هر كدام از ما براي بازگو كردن داستانمان لحن خاص خود را داريم و من ترجيح مي دهم براي اين كار از وضوح ماندگار يك چاپ نقره اي استفاده كنم اما هيچ چيزي در تقديرم داراي يك چنين درخشندگي نبوده است. من در ميان سايه هاي ابهام، رازهاي نهان و ترديدها زندگي مي كنم لذا لحن بازگو كردن زندگيم بيشتر شبيه تصوير يك چهره در سپيا مي باشد.» ايزابل آلنده اكنون در كاليفرنيا زندگي مي كند و مشغول نوشتن رمان «شهر حيوانات» مي باشد.

پي نوشت:
۱ـ سپيا رنگ زرد مايل به قرمز قهوه اي است كه در فيلم عكاسي به كار مي رود.
منبع: اينترنت مترجم: پروانه عزيزي


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |