شماره ۲۰۲۹ - سال هفتم - شنبه ۲۹ دي ۱۳۸۰
Sat, Jan 19, 2002
Cinb black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت و گو با مژده شمسايي
• سينماي ما انگيزه ي آموختن را در بازيگران از بين برده، آن قدر موفقيت ها كاذب و زودرس است كه ديگر نيازي به آموزش و فراگيري و گسترش توانايي ها در بازيگران احساس نمي شود.
• اگر بعد از مسافران مي دانستم كه ده سال كار نخواهم كرد يا دق مي كردم يا شايد به كلي از اين كار دل مي كندم.
• من بيضايي را به تدريج شناختم و شناخت خودش و كارهايش برايم هم زمان بود و عاطفه اي كه به او دارم، بر اثر شناخت او به وجود آمده نه پيش از شناختنش و بايد بگويم جدا از اين كه آدم باسوادي است و در كارش متبحر است، بسيار بسيار انسان درست و سالمي است.
• در سگ كشي مهمترين ابزار يك بازيگر در اختيارم نبود.
تيارت فرنگ

گفت و گو با مژده شمسايي
بيضايي در ذهن من اسطوره نبود
• سينماي ما انگيزه ي آموختن را در بازيگران از بين برده، آن قدر موفقيت ها كاذب و زودرس است كه ديگر نيازي به آموزش و فراگيري و گسترش توانايي ها در بازيگران احساس نمي شود.
• اگر بعد از مسافران مي دانستم كه ده سال كار نخواهم كرد يا دق مي كردم يا شايد به كلي از اين كار دل مي كندم.
• من بيضايي را به تدريج شناختم و شناخت خودش و كارهايش برايم هم زمان بود و عاطفه اي كه به او دارم، بر اثر شناخت او به وجود آمده نه پيش از شناختنش و بايد بگويم جدا از اين كه آدم باسوادي است و در كارش متبحر است، بسيار بسيار انسان درست و سالمي است.
• در سگ كشي مهمترين ابزار يك بازيگر در اختيارم نبود.
از مسافران تا سگ كشي ده سال فاصله افتاد. در اين مدت مژده شمسايي كه مهمترين نقش را در مسافران بازي مي كرد، تنها دوبار ديگر به عنوان بازيگر در معرض ديد تماشاگران قرارگرفت. يك بار به عنوان بازيگر تئاتر «بانو آئويي» ويك بار در اپيزود گفت وگو با باد از شش گانه قصه هاي كيش، هر دوي اين آثار ساخته بيضايي بودند، همسر شمسايي…
در مدت زماني كه از اكران سگ كشي مي گذرد، شمسايي چند گفت وگوي مطبوعاتي داشته است. اما تا آنجا كه در خاطر ما هست، به اندازه گفت وگويي كه در ادامه مي خوانيد، به جزييات كارش در سگ كشي، ذهنيت هايش درباره بيضايي و علايق سينماي خود اينگونه صحبت نكرده است.
اين گفت وگو را نازنين فراهاني انجام داده است كه علاوه بر سابقه كاري مطبوعاتي، بازيگر هم هست. پس از جهتي مي توان اين را گفت وگوي دو بازيگر با يكديگر دانست. احتمالاً دو بازيگر خيلي راحت تر حرفهاي هم را مي فهمند و مي توانند به يكديگر پاسخگو باشند!
045324.jpg
*خودت در مورد سگ كشي چه نظري داري، فيلم خوبي است؟
** من به سگ كشي خيلي علاقه دارم، خيلي است كه بعد از ده سال كار كردم و خيلي برايش زحمت كشيدم. پس طبيعي است كه دوستش دارم و فكر مي كنم فيلم خوبي است. اما وقتي مي بينم مردم هم با آن ارتباط خوبي برقرار كردند و دوستش دارند مطمئن مي شوم. اشتباه نمي كردم.
* آيا مي توان سگ كشي را يك فيلم اجتماعي دانست؟
** من فكر مي كنم هر فيلمي مي تواند ابعاد مختلفي داشته باشد و از زواياي مختلفي مي توان آن را بررسي كرد. اما آنچه مهم است لايه رويي داستان است اگر لايه اوليه داستان بتواند تماشاچي را قانع كند و تماشاگر مجبور باشد به دنبال مفاهيم فلسفي در فيلم بگردد، به نظرم فيلم موفقي نيست. فيلمي كه بتواند در لايه رويي موفق عمل كند و از سناريوي محكم و درستي برخوردار باشد، معاني عميق تري را در لايه هاي زيرين با خود به همراه خواهد داشت و اين برداشت ها به تعداد تماشاگران آن فيلم مي تواند متعدد و متفاوت باشد. برداشت هايي كه گاه خود فيلمساز هم در هنگام ساخت از آنها آگاهي نداشته.
* به نظر نمي آيد گلرخ شهرستاني باشد.
** هيچ جايي در فيلم روي شهرستاني بودن او تأكيد نمي شود و ما مي دانيم كه تا يكسال پيش هم او در تهران زندگي مي كرده از لهجه او و پدرش هم مي توان فهميد كه هيچكدام شهرستاني نيستند و چون گفته مي شود پدرش ورشكست شده مي شود تصور كرد به اين دليل به شهرستان رفته و در آنجا چاپخانه كوچكي باز كرده و زندگي ساده اي دارد. اما آنچه در اين فيلم كاربرد دارد شهرستاني بودن گلرخ نيست بلكه اين مهم است كه گلرخ يكسال از شوهرش دور بوده و در اين مدت در جايي دور زندگي مي كرده و در ابتداي داستان اواز راهي دور باز مي گردد.
* در مرحله اول يعني روبرو شدن با منتسب گلرخ نويسنده اي است كه براي اولين باز وارد معامله مي شود . پس از آن در مواجهه با تاجر فرش ياد مي گيرد دروغ بگويد، در برخورد با حاجي نقدي از زنانگي اش استفاده مي كند و در مقابل نايري اسلحه مي كشد، در رويا رويي با وكيل تا جوردي اهميتي نمي دهد كه وكيل سر ورثه را كلاه گذاشته و به نفع خودش مبلغ را پايين مي آورد. در اين روند از طرفي به بلوغ مي رسد و از طرفي نيرنگ هاي اجتماع را ياد مي گيرد. انگار براي زنده بودن و ماندن بايد دروغ و تظاهر را آموخت.
** گلرخ در ابتدا زن ساده اي است كه به نظر نمي آيد بتواند از پس اين دلال بازي برآيد. ناصر معاصر به او مي گويد: «اين كار خيلي سختيه، اين داستانهايي نيست كه تو مي نويسي» يعني تصويري كه از گلرخ مي دهد زني است رؤيايي كه در داستانها و دنياي نويسندگي خود غرق است. گلرخ خودش به شوخي مي گويد حتي نمي تواند اعداد شش رقمي را به درستي بشمارد و تعجب مي كند ناصر معاصر چطوري با چنين پولي كار مي كرده. بنابراين هيچ تصوري از دنياي معامله و بازار ندارد. شرايط جديد و موقعيت هاي متفاوتي كه او در آن قرار مي گيرد، او را دگرگون و متحول مي كند تا جايي كه ديگر داستان را به خاطر ناصر معاصر دنبال نمي كند بلكه بخاطر خودش از اين كار را انجام مي دهد چون برايش گرون تمام شده و به هيچ عنوان نمي خواهد نبازد و براي اينكه نبازد بايد تا آخرش ادامه بدهد و بايد تظاهر كند همجنس آنهاست تا بتواند با آنها معامله كند و براي پيروزي از هر راهي كه فكر كند مي تواند موفق شود استفاده مي كند.
* در بخشهايي از فيلم گلرخ اشاره مي كند كه داستان سگ كشي را مي نويسد.ناصر معاصر مي گويد: اينها آدمهاي داستانت نيستند. مثل اينكه گلرخ واقعاً در دنياي داستانهايش سير مي كند.
** اوايل فيلم وقتي گلرخ از پدرش اطلاعاتي در مورد چك و سفته مي خواهد در برابر كنجكاوي پدر تظاهر مي كند كه مشغول نوشتن داستان جديدي به اسم سگ كشي است و اين اطلاعات را براي نوشتن آن مي خواهد. در زندان در ملاقات با ناصر معاصر وقتي متوجه شنود تلفني مي شوند ناصر معاصر مي گويد :«شخصيت هاي داستان جديدت دوره ات كردند، بهتر است هرچه زودتر خودت را از بينشون بكشي بيرون» و به طور رمزگونه اي به طلبكارها و پايان ماجرا اشاره مي كند. در صحنه پاياني گلرخ به ناصر معاصر مي گويد: «حق با تو بود شخصيت هاي داستان جديدم دوره ام كردند بايد هرچه زودتر خودمو از بينشون بكشم بيروم» در حالي كه به ناصر معاصر و فرشته پشت مي كند در يك پلان خيلي زيبا از ميان آن چهار نفر رد مي شود و از كنار عيوض مي گذرد و در نهايت از بين موتور سوارها هم رد مي شود و در واقع خودش را از اين داستان بيرون مي كشد. اما در عين حال مي فهميم كه اين داستان موضوع كتاب آينده گلرخ خواهد بود.
* گلرخ با نايري در رستوران قرار دارد. چرا اين قدرمي ترسد؟
** براي اينكه يك اسلحه در كيفش دارد.
* او در يك جاي عمومي قرار ملاقات مي گذارد، به فرشته هم مي گويد وقتي كاغذ را به من داد بيا و غيره يعني گلرخ حدس نمي زند كه نايري چك را با خودش نياورد.
** باتوجه به تجربه حاجي نقدي و پي بردن به نيت نايري مي ترسد. بنابراين طبيعي است كه از كسي كمك بگيرد و حتي براي احتياط اسلحه هم حمل مي كند.
045318.jpg

* بعد با چنين تجربه اي در ملاقات بعدي با مردي كه در روز تعطيل در شركت با او قرار مي گذارد اسلحه نمي برد.
** در حقيقت گلرخ از تجربه هر ملاقاتي براي ملاقات بعدي استفاده مي كند وقتي ناچار مي شود با نايري قرار بگذارد تمام احتياط هايي را كه تصور مي كند لازم است انجام مي دهد، و وقتي مجبور مي شود اسلحه بكشد مي گويد: «اين خلاف تمام اصول من است ولي مجبورم كرديد. »و تمام مدت كه اسلحه در دست دارد، دستش مي لرزد. بعد از اين اتفاق گلرخ باخودش فكر مي كند. اگر مجبور مي شد از اسلحه استفاده كند چه اتفاقي مي افتاد. گلرخ كه آدم كش نيست. وحشت اين فكر باعث مي شود در ملاقات بعدي اسلحه را با خودش نبرد. بنابر اين، اين بار از عيوض كمك مي گيرد.
* اين ديگر عجيب تر از قبلي است، يك مرد خل و چل را با خودش مي برد كسي كه اصلاً نمي شود به او اعتماد كرد. گلرخ هم مي داند چون چند بار برايش توضيح مي دهد.
** اين قضاوت شماست در مورد عيوض،چون پايان صحنه را مي دانيد ولي براي گلرخ عيوض شخص امين ومورد اعتماد شوهرش است در ضمن گلرخ فكر مي كند همين قدر كه يك نفر توي ماشين است و مي داند او كجاست كافي است. لازم نيست اين فرد قدرت خارق العاده اي داشته باشد و فكر مي كند فقط حضور او كافي است همانطور كه هاشم بريد هم در پايان از حسابدارش مي پرسد «كسي اونطرف ها نبود؟ مواظبي، چيزي؟» بنابراين اگر عيوض را در سواري ديدند، اون اتفاق نمي افتاد. در ضمن نگراني گلرخ در آن صحنه بيشتر به اين دليل است كه مي ترسد هاشم بريد پول را بگيرد ولي چك و رضايت نامه را ندهد يا بعد از دادن او را مجبور كنند پس بدهد و همه احتياط هايش در اين زمينه است و اصلاً فكر اتفاقي كه مي افتد را نمي كند.
* گلرخ از پنجره مي بيند كه عيوض كاملاً حواسش از او پرت شده، اسلحه هم ندارد با اين همه ترس و لرز چطور همان جا مي ماند؟ نمي توانست پيشنهاد دهد كه معامله داخل ماشين انجام شود. ببين احساس مي كنم صحنه پاياني اين سكانس تحميلي است.
** گلرخ نمي رود تا آنها مطمئون شوند كلكي در كارش نيست. چون در لحظه ورود، آنها ديدند كه كيفي كه حمل مي كرده، پر از روزنامه بوده، بنابراين ديگر بهش اعتماد نمي كنند و او به آنها اطمينان مي دهد كه از آنجا نمي رود تا آنها مطمئن شوند. بنابراين اجازه مي دهد كه آنها بروند و كيف اصلي را بياورند. از طرفي گلرخ فكر مي كند شايد با رفتن حسابدار به طرف ماشين عيوض هم او را مي بيند و به خودش مي آيد و قرارشون انجام مي شود، ولي مي بينيم كه درست در همان لحظه يك سواري باري بين سواري گلرخ و گروهبان نغمه قرار مي گيرد و عيوض حسابدار را نمي بيند. ضمناً گلرخ خودش پايين مي رود، چون نمي خواهد اين معامله در حضور گروهبان نغمه اتفاق بيفتد.
* ببين، اگر در ملاقات با نايري اسلحه نداشت، قابل قبول بود، چون انتظار نداشت كه نايري چك را نياورد.
** گلرخ قبل از آن تصوري از حمل اسلحه ندارد. فقط براي اطمينان با خودش مي برد، ولي وقتي مجبور مي شود از آن استفاده كند، مي ترسد و بعد از آن بيشتر مي ترسد. فكر مي كنم اگر او را كشته بودم چه؟ بنابراين ديگر اسلحه نمي برد تا مجبور نشود از آن استفاده كند.
* فكرهاي گلرخ را كه نمي شود حدس زد، بايد چيزي باشد كه تماشاچي هم به اين كه مي گويي برسد.
** همه چيز را نمي توان توضيح داد، ولي اين كه گلرخ در هر صحنه اي فكر تازه اي مي كند، كاملاً مشخص است و فكر مي كنم ترس بيش از حد گلرخ در ملاقات با نايري، دليل موجهي است براي به همراه نداشتن اسلحه در ملاقات بعدي. ضمناً اگر در دو ملاقات پشت هم او اسلحه مي كشيد، تكراري مي شد و براي تماشاچي هم جذابيتي نداشت و كم كم به نظر يك هفت تيركش حرفه اي مي اومد.
* نه اين تنها راه حل نبود، يك جابه جايي در استفاده از اسلحه، مشكل را حل مي كرد. آن صحنه پاياني سكانس هاشم بريد هم به فيلم تحميل نمي شد.
** اگر صحنه نايري بعد از صحنه هاشم بريد اتفاق مي افتاد، اولاً گلرخ در هيچ صورت به خانه نايري نمي رفت، چون بعد از تجربه دفتر هاشم بريد، ديگر حاضر نيست با مردي پشت در بسته برود. همانطور كه در ملاقات با سنگستاني ها وقتي به او مي گويند برويم دفتر، گلرخ حالت هيستريك بهش دست مي دهد و مي گويد نه اونجا شاهدي ندارم، ولي بيننده مي داند ترس او و حالت عصبي اش براي چيست.
ضمناً اگر اين دو صحنه جابه جا مي شد، با آن صورت كبود و ظاهري كه نشاني از زنانگي در آن باقي نمانده، فكر نمي كنم اصلاً نايري به ا وچنين پيشنهادي مي كرد و اصلاً قضيه خود به خود منتفي مي شد.
* صحنه آخر كه گلرخ به باغستان مي رود، با ديدن ناصر معاصر مي گويد: ديدمش. ناصر معاصر با ترس بر مي گردد و به سمت آلونك نگاه مي كند. اگر او نمي خواهد گلرخ فرشته را ببيند، چرا براي او پيغام فرستاده كه به باغستان برود و اگر مي خواهدجريان را به گلرخ بگويد، چرا چنين واكنشي نشان مي دهد.
** به هرحال ناصر معاصر قصد دارد طلاق نامه را به گلرخ بدهد.
* سؤال من هم همين است، پس اين ترس براي چيست؟
** فكر مي كند زودتر از آنچه او فكر مي كرده گلرخ آمده و فرشته را ديده. يك عكس العمل آني است، وقتي كسي را پنهان كني و فكر كني، طرف مقابلت او را ديده، يك لحظه غافلگير مي شوي.
* بعد از اين غافلگيري مي فهمد كه منظور گلرخ جواد مقدم بود، طلاق نامه را مي دهد و فرشته هم بيرون مي آيد.
** بله مي فهمد كه گلرخ بيش از آنچه بايد، مي داند و ديگر چيزي براي پنهان كردن باقي نمي ماند.
* پس از صحنه هاشم بريد در صحنه گفت و گوي گلرخ با فرشته بازي خوبي ارائه دادي، بخصوص كه مهم ترين عنصر بازي يعني نگاه حذف شده بود. در طول داستان هم زياد تو را با عينك مي بينيم.
** بازي با عينك تجربه جديدي براي من بود. شايد در يك سوم فيلم كه صحنه هاي حساسي هم هست، عينك داشتم. يعني مهم ترين ابزار يك بازيگر در اختيارم نبود. اين درست خلاف تجربه اي بود كه در «گفت و گو با باد» داشتم. آنجا تمام صورتم به جز چشمها زير برقع پوشيده بود. اين دو تجربه كاملاً متفاوت خيلي خوب بود. از اين نظر كه بر تك تك اعضاي صورتم مسلط بشوم و بتوانم جداگانه با آنها كار كنم. ضمناً در اين فيلم از زماني كه گلرخ عينك به چشم مي زند، صورتش به نوعي سرد و سنگي مي شود و عكس العمل هاي بيروني اش به حداقل مي رسد.
045321.jpg
* گلرخ به مرور پخته تر مي شود، ديگر از دختر معصوم ابتداي فيلم خبري نيست، صدايش بم تر و محكم تر مي شود. روي صدا چه قدر كار كردي؟
** آقاي بيضايي از ابتدا در مورد اين تغييرات گلرخ با من صحبت كرده بود. قرار بود اين تغييرات در رفتار، حركات، راه رفتن، ميميك صورت و صداي گلرخ به وجود بيايد. سعي كردم صداسازي نكنم. احساسي كه پشت كلمات و درون گلرخ وجود داشت، به پيدا شدن اين لحن و تُن صدا كمك كرد. بدون اين كه فكر كنم در اين صحنه بايد صدايي متفاوت بسازم. تنها با يادآوري حوادث قبلي و در نظر گرفتن موقعيت و فضايي كه شخصيت در آن قرار مي گرفت، لحن و تن صدا را پيدا مي كردم.
* بازي ها به صورت مجزا خوب و قابل قبول است، اما در عمل يكدست نيست. بازي شما استيليزه است و در جايي كه با فرشته اقتداري روبه رو مي شوي، به دليل بازي حسي او اين تعادل به هم مي خورد.
** راستش من خيلي به اين خط كشي ها معتقد نيستم. بازي استيليزه و بازي حسي، بازي تئاتري و بازي سينمايي. اين كه بازي تئاتري، بازي غلو شده است و بازي سينمايي دروني است، برايم قابل قبول نيست. فكر مي كنم نقش و لحظه و موقعيتي كه شخصيت در آن قرار مي گيرد، بازي آن لحظه را مي سازد. ممكن است در تئاتر بازي ها خيلي واقعي باشد و در يك فيلم سينمايي درست به عكس باشد. اگرچه به نظرم هيچ شكلي از نمايش واقعيت محض نيست. فيلم مستند كه نمي سازيم. حتي مستند هم واقعيت صرف نيست. چون فيلمساز در فيلم مستند هم بخشهايي از واقعيت را گزينش مي كند و به تماشاگر نشان مي دهد.
صحنه اي كه به آن اشاره كرديد، از معدود صحنه هايي است كه بيننده خود واقعي گلرخ را مي بيند. گلرخ در تمام طول فيلم بازي مي كند، براي هر كس نقشي را. براي پدرش نقش يك زن موفق كه شوهر موفقي دارد و همه چيز زندگي اش روبه راه است و درحال تعويض خانه با خانه اي بهتر است را بازي مي كند. در برابر ناصر معاصر تظاهر مي كند كه از اين كار خوشش آمده و اصلاً كار سختي نيست. در برابر طلبكاران هم هر بار نقشي متفاوت را بازي مي كند، يعني گلرخ را هميشه در شرايطي مي بينيم كه خود واقعي اش نيست و تنها در برابر فرشته اقتداري خودش است، درست برعكس فرشته كه هميشه براي او بازي مي كند و خودش نيست.
* حتي اگر اين باعث شود دو نوع بازي ارايه شود، باز هم بايد برعكس باشد، يعني بازي فرشته بايد نمايشي تر باشد.
** اگر اينطور بود كه همه چيز لو مي رفت. بازي اين دو بايد متفاوت باشد، چون فرشته به دوستي با او تظاهر مي كند، ولي قرار نيست تماشاچي تا پايان فيلم اين را بفهمد و بايد تا لحظه آخر فرشته را باور كند و تمام تأكيد قصه در مورد فرشته بر معصوم بودن، دخترانه بودن و ساده بودن اوست. در نتيجه بازي او بايد دروني تر و ساده تر باشد. اما براي گلرخ اين لحظه حساسي است او در اوج يك بحران روحي است و درحالي كه هيچ كس و هيچ جايي را ندارد، به فرشته پناه آورده و عكس العمل هايش بي اختيار و بي اراده است، دست خودش نيست. دچار يك بحران عصبي است. بنابراين مسلماً بازي اين دو نقش نبايد از يك جنس باشد.
* قضيه هزار توماني ها چيست؟ هزار توماني ها مربوط به سالهاي ۶۶ و ۶۷ نيست.
** البته بهتر بود اين سؤال را از خود آقاي بيضايي مي پرسيديد. اما تا آنجا كه من مي دانم، در زمان فيلمبرداري ما سريالي براي تلويزيون كار شده بود كه براي آن مقدار زيادي پول درست كرده بودند. براي صرفه جويي در وقت و هزينه پولها را از آن سريال قرض گرفتند. در واقع با امكاناتي كه داشتيم، كار كرديم، با شرايط سختي كه سكانس هاي سنگستاني ها داشت، آقاي بيضايي نمي توانست كار را تعطيل كند تا هزار توماني هاي سال ۶۶ و ۶۷ را از نو بسازيم. تأكيدي هم بر شكل و فرم آنها نمي شود، موضوع اين است كه پولها، گلرخ را از آن مخمصه نجات مي دهد.
* از مسافران تا سگ كشي ده سال وقفه كار سينمايي داشتي.
** اگر فيلم كوتاه «گفت و گو با باد» را حذف كني، بله ده سال است.
* پيشنهاد بازي نداشتي؟
** پيشنهاد خوب نداشتم.
* بعد از اين چطور؟ تصميم نداري با كارگردانهاي ديگر كار كني؟
** اگر در حد كارهايي كه كردم باشه، حتماً كار مي كنم، در غير اين صورت، اصراري ندارم.
* فقط تجربه كار با بيضايي را داري، فكر مي كنم كار با ديگران برايت سخت باشد؟
** هر وقت تجربه كردم، بهت مي گويم! اما در تجربه كار با آقاي خسروي اصلاً مشكلي نداشتم.
* از كم كاري اذيت نمي شوي؟
** كم كاري خواست من نيست. هر سال قرار بوده در يك فيلم يا يك تئاتر كار كنم، بعد از سگ كشي هم قرار بود سه اپيزود ديگر گفت و گو را كار كنيم. بعد قرار شد «افرا يا روز مي گذرد» را كار كنيم. مدتي هم تمرين كرديم، ولي نشد. در تمام اين مدت هم من هميشه فكر مي كردم حتماً سال ديگر كار خواهم كرد. اگر بعد از مسافران مي دانستم كه ده سال كار نخواهم كرد، يا دق مي كردم يا شايد به كلي از اين كار دل مي كندم و فكر ديگري براي زندگي ام مي كردم.
* در اين ده سال چه مي كردي؟
** پس از مسافران، تصميم گرفتم بازيگري را به طور جدي دنبال كنم. اول از كلاس هاي آقاي سمندريان شروع كردم. بعد هم به دانشگاه رفتم و تئاتر خواندم و براي پايان نامه نمايش «بانو آئويي» را كار كردم. دو سال هم ايران نبودم. يك تئاتر هم با آقاي خسروي كار كردم. فيلم كوتاه «گفت و گو با باد» را هم كار كردم.
* گاهي برخي آدمها براي ما بت مي شوند، بيضايي براي تو اينطور نبود؟ و بعد از اين كه به او نزديك تر شدي، نشكست؟
** من تا پيش از فيلم «شايد وقتي ديگر» متأسفانه يا خوشبختانه بيضايي را نمي شناختم. كم سن و سال بودم، فيلمهاي ايراني خيلي كم ديده بودم، فيلم دونده را ديده بودم و از پدرم شنيده بودم تدوينگر اين فيلم، كارگردان مهمي است. وقتي هم خواستم سينما كار كنم، خانواده ام خيلي موافق نبودند، چون دلشان مي خواست درس بخوانم و حتماً مثل هر پدر و مادري آرزو داشتند پزشك بشوم.
بنابراين پيش از آشنايي با او، قبلاً از او متشكر بودم كه از طريق او توانستم وارد حرفه سينما بشوم.
در «شايد وقتي ديگر» از طريق دكوپاژهاي بيضايي، تمامي اصول اوليه سينما را ياد گرفتم. بعد شنيدم كه او فيلمنامه نويس و نمايشنامه نويس هم هست. كتابهايش را گرفتم و خواندم و بعد كارهاي تحقيقي مثل نمايش در ايران و نمايش در ژاپن و غيره يعني قدم به قدم با او آشنا شدم و تازه در فيلم بعدي كه كار كردم، به اهميت بيضايي پي بردم.
* يعني متفاوت شد. بعد از ازدواج هم همين ذهنيت باقي ماند؟
** بعضي وقتها بعضي را فقط از طريق كارشان مي شناسي و از آنها براي خودت بت مي سازي، اما وقتي به آنها نزديك مي شوي و ضعفها و خصوصيات فردي شان را مي شناسي، گاهي آن حالت اوليه را براي آدم از دست مي دهند و به اصطلاح اسطوره آن آدم مي شكند، ولي من در مورد بيضايي اسطوره اي در ذهن نداشتم، چون او را نمي شناختم. اصولاً هم آدمي نيستم كه از كسي در ذهنم اسطوره بسازم. من بيضايي را به تدريج شناختم و شناخت خودش و كارهايش برايم همزمان بود و عاطفه اي كه به او دارم، بر اثر شناخت او به وجود آمده نه پيش از شناختنش و بايد بگويم جدا از اين كه آدم باسوادي است و در كارش متبحر است، بسيار بسيار انسان درست و سالمي است.
* سيگار مي كشي؟
** نه.
* خوب سيگار مي كشيدي، قبلاً هم سيگاري نبودي؟
** من قبل از اين فيلم رانندگي هم نمي كردم. آقاي بيضايي خيلي از سيگار بدش مي آيد و از اين كه در آن صحنه بايد سيگار مي كشيدم، خيلي دلخور بود.
* خودت هم دوست نداري؟
** نه، اگر هم دوست داشتم، آن قدر آقاي بيضايي حساسيت دارد كه فكرش را هم نمي كنم. وقتي آدم كم سن و سال است، وسوسه اين چيزها را دارد و فكر مي كند يك جور علامت بزرگ شدن است، ولي الآن اصلاً.
* يعني اگر خودت بخواهي با مخالفت آقاي بيضايي روبرو مي شوي؟ يعني اجازه و اين حرفها؟
** نه. آقاي بيضايي ناراحتي سينوس دارد و دوبار بيني اش را به خاطر پوليپ عمل كرده. از دود سيگار واقعاً اذيت مي شود. من هم علاقه اي ندارم.
* اوقات بي كاري را چه مي كني، يوگا و مديتيشن و...
** نه. من از اين كارها نمي كنم. زماني سه تار كار مي كردم. مدتي است كنار گذاشتمش. بخشي به دليل تنبلي، بخشي هم اينكه بعد از به دنيا آمدن نياسان، پسرم، فرصت چنداني نداشتم، دانشگاه هم مي رفتم. الآن بيشتر وقتم را با نياسان مي گذرانم. خيلي لذتبخش است، هم براي او و هم براي من. بيشترين تفريحم هم كتاب خواندن و ديدن فيلم است.
* سينما نمي روي؟
** نه.
* فقط وقتي دعوتت مي كنند به سينما مي روي؟
** نه، دعوتم هم مي كنند، نمي روم.
* ولي يك بار در يك اكران خصوصي آمده بودي.
** رنگ خدا؟ اين تنها فيلمي است كه اين اواخر ديدم.
* چرا سينما نمي روي؟
** نمي دانم، دليلش خيلي برايم روشن نيست. خيلي ميل رفتن به سينما ندارم. شايد اين يك جور قهر است. در شرايطي كه همه فيلم مي سازند و همه كار مي كنند و اصلاً ربطي هم به شايستگي هاي آنها ندارد و يك آدمي كه همه عمرش را در اين كار گذاشته، نمي تواند كار كند. خيلي رغبتي به ديدن فيلمها ندارم. دليل ديگرش هم شايد اين است كه فكر مي كنم ديدن مستمر فيلمهاي متوسط، آدم را متوسط مي كند. البته شكي نيست كه در طول اين سالها فيلمهاي خوبي هم ساخته شده، اما ترجيح دادم در مورد آنها فقط بخوانم.
* فيلمهاي خارجي را چطور؟
** تقريباً. به هرحال آنچه مي بينم، اغلب فيلمهاي فرنگي است. البته فيلمهاي روز فرنگي را هم خيلي نديده ام. آنها را هم جسته گريخته ديدم.
* كدام كارگردانها را خيلي دوست داري؟
** كارگردان خاصي را نمي توانم نام ببرم. كارگردان خوب زياد هست. اما سينماي جديد چين را خيلي دوست دارم.
* رنگ خدا چطور بود؟
** در فيلم رنگ خدا از لحظه شروع من اشك ريختم تا آخر فيلم. خيلي احساساتي شدم. از ديدن بچه هاي نابينا و تصور اينكه هيچ كار اساسي نمي شود براي آنها كرد، خيلي متأثر شدم. بازي پسربچه خيلي خوب بود. يعني خودش بود، بازي نمي كرد. راه رفتنش، حركاتش، حرف زدنش، خيلي تأثيرگذار بود. فيلمبرداري خيلي خوبي هم داشت. مثلاً صحنه پاياني براي بضاعت سينماي ايران خيلي خوب بود. فضاهاي خوبي انتخاب كرده بودند و تصاوير و عكسها خيلي زيبا بود. در مجموع مي توانم بگويم فيلم خوبي بود، ولي فيلمي نيست كه دلم بخواهد دوباره آن را ببينم، چون خيلي اذيت شدم.
* در مورد بازيگران سينماي ايران چه نظري داري؟
** چون كم فيلم مي بينم، نمي توانم قضاوت درستي بكنم، اما بطور كلي احساس مي كنم سينماي ما انگيزه آموختن را در بازيگرانش از بين برده.
آنقدر موفقيتها كاذب و زودرس است كه ديگر نيازي به آموزش و فراگيري و گسترش توانايي ها در بازيگران احساس نمي شود.

تيارت فرنگ
«مجسمه روان» براي نشان دادن دردهاي مردم
هنر موسوم به «پلي بك تياتر» چيست؟ در پاسخ بايد گفت در اين روش كه از ۱۹۷۵ توسط جاناتان فاكس و جوسالاس در آمريكا اختراع شد، هنرپيشه ها دردها و مشكلات تماشاگران حاضر در سالن تئاتر را مي شنوند و سپس آن را براي آنان بازي مي كنند و تماشاگري كه مشكل و موضوع زندگي اش توسط بازيگران به نمايش درآمده، مثل ساير حاضران در محل آن را مي بيند و به يك عامل بيروني بررسي كننده و تخمين زننده آن بدل مي شود.
حالا براساس رواج اين روش بيش از ۷۰ گروه و سازمان «پلي بك تياتر» در سطح جهان داريم. كه خارج از آمريكا، دركشورهاي استراليا و فنلاند رايج تر و محبوب تر است. در آمريكا حدود ۴۰ سازمان هنري به اين امر مي پردازند و داستان هاي مختلف زندگي مردم را از ترس شان از مرگ گرفته تا عادات و علاقه شان به حيوانات دست آموز را برايشان به نمايش مي گذارند.
«ايمي بنت» بنيانگذار سازمان «پلي بك تياتر» شهر كلمبوس در ايالت اوهايو آمريكا مي گويد: مردم با اين روش حس مي كنند كه ديگران به حرفهاي آنان گوش مي كنند و براي آن اهميت قايل اند. البته مردم هنوز به اندازه ي كافي حرف دلشان را نمي زنند و در نتيجه، ما يك دستور عمل كلي نداريم و داستان هاي ما عمومي و فراگير نيست. تا حصول چنين مهمي، ما مجبوريم به همين داستانهاي كوچك و كوتاه دل خوش كنيم و البته اين نيز در جاي خود بسيار اهميت دارد.
اخيراً طي يك نمايش «پلي بك تياتر كلمبوس»، جاستين سيمونز دستيار ايمي بنت رودررو با مردم و حاضران در محل به صحبت پرداخت و از آنها خواست كه با وي حرف بزنند. يك زن كه در رديف اول نشسته بود و نام كوچكش سوزان بود، دستش را بلند كرد و براي بيان داستان زندگي اش پيشقدم شد. او گفت كه درحال گذراندن مراحل طلاق از همسرش است و به اين خاطر افسرده است. او افزود كه طي همين مدت با مردي كه مشكلي مشابه وي دارد، آشنا شده است اما از آنجا كه آن مرد قصد ازدواج با زن ديگري را دارد، ارتباطش را با وي قطع كرده است.
پس از بيان اين نكات، هنرپيشه هاي «پلي بك تياتر» شهر كلمبوس دست به كار شدند و اين امور را مقابل چشم هاي خودسوزان، به اجرا گذاشتند. هر يك از بازيگران، نشان دهنده يك حالت و يك طرز تفكر خاص از سوزان بودند تا تمام جنبه هاي شخصيت و تصور وي به تجلي و نمايش درآيد. يكي شان نقش زني را بازي مي كرد كه در دل مايل بود دوستش را حفظ نمايد و ديگري سوزاني بود كه مي خواست رابطه اش را با دوست تازه اش قطع كند و يك سوزان هم داشتيم كه به طلاق از همسرش فكر و عمل مي كرد. ليزا وانا يكي از هنرپيشه هاي اصلي تئاتر نيز در وسط همه و در مركزثقل صحنه ايستاده بود و خودش را سوزان اصلي نشان مي داد و با دست هايش تماشاگران را به سمت سوزان هاي مختلف مستقر در دور و بر خود و به واقع به طرز فكرهاي مختلف او جلب مي كرد تا آشفتگي اين كاراكتر و ماندنش بر سر چند راهي زندگي را نشان بدهد.
سپس ليزاوانا روي يك صندلي بلند ايستاد و در حالي كه بر تمام بازيگران ديگر و كل صحنه اشراف يافته بود، گفت: من به همه اين صحنه ها نگاه مي كنم و كاري از من برنمي آيد و فقط تماشاي آن از من ساخته است. اشاره او به دردي بود كه سوزان در زندگي حقيقي اش از عدم حل مشكلاتش مي كشد و گرفتار آنهاست.
در پايان كار سوزان از بازيگران و اجراي نمايش زندگي اش تشكر كرد و اعتراف نمود كه تا حد زيادي به حقيقت وجودي وي رسيده اند.
هنرپيشه هاي شاغل در سازمان «پلي بك تياتر» شهر سنت پل در ايالت مينه سوتاي آمريكا مي گويند اكثر موضوعاتي كه در ماههاي اخير مراجعه كنندگان به تئاتر و تماشاگران عادي با آنان در ميان گذاشته و آنها وادار به اجرا و تكرار آن شده اند، مربوط به ترس و ناراحتي شان از واقعه ۱۱ سپتامبر و تبعات آن است. كلير دي كاستر مدير اين تئاتر مي گويد جالب ترين قصه را از پدري شنيده كه آرزو كرده است دختر نوجوانش بعداً در دنيايي زندگي كند كه فاقداين بحران ها و محل صلح باشد. براي اجراي قصه اين پدر نگران بازيگران پلي بك تياتر سنت پل، به صف و پشت سر هم ايستاده اند و سپس هر كدام پيش آمده و حرف و جمله اي را كه مربوط به داستان پدر مي شده و نگراني ها و ترس هاي او را مي رسانده به زبان آورده اند و سپس كنار رفته و نفر پشتي همان خط و مضمون را با جملات و عباراتي ديگر تكرار نموده است. اين روش را در سيستم «پلي بك تياتر»، «مجسمه روان» مي نامند و نشان دهنده شكل و هويت ثابت و در عين حال سيال و جاري بازيگري براي بيان يك موضوع واحد است.
اين چنين است كه در اوايل قرن بيست ويكم سيطره و دامنه محبوبيت اين روش بازيگري و سبك خاص تئاتر فزوني مي يابد.
وصال روحاني



گشتي در تئاتر شهر

گشتي در تئاترشهر
كفتر به توان دو
«كفتربازي در تئاترشهر»

كارگردان : نيما دهقان
بازيگران : علي سيارسرابي ـ هومن لايق
نمي دانم چرا امروز هركه مي خواهد (بنا به مد) از روشنفكري فرار كند سراغ جنوب شهر مي رود و البته فرهنگي خاص از جنوب شهر.
اين بار هم نمايشي داشتيم كه داستان آن درجنوب شهر مي گذرد، دربام خانه اي درجنوب شهر وهمراه باكفتربازي به نام عماد. كليت داستاني و صحيح تر بگويم متن بد نبود و داراي نقاط قوتي بود وجاي اين را داشت كه بيشتر رويش كار كرد.
اماكارگرداني وبازيها در سطح بسيار پاييني قرار داشت كه البته كاري كه ۳يا ۲هفته درشرايط بد (به گفته كارگردان ) تمرين شده باشد، بهترازاين نمي شود.
طراحي دكور درعين سادگي از جذابيت خاصي برخوردار بود و نمايش را بخوبي درخود جاي داد.
اگر از استفاده هاي بي موقع وزياد از حد موسيقي بگذريم، مي توانيم بگوييم شاهد كار متوسط دانشجويي هستيم.
* چقدر با داستانهاي پدركشي آشنا هستيد؟
** اين داستانها را خوب مي شناسم ولي ما در تئاتر شرقي و البته ايران بيشتر شاهد پسركشي هستيم برخلاف تئاتر غرب كه بيشتر دنبال پدركشي است . حالا اين نمايشنامه به عنوان يك نمايش ايراني به مسأله پدركشي مي پردازد واين موضوع خلاف معمول است.
* آيا موضوع پدركشي دراين داستان ، شما را به طرف اين متن كشاند يا بگذاريد بهتر بپرسم، اصولاً برخورد اول شما با نمايشنامه چه بود و چرا براي اجرا سراغ آن رفتيد؟
** يك سري مسائل كلي دراين امر وجود دارد كه هميشه به نظر من شخصي بوده. اما اتفاق جالبي كه براي من در برخورد با نمايشنامه افتاد اين بود كه با متني به دور از ژستهاي روشنفكري و آروغهاي انتلكتوئلي برخوردكردم. چيزي كه متأسفانه امروز بسيار مرسوم است و من سعي مي كنم شديداً از آن اجتناب كنم.
يك نمايشنامه ساده و رئاليستي به تماشاچي خودم ارائه مي كنم و طبعاً چون يك كار رئاليستي سخت بود اين فرصت را به من داد كه خود را محك بزنم نه تجربه كنم، محك بزنم.
* فكر مي كنم كار شماخيلي متكي به موسيقي بود، چرا اينقدر از موسيقي استفاده كرديد؟
** به نظر من موسيقي به جا و به اندازه استفاده شد ومن با محمد فرشته نژاد به اين نتيجه رسيديم كه دراين فواصل از موسيقي استفاده كنيم. چون دوتا آدم داريم كه با هم درحال جنگ هستند واين موسيقي را درجايي كه مي خواستم تأكيد كنم، گذاشتيم. با اين كار سعي كرديم ريتم كار را تاحدودي كند كنيم ، چون اين نمايش به نظرم براي تماشاچي پيچيده است واين غيرمنطقي بود كه يك ريتم تند را روي ريتم كند سوار كنيم. دربعضي مواقع هم لازم بود نفس بگيريم و تماشاگر را ميخكوب كنيم ـ درهرحال فكر مي كنم موسيقي به اندازه بود.
* فكرنمي كنيد بهتربود كه به جاي تأثيرات موسيقي و به اين اندازه تكيه به آن ، از توانايي هاي بازيگران براي تأثير بر روي تماشاگر استفاده مي كرديد؟
** نحوه ارائه هركارگرداني از اين متن مي تواند متفاوت باشد، سليقه من اين بود كه كار را به اين صورت اجرا ببرم. ممكن است كارگرداني ديگر، كار را با اجراي ديگري روي صحنه ببرد وروي توانايي بازيگرانش كار كند.



«اتاقي روي شيرواني !»

اتاق زير شيرواني
كارگردان : ايرج كله جاهي اصل
اگر شما هم از دكور كار قبلي استفاده كنيد ممكن است داستانتان از زير بام به روي بام برود.
دكور كار قبلي (كفتر به توان دو ) روي بام خانه اي در جنوب شهر مي گذرد ولي داستان اتاق زيرشيرواني دراتاقي است كه به عنوان زندان استفاده مي شود. ولي واقعاً نمي دانم استفاده كردن كارگردان از دكور كار قبلي چه معنايي دارد.
درطول نمايش شاهد پريدن، دويدن و نيم پشتك زدن دو بازيگري هستيم كه دراين حال ديالوگهايي به ظاهر فلسفي ولي بي سروته مي زنند.
به نظر من حركاتي را كه كارگردان «بيومكانيك» مي نامد را حتي نمي شود آكروبات تلقي كرد.
دراين كار به جز داستان ساده دون كيشوتي كه درنمايش هست (يعني عاشق شدن دوكارگر مزرعه به دخترارباب) هيچ چيزديگري جز هذيان گويي هاي عبث را نمي يابيد. البته بايد اقرار كنم اين هذيان گويي ها از جاهاي مختلف و نوشته هاي افراد معتبري همچون بكت قرض گرفته شده اند مثل شعري كه درنمايش درمورد گربه اي خوانده مي شود كه صاحبش آن را كشت و روي سنگ قبر نوشت كه گربه اي بود كه صاحبش آن را كشت و تا آخر كه دقيقاً درنمايشنامه درانتظارگودو شاهد اين شعر درمورد سگي هستيم.
* چرا از دكور كار قبلي استفاده مي كنيد؟ بدون اينكه هيچ تغييري به آن بدهيد؟
** گروهي كه يك ساعت قبل از ما اجرا دارد، از بچه هاي خودمان هستند و يك بازيگر مشترك نيز داريم. براي اينكه بتوانيم سريع تر اجرا برويم و چون فضاهاي دونمايش به هم نزديك هستند اين كار را كرديم.
* اين كار به چه صورتي شكل گرفت؟
** اين كار را ما حدود سه سال تمرين كرديم. البته دراين مدت ۸ـ۷تا كار در جشنواره هاي مختلف اجرا برديم. ما كار را به صورت كارگاهي شروع كرديم، ازمتن گرفته تا اجرايي كه امروزشما شاهد هستيد و نكته اي كه همه ما مي خواستيم به آن برسيم «استيل» بود. كه حركات بيومكانيك را معيار قرار داديم و ديالوگها و ديگر عناصر را روي اين استيل سوار كرديم.
* بين كارهاي شما و يك نمايشنامه نويس ابزورد مشابهت هايي ديدم. وقتي اين كار را مي نوشتيد چقدر تحت تأثير نمايشنامه نويسي ابزورد بوديد؟
** فكر مي كنم منظورتان نمايشنامه «درانتظار گودو» باشد نوشته بكت. بله، كار من با بكت تم مشابهي دارد و تم كار من هم انتظار است. البته من سعي نمي كنم خودم را به بكت بچسبانم يا اينكه اداي او را درآورم. چون واقعاً ايشان بي بديل هستند و نمي شود اداي چنين آدمهايي را درآورد.
* فكر مي كنيد اجراي يك تئاتر چه فرقي با يك مقاله يا شعر شبه روشنفكري فلسفي دارد؟
** به نظر من اولين ويژگي ، تمايز اين دو جذابيت است. يعني تماشاچي وقتي مي آيد سرگرم شود بعد اگر حرفي داريم يا اگر فلسفه اي است بايد در بستر اين سرگرمي به خورد تماشاچي بدهيم.
احسان بهمنش



|   شناسنامه   |   آرشيو   |