شماره ۲۰۲۹ - سال هفتم - شنبه ۲۹ دي ۱۳۸۰
Sat, Jan 19, 2002
Cind black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو با «راسل كرو» بازيگر فيلم «ذهن زيبا»

گفت وگو با «راسل كرو» بازيگر فيلم «ذهن زيبا»
من مرد وحشي نيستم!
راسل كرو در ذهن زيبانقش يك نابغه رياضيات و برنده جايزه نوبل را بازي مي كند. در اين مصاحبه خواهيد خواند كه چگونه كرو براي ايفاي نقش (جان فوربس نش) آماده شد. مردي كه رياضيداني برجسته و اقتصادداني خبره است اما يك شيزوفرن است و در عين حال جايزه نوبل هم گرفته است.
راسل كرو، گويي براي اين نقش به دنيا آمده است. به عقيده كارگردان فيلم ران هاوارد، راسل كرو چندان هم با (نش) Nash فرقي ندارد!
045342.jpg
* ران هاوارد مي گويد كه شما مي توانيد در كار «فردي چالاك» باشيد و از طرفي رفتار شما سرمشق سايرين است. كارگردانهاي ديگر هم از شما تعريف كرده اند اما شما بيشتر به خاطر سرسخت بودنتان و دشواري رفتار متقابل مشهور هستيد.
** اين شهرت را كساني براي من ايجاد كرده اند كه سؤالها و پرسشهاي مرا تهديدكننده مي دانند.
* هاوارد اين كار را نكرد؟
** به نظر من هيچ موضوعي نبود كه در موردش بحث نكنيم، راه براي برقراري ارتباط كاملاً باز است. اين مسأله در هر فيلمي اتفاق نمي افتد، درواقع اين اولين بار بود.
* پس شما بايد از بازي در اين نقش خيلي راضي باشيد؟
** من هميشه مي گويم كه ۲۴ نقش غيركامل به من داده شده است و من هميشه چشم به راه زماني هستم كه در زندگي من فرامي رسد و كاري را انجام مي دهم كه فكر كنم كامل و خوب است.
* از نقشهايتان در تمام فيلمهايي كه تا به حال بازي كرده ايد ناراضي بوده ايد؟ حتي از سه، چهار كار آخري؟
** هميشه بايد فكر كنيد كه مي توانست بهتر باشد. اينكه كاري كه انجام مي دهيد مي توانست كاملتر باشد. اما اگر كاري را انجام داديد و حقيقتاً باور كرديد كه كامل است، زمان آن رسيده كه اين فيلم آخرتان باشد؟ اگر جست وجويي نباشد، اگر فكر نكنيد كه هميشه يك هنرجو هستيد، بايد از اين حرفه دست بكشيد.
* پس به عنوان يك هنرجو، شما چطور به نقش «نش» رسيديد؟ آيا براي تحقق به بيمارستانهاي رواني نرفتيد؟
** نه، راستش من از ايجاد مزاحمت براي مردم و به هم زدن آرامش زندگي خصوصيشان خوشم نمي آيد. راههاي زياد ديگري هم براي كسب اطلاعات وجود دارد! مخصوصاً براي كسي مثل من با اين ارتباطات تحقيق يعني ديدن، مشاهده كردن بعضي چيزهاي خاص، نه فضولي كردن و دخالت در مورد جزييات آن.
045354.jpg
* اما شما هم با «نش» واقعي ملاقات داشته ايد؟
** ابتدا نه. من جواب سؤالهاي خاصم را روي نوار ويدئو از او گرفتم. نمي خواستم او را با روبه روشدن تحت فشار بگذارم. اما او تصادفاً سر صحنه آمد و ما يكديگر را ملاقات كرديم. من از او يك سؤال ساده كردم و جواب او ۱۵ دقيقه طول كشيد.
* سؤالتان چه بود؟
** اينكه او يك فنجان چاي مي نوشه يا قهوه؟
ما به اين نتيجه رسيديم كه بخشي از جواب او را در فيلم استفاده كنيم. در سكانسي كه كسي از «نش» مي پرسد كه آيا يك فنجان چاي ميل دارد و من (به عنوان نش) شروع مي كنم به وراجي كه من چطور بايد بدانم كه آنها چه نوع چاي را استفاده مي كنند و آيا آن نوع چاي باب ميل و ذائقه من هست يا نه؟ اگر بود، آيا عطر چاي براي من مطبوع خواهد بود.
* من شنيده ام كه شما از ناخن مصنوعي استفاده كرديد تا انگشتانتان بلندتر به نظر بيايد؟
** براي سه، چهار روز اول اين كار را كرديم تا ناخنهاي خودم بلند شوند علت را اينطور برايتان مي گويم: ران هاوارد يك فيلم ويدئويي از «نش» در حال سخنراني داشت، من وقتي به دستهاي او كه گچ را به دست داشت و روي تخته مي نوشت نگاه مي كردم، ديدم كه او دستهاي كشيده و ناخن هاي بلند دارد، و من اين دستها را ندارم. تصميم گرفتم ناخن هايم را بلند كنم. اين مسأله شايد تأثير بصري نداشته باشد و توجه بيننده را جلب نكند. اما مرابه شخصيت و رفتار «نش» نزديكتر مي كرد و تشابه بيشتري حس مي كردم. چون كسي كه ناخنهاي بلندي دارد با احتياط بيشتري اشيا را برمي دارد و محتاط تر با دستهايش كار مي كند. اين نكته به من در اجراي بهتر نقش كمك مي كرد.
* «ذهن زيبا» براساس بيوگرافي «نش» كه توسط «سيلويا ناسار» نوشته شده است، ساخته شد. اما مطالب زيادي در كتاب هست كه لزومي ندارد در فيلم گنجانده شود. آيا نكته اي بود كه شما از حذف شدن آن تأسف بخوريد؟
** تجربيات ماجراجويانه او در بعضي موارد خاص از ارتباط…
* منظورتان تمايلات روحي و رواني اوست؟
** بله، دقيقاً. چون براي ما جاي سؤال است كه اين تمايل خاص با اسكيزوفرني چه ارتباطي دارد و …!
* پس شما تصميم نگرفتيد كه اين بخش حذف شود؟
** اين بخش در فيلم هست. بستگي دارد شما چطور به آن نگاه كنيد. در سكانسي كه «نش» دركريدور پرينستون راه مي رود به مرد جواني كه از روبه رو به سمت او مي آيد خيره مي شود. نوع نگاه او و ردشدنش از كنار او… خوب به چه علتي اين قسمت در فيلم بود؟
نبايد كه براي هر موضوعي يك سكانس كامل صرف شود، يك اشاره كافيست!
* جنيفر كانلي، بازيگر نقش همسر شما در فيلم، گفته است كه يك ماه طول كشيده تا از قالب شخصيت بيرون بيايد و اين زمان بيشتري نسبت به آن چيزي بوده كه در طول فيلمبرداري انتظار آن را داشته است. آيا شما هم تجربه مشابهي داشتيد؟
** حجم كار زياد بود، ساعتهاي طولاني آن هم با آن موضوع فيلم!
اما همه روزهاي كار مثل هم نبودند، مدت زمان هم كوتاه و بلند مي شد. عقيده رمانتيك بودن نقش اصلاً براي من جالب نبود ـ به اندازه كافي وقت و انرژي من سر صحنه گرفته مي شد!
* اماران هاوارد از كابوسهاي شما هنگام شبهاي فيلمبرداري گفته است؟
** به نظرم مي رسد كه هاوارد مسأله را خيلي بزرگ كرده است من در طول كار شبها خوب نمي خوابيدم. اما مسأله به اين شدت نبود كه كابوس ببينم و به هم بريزم!
* از سام رايمي، كارگردان فيلم «چابك دست و مرده» درجايي نقل قول شده كه: «مشكل كار با راسل كرو اين است كه او هميشه ايده هاي خوب دارد، اما سليقه وكارداني ندارد.»
** خوب، ما درباره رايمي در پنج، شش سال قبل صحبت مي كنيم قبل از آنكه او بفهمد نقل قول چقدر مهم است.
رايمي اكنون به يكي از بزرگترين كارگردانهاي قرن تبديل مي شود و من به او ايمان دارم. او تنها كسي است كه به جايي رسيده كه فهميده نشان دادن خون وسرهاي متلاشي شده از نقل قول داستان اهميتشان كمتر است.
* يكي ديگر هم هست: «راسل گستاخ ترين هنرپيشه اي است كه من ديده ام! اما در عين حال مطيع ترين است. براي همين است كه اگر او بخواهد باعث ناراحتي من شود، چون مي دانم با رفتار خوب خود اين ناراحتي را رفع مي كند، براي من مهم نيست.»
اين از جفري رايت نقل شده است.
** او يك احمق است…
045351.jpg
* او يك فيلم فوق العاده ساخته، فيلمي كه شما نقش يك نئونازي متعصب را در اين فيلم در استراليا بازي كرده ايد. آيا اين نقش بسيار متفاوتي براي شما نبود؟
** بله. اما او نقل قولهايي را براساس فيلمي كه ۱۰ سال قبل ساخته است مي كند. منظور من اين است كه من فيلمي به نام «Ramper Stomper» را با او كاركرده ام، فيلمي كه فيلمبرداري اش ۲۸ روز طول كشيد. من رايت را در طول زندگيم سه هفته بيشتر نديدم،آن هم در سال .۱۹۹۱
بسيار خوب! او حق ندارد نقل قولي راجع به من براساس آن تجربه كوتاه همكاري داشته باشد.
* خوب اين ديگه آخريست: تايلور هكفورد در مجامع عمومي گفته است كه علت عدم موفقيت «Proof of life» در گيشه، عدم رقابتش با جنجال رابطه بين شما و مگ رايان بوده است؟
** من فقط مي توانم بگويم كه در طول كار با او من تمام تلاش و انرژيم را گذاشتم. اما اگر او ظرفيت شنيدن حرفهاي من و ساير مردم را ندارد و اگر فكر مي كند هميشه بالاتر از هر كسي مي تواند قضاوت كند و از هر توصيه اي بي نياز است، تنها حرفي كه مي توانم بزنم اين است كه هرگز در شناسنامه كاري من اسمي از همكاري با آقاي هكفورد نخواهيد ديد!
* درباره مگ رايان و ارتباط با او به عنوان يك ستاره هم رديف خودتان كه بيش از هر كسي زير ذره بين مردم هستيد، چه مي گوييد؟
** ما عاشق همديگر شديم. به لطف خدا اين حقيقت دارد. دوراني كه ما با هم بوديم از بهترين دوران زندگي هر دوي ما بود. او شخصيت منحصر به فردي دارد. جدا از هر مسأله اي من به او يك عذرخواهي بدهكارم. چرا كه به قدر كافي انعطاف پذير نبودم. فكر نمي كنم در آينده دوباره مرتكب اين اشتباه شوم.
* منظورتان اين است كه چرا مزرعه تان در استراليا را رها نكرديد تا با مگ رايان در لس آنجلس زندگي كنيد؟
** مي دانيد من در موقعيت بدي بودم. توضيح آن مشكل است. گرچه من مي توانم بيشتر در موردش حرف بزنم اما آنچه روي صفحه كاغذ مي آيد براي قانع كردن كسي يا حتي خود من كافي نيست، و اهميت اين ارتباط را نشان نمي دهد، اينكه چقدر او هنوز براي من مهم است. اما نمي خواهم راجع به اين مسأله اصلاً صحبت كنم، چون به كسي مربوط نيست.
* همه اينها از فضولي كردن راجع به زندگي خصوصي شما ناشي مي شود، اين را از عوارض ستاره سينما بودن نمي دانيد؟ شما خلوت خود را از دست داده ايد؟
** اين موضوع بحث هميشگي است. من فكر مي كنم به راه حلي رسيده ام كه بتوانم در كنار همه اين حرفها، كارم را درست و در حد خوبي انجام دهم . تنها فيلمي كه مرا خوراك روزنامه ها كرد، گلادياتور بود.
فيلمهاي ديگر هم بين منتقدين بحث برانگيز بودند اما نه به ا ندازه گلادياتور. البته دير يا زود هر جلب توجهي رو به افول مي گذارد.
* درباره مسأله ي شخصي كه شما را خوراك روزنامه ها كرده است چيزي داريد كه بگوييد؟
** اين مسائل حاشيه اي بدون گلادياتور چندان اهميتي نداشتند. گلادياتور مقوله بسيار دشواري بود. اما كسي براي آن ارزش خاصي قائل نيست. روز قبل از اكران، اطرافيان مرا دلداري مي دادند كه عيبي ندارد، به هر حال كار ديگري هم پيدا مي شود كه انجام دهي!
* و تو اين حرفها را با گرفتن اسكار خاتمه دادي؟ آيا آن شب مراسم كه جايزه را مي گرفتي عصبي بودي؟
** احتمالاً آ درنالين خونم از هميشه بيشتر شده بود!
* در اسكار بعدي حتماً راحت تر خواهي بود؟
** اگر بعدي وجود داشته باشد!
* مي دانيد اين حرف شما يعني چه؟ يعني شما باستاره سينما شدن كنار نيامده ايد، يا حداقل با مشهور بودن؟
** تمام اين حرفها و شخصيتي كه در انظار مردم از من ساخته اند(يك مرد وحشي) براي موفق بودن فيلم در گيشه كارآمد نيست.
به نظر من كيفيت كار است كه مردم را براي ديدن فيلم به سالن سينما مي كشاند. هر چيزي غير از اين مسأله اهميتي ندارد.
متأسفانه كساني كه براي ستون شايعات روزنامه ها دنبال مطلب مي گردند به تمام ارتباطهاي ما كار دارند و سعي مي كنند آن را طوري بسازند كه مي پسندند.
* مي خواهم چند سؤال خصوصي از شما بپرسم. شما در زلاندنو متولد شديد و در سن ۴ سالگي به استراليا آمديد. آيا صحت دارد كه اولين بازي شما در سن ۵ سالگي بود؟
** سن ۶ سالگي بود، سال ۱۹۷۰ در يك برنامه تلويزيوني در استراليا با نام «spy force» پدر ومادر من تهيه كننده برنامه بودند و خودشان مرا براي بازي در فيلم پيشنهاد كرده بودند. من يكي از بيست، سي كودك يتيمي بودم كه قربانيان جنگ جهاني دوم شده بودند. جالب تر از همه اين بود كه سرصحنه آخر فيلم من غايب بودم. چون خيلي حوصله ام سررفته بود، با يكي از اسلحه هاي قلابي فيلم به جنگل فرار كرده بودم و سه ساعت بازي مي كردم.
* همان زمان هم براي كارگردانها مشكل ساز بوديد؟!
** بله، اما از همانجا بود كه فهميدم واقعاً مي خواهم بازيگر شوم.
* اما شما مي خواستيد موسيقيدان شويد، اينطور نيست؟ در حال حاضر هم اين طور به نظر مي رسد. شما با گروه موسيقي ۳۰odd foot of Grunts موسيقي اجرا كرديد؟
** توضيح آن كمي مشكل است. درواقع من به ادامه اين كار نياز ندارم. براي من آهنگسازي و ضبط آوازهايم كافيست اما اين گروه به هم وابسته هستند، ۱۷ سال همكاري، همه را كنار هم نگه داشته، شايد باور نكنيد كه عامل اصلي اين كنار هم ماندن: من هستم.
* اگر درست به خاطر داشته باشم شما ترانه اي با مضمون «من فقط مي خواستم مثل مارلون براندو باشم» را خوانده بوديد؟
** بله.
* براي من عجيب است كه آن شعر را شما به عنوان يك نوجوان سروده باشيد، شما واقعاً مي خواستيد مارلون براندو باشيد؟ به نظرم نوعي طنز در اين شعر وجود دارد…
** وقتي من اين ترانه را سرودم، حتي يك فيلم هم از مارلون براندو نديده بودم. ۱۶ ساله بودم و اين شعر را به عنوان چيزي براي شروع و دست گرمي درباره مردي كه در آن دوران مشهور بود و مي شناختم سرودم. پس از ديدن فيلم «بارانداز» و دريافتن جذابيت و قدرت بازيگري براندو، بلافاصله «اتوبوسي به نام هوس» را ديدم و از تمام كارهايش لذت بردم. او يك ويژگي خاص داشت، چيزي غير از همه بود. پس از او رابرت دنيرو به نظرم اينگونه بود.
دنيرو با بازي در «گاو خشمگين» براي همه بازيگران ايجاد تعهد كرد و همه را به يك بازنگري در ايفاي نقش در سينما دعوت كرد.
* نظرتان راجع به نصيحتي كه لارنس اليويه به داستين هافمن كرد چه بود: «پسر عزيزم، چرا سعي نمي كني بازي كني؟!»
** موافق نيستم! منظورم اين است كه مي دانم او چه مي گويد، اما تأييد نمي كنم. اليويه صحبتش نتيجه يك سيستم آموزش بازيگري كلاسيك است او هميشه از نقش خود فاصله معيني داشته و به آن نزديك نشده وبه نظر من همين مسأله باعث شده كه كارهاي او برجسته به نظر نيايد.
اليويه براي من يك استعداد قابل احترام است. اما اين جمله او خطاب به هافمن هميشه مرا آزار مي دهد. تمام سعي هافمن اين است كه كارش را درست انجام دهد و آن تعهد كاري را كه بايد دارد. بايد براي اين تلاش او را تحسين كرد.
045348.jpg
* آيا اجراي بعضي از نقشها آسانتر از بقيه نيست؟
** تمام نقشها بايد اجرا شوند! روزي يك نفر به من گفت كه بازي مرا در «خودي» دوست دارد و آن را به بازي خشك من در گلادياتور ترجيح مي دهد. من براي او گفتم: «گلادياتور يك نقش كاملاً حسي و عميق بود. ظاهر قضيه جنگيدن با ببرها و خشونت را هركسي در هر جايي مي تواند تكرار كند، اما روح بلند و حس رو به تكامل اين مرد بود كه باعث شد مردم عاشقش شوند.»
* با اين عقيده اي كه شما راجع به تعهد نسبت به نقشتان داريد، آيا انتخاب از بين فيلم هاي پيشنهادي برايتان مشكل نيست؟
** من دنبال نوعي خاصي از فيلم نيستم، كه مثلاً بگويم حالا دوست دارم فيلمي بازي كنم كه در آن لباس عربي بپوشم!! همه چيز به آن عكس العمل فيزيكي بستگي دارد! من فيلمنامه را مي خوانم و شروع به فكر كردن مي كنم، اگر موضوع فيلم روح و حس مرا قلقلك داد، آن را مي پذيرم. براي همين هم كار بعدي من هيچ وقت قابل پيش بيني نيست.
* يكي از شايعاتي كه درباره شما مي گويند اين است كه شما قصد ايفاي نقش در بازسازي سينمايي Hogan's Heraen را داريد، كه آن را در تلويزيون استراليا اجرا كرده بوديد؟
** بله، ما آن را اجرا كرديم، مردي كه نقش Newkirk را بازي كرد (ريچارد داوسن) مرد جالبي بود.
من با برايان گريزر (تهيه كننده ذهن زيبا) گفت وگويي در اين باره داشتم. اما هنوز فيلمنامه را هم نخوانده ام، قصه آنها اين است كه آن را مانند «Stalag17» و «فرار بزرگ» بسازند. يك فيلم جدي در مورد اسيران جنگ و هنوز حضور من قطعي نيست.
* آيا تا به حال پيش آمده كه نسبت به نقشي عكس العمل نشان دهيد، اما آن نقش به شما نرسد؟
** بله، بارها و بارها. اما اين از بدشانسي آنهاست!
* مي توانيد چند تا را نام ببريد؟
** من واقعاً فيلمنامه شكسپير عاشق را دوست داشتم. آن يكي از ۷ فيلمنامه اي بود كه هاروي ونيستين (مدير ميراماكس) به من داده بود كه بخوانم. علت اين كار، تمايل هاروي براي عقد قراردادي مبني بر اين اصل بود كه بين چند فيلم ۴ فيلم به انتخاب آنها را بايد بازي كنم. اين نمايش قدرتي بود از مردي كه مي خواست بگويد او تصميم گيرنده است، نه من. او متوجه نبود كه اين اصلاً پيشنهاد خوبي براي من نيست، اين بود كه بدو ن فكر به اين مطلب، فيلمنامه ها را براي من فرستاد. من هم همه را خواندم و نظرم را راجع به همه گفتم: بدون استثنا همه را نقد كردم. او در جواب با عصبانيت گفت: تو فكر مي كني كي هستي؟ تو در اين كار به هيچ جايي نمي رسي؟
در كنار آن فيلمنامه ها، نظرم را راجع به شكسپير عاشق هم گفتم. او قراري با كارگردان فيلم گذاشت. اما آن مرد به من گفت كه حسي غريزي به او مي گويد كه من براي اين نقش مناسب نيستم.
لعنت به آن غريزه كه باعث شد ما با هم كنار نياييم.
بنجامين سووتكي ـ ترجمه: آويد جناب زاده

راهنماي فيلم
**** عالي
*** خوب
** متوسط
* بي ارزش
045345.jpg
دسته يازده نفره اوشن Oceans Elevn***
كارگردان: استيون سودربرگ ـ بازيگران: جرج كلوني، براد پيت، مت ديمون، دان چيدل، اندي گارسيا، جوليا رابرتز.
استيون سودربرگ به دنبال موفقيت سال گذشته اش كه به خاطر هر دو فيلم «ارين براكويچ » و «ترافيك» نامزد جايزه اسكار شد و آن را هم دريافت كرد، به سراغ بازسازي يك فيلم دهه شصتي رفته است. حدود چهل سال قبل فرانك سيناترا، دني اوشن شده بود كه به همراه دوستانش (از جمله دين مارتين و سمي ديويس جونيور) از كازينوها سرقت مي كرد. حالا جرج كلوني ـ كه تهيه كننده فيلم هم هست ـ درنقش دني اوشن قرار مي گيرد و براد پيت، مت ديمون و دان چيدل راوارد دسته يازده نفره اش مي كند تا در يك شب موجودي سه كازينوي بزرگ لاس وگاس را بربايند. هر سه كازينو متعلق به يك نفر هستند (اندي گارسيا) و او ـ كاملاً اتفاقي!ـ همان كسي است كه به همسر سابق دني ـ بعد ازطلاق غيابي كه در زمان زنداني بودن او گرفته ـ علاقه دارد. دني اوشن با نقشه اي دقيق و تغييرات ناگهاني كه درآن مي دهد، طوري در سرقتش موفق مي شود كه علاوه بر بينندگان فيلم، دارودسته خودش هم متحير مي شوند.

يك ضرب المثل قديمي مي گويد: «فواره وقتي اوج گرفت، سرنگون مي شود.» خوشبختانه اين مسأله هنوز درباره استيون سودربرگ صدق نكرده است و «دسته يازده نفره اوشن» هم ادامه موفقيتهاي پي در پي او از سال۱۹۹۸ تا به حال است. سودربرگ دوباره از فضاي «ترافيك» دورشده و فيلمي عامه پسندتر و ـ به ظاهر ـ ساده تر ساخته است. «اوشن» فيلمي است كه خودش را جدي نگرفته و بهترين كلمه براي توصيف آن «مفرح» است. انگار سودربرگ كارگردان و كلوني تهيه كننده خواسته اند همانقدر كه خودشان موقع ساخت فيلم تفريح كرده اند، به تماشاگر هم خوش بگذرد. يكي از ويژگيهاي «ترافيك» را سودربرگ دراين فيلم هم ادامه داده و تبديل به يكي از نقاط قوت آن شده است: زود قطع كردن پلان ها و سكانسها. از همان سكانس ابتداي فيلم به اين مسأله برمي خوريم: درست زماني كه دني مي خواهد بگويد بعد از آزادي چه خواهد كرد به سراغ صحنه بعد مي رويم؛ يا در حالي كه او بعد از تحويل گرفتن حلقه ازدواجش متفكرانه با آن بازي مي كند و دودل است كه آن رادستش كند يا نه... كات به صحنه بعد. از جمله نكات مثبت ديگر فيلم اينكه نقشه زيركانه سرقت نشان داده نمي شود و ديدن اجراي آن غافلگيري دلچسبي دارد. بالاخره اينكه اتفاقات غيرمنتظره اي كه نقشه ها را به هم مي ريزد، باعث باورپذيرتر شدن داستان مي شود.جرج كلوني همه بازيگران را تحت الشعاع قرار داده و حتي براد پيت هم در كنار او به چشم نمي آيد. اين امر نه به خاطر بازي خوب او، كه به خاطر كريزماي بي نظيرش است كه از بام تا شام تا به حال كم و بيش درهمه نقشهايش ديده مي شود. مت ديمون هم باز درحال و هواي نابغه هاي نسبتاً خل وضع است و «ويل هانتينگ» خوب را به ياد مي آورد. اما در كنار كلوني، دان چيدل و اندي گارسيا هم يكي از بهترين بازيهايشان را ارائه داده اند كه البته به خاطر حضور كوتاهشان زياد به چشم نمي آيد.در پايان «دسته يازده نفره اوشن» لذت دوگانه ناشي از تفريح كردن و كشف نكات پيچيده سرقت مي ماند و تأسف از هپي اند به شدت باسمه اي و مسخره آن.
پ ن: يك ضرب المثل ديگر مي گويد: «تارانتينو تنها كسي است كه ممكن است از فرصت نشان دادن يك مسابقه بوكس جذاب در فيلمش استفاده نكند.» سودربرگ با اين فيلم نشان داد كه اين ضرب المثل هم غلط است.

045339.jpg
• پشت خطوط دشمن Behind the Enemy Lines**
كارگردان: جان مور ـ بازيگران: جين هكمن، آون ويلسون
يك ناو هواپيمابر ايالات متحده جزو نيروهاي ناتو در نزديكي سواحل بوسني حضور دارد و يك هواپيماي جنگي آن كه براي عمليات شناسايي و عكسبرداري از ارتش صرب اعزام شده، مورد اصابت موشك قرار مي گيرد. خلبان و كمك خلبان با چتر نجات در پشت خطوط دشمن فرود مي آيند، اما نيروهاي صرب فوراً خلبان را مي كشند و ديگري (آون ويلسون) بايد براي نجات جانش فرار كند. مشكل ديگر اين است كه آدميرال فرمانده ناو (جين هكمن) نمي تواند فرمانده ناتو درمنطقه را قانع كند كه نيروهايش براي نجات كمك خلبان اعزام شوند.آون ويلسون كه با «ظهر شانگهاي» و «زولندر» و حالا هم «خانواده سلطنتي تننبام» ، به عنوان يك بازيگر كمدي شناخته شده است، در «پشت خطوط دشمن» تواناييش براي ايفاي نقش غيركمدي را هم محك مي زند.زك پن، فيلمنامه نويس، پيش از اين «كارآگاه گجت» را نوشته بود و مور، كارگردان، هم براي نخستين بار فيلمسازي درسينما را تجربه كرده است.

نقاط قوت «پشت خطوط دشمن» به دو مورد محدود مي شود: نمايش تراژيك نسل كشي در بوسني و اكشن نسبتاً موفق درگيري هليكوپترهاي آمريكايي با نيروهاي صرب. اما موارد ذكرشده تنها حدود ۱۵دقيقه از فيلم را به خود اختصاص مي دهد و بقيه آن را به سختي مي توان تحمل كرد. مور در نخستين ساخته سينماييش آنقدربد عمل كرده كه ارزشهاي ـ هرچند اندك ـ فيلمنامه از بين رفته و حتي جين هكمن هم يكي از معدود بازيهاي بدش را ارايه كرده است.مشكل اصلي «پشت خطوط دشمن » متظاهرانه بودن آن است. انگار مور مي خواسته بگويد؛ ببينيد من چه كارهاي غيرمتعارفي بلدم بكنم.» زوم و تراولينگهاي سريع خلق شده با CGI ـ كه يكي از نقاط قوت «باشگاه مشتزني» بود ـ اينجا هيچ كاركرد دراماتيكي ندارد و از آن بدتر هم حركتهاي دوربين در صحنه گفت وگوي دو خلبان بعد از سقوط است كه آزاردهنده شده است. از طرف ديگر تحول شخصيت اصلي داستان به هيچ عنوان باورپذير نيست؛ چرا كه در ابتداي فيلم شخصيت او و مشكل اصلي اش براي ترك ارتش را به مقدار كافي نمي شناسيم و فيلم شتابزده او را نزد صربها مي فرستد. بعد از آن هم هرچند مواجهه تأثيرگذار او با جنايات انجام شده در بوسني جزو معدود بخشهاي باورپذير فيلم است، اما باز هم براي رفتار كليشه اي او در پايان فيلم كافي نمي باشد. آون ويلسون مي خواست با اين فيلم تغييري اساسي در نقشهايش ايجاد كند. اما او كه پيش از اين در فيلمهاي كمدي نقش فردي احمق را داشت، اين بار در يك فيلم جنگي احمق است!
افشين ابراهيمي
Afshin. ebrahimy@ cutey. com



|   شناسنامه   |   آرشيو   |