لوك / پيتر: جيم كري، هري تريمبل: مارتين لاندو، آدل استانتن: لوري هلدمن
دكتر استانتن: ديويد اوگن استيرز، ارني كل: جفري دي مان، استان كلر: جيمز وايتمر
محصول كسل راك / وارنر برادرز، كارگردان: فرانك دارابايت، نوشته: مايكل اسلون
مدت: ۱۴۳ دقيقه
«ماجستيك» براي آمريكا سرود ميهن پرستانه غرورآميزي است كه شايد براي بعضي از بيننده ها ناخوشايند باشد. در زماني كه رهبران ما آماده شده اند محاكمه هايي را برگزار كنند كه سيستم عدالت آمريكا را ناديده مي گيرد، فيلمي داريم كه بي هيچ پوزشي از قانون اساسي و منشور حقوق شهروندان حمايت مي كند. داستان آن به اوايل دهه ۵۰ بر مي گردد، اما شباهتهاي آن با زمان حال غير قابل اشتباه و وحشتناك است.
اما يك فيلم هوشيارانه سياسي است. كمدي رمانتيك شيريني با هنرنمايي جيم كري است و درباره يك مورد تعيين هويت اشتباه و يك حمله فراموشي است، موضوعات موجود از دورانهاي قبل، به احترام قهرمانان جنگ جهاني دوم، پرچمي به اهتزاز در مي آورد و براي سينماهاي شهرهاي كوچك و مردمي كه آنها را اداره مي كنند، حس دلتنگي بر مي انگيزد. ما را وادار مي كند، همان احساسي را كه براي فيلمهاي خوب امسال داشته ايم را براي اين فيلم نيز داشته باشيم.
تصور مي كنم هر نقدي از «ماجستيك» آن را با آثار فرانك كاپرا مقايسه خواهد كرد و همينطور هم مي باشد. فرانك دارابانت از قصد سعي كرده طوري فيلم بسازد كه كاپرا مي ساخت، درباره مردم نجيب شهر كوچكي كه براي حفظ ارزشهاي سنتي آمريكا تلاش مي كنند. در دوران ميهن پرستي رامبو، خوب است كه ميهن پرستي كاپرا را به ياد آوريم ـ به ياد بياوريم كه آمريكا فقط جنگ و پيروزي نيست، بلكه دفاع از آزاديمان است. اگر دشمن را به قيمت ارزشهاي خودمان شكست دهيم، در اين صورت برنده چه كسي خواهد بود؟
دارابانت كارگردان «رستگاري شاوشنگ» و «مسير سبز» با شخصيتهاي زيادي كه مي توانيم با آنها همدردي كنيم، كار مي كند. كري (كه هرگز از اين بهتر يا دوست داشتني تر نبوده) نقش پيتر اپلتون، يك فيلمنامه نويس ساده لوح، جاه طلب، را بازي مي كند كه يك بار به دنبال دختري وارد جلسه جناح چپ سياسي مي شود و به اين ترتيب نامش در ليست سياه كميته فعاليتهاي انجمن غير آمريكايي قرار مي گيرد و براي شهادت به دادگاه احضار مي شود. هيچ كس باور نمي كند كه او كمونيست باشد (كه در هر حال برخلاف قانون هم نبود)، اما براي حفظ شغلش بايد نام افراد ديگر كمونيست را به كميته بگويد و از آنجايي كه او نام كمونيستي را نمي داند، كميته كمك مي كند ليستي تهيه شود، پيتر مأيوس و گيج در امتداد ساحل به شمال مي راند. ماشينش از پلي سقوط مي كند و صبح روز بعد بي آنكه بداند كيست و چطور سر از آنجا درآورده، پيدا مي شود. جيمز وايتمر او را به نزديكترين شهر مي برد، شهري كه چهره او براي همه آشناست. سرانجام هري تريمبل (ماريتن لاندو) كه سينماي محلي را اداره مي كند، همه چيز را برملا مي كند: اين پسر لوك است كه در جنگ ناپديد شده بود و حالا بعد از ۹ سال برگشته.
مردم شهر و آدل استانتن (لوري هلدمن) او را با آغوش باز مي پذيرند. مردم اين شهر ۶۰ مرد جوان را در جنگ از دست داده اند و به نا اميدي رسيده اند. بازگشت معجزه آساي لوك تا حدي مردم را اميدوار كرده تا دوباره زندگي را از سر بگيرند. آقاي ترميبل پير حتي تصميم مي گيرد، سينما ماجستيك را دوباره باز كند.
دومين اقدام فيلم آن است كه پيتر به تدريج در هويت لوك فرو مي رود. دارابانت شهر را با مايه هاي كاپرا تصوير مي كند. همه براي شام بيرون رفته اند، مجلس رقصي هم برپاست و لوك وادل در خيابانهاي تاريك به سمت خانه مي روند، درست مثل جيمي استوارت و دوناريد. بعضي ها مانند ادل به ماهيت واقعي پيتر شك كرده اند، اما بروز نمي دهند. بدون تعريف جزئيات داستان، اجازه دهيد به لحظه اي كه فيلمنامه مايكل اسلون كار درستي انجام داده، اشاره كنم. مي دانيم به خاطر نياز چنين داستانهايي، هويت واقعي پيتر دير يا زود آشكار مي شود. در يك فيلم با فرمول هميشگي، صحنه اي خواهد بود كه ادل احساس مي كند به او خيانت شده، چون فريبش داده اند و سوء تفاهم بزرگي پيش خواهد آمد كه اين بر پايه طرح موضوعات احمقانه قديمي است كه هيچ كس آنچه را كه بايد بگويد، نمي گويد.
|
|
|
اما در اين فيلم اينطور نيست. در يكي از قسمتهاي مهم فيلم، پيتر قبل از آنكه مجبور شود، به آدل حقيقت را مي گويد. عكس العمل آدل بر اساس عواطف واقعي است نه سوء تفاهم. فيلم با موضوع و با ما رفتار منصفانه اي دارد. فيلم حتي سؤال مردم شهر را كه او در اين ده سال كجا بوده و آيا زندگي ديگري تشكيل داده را نيز مطرح مي كند. بنابراين ما براي سومين اقدام فيلم آماده مي شويم، يعني وقتي كه به لس آنجلس باز مي گردد و در برابر كميته شهادت مي دهد، صحنه شهادت او ما را به ياد گري كوپر، جيمي استوارت، اسپنسر تريسي و ديگر قهرمانان كاپرا مي اندازد كه از عقايد سنتي آمريكايي دفاع مي كنند. اين صحنه ها به طرز شگفت آوري بامزه اند. هال هلبروك رئيس كميته است، باب بالابان (بازرس بي رحم) است و اين كميته ترس از كمونيسم را بهانه اي براي كنار گذاشتن منشور حقوق شهروندان، بر مي انگيزد.
دارابانت فيلمها را طولاني مي سازد تا زمان كافي براي مانور داشته باشد. «ماجستيك» به اندازه «مسير سبز» (۱۸۲ دقيقه) طولاني نيست، اما با ۱۴۳ دقيقه به اندازه «رستگاري شاوشنك» است. اين فيلم به زمان احتياج دارد و از آن بهره كافي را برده است. داستان كاملي را با سه اقدام تعريف مي كند، شخصيتهايي را كه بايد بشناسيم، معرفي مي كند و مشتاقانه مي خواهد چيزي به ما بگويد. وقتي «ماجستيك» مراحل ساخت خود را مي گذراند، خبر از تراژدي ۱۱ سپتامبر نبود، ولي به طرز غريبي هم اكنون مناسب مي نمايد. وفاداري را بيان مي كند كه آزادي ها و سيستم هاي سنتي ما به قدر كافي نيرومندند تا در برابر هرگونه تهديدي مقاومت كند و آن را به عنوان تهديدي غير آمريكايي بشناسند.
راجرت ابرت ترجمه : كتايون پاكتچي