شماره ۲۰۲۹ - سال هفتم - شنبه ۲۹ دي ۱۳۸۰
Sat, Jan 19, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نقد و بررسي كتاب «اندوه يعقوب» اثر علي طهماسبي
شكوفايي در خويشتن
• نويسنده در سراسر متن با دقت و شكيبايي خاصي، دگرديسي تك تك شخصيت ها را دنبال مي كند و در اين پيگيري مدام، سعي مي كند تعادل خود را حفظ نمايد.
045387.jpg
اثري از منير و مهدي قان بيگي
قطع نظر از تعاريف فني، به نظر مي رسد قصه هاي جاودانه از آن رو جاودانه اند كه با تأمل در آنها انسان مي تواند وجوه بيشتري از وجود خود را در آنها ببيند.
گويي اينگونه قصه ها «نقد حال خويشتن» است، خويشتن گمشده، كه به دنبال آينه مي گردد تا با يافتن قسمت هاي گمشده خود را بازيابد.
همچنين به نظر مي رسد كه به رغم تنوع و گوناگوني شگرفي كه اين قصه ها دارند، عموماً از يك طرح كلي پيروي مي كنند و اين طرح عبارت است از: دگرديسي انسان از فراق تا وصال، از خاك تا افلاك.
اينگونه قصه ها هيچگاه تمام شدني نيستند بلكه نوبه نو شونده اند. قصه يوسف نيز اينگونه است و«اندوه يعقوب» نمي تواند بدون«دغدغه هاي فرجامين»(۱) نوشته شود، زيرا كسي كه با دغدغه هاي فرجامين مي زيد، نگاهي آييني (ديني) به هستي دارد و كسي كه نگاهي آييني به هستي دارد انساني است دوساحتي و چنين انساني نمي تواند در سطح اينگونه قصه ها باقي بماند چرا كه پاسخ ساحت دوم را درتأويل اينگونه قصه ها مي يابد و به خوبي مي داند كه بازخواني يك قصه بدون رفتن به اعماق آن، حداكثر از يك «سرگرمي» فراتر نخواهد رفت.
«اندوه يعقوب» به قلم علي طهماسبي نام كتابي است كه يكي از قصه هاي جاودانه ادبيات ديني را بازخواني كرده است. در اين بازخواني، نويسنده به قصه، نگاهي تأويل گرايانه دارد و تأويل يعني بازگشت به سرچشمه هاي نخستين. (۲)
قرائت تأويل گرايانه از آن رو ارزشمند است كه خواننده در حين بازخواني قصه، ما به ازاي رويدادها و شخصيت هاي قصه را در درون خود مي يابد و از اين رهگذر است كه مي تواند در حين بازخواني متن، خود را نيز بازخواني كند. به تعبير ديگر «متن» در اين شيوه«بهانه» است اما نه بهانه اي موهوم، بل مهم، زيرا اگر متني نبود، فرآيند بازگشت هم در كار نمي بود. علاوه بر اين، دليل ديگر در رويكرد به روش تأويلي اين است كه زبان اينگونه قصه ها، زبان الهامي است و زبان الهامي، زبان نماد و استعاره و مجاز و تمثيل است.
نكته ديگر اينكه برخي افراد، سخن نمادين را با رمزگويي(به معناي سانسور) يكسان تلقي مي كنند. اين درست است كه در جوامعي كه سنت استبداد و سانسور بر آنها حاكم است، كلام، خودبه خود به زنجير كشيده مي شود و به رمزگويي متمايل مي شود، اما اين حالت هيچ ربطي به تجربه روحاني انسان و نمادين شدن كلام ندارد. در چنين احوالي هيچ چيز جز «الزام» شاعر يا نويسنده را مجبور به استفاده از نماد نمي كند. گويي فشاري از درون به كلمات هجوم مي آورد و منطق حاكم بر سخنوري عادي را درهم مي شكند به نحوي كه منطق مرسوم را به يكسو مي راند و كلمات متناقض به آرامي كنار يكديگر مي نشينند. در اين نوع از تجارب روحاني و بخصوص در رابطه انسان با امر قدسي، زبان نمادي را نمي توان به هيچ زبان ديگري تبديل كرد يا به زبان ديگري فروكاست.
تأكيد بر رابطه دوجانبه، به اين دليل است كه نويسنده بين «متن» و «خواننده» نوعي «داد و ستد» يا«گفت وگو» مي بيند و اگر چه مي گويد معنا درون واژه ها نيست اما اين باعث نمي شود كه به زبان بي اعتنا بماند و رشته هاي پيوند ميان واژگان ومعنا راناديده انگارد، زيرا به زعم وي زبان فقط عضوي براي گفت وگو نيست بلكه دستگاهي است براي انديشيدن و زبان و انديشه در تعامل با يكديگر است كه جبهه واحدي را دربرابر جهان هستي مي گشايند.(۳)
به هرحال، نويسنده اين نگاه دوسويه را در سراسر متن حفظ مي كند، به عنوان مثال، در تعريف وحي، در پيشخواني، روشن مي كند كه از نگاه وي وحي از دوسويه هستي به ذهن محمدرسول (ص) متبادر مي شود، يكي از معبد قدسي كه در پنهان خود يافته و ديگري طنين آواي تاريخ.(۴)
در اين نگاه دوسويه، به زعم نويسنده، حتي زبان عربي فصيح، در بوته كلام وحي انسجام و غنا پيدا كرده است.(۵) گرچه به نظر برخي محققان «الهام» به معناي سخن گفتن زباني نيست، (۶) ليكن معلوم نيست بر چه مبنايي زبانهاي ديگر مورد بي مهري نويسنده قرارگرفته است؟ اين درست است كه (پس از نزول وحي) زبانهاي غيرعربي قادر به پذيرفتن تمامي آن بار معنايي كه در قرآن آمده نيستند. اما در صورتي كه وحي در زبان ديگري اتفاق مي افتاد از كجا و با چه معيار و سنجشي مي توانستيم بفهميم كه آن زبان در بوته وحي انسجام و غنا نمي يافت؟
اندوه يعقوب به نوبه خود پديده اي نو و جديد است اما اين حرف بدان معنا نيست كه نويسنده با برداشتهاي پيشينيان هيچ پيوندي ندارد، به تعبير ديگر نويسنده در اين بازخواني، از بسياري منابع الهام و اطلاعات گرفته اما كپي برداري (به معناي تقليد و تكرار) نكرده است. در هر حال، توجه نويسنده به واژگان و نيز رشته هاي پيوند ميان واژگان و معنا، حداقل يكي از عوامل مهم در شكل گيري اندوه يعقوب به اين سبك و سياق است و نيز از عواملي است كه باعث شده زبان كتاب، زباني نرم، آرام ولي مطمئن و استوار باشد. از اين مسائل كه بگذريم، مهمترين دلمشغولي نويسنده در سراسر متن، دگرديسي شخصيت هاي قصه است.
با چنين نگرشي است كه نويسنده در سراسر متن با دقت و شكيبايي خاصي، دگرديسي تك تك شخصيت هارا دنبال مي كند و در اين پيگيري مدام، سعي مي كند تعادل خود را حفظ نمايد.
البته ناگفته پيداست كه چنين كاري صرفاً با درگيري ذهني امكانپذير نيست بلكه بايستي با متن «درگيري وجودي» داشت تا بتوان از «درك» به «توضيح» رسيد، در غيراين صورت، متن تبديل به «موضوع» مي شود و انسان، تبديل به «ذهن» و اين يعني فاصله گرفتن و گسستن از معناي دروني قصه. اين فاصله و گسست ممكن است عوامل متعدد داشته باشد، از رايج ترين عوامل اين است كه تاريخ ديني را همانطور بخوانيم كه تاريخ علمي را مي خوانيم و براي واژه هاي نمادين، مابه ازاي خارجي بگذاريم.(۷)
به همين منظور، نويسنده از همان ابتدا سعي مي كند با تفكيك بين تاريخ علمي و تاريخ ديني، تكليف خواننده را روشن كند تا او را از سردرگمي هاي آينده برهاند.
يكي از دلايلي كه برخي از تفسيرهاي ما درباره يوسف يا داستانهاي مشابه رنگ باخته و بي رمق به نظر مي رسند اين است كه نياموخته ايم تا ميان تاريخ محض و تاريخ ديني تفاوت و تميز قائل شويم.(۸)
با در نظر گرفتن چنين مسائلي است كه نويسنده اندوه يعقوب به مطالعه تورات و انجيل پرداخته و درپاره اي موارد ـ مانند قصه يوسف ـ قرآن را محور قضاوت و مقايسه قرارداده است، كاري كه عموماً مرسوم نيست، نه در حوزه و نه در دانشگاه. به اين ترتيب مي توان گفت، نويسنده اندوه يعقوب، به كاري دست زده كه در پژوهش هاي ايراني، بي سابقه است و اگر سابقه اي داشته باشد، به سبك و اسلوب نيست.
به اين ترتيب، نويسنده، نه تنها پيگير دگرديسي شخصيت هاي طراز اول داستان است، بلكه سعي مي كند با ورود به زواياي رواني تك تك برادران، نشان دهنده دگرديسي آنها هم باشد.
به رغم اينكه يوسف، شخصيت اول داستان است، بيشترين دگرديسي در جبهه مقابل او يعني در برادران پيش مي آيد و اگر يوسف، نقش اول را به عهده دارد به سبب آن است كه برادران، به تنهايي قادر به دگرگوني در اين وسعت و عمق نيستند… به سخن ديگر، يوسف نقش كيمياگري را ايفا مي كند.(۹)
اما اين پيگيري را تا كجا بايد ادامه داد؟ معمولاً اسطوره هاي رهايي بخش يا داستانهايي كه از ديد آييني نوشته شده اند از نمادهاي آغازين (بي گناهي) شروع مي كنند و سپس به نمادهاي پاياني (آخرت) مي رسند. بدين منظور، سه دوره (يا اصطلاحاً روز) را مطرح مي كنند(۱۰) روزي را براي به دنيا آمدن، روزي براي برانگيخته شدن و روزي براي مردن. آنچه از متون ديني و عرفاني برمي آيد اين است كه اكثريت مردم جهان از اين سه دوره، دو دوره تولد و مرگ را بطور قهري طي مي كنند اما دوره برانگيختگي را جز عده قليلي تاب نمي آورند.
به اين ترتيب، مي توان گفت كه نويسنده اندوه يعقوب، درواقع، پيگير دوره برانگيختگي است. يعني دوره دگرديسي و بدين منظور، هيچ پاياني براي اين راه نمي شناسد، جايي توقف نمي كند و به بن بست نمي رسد، گاهي در گذرگاههاي باريك و پرمخاطره، تأملاتي دارد، گويي مي خواهد تمام توان خود را به كار گيرد تا سوائق مجهول و مبهم دروني را مطالعه كند، مي خواهد اين نكته را روشن كند كه تا هنگامي كه انسان اسير حفره هاي تاريك روان خويش است، نمي تواند «راه» را از «چاه» بازشناسد.
نكته ديگري كه در اينجا بايد به آن پرداخت، تأمل در اين مسأله است كه كدام شرايط و جريانها، نويسنده اندوه يعقوب را به نوشتن اين اثر ترغيب كرده است؟
اصولاً نياز به داستانهاي رهايي بخش، همواره در جريانهاي تاريخي ـ سياسي ـ فرهنگي شكل مي گيرند، پرورده مي شوند و به مرحله ظهور و بروز مي رسند. به بيان ديگر، پيش از آنكه «اثر»محصول دغدغه هاي شخصي باشد، محصول دغدغه هاي اجتماعي است، كه در يك قصه متبلور مي شود. نويسنده، خود، در مبحثي تحت عنوان «خاستگاه» از علل و عوامل مكتوب شدن اين قصه نزد بني اسراييل سخن گفته است. نيز درباب شأن نزول آن در قرآن، توضيح داده است.( ۱۱) ليكن اينك به نظر مي رسد كه در شرايط فعلي اجتماعي و بخصوص وضعيت بين المللي، بازخواني اينگونه قصه ها اهميت ويژه اي مي يابند.
البته بديهي است كه پاسخ به اين نياز صرفاً از طريق بازخواني قصه برآورده نمي شود بلكه از طريق راهيابي به محتواي دروني قصه ميسر مي گردد و كليد راهيابي به محتواي دروني قصه، فهم نمادهاي آن است. فهم اين زبان و درك فرآيند رويدادها، ارتباط بين ما و قسمت هاي عميق تر شخصيت مان را تسهيل مي كند و بالعكس. عدم اين ارتباط، باعث جدايي و گسستي در شخصيت مي شود كه به تعبير يونگ، انسان متمدن را در كشمكش ميان خودآگاهي و ناخودآگاهي غرقه مي سازد.(۱۲)
ادامه دارد
دكتر پيروز معيني

* نقدي بر كتاب «اندوه يعقوب» اثر علي طهماسبي، نشر يادآوران، .۱۳۸۰
توضيحات:
.۱ دغدغه هاي فرجامين ـ همچنين نام كتابي است از علي طهماسبي، نشر يادآوران.
۲ـ اسطوره آفرينش ـ درسه گفتار دوم ص۴ ـ علي طهماسبي.
۳ـ كندوكاوي در زبان ديني، مقالات فرهنگي و دين پژوهي، دفتر اول، ص،۲۰ علي طهماسبي.
۴ـ اندوه يعقوب، ص ۲۳
۵ـ اندوه يعقوب، ص ۲۴
۶ـ تأويل، حقيقت و نص، گفت وگوي كيان با «نصر حامد ابوزيد» شماره ،۵۴ ص ۲
۷ـ نمونه هاي زيادي هست كه نويسنده سعي كرده ذهن خواننده را از مابه ازاي خارجي كلمات برهاند و او را متوجه نمادين بودن كلمات بنمايد مانند: توضيح واژه «آسمان» در پاورقي ص ،۴۲ عدد هفت ص ۴۳ واژه «اسف» ص ،۱۶۶ قحط بزرگ ص ،۱۷۵ حكومت بر زمين ص ،۱۷۶تمثيل گيتيانه يوسف ص .۱۷۹
۸ـ اندوه يعقوب، ص ۱۰
۹ـ اندوه يعقوب، ص ۱۹
۱۰ـ براي نمونه نگاه كنيد به سوره مريم آيات ۱۵ و ،۳۳ البته در آيات مورد اشاره، برانگيختگي در آخر مي آيد و اين نياز به بحث مفصل و مستقلي دارد.
۱۱ـ اندوه يعقوب،ص ۲۰
۱۲ـ نفس ناشناخته ـ يونگ، جاويد جهانشاهي، ص ۹۰



|   شناسنامه   |   آرشيو   |