شماره ۲۰۳۰ - سال هفتم - يكشنبه ۳۰ دي ۱۳۸۰
Sun, Jan 20, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نقد و بررسي كتاب «اندوه يعقوب» اثر علي طهماسبي
(بخش دوم و پاياني)
آن سكوت مقدس
* آن «گمشده » را چه به آتش تشبيه كنيم يا آينه يا آبستني روحاني يا …، فرقي نمي كند، مقصود اين است ، كه آن «قحط بزرگ» كه روح آدميان را فرا گرفته است ،به ياد آورده شود، تا به آن «نجات عظيم » منجر گردد
* اگر شب با سكوت خاموشي تنهايي و خلوت همراه باشد همچون معبدقدسي
خواهد بود كه درآن انسان آواي آن سوي هستي را در خود خواهد شنيد.
045501.jpg
بخش پاياني از مطلب بلند حاضر، به مقوله دگرديسي شخصيتي و اتحاد و وحدت بي تمايز با قادر مطلق نظر دارد و مي كوشد اين مفاهيم و مقولات را به همراه مفاهيم پيراموني ديگر، در كتاب ارجمند «اندوه يعقوب» بازخواني كند. ذكر اين نكته بايسته است كه مقاله حاضر به دليل حجم مفصل، «فرهنگ و انديشه» را برآن داشت كه ضمن حفظ چارچوب اساسي مقاله، دست به تصرف و تلخيص بگشايد. از اين بابت، از نويسنده فاضل مطلب حاضر پوزش مي طلبيم.
گروه انديشه
نويسنده، به رغم اينكه سفر به ساحت ديگر را تجويز مي كند اما همواره بر حفظ «تعادل» پاي مي فشارد و براي تحقق اين امر، برخلاف كساني كه صرفاً بر «ذوق» و «حال» تكيه مي كنند، «حفظ هوشياري» را از اركان مهم اين سفر مي داند و تأكيد وتوصيه بر آن را حتي در مقام «توكل» ارتقا مي دهد، هرچند آن را «تقلا كردن در قادر مطلق» مي نامد.
يعقوب تصريح مي كند كه اين كارها و اين تمهيدات شما را از قادر مطلق بي نياز نمي كند، اما اين نياز دل آدمي است كه در هنگامه رويكرد بحرانها با آنكه به قادر مطلق توكل كرده است در عين حال تقلاي خود را هر اندازه كه در برابر آن پيشامد كوچك و حقير به شمار آيد انجام دهد... اين همان چيزي است كه مي توان آن را «تقلا كردن در قادر مطلق» ناميد.(۱۳)
اين موضوع نكته ظريفي است كه عدم توجه به آن بسياري را به كژراهه كشانده است. طبق نوشته نيكلسون، در قرن دوم هجري با گسترش نظريه توكل هزاران تن از مردان و زنان دست از كار كشيدند و از زندگي جمعي كناره گيري كردند، به حدي كه بعضي از آنان از هر نوع عملي كه درآن اداره وجود داشت كناره مي گرفتند و يا براي كسب روزي امتناع مي ورزيدند.(۱۴) شايد همين سوءبرداشت ها سبب شده كه نويسنده در هر فرصتي بر حفظ هوشياري تأكيد كند، تحليل نخستين رؤياي يعقوب، فرصت مناسبي است:
از كجا معلوم كه اين پيام از خداوند باشد؟ مگر آرزوهاي ما كه در ذهن هوشيارمان پرسه مي زنند، به هنگام خواب، خود را دررؤياهامان نمي افكنند؟ چه تضميني هست تا با اتكاي به يك رؤيا آدمي تمامي عمر خود را بر سر اين پيمان بگذارد؟(۱۵)
احتمالاً به همين دلايل است كه نويسنده، از قول يعقوب، با طرح يك «اگر» در پيام رؤيا ترديد مي افكند. طرح اين «اگر » براي يافتن پاسخي قانع كننده است كه بين آرمانهاي ذهني و واقعيت عيني وجود دارد و در صورتي كه اين فاصله توسط يك «ارتباط منطقي» پر نشود، در واقع، شخص، خود را فريب داده است و بر سر سفره خيالات خوش، سرگرم شده است. لذا از ديدگاه نويسنده پيش كشيدن اين ترديد ريشه در هوشمندي و واقع بيني يعقوب دارد كه به هيچوجه قابل سرزنش نيست.(۱۶)
حفظ هوشياري و ديدن واقعيت، آنگونه كه هست، گرچه كار ساده اي نيست، اما از نگاه نويسنده اهميت تعيين كننده دارد. به همين سبب سعي مي كند از «رابطه منطقي» همچون سنگ محكي براي پيام رؤيا سود جويد.
آنگاه كه پيام خداوند از درون با آدم سخن مي گويد، با آنچه در پيرامون ما مي گذرد رابطه اي منطقي و درست پيدا مي كند و آنگاه كه تصورات دروني و واقعيتهاي بيروني در ملتقاي ذهن وعين، يكديگر را به درستي تأييد نمايند، مي توان به درستي به پيام درون رؤيا اطمينان يافت.(۱۷)
به هر حال، نويسنده اندوه يعقوب، با طرح مسأله گفت وگو با خداوند و همراه كردن خداوند با خود به چند نتيجه مهم و كليدي مي رسد كه مي توان عصاره و خلاصه اين رابطه را در يك جمله كوتاه ولي مؤثرجست وجو كرد كه چنين بيان مي كند: (در اين نگرش، دين براي انسان است، نه انسان براي دين.)(۱۸)
اما علاوه بر اين رابطه، يك رابطه هم با خويشتن مي بايست داشت و به نظر مي رسد اين رابطه، مقدمه و پيش درآمد رابطه با خداوند جهان است كه «هركس خود را شناخت، خداي خود را شناخت». مبحث «يكپارچگي شخصيت» «يكي شدن»، «يكتايي» يا«يگانه شدن با خويش» نكته ظريفي است كه هم در عرفان قديم و هم در روانكاوي نوين به آن توجه خاصي شده است.
به بيان ديگر، اگر براي هر فكر وخيالي، يك شخصيت قايل شويم، تعداد شخصيت ما مساوي است با تعداد فكر وخيالاتي كه هر روز از ذهن ما عبور مي كنند.
اتفاق بزرگي كه از ارتباط يعقوب با ميراث عهد واقع مي شود همان دگرديسي او در طول زندگي خود به سمت ويژگي هاي ترسيم شده از ابراهيم است تا آنجا كه منجر به يگانگي و يكي شدن يعقوب با او مي شود. (۲۳)
اين پديده احتمالاً ممكن است همان فرايندي باشد كه درآئين تانترا، از آن به «ازدواج جادويي»(۲۴) تعبير كرده اند. لائوتزو آن را هماغوشي با «واحد»(۲۵) ناميده، عرفان اسلامي ـ ايراني ، به آن «تولد دوباره» اطلاق كرده است، اريك فروم اين پديده را «ورود به تجربه احديت » (۲۶)ناميده و يونگ از آن تحت عنوان «واكنش متعالي»(۲۷) يا «فرايند فرديت » نام برده است. علاوه براينها ، تأييد، تأكيد و تكرار قرآن بر يگانگي خداوند، درخور تأمل است ، چرا كه يگانه پرستي بسي پيش از ظهور اسلام و نزول قرآن يك محور اساسي دراديان ابراهيمي بوده است. پس مي توان پرسيد تأكيد و تكرار قرآن بريكتايي خداوند از چه روست؟ اين تأكيد مكرر درمكرر بر «يكتايي » به حدي است كه به نظر مي رسد، طرح مجدد «يگانگي خداوند » بيانيه (مانيفست) قرآن كريم است . گويي مي خواسته درهرفرصتي اين پيام را به گوش انسان برساند كه «يكتاشدن » اصلي ترين و اصيل ترين راه نجات توست.
آنچه دراين مبحث مهم است، توجه به «وحدت مفهومي » است نه اصطلاحات و الفاظ متفاوت. زيرا اين امر بديهي است كه هرعارفي تجربه خود را به زبان دين و فرهنگي كه درآن پرورش يافته بيان مي كند. واين مي تواند بستر مناسبي براي تعامل فرهنگها واديان ايجاد كند.
آنچه دراين فرايند اهميت دارد و نويسنده برآن تأكيد مي كند اين است كه آدمي بايد «آگاهانه » از تمام تعلقاتش دست بشويد:
هنگامي كه آدمي با برترين «داشتن » هايش خطركردن را برمي گزيند ، چنان از خود سرريز مي شود كه … (۲۸)
گويي آنچه را بيشتر دوست داريم «جايي» را به خود اختصاص مي دهد. گويي هنوز «بتي» درحرم باقي است كه مانع آن «خلأ مقدس» مي شود ، مانع آن «سكوت سرشار». به نظر مي رسد به همين دلايل است كه نويسنده حتي يعقوب پير را در دوران كهنسالي رها نمي كند.
آزموني ديگر براي پدر هست تا او را از هرچه دارد جدا كند، شبيه همان آزموني كه ابراهيم از سرگذرانيد. (۲۹)
البته يادآوري اين نكته ضروري مي نمايد كه گسستن زنجيره بي انتهاي تعلقات، نه براي فرار از دنيا و گوشه نشيني است بلكه برعكس براي يافتن «خود» و «جايگاه خود » در طول زندگي است واين امر نه پس از مرگ، بلكه درهمين زندگي اين جهاني كه هنوز انسان تخته بندتن است امكان تحقق دارد.
فرجام همين بود كه فرزندان يعقوب پس از پيمودن اين راه دراز «ديگر» شوند و «زندگي ديگر» يابند… (۳۰)
گاهي تعلقات ذهني ، سنگين تر و محكم تر از تعلقات مادي است ، بنابراين دراين راه بايد زنجيره وابستگي هاي ذهني ـ رواني نيز گسيخته شود تا مقدمات براي ورود به آن «سكوت مقدس» فراهم شود.
ورود به ساحت ديگر هستي وشكوفاكردن مرد بزرگ در خويشتن براي كسي كه مراحل آغازين را طي كرده باشد معمولاً هنگامي پيش مي آيد كه شعله هاي سركش حواس ظاهر فروكش كرده باشند. درشب اين سكون و آرامش درهمه چيز و همه جا تسري پيدا مي كند… مناسب ترين فرصت براي درك اشاراتي است كه از آن سوي هستي به ذهن متبادر مي شود. از اين رو اگر شب با سكوت، خاموشي ، تنهايي و خلوت همراه باشد، همچون معبدقدسي خواهد بود كه درآن انسان آواي آن سوي هستي را در خود خواهد شنيد… (۳۱)
به نظر مي رسد سكوت در شب گرچه جزو عوامل مساعدكننده است، ليكن آن سكوت حقيقي كه منجر به يگانگي و شنيدن صداي «او» مي شود، وقتي بهتر امكانپذير است كه اين سكوت در ذهن واقع مي شود.
«آنانكه به آرامش درون دست يافته اند ، همواره مي توانند دريابند كه نيروهاي مؤثر دركار جهان از منبع لايزال آن سكوت مايه مي گيرند». (۳۲)
ودر چنين «سكوت سرشاري» است كه بهتر مي توان آن گمشده را باز يافت.
«گفتيم كه خاموش باشيد تا راهي باز يابيد كه گفت، غبارانگيز است ، مگر گفت كسي كه از غبار گذشته باشد». (۳۳)
گفت وگوي ظاهر آمد چون غبار
مدتي خاموش خوكن، هوش دار
دفتر اول مثنوي ۵۸۱
به گفته يونگ :
شايد آن «فيض خاموش» كه ديگر مورد باور شكاك امروزي نيست، از پي محاوره تمرين روحي در رسد. اما چه خواهد شد اگراين خود، مسيح منتظر باشد كه بي واسطه به زبان دل گناهكار انسان پاسخ مي گويد؟ آنگاه ، چه هولناك ورطه هاي ترديد دهان خواهد گشود وچه ديوانگي هاست كه نبايد از آن هراسيد… ضمناً انسان پي مي برد كه چرا آن يار دروني، اغلب، دشمن به نظر مي رسد وچرا چنين دور و صدايش، چنين ضعيف است ، زيرا «كسي كه به او نزديك است ، به آتش نزديك است . (۳۴)
آن «گمشده » را چه به آتش تشبيه كنيم يا آينه يا آبستني روحاني يا …، فرقي نمي كند، مقصود اين است ، كه آن «قحط بزرگ» كه روح آدميان را فرا گرفته است ، به ياد آورده شود، تا به آن «نجات عظيم » منجر گردد.. (۳۵)
زمانه ما ، زمان آشوبها و اضطرابها و بي قراري هاست، عصر كشمكش هاي عصبي و اغتشاش هاي ذهني و روحي .
دراين شرايط است كه آدمي ، بيش از هرچيز ديگر به قصه هاي رهايي بخش نياز دارد. به آينه اي كه بتواند «خود» را درآن ببيند و اندوه يعقوب مي تواند به مانند همان قصه و آينه باشد. با اندوه يعقوب مي بايد «زيست»، مي بايد با آن «درگيري وجودي » داشت، تا كلمات زنده داشته باشيم و معناهاي زنده. غيراز اين هرچه هست مرده است، چيزي كه درآدمي، احساسي، شوري و دغدغه اي برنيانگيزد، مرده است.
علي طهماسبي توانسته با شخصيت هاي قصه اش «زندگي» كند و در غم و شادي آنان شريك باشد. گويي، سالهاي سال با آنها مراوده داشته ، انگار پابه پاي اسحاق و رفقه زيسته است و عيسو و يعقوب را حتي قبل از تولدشان مي شناخته.
تفاوتي نمي كند، طهماسبي ، نه تنها چهره هاي مثبت ، بلكه چهره هاي منفي قصه اش را دوست دارد، و مگر اين همه راه دراز پرهول و خطر را طي نكرده كه «منفي » تبديل به «مثبت» شود؟ اين است كه گويي خطاهاي ديگران را خود «خطاكرده » است، حسادت هاي ليه را «حسادت كرده » و با عشق يعقوب و راحيل «عاشق شده» است.
همين است كه كلامش درعين لطافت و نرمي ، چالاك است و جاندار و اميدبخش . شور حياتي ، دركتاب و كلامش موج مي زند وانگار همين شور است كه نرمك نرمك به زيرپوست و گوشت و خون خواننده مي رود و مي دود.
گويي از همين شور زندگي است كه دم به دم در شخصيت هاي قصه اش مي دمد ، مي دمد و مي دود تا خود را به چشمه پرمهريعقوب برساند تاچشمانش را درآن شست وشو دهد و همچون راحيل ياد گيرد كه چگونه مهر مادرانه را بين «ديگران» تقسيم كند.
به اين ترتيب، اندوه يعقوب، آينه اي مي شود كه زندگي آدمهاي واقعي را باز مي تاباند. آدمهايي كه گوشت و خون دارند (۳۶)، نه انسان هاي انتزاعي وتعريف شده در كتابها را.
اين همه نامها و رويدادها وحوادث، همه بهانه اي است، بهانه اي براي يافتن همان آينه و يوسف، تمثيلي است از آينه اي كه يعقوب درخود پديد آورده بود، اماهركسي مي تواند اين آينه را پيدا كند زيرا:
هركسي را نيز آينه اي هست كه مي تواند يوسف خود را درآن ببيند.(۳۷)۱۳ـ اندوه يعقوب، ص.۱۵۲
۱۴ـ تصوف اسلامي و رابطه انسان و خدا، نيكلسون، شفيعي كدكني، ص.۳۲
۱۵ـ اندوه يعقوب، ص۴۷
۱۶ـ اندوه يعقوب، ص.۴۹
۱۷ـ اندوه يعقوب، ص.۶۳
۱۸ـ فيه مافيه ـ مولوي ـ فروزانفر ص.۱۵۶
۲۳ـ اندوه يعقوب
۲۴ـ داستان يك روح ـ دكتر سيروس شميسا
۲۵ـ صوفيسم و تئوئيسم ـ توشيهيكو ايزوتسوـ محمدجواد گوهري ، ص ۴۷۷
۲۶ـ روانكاوي و ذن بوديسم ، ص۱۳۶
۲۷ـ روان شناسي ضميرناخودآگاه
۲۸ـ اندوه يعقوب ، ص ۱۵۱
۲۹ـ اندوه يعقوب ، ص ۱۶۷
۳۰ـ اندوه يعقوب، ص ۱۷۵
۳۱ـ اندوه يعقوب ، ص ۴۰
۳۲ـ عرفان و فلسفه و.ت.استيس بهاءالدين خرمشاهي ص ۳۱۵
۳۳ـ مقالات شمس تبريزي ، دكتر موحد، ج،۱ ص ۲۴۴
۳۴ـ چهارصورت مثالي ، يونگ، پروين فرامرزي، ص ۸۵
۳۵ـ اندوه يعقوب ص ۱۷۵
۳۶ـ اين تعبير را از اونامونو گرفته ام، درد جاودانگي ، بهاءالدين خرمشاهي ص ۳۱
۳۷ـ اندوه يعقوب ص ۱۷۹



|   شناسنامه   |   آرشيو   |