|
نگاهي به نمايش فيلم «سفر قندهار» در آمريكا
سرزمين بدون تصوير
* برخي از تماشاگران فيلم از همه تماشاكنندگان ايراني شان مي پرسيدند، چرا اين نگاه منفي كارگردان ايراني به همه افغانهاست
* مخملباف در اين فيلم، غفلت و جهل انساني نسبت به محنت و رنج ديگر انسانها را به نمايش مي گذارد
|
|
|
نمايش عمومي سفر به قندهار، آخرين ساخته محسن مخملباف در اروپا و آمريكا از اين خوش اقبال تر نمي توانست باشد. جنگ در افغانستان، اين كشور را به يك سوژه هر روزه بين المللي تبديل كرد و جهان تشنه اين بود كه بداند افغانستان، ديار فراموش شده، كجاست، مردم آن چگونه اند، چگونه رژيم سياسي اي بر آن حكومت مي كند، مردم جنگزده آن (براي ۲۳سال) با چه مشكلاتي دست به گريبانند و سرانجام مردم آن چه خواهدشد. اخبار موفقيت اين فيلم در نمايش عمومي اروپا (مثل ايتاليا و انگليس) در روزنامه هاي ايران منعكس شده است.
در آمريكا اين فيلم نخست به درخواست جرج دبليوبوش، رئيس جمهوري آمريكا، به كاخ سفيد راه يافت. روزنامه ها و مجلات ساحل شرقي (نيويورك و بوستون) مثل نيويوركر، نيويورت تايمز، كريستين ساينس مانيتور و هفته نامه تايمز در هفته هاي اول نمايش آن را در فهرست فيلمهاي برتر خود در سال ۲۰۰۱ جاي داده و مرورهاي مثبتي بر آن منتشر كردند. سفر به قندهار (قندهار در اكران غربي اش) يكي از ده فيلم مطرح سال ۲۰۰۱ در ايالات متحده بوده است. اين فيلم همچنين با اقبال منتقدان فيلم در جوامع انگليسي زبان مواجه شده است. نشريات تايم (سوم دسامبر ۲۰۰۱)، تايم اينترنتي (۲۴ سپتامبر ۲۰۰۱)، نيويورك تايمز (۵ نوامبر ۲۰۰۱)، CNN اينترنتي (۱۳ نوامبر ۲۰۰۱)، گاردين (۲۶ اكتبر ۲۰۰۱)، آبزرور (۴نوامبر ۲۰۰۱)، ترنتون استار (۲۹ اكتبر ۲۰۰۱)، CBS اينترنتي و مونترال گازت (۶ اكتبر ۲۰۰۱) و نيويوركر (هفته آخر ۲۰۰۱) به اين فيلم پرداخته اند. در بررسي هاي فيلم، عمدتاً به سانسور فيلمهاي مخملباف در ايران (خدمتي كه محدوديت فرهنگي در داخل به نشر آثار در خارج مي كند)، شرح حال نيلوفر پذيره، بازيگر زن اول فيلم، تلاش مخملباف براي كمك به ملت افغان، ضايعات جنگ، خشونت طالبان و اجراي احكام اسلامي در افغانستان و چگونگي فيلمبرداري فيلم اشاره شده است. پخش و نمايش فيلم در اروپا موفق تر و گسترده تر بوده است. اين فيلم تقريباً به همه مناطق اروپايي فروخته شده است: در ايتاليا بالاترين ميانگين گيشه را (در رقابت با فيلمهاي روز آمريكايي مثل مولون روژ) كسب كرد؛ در سطح بين المللي نيز اين فيلم تا پايان سال گذشته توسط چهل كشور خريداري شده است.
سفر به قندهار كه جايزه ويژه هيأت داوران جشنواره كن ۲۰۰۱ را از آن خود ساخت، از چهارم دسامبر ۲۰۰۱ در دو سينماي نيويورك سيتي در منهتن، واقع در دو نقطه مختلف اين جزيره عظيم تجاري ـ فرهنگي (يكي در لينكلن پلازا كه محله اي نسبتاً اعيان نشين در منهتن مياني است و ديگري سالن سان شاين در منهتن سفلي كه در محله اي متوسط واقع است) و نيز در لس آنجلس به نمايش درآمده است. اين فيلم كه تا پايان سال ميلادي گذشته در سيزده جشنواره بين المللي به نمايش درآمده و غير از جايزه كن، شش جايزه و عنوان ديگر را كسب كرده است (مدال فدريكو فليني از يونسكو، جايزه عمومي از جشنواره سينماي جنوب فرانسه، جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره فيلم سينماي نوين ـ رسانه نوين مونترال، ديپلم افتخار يونسكو براي بازيگر زن فيلم، جايزه فيپرشي از جشنواره بين المللي فيلم ستالونيكي يونان و جايزه آزادي بيان از انجمن ملي منتقدان ايالات متحده) مخاطبان بسياري را از ميان روشنفكران، اهل فرهنگ و سياست و دانشگاهيان جذب كرده است. نمايش اين فيلم در سالن والتر ريد مركز فرهنگي لينكلن از سوي انجمن فيلم اين مركز، خود يك موفقيت در حوزه نمايش است. مسؤولان اين مركز در دهم دسامبر، پيش از نمايش عمومي، در يك نمايش خصوصي، فيلم را براي دانشگاهيان و اهل فرهنگ به نمايش گذاشتند تا گروههاي مرجع فرهنگي را در بحث از فيلم درگير سازند.
نكات جنجالي حاشيه اي نيز به طرح رسانه اي اين فيلم ياري كرده اند. هويت كسي كه نقش يك دكتر آمريكايي ـ افغاني را در فيلم بازي كرده (محمد تنتايي در عنوان، فيلم ـ حسن عبدالرحمن به عنوان مجاهد آمريكايي كه در كنار افغانها با شوروي جنگيده ـ بلفيلد به عنوان يك آمريكايي متهم به قتل در ايالت مريلند) موضوع تازه اي بود به تناقض نما بودن فيلم در نگاه آزادي خواهانه و انساني اش به افغانستان و استفاده يك بازيگر متهم به قتل ياري كرده است. توزيع كننده فيلم (آواتار) بلافاصله پس از اين خبر، در يك بيانيه از صحت و سقم ادعاهاي به عمل آمده اظهار بي اطلاعي كرد.
سفر به قندهار در حوزه عمومي با اقبال مواجه شده است. يك روز پس از نمايش خصوصي فيلم براي برخي اهل فرهنگ، فيلم براي كمك به سازمان «زنان براي زنان افغان» به نمايش درآمد. همچنين نيلوفر پذيره نامزد يونسكو براي سفير فرهنگي در افغانستان شده است. فيلم در اولين هفته نمايش، فقط در يك سينما ۳۲۰۰۰ دلار فروش داشته است، در كشوري كه معامله چند دلاري مؤسسات آمريكايي با طرف ايراني جرم به حساب مي آيد (توزيع كننده فيلم اروپايي است). پس از موفقيت فيلم، نمايش آن به سه سالن ديگر نيز بسط يافت. اين فيلم در ژانويه در سراسر آمريكا به نمايش درآمده است. نفوذ فيلمهاي ايراني به سالنهاي نمايش غربي، نمايانگر ظرفيت ويژه توليدات فرهنگي مبتني بر فرهنگ مردم سالار و انساني ايراني به جهت موفقيت در جوامع ديگر است. پس از نفت و فرش و خشكبار، اكنون فيلم سينمايي مطرح ترين كالايي است كه نام ايران را در جوامع ديگر مطرح مي كند.
و اما چيست كه مخاطب غربي را با ذائقه پرورش يافته در سينماي هاليوود به اين فيلم جذب مي كند؟ مخملباف در اين فيلم، غفلت و جهل انساني نسبت به محنت و رنج ديگر انسانها را به نمايش مي گذارد. تماشاگر غربي با بهت زدگي از سينما خارج مي شود و از خود مي پرسد «كدام جهنمي مي تواند اين طور باشد»، «اين كدام جهنم دره اي است»، يا «آيا اين فيلم واقعگرا است يا فراواقعگرا» كه البته فيلم، هر دوي آنهاست: يك نيمه داستاني ـ نيمه مستند كه به اندازه كافي دال و بينه بر واقعي بودنش عرضه مي كند. قندهار با آشنايي زدايي از مخاطب غربي و به عنوان روايتي تصويري از سرزميني بدون تصوير (به واسطه ممنوعيت تصوير در دوران حكومت طالبان) چشمها را بر سرزميني كه جزيره امن خشونت گرايان بوده، باز مي كند.
آنچه مخاطب غربي را به اين فيلم جذب مي كند، صحنه هاي نا آشنا و فراواقعگرايانه اي مثل آموزش قرآن در مكتب به پسران كوچك، ارسال پاهاي مصنوعي از طريق چتر براي قربانيان مين توسط صليب سرخ بين المللي و حركت دسته جمعي زنان در مسير رسيدن به يك عروسي در زير برقع كه هويت زنانه آنها را مخفي مي دارد يا انكار مي كند، هستند. مخملباف گويي مذاق غربي را به خوبي مي شناسد و بر اساس اين مذاق فيلم مي سازد. بخشهايي مثل گفت و گو در باب همسري، انتظار براي كسوف جهت خودكشي، يا باج گيري يا دزديدن انگشتر از اسكلت آدميزاد مخاطب غربي را به تاريخ چندين صدساله خود مي برد و از او نسبت به جهان پيرامونش آشنايي زدايي مي كند. چندزباني بودن فيلم (فارسي ـ پشتون ـ انگليسي) كه خود بيانگر چندفرهنگي و چندگفتماني بودن فيلم است، بر غناي فرهنگي فيلم مي افزايد.
برخي از تماشاگران فيلم از همه تماشاكنندگان ايراني شان مي پرسيدند، چرا اين نگاه منفي كارگردان ايراني به همه افغانهاست؛ چرا در اين فيلم، «افغاني» با شخصيت مثبت به چشم نمي خورد. تنها افغاني خوب اين قصه، اوست كه از كانادا به اين ديار آمده است. آيا اين محنت انباشته اقوام افغان است كه مانع از شكل گيري شخصيت مثبت در ميان آنهاست؟ يا اين كارگردان و دوربين است كه نمي تواند آنها را كشف كند؟
وجه ديگر اين فيلم و ديگر فيلمهاي ايراني موفق در سالنهاي نمايش غربي (از مخملباف يا كيارستمي) و پيام انسان گرايانه آنها همراه با تصاوير شاعرانه اي است كه آن پيامها را تعالي بخشيده يا پيچيده تر مي سازد. گرچه پيام و دوربين گاه در دو جهت متفاوت حركت مي كند، تماشاگر غربي كه در زندگي عادي اش زيبايي شناسي صورت گرايانه را با پيامهاي انساني (و خشونت نهفته سياستهاي بسط گرايانه) اش در هم مي آميزد، اين دو جهتي بودن را بخوبي جذب مي كند.
مجيد محمدي ـ نيويورك
|