شماره ۲۰۳۴ - سال هشتم - پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۰
Thu, Jan 24, 2002
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
فرهنگ و انديشه
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
خبرهاي تازه از جشنواره فيلم فجر
• داوران ايراني و خارجي بخش بين الملل جشنواره فجر معرفي شدند
گفت وگو
گزارش سخنراني دكتر نجوميان در خانه كتاب
در ميزگرد همايش ادبيات عامه پسند در زاهدان اعلام شد:

خبرهاي تازه از جشنواره فيلم فجر
نحوه پيش فروش بليتهاي جشنواره فيلم فجر اعلام شد
• داوران ايراني و خارجي بخش بين الملل جشنواره فجر معرفي شدند
اسامي هيأت ۵ نفره داوران بخش مسابقه بين الملل بيستمين جشنواره فيلم فجر اعلام شد.
به گزارش رسيده از روابط عمومي جشنواره، مورتيز دهادلن (عضو آكادمي فيلم اروپا و دبير سابق جشنواره فيلم برلين از سوئيس)، بنگت فورسلوند (تهيه كننده و فيلمنامه نويس آثار يان تروئل از سوئد)، خالد صديق (كارگردان سينما از كويت)، داريوش خنجي (مدير فيلمبرداري ايراني تبار مقيم فرانسه) و سيف الله داد (معاون سابق امور سينمايي وزارت ارشاد و كارگردان از كشور ايران) به داوري آثار بخش مسابقه بين الملل خواهند پرداخت.

* پيش فروش بليتهاي جشنواره از ۸ تا ۱۰ بهمن
همچنين گزارش ديگري حاكي از آن است كه بليتهاي بيستمين جشنواره فيلم فجر در روزهاي ۸ تا ۱۰ بهمن ماه در سه مركز جداگانه پيش فروش خواهد شد. بنابراين گزارش در روزهاي ۸ و ۹ بهمن هنرمندان مي توانند بليتهاي مورد نظر خود را با ارائه كارت صنفي از مركز آفرينشهاي فرهنگي و هنري كانون پرورش فكري واقع در خيابان حجاب دريافت كنند. دانشجويان دانشگاهها، آموزشگاههاي سينمايي و سينماي جوان مي توانند (با ارائه كارت) در روزهاي ۸ و ۹ به سينما فرهنگ واقع در خيابان شريعتي مراجعه كنند.همچنين دست اندركاران مطبوعات و صدا و سيما نيز مي توانند با ارائه معرفي نامه در روزهاي فوق به مركز آفرينشهاي كانون و سازمانها، ارگانها و نهادهاي دولتي هم در روزهاي ۸ و ۹ بهمن ماه به سينما سروش مراجعه كنند. روز ۱۰ بهمن نيز براي عموم گروههاي مذكور كه موفق به دريافت بليت نشده اند، در نظر گرفته شده است.

* ۳۵ فيلم همزمان با جشنواره فجر در شيراز
بنا به گفته مشاور فرهنگي استاندار فارس جشنواره فيلم فجر همزمان با تهران در شيراز نيز برگزار خواهد شد.
در اين برنامه كه با همكاري استانداري فارس، اداره كل ارشاد اين استان و بنياد فارابي برگزار مي شود، ۱۵ فيلم بخش مسابقه، ۱۰ فيلم برگزيده اكران نشده و ۱۰ فيلم خارجي اكران نشده به نمايش در خواهند آمد.

برنامه هاي امشب و فرداشب جشنواره تئاتر فجر
046221.jpg
۲۲ نمايش در روزهاي پنجم و ششم بيستمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر در سالنهاي مختلف تهران به روي صحنه مي روند.
از مجموع اين نمايشها ۹ اجرا در بخش مسابقه، پنج نمايش در بخش بين الملل، يك اجرا در بخش خارج از مسابقه، سه اجرا در بخش مرور، دو تعزيه و دو نمايش آئيني به روي صحنه مي رود.
نمايش «مارتيريما» نوشته و كاري از «آنتونيس ديامانتيس» از كشور يونان در ساعت ۱۹ و ۲۱ روزهاي پنجم و ششم بهمن در تالار وحدت به روي صحنه مي رود. «زندگي زيباست» عنوان ديگر نمايشي است كه به نويسندگي و كارگرداني «احمد عطار» از كشور مصر در بخش بين الملل بيستمين جشنواره تئاتر فجر حضور دارد.
نمايش «زندگي زيباست» روزهاي پنجم و ششم بهمن در ساعات ۱۷‎/۳۰ و ۲۰‎/۳۰ در تالار بزرگ تئاتر شهر به روي صحنه مي رود. «آرش» نوشته بهرام بيضايي و كاري از سهيل پارسا از كشور كانادا روز پنجم بهمن در تالار چهارسو تئاتر شهر به روي صحنه مي رود.
«رازها و دروغها» به نويسندگي نغمه ثميني و كارگرداني كيومرث مرادي ساعت ۱۷ و ۱۹‎/۳۰ و «بانوي سمنگان» نوشته جواد موسوي و به كارگرداني ناصر ياري، پنجم بهمن ماه به ترتيب در تالار سايه و قشقايي تئاتر شهر اجرا مي شود.
«خاموشي ماه» نوشته محمد چرمشير و كاري از رؤيا كاكاخاني ساعت ۱۶‎/۳۰ و ۱۸‎/۳۰ در تالار كوچك تئاتر شهر و «يك خنده از ته دل» نوشته و كار حسين خدادي ساعت ۱۶ و ۱۸ در تالار هنر به روي صحنه مي رود.
«شام اول و شام آخر» به نويسندگي و كارگرداني فرهاد آييش با دو اجرا و در روزهاي پنجم و ششم بهمن در تالار سنگلج و «نموك» نوشته و كاري از عبيد رستمي در تالار مولوي اجرا مي شود.
نمايشهاي «آنتيگونه» به نويسندگي سوفوكل و به كارگرداني مجيد جعفري ساعت ۱۸ و ۲۰‎/۳۰ در چهارسو، حاشيه اي بر خسرو و شيرين نوشته و كاري از داريوش رعيت ساعت ۱۷ و ۱۹‎/۳۰ در تالار سايه تئاتر شهر به روي صحنه مي رود.
«اژدهاك» نوشته بهرام بيضايي و به كارگرداني ندا هنگامي ساعت ۱۷ و ۱۹‎/۳۰ در تالار قشقايي، ملاقات شبانه نوشته و كاري از نيما دهقان ساعت ۱۶‎/۳۰ و ۱۸‎/۳۰ در تالار كوچك تئاتر شهر به روي صحنه مي رود.
نمايشهاي «آخرين مرواريد» نوشته و كاري از حميدرضا آذرنگ ساعت ۱۶ و ۱۸ در تالار هنر و «سه پاس از حيات طيبه» نوشته عليرضا نادري و به كارگرداني علي يازرلو در تالار مولوي به روي صحنه مي رود.
همچنين از مجموع تعزيه هاي علوي، تعزيه «حضرت علي (ع) و قيصر روم» روزهاي پنجم و ششم بهمن در حسينيه طرشت اجرا مي شود.
«خرس صيادي» عنوان يكي ديگر از نمايشهاي آييني است كه به مدت دو روز در فضاي باز تئاتر شهر اجرا مي شود.

گفت وگو
امروز با محمدنبوي
محمدنبوي فوق ليسانس زبان شناسي از پژوهشگاه علوم انساني است و به دو زبان انگليسي و فرانسه تسلط كافي دارد. متولد ۱۳۴۳سمنان است و در سال ۷۶ كتاب «بسوي زبان شناسي شعر» را با همكاري مهران مهاجر منتشر كرد و در همين سال «شوپنهاور و نقد عقل كانتي» را از رامين جهانبگلو به فارسي برگرداند. «هرمنوتيك مدرن» اثر ديگري است كه با همكاري بابك احمدي و مهران مهاجر منتشر ساخت. محمد نبوي امسال نيز دوعنوان كتاب تازه در حوزه نظري منتشركرده كه «بوطيقاي ساختارگرا» اثر تزوتان تودوروف و «نشانه شناسي» اثر پي ير گيرو متفكر فرانسوي است. به مناسبت انتشار اين دو كتاب گفت وگويي كوتاه با او داريم كه مي خوانيد:
046224.jpg
شما بوطيقاي ساختارگرا را هم از تزوتان تودوروف امسال ترجمه كرده بوديد؟ جايگاه اين كتاب در ميان آثار تودوروف كجا است؟ آيا پيش از شما از تودوروف كتابي هم ترجمه شده بود؟
اين كتاب از يك نظر جزو مهمترين كتاب هاي تودوروف نيست. مهمترين كتاب هاي تودوروف آنهايي هستندكه او در آنها نظريات تازه و بديع خود را ساخته و پرداخته كرده است؛ ماننددرآمدي برادبيات شگرف، دستور زبان دكامرون و ادبيات و دلالت. اما اهميت كتاب بوطيقاي ساختارگرا در اين است كه تودوروف در اين كتاب چكيده تمام پژوهش هاي ساختارگرايانه در باب متن ادبي، بويژه داستان و رمان، را به صورت بسيار دقيق و البته بسيار فشرده در اختيار ما گذاشته، بطوري كه رابرت اسكولز از آن به عنوان «بيانيه ساختارگرايي» يادكرده است.
اما اهميت اين كتاب را نسبت به ساير كتاب هايي كه در اين زمينه به زبان فارسي منتشرشده اند، طبيعتاً بايد در تفاوت هاي آن با آثار ديگر جست وجو كرد. عمده كتاب هايي كه در اين زمينه در اختيار داريم به شرح آراي افرادي مي پردازند كه در شكل گيري و اوج گيري جنبش ساختارگرايي از سوسور تا تودوروف و ژرارژنت ايفاي نقش كرده اند. اما اين كتاب رهيافتي متفاوت به اين موضوع دارد و مي كوشد تا به ما بگويد وقتي كتابي مي خوانيم، چگونه مي توانيم با استفاده از نگره ساختارگرا درباره آن حرف بزنيم و تحليلي از آن به دست دهيم، مي كوشد به ما بگويد چه روش هايي را بايد به كار بگيريم و به چه عناصري توجه كنيم و براي اين كار مفاهيم و مقولاتي را در اختيار خواننده قرارمي دهد.
اما بايد توجه داشته باشيم كه اين كتاب ها هر يك جايگاه و اهميت خاص خود را دارند و در واقع مكمل هم هستند. بازهم بگويم كه باوجود چندكتاب در اين زمينه ما هنوز با فقر عظيم منابع نظري روبروييم.
ترجمه آثار تئوريك مثل نشانه شناسي و بوطيقاي ساختارگرا در پاسخ به نياز منتقدان و نويسندگان است، يا دلايلي ديگر براي اين كار داريد؟
اگر من عمدتاً به ترجمه آثار تئوريك مي پردازم دو دليل دارد: يكي طبيعتاً علاقه شخصي خودم به اين آثار است و ديگري نيازي است كه احساس مي كنم جامعه ما به اين قبيل آثار دارد. ببينيد، ما يا بايد قيد بهره گيري از دستاوردهاي فكري بشر را بزنيم، يا اگر مي خواهيم از آنها استفاده كنيم بايد مواد و مصالح آن را فراهم كنيم و فكر مي كنم يكي از راههاي آن، ترجمه هرچه بيشتر آثار نظري و همچنين تأليف آثاري براي شرح آنها است. همان طور كه پيشتر گفتم تا رسيدن به حد مطلوب و قابل قبول فاصله زيادي داريم.
بازتاب انتشار كتاب «به سوي زبان شناسي شعر» در ميان خوانندگان چگونه بود؟
در مورد استقبال از به سوي زبان شناسي شعر فكر مي كنم ناشر آن بهتر بتواند جواب شما را بدهد. اما من همين قدر مي توانم بگويم كه انتشار اين كتاب هيچ بازتابي در جامعه ما نداشته است، نه در ميان دوستداران شعر و ادبيات و نه در ميان زبان شناسان و منتقدان ادبي و من هيچ مقاله اي در نقد آن نديده ام. نمي دانم دليلش چيست. شايد دليلش اين باشد كه اين كتاب به جامعه خوانندگان معرفي نشده است.
شايد فشردگي مسائل مطرح شده و نيز زبان فني و گاه دشوار آن خوانندگان را پس زده باشد و شايد هم كتابي درباره زبان شناسي شعر ارزش توجه كردن نداشته است. اما به هر حال ما هيچ پاسخي از جانب هيچكس نگرفتيم وبه قول ميخائيل باشين هم «هيچ چيز هراس انگيزتر از نبودن پاسخ نيست» اين مسأله اي است كه ما در همه عرصه هاي حيات اجتماعي و فرهنگي مان با آن دست به گريبانيم.
الان چه كتابي را در دست انتشار داريد و مشغول ترجمه چه كتابي هستيد؟
يك كتاب كوچك بازهم با عنوان «نشانه شناسي» ترجمه كرده ام كه به زودي در مجموعه «قدم اولِ» نشر شيرازه منتشر خواهدشد. آن كتاب رهيافتي كاملاً متفاوت با اين يك دارد و عمدتاً مبتني به شرح آراي نشانه شناسان به صورت مصور است.
اما در حال حاضر من و مهران مهاجر مشتركاً روي دو كتاب كار مي كنيم كه هر دو در مراحل پاياني كار هستند. يكي واژه نامه ادبيات و نظريه ادبي است كه يك واژه نامه دوزبانه انگليسي و فارسي است و احتمالاً تا عيد به زيرچاپ مي رود. ديگري دانشنامه نظريه ادبي معاصر است كه در واقع دانشنامه اي توصيفي است حاوي شرح رويكردها و اصطلاحات موجود در نظريه ادبي سده بيستم. بخش اعظم اين كار انجام شده و احتمالاً تا اواخر بهار آماده چاپ مي شود. هر دوي اين كتاب ها را نشر آگه منتشر خواهد كرد.

گزارش سخنراني دكتر نجوميان در خانه كتاب
هر نوع بازآفريني وامدار متن نخستين است
046227.jpg
نوزدهمين نشست همايش وضعيت نقد ادبي در ايران به سخنراني دكتر اميرعلي نجوميان با عنوان «درآمدي بر شالوده شكني» (دريدا، بورخس و دن كيشوت) اختصاص يافت.
در اين نشست كه با حضور جمعي از صاحبنظران ادبيات و فلسفه در خانه كتاب برگزار شد، دكتر نجوميان ابتدا به زمينه هاي شالوده شكني و طرح آن در حوزه علوم انساني پرداخت و گفت: «شالوده شكني جزو آن حوزه هايي از نقد معاصر است كه به ابهام، بي مفهومي و بي سرانجامي شهرت يافته است. بخشي از اين معضل به زبان پيچيده ژاك دريدا، نظريه پرداز اصلي آن بر مي گردد و بخشي ديگر به عدم اعتماد شالوده شكني، به ارتباط مستقيم بين دال و مدلول و امكان فهم مرتبط است.
وي افزود: شالوده شكنان تلاش مي كنند كه زبان خود را از اين قاعده مستثني نكنند و اطمينان حضور معناي غايتگرا را در آثار خود از بين ببرند.
وي در ادامه گفت: شالوده شكني بيش از هر حوزه ديگري بايد يك نظريه فلسفي انگاشته شود، زيرا سؤالاتي كه اين ديدگاه مطرح مي كند، به ذات ساختار علوم، فهم ما از جهان، نقش زبان در دلالت معنا و... بر مي گردد. هرچند ممكن است انگاشتن شالوده شكني به عنوان نظريه فلسفي امري بديهي به نظر برسد، اما در جامعه دانشگاهي و روشنفكري جهان امروز بر سر اين كه شالوده شكني چيست و به چه حوزه اي تعلق دارد، اتفاق نظر وجود ندارد.
وي اضافه كرد: هم اكنون بيش از اين كه شالوده شكني در گروههاي فلسفه دانشگاهها تدريس شود بخشي از مواد درسي دوره هاي تحصيلات تكميلي رشته هايي چون ادبيات، هنر، حقوق، خداشناسي و معماري است.
دكتر نجوميان در مورد شالوده شكني، ساختارشكني و پساساختارگرايي گفت: «شالوده شكني به يك حركت فكري گسترده تري به نام پساساختارگرايي و آن نيز به موقعيتي به نام پست مدرنيزم تعلق دارد. ساختارگرايان بر اساس آراي سوسور به اين باور رسيدند كه مي توان «ساختار زبان» را به «ساختار كل دانش بشري» تسري داد، اما پساساختارگرايي در پي وارونه كردن اين اعتماد به نفس دروغين بود.» او در ادامه به داستان كوتاهي از بورخس با عنوان «پيرمنار، مؤلف دن كيشوت» اشاره كرد و گفت: «پيرمنار تصميم مي گيرد كه دن كيشوت را بازآفريني كند، اما بورخس معتقد است كه هرنوع بازآفريني هنوز وامدار متن نخستين است.

در ميزگرد همايش ادبيات عامه پسند در زاهدان اعلام شد:
ادبيات درايران جدي گرفته نمي شود
ميزگرد «ضرورت آموزش داستان نويسي» با همكاري دفتر مطالعات ادبيات داستاني و اداره كل ارشاد سيستان و بلوچستان و با حضور رضا سيد حسيني، محمد قاسم زاده، محمدرضا گودرزي، حسن ميرعابديني، عباس پژمان، محمد جواد جزيني، علي اصغر سيد آبادي و حسين ابراهيمي در شهرزاهدان برگزار شد.
آموزش داستان نويسي، در كشور ما گرفتار فقدان برنامه ريزي صحيح در آموزش و پرورش است. رضا سيد حسيني با گفتن اين مطالب در ادامه افزود: در مقاطع دبيرستان، كتابهاي مربوط به مباحث تئوريك ادبي وجود ندارد و مي بينيم پس از چند سال تدريس زبان فارسي و حتي زبان انگليسي جوانان ايراني پس از مقطع دبيرستان، نه فارسي بلد است و نه انگليسي در صورتي كه يك داستان نويس ابتدا بايد فارسي را بلد باشد و بعد به داستان بپردازد.
محمد قاسم زاده بااشاره به جو موجود در كلاسهاي داستان نويسي گفت: تا كسي استعداد نويسندگي را نداشته باشد علي رغم يادگيري فن، نمي تواند از طريق اين كلاسها داستان نويس شود و يكي از مشكلات اصلي اين كلاسها، سعي و كوشش شاگردان در نوشتن به سبك استادانشان است و همين باعث شده كه ما شاهد يك ادبيات زير مجموعه باشيم.
عباس پژمان نيز ضمن اشاره به اينكه با فراگير شدن سينما و تلويزيون نقش ادبيات به عنوان سرگرمي در ايران كم شده است و صدا و سيما و آموزش وپرورش نيز ادبيات را جدي نمي گيرند، نبود محافل فعال ادبي و همچنين پرداختن به ادبيات را جدي نمي گيرند، نبود محافل فعال ادبي و همچنين پرداختن به ادبيات به عنوان شغل دوم از سوي نويسندگان را از مهمترين مشكلاتي دانست كه دامنگير ادبيات امروز شده است. قاسمعلي فراست نيز در اين باره گفت: امروزه بامنظرهاي مختلف ادبي رو برو هستيم كه ديگر فرمول بردار نيست و اگر كلاسهاي آموزش داستان نويسي نتواند با اين شرايط هماهنگ شود و نويسندگان جوان نتوانند به شيوه فردي خود برسند، رقيبهايي چون تلويزيون و سينما مزاحم ادبيات امروز خواهند شد.
در ادامه محمد جواد جزيني در ارتباط با آموزش داستان نويسي گفت: در حال حاضر آموزش در عرصه موسيقي براي ما جا افتاده است. موسيقي در آموزش عالي نيز راه بازكرده است. پس چرا نتوانيم به سياق دانشكده هاي اروپايي صاحب دانشكده داستان نويسي شويم؟ حسين ابراهيمي با اشاره به اينكه سطح كيفي كلاسهاي انشاء شديداً افت كرده است گفت: پيش از اين زنگ انشاء توسط دبيران با تجربه اداره مي شد، اما اكنون از زنگ تفريح هم بدتر شده است. گفتني است اين ميزگرد در حاشيه همايش ادبيات عامه پسند در شهر زاهدان برگزار شد.

آرتيكاس بحراني
046182.jpg
* غول چراغ
يادت مي آيد هميشه مي گفتم!
«يك روز شايد غول چراغ شدم.»
و تو به من مي خنديدي
آخر ديگر مويي نمانده بود تا بسوزاني
يادت نيست.
چندبار علاءالدين را روشن كرديم
آن وقت نمي دانم
يك استكان گل گاوزبان بود يا قهوه
كه روي ميز دونفره ما
برفهاي نشسته به زاگرس را
به فال حافظ مونتاژ مي كرد.
نفتي به اين چراغ نمانده
مي ترسم آخر اين غول
جلوي برفها آب شود
و آن وقت تو هر قدربه چراغ جادو دست بكشي
چيزي به جز دوده كتري نصيبت نشود.
بابا برفي باغچه
اگر جلوي تنور سنگك
براي تمام بابانوئل هاي قلابي
نان باگت هم مي پخت
شب ژانويه
ديگر آب شده بود.
يادت مي آيد هميشه مي گفتم
«يك روز شايد
غول چراغ شدم.»

مهديه نظري
* ايستگاه
ساده است
ما كه مثل هم گذر نكرده ايم
از ميان كوچه هاي سخت تجربه
روشن است
توي ايستگاه
من هميشه از در عقب سوار مي شوم
سال وماه را
توي دفترم به ياد روزهاي با تو
ثبت مي كنم،
روزهاي خستگي
بوي راحت عبور توست…
در كنار تو
براي تو
من فقط حضور مبهمي نشاط آورم
آه من براي تو
هميشه ايستگاه آخرم!

دوغزل از مجتبي صادقي
* شب ـ هميشه
يك چاي نيم خورده اتاقي پراز كدر
و در هواش خنده ارواح منتشر
لم داده روي صندلي چرخدار ماه
چشمانش از سفيد پروباز منتظر
اين بار نيز مثل هميشه مقابلش
شب ايستاده است وچراغ ستاره بر
نه اين شب سياه به پايان نمي رسد
يكباره مي شود دلش از غصه منفجر
دلگير از تمام جهان خواب مي رود
ومرگ مثل راز پس پرده مستتر
فردا همين كه ساعت شش زنگ مي زند
آن پيرزن مچاله شده روي ويلچر

* ديوار عكس داشت…
من وارد اتاق شدم ، زن نشسته بود
باچشمهاي گود و سترون نشسته بود
پربود از گلايه زبان بيان نداشت
انگار درگلويش سوزن نشسته بود
ديوارعكس داشت، تل انبار بود بغض
آن زن براي گريه نكردن نشسته بود
سوت قطار، تك تك ساعت، صداي رود
درايستگاه اين همه رفتن نشسته بود
آمد ز راه يك اتوبوس سياه پوش
زن يك رديف مانده به مردن نشسته بود.

فهيمه غني نژاد
* بن بست
اين كوچه هم
از ريخت افتاده است
با كنده هايي
كه يك روز درخت بوده اند
ـ و امروز حتي
دودي از آنها بلند نمي شود ـ
و با ديوارهاي نخ نما
كه آدم
از ايستادن كنارشان مي ترسد
***
اين كوچه
كه يك روز
به كوچه اي
ـ بزرگتر از خود ـ
مي رسيد
امروز
به بن بست رسيده است
چراغهايش
بر تيرهاي چوبي
اعدام شده اند
و باراني بي موقع
چاله هايش را
از گل
پركرده است.

مهرنوش قربانعلي
* تلگراف
برنمي گردد ديگر
سردرد مي گيرد سطر
نقطه!
شوتش كن به جاي خورشيد
توپ بزرگي نيست
نقطه!
مردي كه منظور من نيست
زني مي كشد
نقطه!
دهانش را بسته اند
كاريكاتوري پرحرف است
نقطه!
* «نامرد در سياهي
فقدان چيزي را پنهان كرده است؟»
نقطه!
برنمي گردم سرسطر
نقطه!
* اشاره به شعري از «فروغ فرخزاد»

مجيد كوهكن
046179.jpg
* من كوچه پشتي ام
من كوچه ي پشتي ام.
عادت دارم به
كودكان كيف به كول
خسته ي معلم و مشق
و كارمندي كه بايد سيگارش را
در من دود كند.
دهانم را مسواك مي زند
هر صبح رفتگر
قراري اگر بگذاري،
من مي توانم ساكت باشم
قدمي اگر از من بگذري
مي بيني چه پنجره هايي كه به سمت من باز شده اند.
من كوچه ي پشتي ام!
فقط خواستم
گفته باشم.
ـ مسافر سوم شاعر بود و شكوفه هاي شعر آويزان از كجايش كه نبود ـ
شاعر شدم
شيراز را من به آتش كشيدم
آي دختري كه دهكده ي شاديهام را زلزله آمدي!
رودخانه ي خشك را تو گريه كرده اي!
بگو كدام ايستگاه، ايستاده اي
كدام خانه؟
كدام هتل؟
ـ مسافر چهارم روي شيشه هاي اتوبوس دست مي كشد ـ
زندان نيستم كه سال تأسيسم را از ياد ببرم
چوب خطهاي روي ديوار
عمر درخت را نشان مي دهند.
اولين علامت را تو گذاشتي
من فقط ادامه دادم.

ـ مسافر آخر سخني نگفت
تنها از شهري كه پياده روهايش مدام لاغر مي شدند
و دكترهايش سوار شده بودند با نئون،
به جايي مي رفت كه تا بيمارستان زنده نماند ـ
***
ـ اتوبوس از باغ «ننه گيسي»* گذشت
و با تنها مسافرش به بيمارستان نرسيد
مثل آبادان كه پخش شهرهاست
پري پياده روها پخش پلك ها شد ـ

* باغي در شيراز

عمران صلاحي
* سفرنامه
يك قلعه پر از خاطر ويران
يك قلعه پر از قلب
يك قلعه پر از خوف
در پشت دريچه
قلبي ست سفالين و در آن برگ بسي عشق
جاري شده رؤيا
در ساقه گل ها
رفتيم به آن خانه پرخمره خاموش
رفتيم به آن دانه كه مي جوشد از آن مي
رفتيم به آن كيسه باروت كه خوابيده به سكو
رفتيم به آن چاه كه مي رويد از آن آه

در آينه كوچك پيشاني اسبي
موجي به هوا خاست
بر نخل
خرماي خطور خطر از خاطر درياست

ما عكس گرفتيم
با خوشه حسرت
قلبي ست فشرده
آن دانه كه با ضربدري گشته مشخص

تا چتر گشودم
باران خودش آمد
او منتظر دعوت من بود

اينك همه جا زمزمه گل
اينك همه جا همهمه سبزه و گندم
اينك همه جا رقص علف، موج و تلاطم

از پنجره بر كاغذ من مي نگرد ماه
ساعت يك شب
هشتم دي ماه !

سه شعر از شمس لنگرودي
۱
سخني بگو، قاطر خسته ام! فيلسوفك خاموش!
سخني بگو
خيره به راههاي همه روزه ات
به چه فكرمي كني.
انديشه هاي درازت
به هيچ نقطه نمي رسانند
اما به مقصد خود مي رسند
سواران گنگ گرده سوزان تو.
۲
بازگشته ام از سفر
سفر از من
باز نمي گردد
۳
از شوق گلي كه نچيده ام مي لرزم.

هرگز
046176.jpg
عصر بود: توده هاي عظيم ابر در گستره آسمان مي لغزيد. در اتاق نيمه تاريك و رخوت بار، دختر جوان نزديك پنجره چمباتمه زده، تقريباً بي حركت بود، گويي منتظر اتفاقي خاص در وقتي معين بود مثل يك ملاقات، غروب خورشيد و يا يك فرمان. آهسته انگشتان يك دستش را روي پشت دست ديگر، در فرورفتگي هاي بين بندها مي كشيد و لبانش با همان حالت غمزده و پريشان طوري حركت مي كرد كه ابروهايش به هم گره مي خورد. در همين حالت چشمانش از دشت سايه سار نزديك، به تپه هاي غرب، جايي كه خورشيد رشته نوري به آن تابانده بود و از آنجا به جنگلهاي مابين كه لحظه اي به زخمهاي سياه مي مانست و لحظه اي به حريمهاي امن، معصوف مي شد. همه چيز به هم ريخته بود. اما باز هم همان اتاق. كليدهاي سفيد پيانو، هرازگاه او را چنان شيفته خود مي كرد كه تمام بدنش براي لحظه اي كاملاً از حركت مي افتاد. اما اين حالت كه سپري مي شد، انگشتان دستش، مملو از ترديد، جست وجوي آرام دستهايش را از سر مي گرفت و بي قراري دوباره بر او چيره مي شد.
همه چيز به هم ريخته بود. او قصد رفتن داشت: جمله هايي چنين را صدها بار طي عصر با خودش تكرار كرده بود. «از اينجا مي روم، از اينجا مي روم. ديگر تحملش را ندارم»؛ اما هيچ تلاشي براي رفتن نكرده بود. ساعتها در پي هم به همين منوال گذشت وتمام فكر و ذكرش اين بود: «امروز از اينجا مي روم. از اينجا خسته شدم. اينجا عاطل و باطلم. همه چيز مرده است، پوسيده است.»
همه اينها را بدون بروز كوچكترين نشاني از شادي و نشاط بر چهره اش، به زبان مي آورد و يا از ذهنش مي گذراند و حتي بعضي وقتها آن افكار را بطور منظم و مرتب مرور و بررسي مي كرد: «حالا با خودم چي بردارم؟ آن پيراهن آبي را با گل سينه؟ آره، ديگه چي؟ ديگه چي؟» و دوباره همه چيز از نو شروع مي شد: «امروز از اينجا مي روم. من كه اينجا بيكار افتاده ام.»
حقيقت داشت: او هيچ وقت كاري نمي كرد. صبحها دير از خواب بلند مي شد، صبحانه اش را آهسته مي خورد، همه كارهايش رابه كندي انجام مي داد ـ مطالعه كردنش، آماده شدنش، غذا خوردنش، پيانو نواختنش، ورق بازي كردنش در غروبها وخوابيدنش در شبها. همه كارهايش با طمأنينه بود ـ عمدا ً اينطور بود، مي خواست جوري وقتش را پر كند و حقيقت داشت، چراكه روزها از پي هم مي گذشت و او هيچ كار تازه اي انجام نمي داد.
اما امروز قرار بود اتفاق تازه اي بيفتد: ديگر ورق بازي سرشب كافي است، مثل هر روز عصرها يكنواخت بود، باباش هميشه موقع بازي مي گفت: «نشد يك دست خوب گيرم بيايد، فكر كردم آس رفته، خيلي افتضاح است!!» و ديگر اينكه: «نلي، ساعت ده شده ها، برو بخواب!» و بعد آن بالا رفتن كند و بي اراده از پله ها. امروز دخترك قصد داشت از آنجا برود: هيچ كس خبر نداشت، اما حقيقت داشت. مي خواست سر شب سوار قطار لندن شود.
«از اينجا مي روم. چي بردارم؟ آن پيراهن آبي با گل سينه؟ ديگه چي؟»
به زحمت از پله ها بالا خزيد، با تني كه از فرط نشستن مدام، خشك شده بود. چه سالهايي كه او همين طور سر جايش نشسته بود، به تعبيري خشك بار آمده بود! حالا انگار كه بخواهد واكنشي خشونت آميز عليه تمام اينها از خود بروز دهد، با حالتي عصبي به جمع و جور كردن وسايلش پرداخت، اول پيراهن آبي اش را توي ساك انداخت و بعد چيزهاي ديگري كه همان موقع به خاطرش رسيده بود. ساكش را برداشت: چندان سنگين نبود. پولهايش را بيشتر از ده دوازده بار شمرد. درست بود، مشكلي نبود. او داشت از آنجا مي رفت!
از پله ها پايين آمد و براي آخرين بار به اتاقي كه حالا ديگر تاريك شده بود، وارد شد. از اتاق ناهارخوري صداي به هم خوردن فنجانها مي آمد، صداي وحشتناك و آزاردهنده هميشگي! گرسنه اش نبود، تا ساعت هشت به لندن مي رسيد و حالا از غذا حالش به هم مي خورد. منتظر ماندن برايش آسان بود. قطار در ساعت ۶‎/۱۸ حركت مي كرد. دوباره به برنامه حركت قطارها نگاه كرد: الـــدن ،۶‎/۱۳ الد ،۶‎/۱۸ لندن .۷‎/۵۳
شروع كرد به نواختن يك والس. آهنگي آهسته و خيال انگيز با ريتم تاتوم تام، تاتوم تام، تاتوم تام كه نتها با توالي غم انگيز و خيال انگيزي آهسته مي گريختند. اتاق كاملاً تاريك بود. دختربه زحمت مي توانست كليدها را ببيند و در خلال اين نوا، با خودش تكرار مي كرد: «الدن ،،۶‎/۱۳ الد۶‎/۱۸»، محال بود اشتباه يا فراموش كند.
همان طور كه مي نواخت با خود گفت: «ديگر هيچ وقت اين والس را نخواهم نواخت. والس هم حال و هواي اين اتاق را دارد. اين بار آخر است!» والس به حالتي رخوت بار لغزيد و به انتها رسد، دختر مدتي در سكوت محض نشست، در آن اتاق تاريك و مرموز، طنين آهنگ والس كاملاً محو شده بود.دوباره صداي به هم خوردن فنجانها آمد، افكار قبلي به سراغش برگشت: «از اينجا مي روم!»
بلند شد و بي سروصدا رفت بيرون، علفهاي كنار جاده زير باد شبانگاه تكان مي خورد و صدايش به صداي به هم ماليدن چند دست مي مانست. اما صداي ديگري نبود. قدمهايش سبك بود و كسي صداي آنها را نمي شنيد. همانطور كه در جاده جلو مي رفت، با خودش مي گفت: «بالاخره وقتش رسيد! دارد اتفاق مي افتد!»
«الدن ،۶‎/۱۳ الد۶‎/۱۸»
به الدن برود بهتراست يا به الد؟ سر چهار راه ها مي ايستاد و به ذهنش مي رسيد، اگر به الدن برود كسي او را نمي شناسد. اما در الد بدون شك كسي متوجه او مي شد و درباره رفتنش وراجي مي كرد. پس پيش به سوي الدن، البته فرقي هم نمي كرد. حالا ديگر اهميتي نداشت. او داشت مي رفت و ديگر كار از كار گذشته بود.
هيجانش هر دم افزون تر مي شد و سينه اش مالامال از گرماي بسيار، بالا و پايين مي رفت و سعي كرد محتويات ساكش را مرور كند، اما تنها چيزي كه توانست به خاطر بياورد، پيراهن آبي رنگش با گل سينه اي بود كه قبل از همه چيز در ساكش انداخته بود و بعد چيزهاي ديگري كه رويش تل انبار كرده بود. اما اهميتي نداشت. جاي پولش امن بود، همه چيز درامن و امان بود. باآن افكار در سكوتي غريب فرورفت. سكوتي كه هر چه مي گذشت، عميق ترمي شد و در آن صدها احساس و فكر نهفته بود. او ديگرنمي خواست آن والس كذايي را بزند، آن ورق بازي هم براي آخرين بار تمام شده بود، آن تنهايي، آن كندي، آن خفقان به پايان رسيده بود، همه چيز به پايان رسيده بود.
احساس گرمي بهش دست داد، بدنش با لرزشي خوشايند مثل نوازش يك نسيم ملايم شبانگاهي مورمور شد، ديگر ترسي نداشت و با خودش گفت: «هيچكس باور نمي كند كه من رفته باشم. اما حقيقت دارد. بالاخره دارم مي روم.» با اين فكر، خشمي جنون آسا جاي آن احساس را گرفت.
ساكش سنگيني كرد. آن را روي علفها گذاشت و لحظه اي روي آن نشست، به همان حالت كه عصر آن روز در آن اتاق تاريك نشسته بود، باز شروع كرد به كشيدن انگشتان پوشيده در دستكش روي دستهايش. يكي دو قطعه از والس به سراغش آمد... آن پيانوي قراضه ! كليد جي اش خراب بود، هميشه خدا خراب بود، چه مسخره! او سعي كرد تصويري از مناظر لندن رادرذهنش مجسم كند، اما نتوانست و سرانجام خود را دوباره به آن فرياد هميشگي سپرد: «از اينجا مي روم» و بيشتر از هميشه از ته دل خوشحال شد.
در ايستگاه تنها يك چراغ مي سوخت كه كورسوي زردرنگ آن فقط به ظلمت آنجا دامن مي زد. بدتر، اينكه كسي را آنجا نمي ديد، در آن خلوت سرد، قدم مي زد و فقط جاي پايش درمسير رفت وآمدش بر زمين مي ماند، بدون اينكه صداي گامهاي ديگري مايه دلگرمي اش باشد تا احساس امنيت كند. در دوردست تاريك همه علايم با سماجت قرمز بودند، گويي هرگز خيال عوض شدن راندارند. با وجود اين همچنان تكرار مي كرد: «از اينجا مي روم ـ از اينجا مي روم.» وبعدش گفت: «از همه متنفرم. آنقدر عوض شده ام كه ديگر خودم را هم درست نمي شناسم.»
بي صبرانه، انتظار قطار را مي كشيد. عجيب بود. براي نخستين بار به خودش آمد تا ببيند ساعت چند است و آستين كتش را عقب زد. حدود شش و نيم! سردش شد. در طول مسير قطار تمام علامتها با دايره هاي قرمز به او دهن كجي مي كردند: «شش و نيم، بله. بله» سعي كرد بي تفاوت باشد. «خب، بله دير كرده، قطار دير كرده»، از سوز سرما، در واقع هراس او، به شدت افزايش يافت تا جايي كه ديگر نمي توانست اين حرفها را باور كند...
همان طور كه راه رفته را بازمي گشت، توده هاي عظيم ابر، پايين تر و پريشان تر از هميشه در بالاي سرش شناور بودند. باد هم نغمه سوزناك و غم انگيزي داشت. اين چيزها قبلاً آزارش نمي داد ولي حالا اينها هم از شوربختي، نااميدي و ناكامي خبر مي دادند. دخترك روح و رمقي نداشت، هوا سرد بود و او حتي ناي لرزيدن هم نداشت.
در اتاق كاملاً تاريك و رخوت بار نشست و با خودش گفت: «امروز كه تنها روز خدا نيست. يك روز مي روم. يك روز.» ساكت بود. در اتاق مجاور ورق بازي مي كردند وناگهان پدرش ناليد: «فكر كردم آس رفته.» يكي خنديد. دوباره صداي پدرش آمد: «هيچ وقت نشد يك دست خوب گيرم بياد! هيچ وقت يك دست خوب نداشتم! هيچ وقت!»
خيلي وحشتناك بود! ديگر طاقتش را نداشت! بايد به نحوي جلوي آن وضعيت را مي گرفت! ديگربه ستوه آمده بود! دوباره به نواختن والس پرداخت و آن ريتم خيالي ورؤيايي به گريه اش انداخت.
به خودش قوت قلب مي داد. «دنيا كه به آخر نرسيده، يك روز خواهم رفت. يك روز!»
و همچنان كه بارها و بارها همان والس را مي نواخت، سرش را پايين مي انداخت و مي گريست، با خودش همان حرف را تكرار مي كرد:
«يك روز! يك روز!»



|   شناسنامه   |   آرشيو   |