شماره ۲۰۳۵ - سال هشتم - جمعه ۵ بهمن ۱۳۸۰
Fri, Jan 25, 2002
Casual black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
عجيب تر از
عجيب ترين طلاق
احمق ترين دزد
زندگي تو

قاتل سياهچال قلعه قديمي
046317.jpg
دكتر هلمز كه از قديمي ترين قاتلان سريالي جهان است جناياتش را با ساختن آبجو در يك قلعه قديمي در تگزاس آغاز كرد.
او پس از ماهها در حالي كه به خاطر ساختن غيرقانوني مشروبات الكلي توانسته بود، با زنان ومردان ثروتمند آشنا شود، تصميم گرفت از بيمه عمر آنان استفاده كند.
او حتي براي كساني كه به سن بازنشستگي رسيده بودند، نقشه كشيده بود و با حبس كردن آنان از بيمه هاي ماهانه آنان استفاده مي كرد.
اين اقدامات جنايتكارانه دكترهلمز پس از دوسال با پيدا شدن استخوانهاي يك مرد فاش شد.
هلمز از آن زمان تحت تعقيب قرار گرفت و پليس توانست در قلعه قديمي به سياه چالهايي دست يابد كه در آن اجساد عده اي به همراه شش زن و مرد پيدا شد.
تحقيقات روي استخوانهاي پيدا شده اجساد به عنوان نخستين سرنخ روشن ساخت كه پس از اصابت يك جسم سخت به ناحيه سر مقتولان از پاي درآمده اند وتحقيقات نشان مي داد كه سپس با يك ماده شيميايي آنان سوزانده شده ومتلاشي شده اند.
046308.jpg
پليس پس از مخابره عكس قاتل به ايالت هاي آمريكا سعي كرد بتواند او را دستگير كند اماهميشه پليس يك قدم از اين مرد جنايتكار عقب تر بود و تحقيقات نشان مي داد او از تگزاس به شيكاگو رفته و با زني به نام جورجينا ازدواج كرده است.
از آن زمان به بعد تحقيقات متوقف شد چون او توانسته بود با يك هويت جعلي و آشنايي با يك وكيل اقدامات خود را در كلاهبرداري از شركتهاي دارويي و ثروتمندان در ايالت هاي مختلف آمريكا آغاز كند. در ادامه او توانسته بود با پولهاي به دست آمده اقدام به تأسيس گاوداري، باشگاه اسب دواني كند.
بزرگترين كار هلمز كلاهبرداري ۵ميليون دلاري از بيمه بود كه به همراه وكيل همدست اش صورت گرفت.
هلمز پس از آن براي از بين بردن تمام رد پاها، اقدام به قتل وكيل اش كرد. هلمز وقتي دستگير شد كه جورجينا به سختي مريض شده بود. او وقتي براي مداواي جورجينا ناچار شد به تگزاس بازگردد توسط تعدادي از افراد شناسايي شد و پليس او را به اتهام قتل دستگير كرد.

عجيب تر از
گذرنامه ۲ هوو
046311.jpg
زن وقتي فهميد شلوار شوهرش دوتا شده است، دست به كار شد. نقشه او براي جلوگيري از شوهرش آنقدر جالب بود كه مرد به جاي رفتن به ماه عسل درخارج ازكشور به دادگاه خانواده رفت.
سميه از ۱۲سال پيش با رجب ازدواج كرده بود. رجب حق نداشت، حق سازشها وكوتاه آمدن هاي او را با چهاربچه قدونيم قدر اينطور بدهد.
چندماهي بود كه رجب دل به زندگي نمي داد. به او و بچه ها كاري نداشت. هروقت هم زن اعتراض مي كرد، مي گفت: تو نمي فهمي كه فشارهاي اداري وكار چقدر زياد است.
سميه خود را از اينكه بي جهت رجب را آزار داده سرزنش مي كرد، ولي بعد از مدتي دوباره همان آش و همان كاسه بود. بالاخره يك روز زن بعد از رفتن رجب دست به كار شد. از چند روز جلوتر كليدي پيدا كرده بود كه قفل كمد مرد را باز مي كرد.
مرد كه رفت زن بدون هيچ اعتراضي سراغ كمد لوازم مخصوص رجب رفت. با احتياط درآن را باز كرد همه چيز مرتب روي هم قرار گرفته بود. زن به آرامي وسايل را بيرون مي آورد ويكي يكي نگاه مي كرد. هيچ چيز مشكوكي نبود. همه چيز مثل قبل بود. تا اينكه زن چشمش به يك پاكت سفيد افتاد. پاكت را كه باز كرد متوجه يك گذرنامه شد. وقتي زن عكس زن جوان را روي گذرنامه شوهرش به جاي عكس خود ديد فكري به ذهنش رسيد. پس رجب هوايي شده بود. از هفته گذشته به او گفته بود براي يك مأموريت به خارج از كشور مي رود.
رجب براي هوا وهوس مي رفت آن هم با آن زن. با نفرت عكس زن را از روي شناسنامه جدا كرد و با دقت عكس خودش را به جاي آن چسبانيد. همه چيز را با احتياط مثل اول دركمد شوهر گذاشت و منتظر بازگشت شوهر شد.
چند روز بعد رجب از زن و بچه اش خداحافظي كرد. زن ديده بود كه رجب پاكت سفيد را در كيف اش گذاشته است. رجب از خانه بيرون رفت. چند ساعت بعد مرد درحالي كه با صداي لرزاني از پشت تلفن با سميه حرف مي زد، از او خواست خود را به دادگاه وكنار او برساند.
زن پيروزمندانه به دادگاه رفت.
ـ رجب به جرم دست بردن دراسناد دولتي در فرودگاه بازداشت شده بود!
رجب با التماس ازسميه مي خواست بخاطر حفظ زندگي مشتركشان وچهاربچه اي كه دارند عكسي را كه عوض كرده به گردن بگيرد واو رااز زندان ومجازات نجات دهد. سميه مي دانست كه نقشه اش به خوبي پيش رفته است. وقت آن بود كه بخاطر حفظ زندگي شان گوشمالي بزرگي به شوهرش مي داد.
سميه به رجب نگاه كرد. لبخندي زد وگفت:
ـ اينطوري كه نمي شود. توچيز بزرگي از من مي خواهي. درمقابل بايد به خواسته من هم توجه كني وبداني كه من براي حفظ زندگي مان دست به اين كار زده ام.
زن جرمي را كه مرتكب شده بود، به گردن گرفت ومرد با فروختن مقداري از وسايل وتبديل كردن دلارهايي كه براي رفتن به اروپا و گذراندن ماه عسل تهيه كرده بود مهريه زن را پرداخت. رجب براي هميشه ياد گرفت كه ديگر به دنبال هوي و هوس نباشد و وقتي مهر جدايي از همسر دوم را بر قلب شناسنامه اش نشاند به ياد آورد كه هيچكس در زندگي مشترك از چهارفرزند وهمسري كه سالها دركنارش بوده قابل احترام تر وقابل ستايش تر نيست.

عجيب ترين طلاق
به خاطر اتوي پيراهن
زن اخمهايش را در هم كشيده بود. پايش را در يك كفش كرده بود. زندگي براي او به بن بست رسيده بود.
نگاهش پر ازخشم و تلاطم بود. اين چه وضعي بود كه درگيرش شده بود. اين چه شرايطي بود كه گير افتاده بود. اينكه نمي شد. محمود مرد نبود. نگاهش اين را مي گفت.زن يك دفعه صدايش بلند شد.
ـ آقا به كار ما برسيد؟ ديگر تحمل ندارم اين آقا را نگاه كنم.
محضردار سرش را بالا گرفت.
ـ خيلي خب خانم. چند لحظه تأمل كنيد. الآن.
زن اين پا و آن پا كرد و بالاخره پشت يك پنجره آرام گرفت. نگاهش را به بيرون از پنجره دوخت و به فكر فرورفت.
چرا مجيد را براي زندگي انتخاب كرده بود، نمي دانست. مجيد خيلي با او فرق داشت. با خودش گفت:
هركسي درزندگي يك بار اشتباه مي كند. اين يك بار همان وقتي است كه فكر مي كند عاشق شده است.
آن طرف تر «مجيد» ايستاده بود. مرد پشت سر هم سيگار مي كشيد. انگار او هم به فكر لحظه ها بود. شكست از ميان چشمانش به خوبي پيدا بود.
ـ خب خانم و آقا نوبت شماست.
زن ومرد با بي حوصلگي جلو رفتند و پشت دو صندلي كه كنار ميز بود، نشستند.
ـ خب من بايد بدونم چرا مي خواهيد...
زن با ناراحتي حرف مرد را بريد.
ـ آقا چرانداره. گدا با گدا، اعيان با اعيان.
و بي مقدمه شروع به توضيح داد.
ـ آقا ببينيد هركسي در زندگي يك بار اشتباه مي كند. هركس يك بار بدبخت مي شود آن هم به خاطر هيچ و پوچ. من هم همين طور شدم.
زن با ديدن پوزخند مرد بر شدت عصبانيتش اضافه شد.
ـ آقا اين آقا فكر مي كند كلفت براي خانه اش گرفته. نمي داند من يك زن با اصل و نسب ام. خبر ندارد كه من در يك خانواده پولدار و ثروتمند و در رفاه بزرگ شده ام. روزي كه به خواستگاريم آمد يك پيراهن از دوستانش گرفته و پوشيده بود. پدرم مرا به او داد تا كمكش كند. تا مرد زندگي شود. ولي از وقتي به خانه اش وارد شده ام فكر مي كند، كلفت گرفته است. دائماً به من دستور مي دهد. اين اواخر بعد از چند ماه زندگي مشترك مرا جلوي همه سكه يك پول مي كند. آخرين بار كاري كرد كه باعث شد هيچ وقت نتوانم اين حركت زشت او را از ياد ببرم و براي همين بايد از او جدا شوم.
محضردار با تعجب به زن نگاه كرد. مرد دوباره لبخندي روي لبهايش ظاهر شد. زن گفت: آخرين بار ماه پيش بود. پدرم، مادرم وتمام اقوامم درخانه ما ميهمان بودند. بعد از شام قرار شد براي هواخوري ازخانه بيرون بريم كه مجيد به من اهانت كرد.
مجيد جلوي بقيه كاري را كرد و چيزي را خواست كه هيچ وقت در طول زندگي مشتركمان جرأت خواستنش را نكرده بود. اين مرد جلوي همه به من گفت: پيراهن آبي ام را اطو كن. مادرم با تعجب به من نگاه كرد. پدرم سرش را زير انداخت و خواهرم جلوي شوهرش شرمنده شد. آقا مرد بي فرهنگ به درد خانواده ما نمي خورد. باور كنيد همه چيز را بخشيده ام تا نجات پيدا كنم.
مرد در حالي كه لبخندي مي زد، گفت:
ـ آقا اگر قرار باشد غذا از رستوران بخورم. لباسهايم را بدهم خشكشويي. يك كارگر هم براي جارو كردن و استكان شستن بگيرم، خب آقا ديگر زن را مي خواهم چه كار، مي روم تنها زندگي مي كنم خيالم هم راحت است كه چيزي به نام زن در زندگي ام نيست.
آقامن در تهران، ايران زندگي مي كنم نه در لس آنجلس. هرچند كه فكر كنم آنجا هم حداقل زنان بلد هستند يك تخم مرغ توي آب بجوشانند، ولي سركار عليه بلد نيست حتي گاز روشن كند. در ضمن اگر قرار است كه كسي بر پدر عشق لعنت بفرستد اين منم كه اين كار را مي كنم.
محضردار وقتي صيغه طلاق را بين اين زن و شوهر جوان جاري كرد، از چشمهايش معلوم بود كه نتوانسته است حرفهاي زن جوان را درك كند.

احمق ترين دزد
دندون طلا
046314.jpg
مرد در صف اتوبوس ايستاد. كنارش چند مرد و زن كه همه انگار عجله داشتند، ايستاده بودند. خستگي از چهره خيلي از آنان پيدا بود.
ولي مرد اصلاً عجله اي نداشت، خسته هم نبود ولي احساس دلهره در دلش گاهي پيدا مي شد. باخودش فكر كرد اولين بار كه نيست. اين دفعه هم حتماً موفق مي شوم.
با به ياد آوردن گذشته مأيوس شد. او هيچوقت نتوانسته بود ، چيز درست وحسابي به چنگ بياورد. هميشه باخته بود. حتي در زندگي. به ياد زن و بچه اش افتاد.
طاهره از هفته پيش كاسه صبرش پرشده وجواد را با خودش برده بود و گفته بود ديگر برنمي گردد. در زندگي هشت ساله مشتركي كه داشتند اين اولين باري بود كه طاهره از او و زندگي قهركرده بود.
مرد سيگاري آتش زد. دراين يك هفته چقدر دلش براي زن، براي جواد تنگ شده بود. هربار كه به خانه پدرزنش تلفن كرده بود ، طاهره تنها يك حرف زده بود.
ـ تا شرايط زندگي را تغيير ندهي ، غيرممكن است كه برگردم. حتي اجازه نداري جواد را ببيني . مرد اين پا و آن پا كرد . بدون طاهره و جواد نمي توانست زندگي كند، پس بايد حتماً كاري مي كرد.
مرد تصميم گرفته از صبح تا شب كار كند و تايكي ، دوهفته ديگر اوضاع را براي بازگشت زن وبچه اش فراهم كند. اگر اينطور نمي شد…
به ساعت اش نگاه كرد. بلند گفت:
ـ چرا اين اتوبوس لعنتي نمي آيد؟
يكي ، دومسافر غرغركردند. مرد به اول صف نگاه كرد. اگر شانس مي آورد و اتوبوس خيلي پرنبود ، او هم حتماً سوار مي شد.
پيرمرد جلوي او سرووضع بدي نداشت. كمي هم انگار در عالم هپروت سير مي كرد.
دراين فكرها بود كه اتوبوس از راه رسيد.
پيرمرد را به جلو هل مي داد. هرطور بود بايد سوار مي شد. بخاطر جواد ، بخاطر طاهره بايد هرچه زودتر كارش را شروع مي كرد.
دراتوبوس همه از سروكول هم بالا مي رفتند. پيرمرد كنارش ايستاده بود . آنقدر ازدحام وجمعيت بود كه هيچكس جاي خودش را به پيرمرد نداد. مرد سعي كرد خودش را به پيرمرد نزديكتر كند. تمام حواس پيرمرد به اين بود كه براثر ازدحام وفشار روي پا بايستد.
مرد آرام دستش را درجيب پيرمرد كرد. درون يك دستمال كاغذي يك چيز بزرگ ، مثل جواهر قرار گرفته بود. حتماً پيرمرد آن را براي كسي مي برد.
دستمال كاغذي را آرام در جيب اش گذاشت . حالا بايد كم كم جوري كه كسي متوجه نشود از پيرمرد فاصله مي گرفت.
مرد كمي از پيرمرد دور شد وخودش را به نزديك راننده رساند وگفت:
ـ ايستگاه بعدي پياده مي شم.
راننده نگاهي به او كرد . مرد انگار اضطراب داشت. راننده با تعجب از درون آينه دوباره به او نگاه كرد. انگار چيزي درون مشت مرد بود. راننده ترمز شديدي كرد.
مرد به طرف جلو پرت شد. دستمال كاغذي از دستش افتاد. دو دندان زردرنگ ، همان چيزي كه او از درون دستمال به چشمش خورده بود، جلوي پاي راننده افتاد و به او چشمك زد.
راننده بلند گفت :
ـ آقا دندان مصنوعي ات كه نشكست.
هنوز مرد درست وحسابي جواب نداده بود كه از عقب اتوبوس پيرمرد فريادزنان گفت:
ـ آقا دزد! آقا دزد! دندون مصنوعي منو دزديدند.
راننده جلوي كلانتري اتوبوس را نگه داشت. پيرمرد و راننده با كمك چند جوان مرد را درون كلانتري بردند.
ـ جناب سرهنگ من فكرمي كردم، اين دو دندون با روكش زرد، طلا هستند ، مي خواستم با فروش آن به زندگي ام سروسامان بدهم. مي خواستم زن و بچه ام را به خانه برگردانم.

زندگي تو
تنهايي مادر
زن خودش را روي صندلي جابه جا كرد. هيچوقت دوست نداشت پسرش را اينجا ببيند. چندماهي بود كه از پسرش بي خبربود، ولي اينجا جاي ديدار نبود.
پيرزن با صداي قاضي دادگاه به خودش آمد:
آقا من كه حرفي نزدم. من اصلاً نمي دانم براي چه اينجا آمده ام. فقط مي دانم همسايه ها از پسروعروسم شكايت كرده اند.
پيرزن خطوط چهره اش براي چند لحظه درهم كشيده شد. به ياد سالها قبل افتاد. زماني كه «قاسم»…

قاسم چندماهه بود كه پدرش مرد. از داربست افتاد. براي حفظ بچه ام همه جواني و عشقم را به پايش ريختم. پسرم را به نيش مي كشيدم ودور خانه هاي مردم كار مي كردم. سالها رنج بردم. دستهايم پراز ترك بود، اما قاسم را بايد خوشبخت مي كردم. قاسم پسرخوبي بود. درس اش را خواند وهمين بزرگترين كاري بود كه او حق مرا شناخت. بالاخره راهي دانشگاه شد. درآن سالهاي دانشجويي اش بيشتر كار مي كردم تا مبادا او غمي به دلش بنشيند، مبادا كه درمضيقه باشد. آخر دانشگاه خرج دارد، خلاصه آن چندسال هم گذشت، قاسم پسرم درس اش را تمام كرد و دريك كارخانه براي خودش كار پيدا كرد واز من خواست ديگر كار نكنم ونوبت اوست تاحق مرا بدهد و سپاس زحماتم را بشناسد.
خلاصه پسرم هنوز يك سال سركار نرفته بود كه دل به يكي از همكارانش بست. روزي كه به خانه آمد و از عشق دخترك گفت ، خوشحال شدم. پسرم راه زندگي اش را شناخته بود. به خواستگاري «مبينا» رفتيم. دخترخوبي بود. از همان اول مثل قاسم، مثل فرزندم مهرش به دلم نشست وخيلي زود همه چيز روبراه شد و عروس به خانه ما آمد.
عروس خوبي بود. از صبح هردو سركار مي رفتند وغروب خسته وكوفته به خانه مي آمدند. به ياد زمان هايي مي افتادم كه خودم از صبح تا شب كار مي كردم وخسته به خانه مي رفتم. براي همين هرروز بعد از رفتن شان همه چيز را تميز مي كردم. غذا مي پختم و تا ساعتي كه مي آمدند، درانتظار مي ماندم. بعد از چند روز بود كه عروسم به پسرم گفته بود از دستپخت من خوشش نمي آيد. پسرم از من خواست ديگر غذا درست نكنم من هم پذيرفتم . تا اينكه چند روز بعد احساس كردم پسرم غصه دار است. او به اندازه اي درخودش بود كه…
اشكهاي پيرزن شروع به ريختن كرد. سكوت به جاي كلمات زن در فضا نشسته بود. اشك ها به سختي از ميان چين وچروك هاي صورت زن راه به سوي پايين باز مي كردند.
عروسم دوست نداشت با آنان زندگي كنم. اين را از ميان كلمات جسته وگريخته اي كه پسرم به من گفت فهميدم. چند دقيقه بعد چادركهنه و قديمي ام را سرانداختم واز خانه بيرون زدم. طاقت ديدن ناراحتي پسرم را نداشتم. از طرف ديگر چند ساعتي درخيابانها پرسه زدم. فكر مي كردم پسروعروسم دنبالم مي آيند ولي نيامدند. ناچار به خانه يكي از همسايه ها پناه بردم وكم كم آنان فهميدند كه عروس و پسرم مرا جواب كرده اند. سالها نان ونمك خوردن با آنان باعث شده بود كه دوستي ميان ما به وجود آيد واينطور بود كه هرشب يكي از آنان به من پناه مي داد. زنان همسايه مي گفتند روزي عروس و پسرت پشيمان مي شوند و سراغ تو مي آيند.
هفت ماه گذشت. پسروعروسم كاملاً مرااز ياد برده بودند كه همسايه ها دست به كار شدند واز عروس و پسرم شكايت كردند.
پيرزن به پسرش نگاه كرد.
ـ من شكايتي ندارم. دوست داشتن كه زوري نيست. بايد خودشان مرا بخواهند . اگر نمي خواهند به زور كنارشان نمي مانم. اگر پسرم حق زحمات مرا نمي تواند يا نمي خواهد به جا بياورد خب نياورد. من به عشق خودم، عشق مادري ام براي او استخوان گذاشتم. من از سرمحبت به او عشق ورزيدم و زحمت كشيدم نه براي اينكه او حتماً زحماتم را جبران كند.
قاسم درحالي كه به قاضي چشم دوخته بود ، گفت: من درميان همسر ومادرم مانده ام .همسرم حق دارد خانه جداگانه اي بخواهد ومادرم هم حق برگردنم دارد. تنها ازاينكه چندماه نتوانستم او را به خانه ام راه دهم ، شرم دارم وبرايش اتاقي مي گيرم و خرجي اش را مي دهم و تا روزي كه همسرم بتواند حضور مادرم را درخانه به صورت يك نياز درك كند، درانتظار مي مانم.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |