«صوفي سادات مصطفوي كاشاني» حالا ۱۳ساله است. شعرهاي زلالش آنقدر آبي اند كه نيازي به معرفي نداشته باشند. گفت وگويي كه مي آيد، گفت وگويي است با اشعار و حرفهاي او كه در كتابي به نام «شاعر قاصدكها» به چاپ رسيده است. اگر صوفي شاعر قاصدكهاست، «سيدحسين» برادرش راوي آينه هاست گفت وگوي كوتاهي هم با آنها انجام داده ايم:
• اگر بخواهي به آدمها نصيحتي بكني، به آنها چه مي گويي؟
•• آدمها نبايد از كنار هم رد شوند/ وقتي در خيابان راه مي رويم/ كاش همديگر را ناز كنيم و بگوييم: چيزي نيست/ چيزي نيست.
• صوفي تو دنيا را خوشگل مي بيني يا زشت... اصلاً نظرت راجع به اين دوكلمه چيست؟
•• خوشگل ها، خوشگلند/ زشتها، زشتند/ گلها و سبزه ها نه خوشگلند نه زشت/ چون نه خودشان را در آيينه نگاه مي كنند/ نه همديگر را و عقل خدا هستند/ و مثل بالش خوابهاي خوب مهربانند.
• دنيا را چقدر دوست داري؟
•• دنيا را دوست ندارم/ اگر توي خيابان گدا نبود/ اگر توي پاركها پير نبود/ دنيا هم بوي شعر مي داد/ اما خدا هم مثل بابا هيچ گناهي ندارد وخودش خوب مي داند/ كه من خيلي دوستش دارم/ چون توي دلم هميشه پر از گريه است.
• از پدرت بگو؟
•• شبها وقتي پدرم مي آيد پيشم/ فرشته ها مي آيند بالاي سرمان/ مثل گرماي تب/ و از آسمان، موجي در كنارم هست/. صداي پدرم آبي ست/ انگار فرشته است كه/ از آسمان آمده است/ از هوا آمده است/ كه مي پيچد، آه.
• و مادرت؟
•• اما صداي مادرم و همه/ از خاك مي آيد/ ازخاك گرفته
• اگر يك روز گم شوي چه مي كني؟
•• اي كاش هيچ وقت همديگر را گم نكنيم/ اما توي هم گم بشويم.
• وقتي بابا به اداره مي رود و تو تنها مي شوي چه حسي داري؟
•• بابا كه مي رود اداره/ من همه ديوارها را به هم مي ريزم/ و خودم هم له مي شوم/ فقط باباي من است كه هر روز يك نفر است/ كه هر روز مهربان است/ كه هر روز دروغ نمي گويد/ و هر روز خوش اخلاق تر است.
• بابا كه از اداره مي آيد چه مي كني؟
•• مي چرخم/ مي چرخم ومي چرخم/ زير قطره هاي باران/ تا بالاي ابرهاي آسمان/ بدون سرگيجه/ و نيروي جاذبه زمين هيچ كاره است/ من فقط به عشق توايمان دارم.
• از آيينه بگو؟
•• آيينه/ همه را شبيه خودشان نشان مي دهد/ مرا شبيه درخت لخت توي حياط/ چون باد آمد و همه برگها را با خود برد.
• درباره خدا چه مي گويي؟
•• خدا/ با اين همه نور/ توي تاريكي راه مي رود/ جاي پاي كفشهايش/ درخت سبز مي شود و جاي پاي فكرهايش/ پاييز.
• و يك خاطره!
•• توي سه سالگي/ عاشق آبي كمرنگ بودم/ توي چهارسالگي/ ابي پررنگ را دوست داشتم/ توي پنج سالگي مهدكودك را ول كردم/ چون همه دخترها عاشق رنگ صورتي بودند/ حالا كه شش سالم است/ ديگر خوب مي دانم كه وقتي بچه بودم همه رنگهاي آبي را فقط به خاطر رنگ سورمه اي دوست داشتم.
• از اولين روز مدرسه ات بگو؟
•• روز اول مدرسه، اولين چيزي كه خوشحالم كرد اين بودكه حياط مدرسه تازه من خط كشي ندارد. پس ما صف نمي بستيم. زنگ كه خورد چوپان هم چوبش را برداشت. اولين چيزي كه ناظم سرصف گفت اين بود كه مدرسه، خانه دوم شما بچه هاي نازنين است.
• تو خورشيد را بيشتر دوست داري يا ماه را؟
•• خورشيدمان اين دنياست. ماه مال آن دنيا. خورشيد كه درمي آيد، با خودش ميزها، صندلي ها، گداها، كت و شلوارها، مانتوها و روسري ها و سلام و لبخندهاي عادتي را بيدار مي كند. ماه كه درمي آيد باخودش روح درختها و مرده ها، اشكها و چشمهاي باز را بيدار مي كند. خورشيد از اين دنيا مي آيد توي آسمان. ماه از آن دنيا. ماه هر شب، پنجره به پنجره خانه را مي گردد. دنبال چيزي مي گردد و به جاي چيزي كه دنبالش است چشمهاي قي كرده پيدا مي كند و دهانهاي باز.
• تا حالا شده خدا با تو حرف بزند؟
•• خدا با من حرف مي زند. نه از آن طرف ابرهاي آسمان؛ بلكه از توي چشمهاي مادرم در عكس جواني اش. وقتي هنوز زبان باز نكرده بودم، عكس همانجا بود. روي ديوار اتاق خواب و من فكر مي كردم از آن دنيا با من آمده، عين فرشته اي بود كه توي آن دنيا بامن دوست بود. اصلاً شبيه مامانم نبود. موهاي توي عكس سياه و براقند. موهاي مادرم پر از تارهاي سفيد است. چشمهاي توي عكس مي خندند و به آن دور دورها يك جوري نگاه مي كنند كه انگار قرار است برسند به نوك يك كوه پر از برف؛ اما چشمهاي مادرم نور ندارند؛ نه اينكه تاريك باشند. اما هميشه پايين را نگاه مي كنند. طوري كه انگار همين حالا ممكن است پرت شوند. ته ته دره.
• خوشحالي كه داري بزرگ مي شوي يا نه؟
•• حيف! داريم بزرگ مي شويم و همكلاسي هاي من كه قبل از جشن عبادت فقط بيست هاي نقاشي و ديكته را به هم پز مي دادند/ حالا فقط از مبل هاي تازه وخانه هاي بزرگشان/ حرف مي زنند.
و زنگ تفريح/ به جاي خنديدن و دنبال هم دويدن/ با صداي نازكي از هم مي پرسند: راستي شوي۷۶ را ديده اي؟
اين وسط من و ابرهاي آسمان/ براي باريدن به هم تعارف مي كنيم/ انگار نه انگار زنگ خورده/ و ديگر هيچ كس توي حياط نمانده.
• از مردم مي ترسي؟
•• زندگي كردن را همه دوست دارند/ شاعرها بيشتر/. از مردن همه مي ترسند شاعرها بيشتر/. آدمها براي آنكه بگويند زندگي را دوست دارند/ بزرگ مي شوند، اداره مي روند وعروسي مي كنند/ آدمها براي آنكه بگويند چقدر از مردن نمي ترسند/ هيچ چيز نمي گويند اما شاعرها/ تمام كاغذهاي سفيد را سياه مي كنند.
• سيدحسين! تو ازمادرت بگو؟
•• مادرم را دوست دارم/ نه به خاطر اينكه عاشقش هستم/. و يك روز كه نباشد مي ميرم/ مادرم را دوست دارم/ چون عينكش دكور نيست/. فقط دوتا شيشه ساده است مثل آيينه/ و رنگ لبش هميشه، رنگ لب خودش است/ مادرم هيچ وقت توي ويترين مغازه ها زندگي نمي كند/ او لباس هايش را هميشه خودش مي دوزد/ مادرجان تو عايقي/ رعد و برق هرگز از تو عبور نمي كند/ هواي آغوش تو گرم و آفتابي است.
• فرق بين خرس و آدم...
•• خرس خودش مي داند خرس است/ آدم خوش نمي داند آدم است/ چون دروغ مي گويد.
• بهترين دوستت در مدرسه كيست؟
•• من در مدرسه/ بهترين دوستم، خودم هستم/ واز هيچ كس نمي پرسم چرا به دنيا آمده بودم؟ و چرا بايد يك روز بميرم/ حتي نمي خواهم بدانم كه آخرين مرده دنيا را چه كسي خاك مي كند فقط يك سؤال مهم دارم/: چرا خدا آدم آفريده/ كه هم هواپيما اختراع كند و هم قفس بسازد.
زهرا معصومي