شماره ۲۰۳۵ - سال هشتم - جمعه ۵ بهمن ۱۳۸۰
Fri, Jan 25, 2002
Report black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گزارشي از مركز اسكان موقت زنان
دلتنگي هاي عصرجمعه

گزارشي از مركز اسكان موقت زنان
شاگرد ابوالحسن صبا در ميان زنان در راه مانده
046278.jpg
• راسته لاستيك فروشها
در خيابان اميركبير بعد از پامنار مغازه هاي لاستيك و تيوپ فروشي قرار دارند. مغازه هايي كه از سياهي لاستيكها سياه شده و آدمهايي كه تا سياهي كامل فرسنگها فاصله دارند. از بين سياهي صورتها چشماني براي هر از گاهي عبور عابران را از نظر مي گذرانند و دوباره به داخل مغازه و لاستيك هاي چرخ بر مي گردند. گويي اينكه جز گردي چرخها و چرخش آنها هدف ديگري در زندگي ندارند. خيابان اميركبير محله مردان و نگاههاي مردانه است. شايد اگر زني به تنهايي از آنجا عبور كند، چيزي عوض نشود، اما ممكن است تحمل سنگيني نگاههاي مردانه را نداشته باشد.
داخل بازار سياه چرخها در وسط محله مردان مركزي وجود دارد به نام «مركز اسكان موقت زنان در راه مانده»، زناني كه چرخ زندگيشان براي مدتي از حركت ايستاده است. مركز به شكل مسافرخانه طراحي شده است با پله هايي موكت شده.

• سكوت بره ها
بعد از پله هاي ورودي مركز سبزي اشياي درون محل ترس و ترديد در راه ماندن را از هر زن در راه مانده اي مي گيرد. هرچند كه مركز اسكان موقت زنان در راه مانده از نظر مكاني با ستاد مشاوره نيروي انتظامي يكي است، اما به دو بخش كاملاً متفاوت تقسيم مي شود. هاجر حسيني مدير مركز مي گويد: «زنان در راه مانده از جمله افرادي هستند كه در معرض بسياري از آسيبهاي اجتماعي قرار مي گيرند.»
بي اختيار ياد «نارا» دختر كردستاني مي افتم كه با بچه هاي يك ماه و سه ساله اش در سرماي زمستان پارك ساعي به دنبال سرپناهي براي گرم شدن و لقمه اي نان براي سير شدن بچه هايش مي گشت. نگراني را مي توان از نگاه چشمان آبي آن زن جوان و يا فرار زن ميانسالي به هنگام ديدن عكاس ديد. ترس از ريختن آبرو، شناخته شدن و ترس از آدمها.
سال گذشته شهرداري تهران به فكر سالم سازي شهر مي افتد. بنابراين با هماهنگي اداره كل اماكن تهران بزرگ و دادگستري قراردادي را براي اقامت موقت زنان تهراني و شهرستاني امضا مي كنند. در قسمت پذيرش مركز اين توضيحات با خطوط بزرگ به چشم مي خورد: داشتن سلامتي جسمي و روحي. از پذيرش فرزندان ذكور بالاي ۷ سال معذوريم. كسب مجوز از اداره اماكن.
هر زني پس از مراجعه توسط مددكاران مصاحبه مي شود تا بعد از تخليه اطلاعاتي به مدت ۷۲ ساعت با مجوز اداره اماكن در مركز به صورت رايگان نگهداري شود و تمديد اين مدت با گرفتن مجوز مجددي از اماكن امكانپذير است. اتاقها در يك راهروي نسبتاً طولاني در كنار يكديگر قرار گرفته اند و درون هر اتاق ۲ تخت دوطبقه وجود دارد. در سالن انتظار وجود تلويزيون باعث مي شود كه زنان براي مدتي در كنار يكديگر باشند. از آذرماه امسال تاكنون ۴۰ نفر پذيرش شده اند كه از اين ميان ۳۲ زن، ۳ پسربچه و ۴ دختربچه بوده اند. مردان در راه مانده به ميهمانخانه هاي كميته امداد معرفي مي شوند و افراد بي خانمان به «سراي احسان» فرستاده مي شوند.
غم تنهايي و بي كسي از چهره تك تك زنان پيداست. چه آن زن بارداري كه با يك بچه ۱۱ ماهه به تهران آمده تا بتواند بدون شوهر معتادش زندگي كند، يا آن مادري كه به يك نقطه خيره شده و با دستان چروك خورده اش موهاي دختر سرطانيش را نوازش مي كند يا آن زني كه به خاطر اختلاف با خواهر ومادرش از خانه فرار كرده است. همه آنها از درون سراب مه آلود زندگي به رنگين كمان آينده نگاه مي كنند. در تمام اتاقها سكوتي بر فضا سنگيني مي كند مانند سكوتي كه بعد از حمله گرگها در شبهاي سرد زمستاني به بره ها به وجود مي آيد. سكوت بره ها.

• چشمان طوفاني
چشمهايش آبي است. از شهر سرد كوهستاني سنندج آمده است. شهري ساكت با انبوهي از حرفهاي ناگفته:
ـ دنبال كار اومدم. جايي باشه كه منو و پدرام را قبول كنن
اين حرفها را زماني كه دارد كودك يك ساله اش را شير مي دهد، مي گويد. لهجه شيريني دارد و سعي مي كند هم اعتماد كند و هم عصبي بودنش را در لابه لاي بهانه گيري هاي پدرام پسرش مخفي كند.
* شوهرت چه كاره است؟
ـ معتاد، كار نمي كنه. درخواست طلاق دادم و آخر اين ماه بايد به شهرم برگردم.
۱۹ سالگي ازدواج كرده و پسرش را در تاكستان نزديك قزوين زماني كه در يك مرغداري نگهبان بوده، تنها به دنيا آورده است.
* از كي با شوهرت اختلاف پيدا كردي؟
ـ يك ماه بعد از عروسيم فهميدم معتاده. باهم درگيري داشتيم. مي گفت بايد كار كني تا خرجت را دربياري. در خانه پرستار يك زن سالمند بودم تا اينكه اون پيرزن مرد.
* الآن شوهرت چه كار مي كنه؟
ـ تمام وسايل زندگيمو فروخت. به من گفت دزد آمده وهمه اش روبرده. نمي دونم كجاس حتماً تو خيابون مي خوابه منم كه اينجام. بهش گفتم هيچي ازت نمي خوام فقط طلاقم بده. هرجاكه مي رم براي كار مي گن بايد طلاق نامه داشته باشي تا سرو كله شوهرت پيدا نشه.
* اگه طلاقت نداد چي؟
ـ نمي دونم. مجبورم برگردم باهاش زندگي كنم.
* پدر و مادر نداري؟
ـ پدرم فوت كرده، نمي دونم برادرهام كجان. مادرم هم ۵ ماه پيش دوباره ازدواج كرد. من فقط كار مي خوام كه بتونم زندگي خودمو و پسرم را سالم بگذرانم.
اين جمله آخر را زماني مي گويد كه آبي چشمانش با سرخي گريه درهم مي آميزد. موج هاي اشك را مي توان در درياي توفاني چشمانش ديد اما چيزي مانع سرازير شدن اشكش مي شود. چيزي مثل غرور.

• من نوه اميركبيرم!
وجود خانم پير ۸۰ ساله ريز نقشي كه از گوشه اي مانند يك برج مراقبت همه را زيرنظر دارد توجهم را جلب مي كند. با برق چشمانش پوسته وجودت را مي شكافد تا به عمق آن دست پيدا كند. اسمش قمر است. مدير مركز مي گويد زماني كه خانه سالمندان شهرداري تأسيس شود به آنجا منتقل مي شود. قمر در ميان صحبت هايش اشعاري را از حافظ، مولانا، سعدي، رهي معيري و ابوسعيد ابوالخير مي خواند.
* قمر خانم جوانيت چه كار مي كردي؟
ـ شاگرد ابوالحسن صبا بودم. مرد نجيبي كه توجهش تنها به هنر بود. ديپلم ويولن و پيانو و سه تار را از مدرسه موسيقي ملي دارم. اون زمان عبادي، استاد سه تار بود و سنتور حبيب سماعي معروف بود مرتضي خان محجوبي نيز پيانو را به خوبي مي زد.
* همدوره اي هايت چه كساني بودند؟
ـ در آواز مرضيه، دلكش، فرح، زهره و در آخر كار گوگوش و دو نفر ديگر بودند كه به آنها دوقلوهاي راديو ترانزيستوري مي گفتند.
* درگروه هاي موسيقي هم بودي؟
ـ ويولن اول مرضيه و دلكش را مي زدم. يادم مي آد موقعي كه مرضيه مي خواست تصنيفي را بخواند از ساعت ۹ صبح تا ۵ شب در استوديو بوديم ۲۰ مرتبه مي خواند يادش بخير.
* هيچ كسي را نداري؟
ـ من از نوادگان ميرزا تقي خان آشپز باشي اميركبير هستم. بعد از انقلاب چون از نوادگان قجر بودم تمام املاكم را مصادره كردند.
* بعد از اينكه اموالت را گرفتند چه كار كردي؟
ـ مدتي آمريكا، پاريس و سوئد بودم. بعد برگشتم ايران و از سال ۶۸ تا همين اواخر با باقي داراييم در هتل و مسافرخانه زندگي مي كردم تا اينكه آمدم اينجا.
* الآن هم ويولن مي زني؟
ـ سالهاست كه فقط موسيقي گوش مي دهم. ساز و آواز يك عشق است.
* از دوستانت چه خبر؟
ـ چند وقت پيش مرضيه كارتي برايم فرستاد كه نوشته بود:
بسيار اگر نظر به رخت مي كنم مرنج
بسيار هم گذشته كه رويت نديده ام
قمرالآن درجايي زندگي مي كند كه سالها قبل متعلق به نصرالله مجد بود. در آن زمان مدرسه و مسجدمجد را در منطقه كنوني بوذرجمهري بنا مي كند. كه بعدها به مشيرالسلطنه پسرعزيز الملوك قجر مي دهد و در نهايت امير كبير در همان حوالي مدرسه دارالفنون را بنا مي كند. شايد قمر هم به همراه دارالفنون به فراموشي سپرده شده است. همانطور كه ابوالحسن صبا فراموش شد.

• ميدان توپ مرواريد
وقتي از خيابان امير كبير به سمت ميدان امام خميني حركت مي كني با سيل زنان خياباني و متكدي روبرو مي شوي. زناني كه شايد زماني نه چندان دور يكي از در راه ماندگاني بودند كه اميد به كمك تك تك آدم ها داشتند اما مجبور شدند براي به دست آوردن لقمه اي نان و يا محبت همه چيز خود را به حراج بگذارند.
افسانه استادعبادي

بازگشت اختاپوس به جزيره
نگاه پير مرد عميق تر از آن بود كه بتواني گذر هفتاد سال عمر و شايد هفتاد هزار و يا هفتصد هزار تجربه را در آن ببيني. چين و چروك صورتش آنقدر بي تحرك مانده كه انگار هيچ اتفاقي در جزيره رخ نمي دهد كه هيجاني براي اين پيروزي به ارمغان آورد.
وقتي وارد محله خاك سفيد تهران معروف به «جزيره» يا «غربت» مي شوي و مخروبه لانه هاي مخوف اختاپوس را مي بيني، شوقي در دلت پديد مي آيد از اينكه عمر اختاپوس به سر آمد و ديگر جزيره محل امني براي او نيست. اما اين جشن اميد در دل زياد دوام ندارد. آنجا كه چهره نگران مادري نگاه كنجكاو تورا به خود جلب مي كند.
پسر او هفده ساله است و هر روز بايد ساعت يك بعد ازظهر از مدرسه به خانه بيايد ولي امروز او نيم ساعت است دير كرده است. اين موضوع به تنهايي كافي است كه مادر درچنگال او هام وافكار پريشان گرفتار شود. او هر لحظه فرزندش را در بند اسارت اختاپوس تصور مي كند. يا به قولي و ديگر «غربت»
اختاپوس براي اهالي خاك سفيد يا همان «جزيره» يا به قول ديگر «غربت» جز اعتياد و فحشا چيز ديگري به ارمغان نياورده و تصور همگان براين بود كه درسال گذشته براي هميشه كندوهاي جوجه هاي اختاپوس از محله ريشه كن شده باشد، ولي...
چهره نگران مادر خود پاسخ بسياري از پرسش هاي ناكرده من است اما براي جست وجويي بيشتر از او مي پرسم كه از چه نگران است؟
او با لبخندي تلخ تراز نگاه بي فروغش جواب مرا در اين دو كلمه خلاصه مي كند: «نبود امنيت»
او در هيچ كلاس درسي يا محيط علمي به تحقيق و تفحص پيرامون واژه امنيت نپرداخته و نمي توان از او سؤالات پيچيده و بيهوده، پيرامون امنيت كرد.
او فقط آنچه را كه آسايش و آرامش زندگاني اش را مختل كند ناامني مي داند و امروز با بازگشت دوباره اختاپوس اين ناامني در حال رقم خوردن است.
از او مي پرسم كه مگر سال گذشته كند و هاي فساد در جزيره ويران نشد؟ و او با لبخندي متأثر از نگاه به ديروز جواب مرا مثبت مي دهد ولي اين لبخند هم مانند شوق من زود محو مي شود و مي گويد: «بيرون كردن مهم نيست، بستن راه بازگشت مهم است . خراب كردن هنر نيست ساختن و آباد نمودن اصل است.»
سرانجام پسر اين مادر رنجور از آن راهي كه مادرش نگران به آن چشم دوخته بود مي آيد ولي او اصلاً دركي از اين نگراني ندارد.
اعتمادي كه از خود در چهره نهفته دارد التهاب مادر را به سخره مي گيرد و در جواب آن همه دلشوره با بي خيالي جملاتي را مي گويد كه اصلاً مادرش را قانع نمي كند و فقط آمدنش تسكين موقتي براي مادر است اما مادر چه مي داند كه پسرش از كدامين راه آمده و آيا جوجه هاي اختاپوس بر سر راه وي بوده اند يا نه؟
ذهن پرسشگر هنوز اقناع نشده كه چگونه است جزيره دوباره بوي غربت گرفته؟ و چرا دوباره همه با هم غريبه شدند؟ بعد از خراب شدن كندوهاي فساد قرار بود ديگر اينجا جزيره نباشد و بوي غربت از اينجا نيايد و همه در بوي خوش آشنايي زندگي كنند ولي باز اينجا بوي غربت مي آيد و چنگال اختاپوس به مثابه حصار اين محله را جزيره كرده.

از پسرك و مادرش فارغ مي شوم و دختري هفده ـ هجده ساله را مي بينم كه از درد بي پناهي به ديوارهاي پياده رو چسبيده، راه مي رود قدم هايش تند تر از آن است كه بگويم او عجله دارد. او هراسان ازمهاجماني است كه هر روز بر سر راهش با هزاران پيشنهاد فريبنده مي آيند. او ديگر همه را مهاجم مي داند حتي انسانهايي از جنس خودش را. زناني كه با نگاههاي حريصانه بر سر راه دختران قرار دارند و از دلالي محبت براي خود كسب سود مي كنند.
دختر تقريباً با پسر آن مادر نگران همسن و سال بنظر مي آيد ولي دختر نا امني را خيلي بهتر از پسر درك كرده. او سايه هاي پليد اختاپوس را هميشه دركنار خود حس مي كند و تمام رهگذران برايش مهاجمند حتي وقتي از هويت من با ارائه كار خبرنگاري مطمئن مي شود باز حاضر نيست سؤالهاي مرا پاسخ بدهد. گويي درنظر دختر اينگونه جا افتاده كه مهاجمان از هر روشي براي نزديك شدن استفاده مي كنند و به هيچ كس نبايد اعتماد كرد.
ديگر من هم براي اين دختر يك مزاحم بلكه يك مهاجم بودم و بهتر ديدم جواب سؤالاتم را از نگاه رنگ پريده و چهره ملتهبش بگيرم. صورتي نگران مانند چهره آن مادر، توگويي اين دختر نيز مادري براي خودش است كه ازعفت خويش مانند فرزندش محافظت مي كند.
در نظرم مادر و دختر چون سربازاني بي سلاح تصور شدند كه در جولانگاه بعد از جنگ هنوز مانده اند و لشكر خودي از پي يك پيروزي برلشكر دشمن، مستانه ميدان را ترك كرده است ولي اهريمن با تجديد قواي دوباره در پي شبيخوني ديگر است و مادر و آن دختر تنها در اين ميدان جنگ با نا اميدي به انتهاي افق مي نگرند. آنجا كه خورشيد هر روز آخرين سهميه نور را برايشان مي فرستد.

دركنار يكي از كندوهاي مخروبه جماعتي در حدود پنج ، شش نفر ايستاده اند كه هراز گاهي رهگذري به ميان آنها مي رود و با يكي از آنها دست مي دهد و درحين دست دادن مشتش باز و بسته مي شود و بعد از آن، به پشت يكي از آن خرابه ها مي رود و دقايقي بعد با قدم هاي استوار تر بيرون مي آيد نفسي تازه مي كند و مانند ديگر رهگذران گربه وار محو مي شود.
اينان آدمهاي بي صورتند كه هويت خويش را به اختاپوس فروخته اند. اختاپوس در اين جزيره براي اين صورتكها هويت تازه مي آورد مانند رابينسون كروزوئه كه در جزيره اش به يك نفر از قبيله آدمخواران هويتي دوباره بخشيد و او را جمعه ناميد.
در اين فضاي نا امن به خود جرأت مي دهم و به سراغ اين جماعت مي روم ولي به جاي اينكه من از آنها سؤال كنم آنها مانند داروغه محل از من هويتم را مي پرسند و من بر سر دوراهي كه آيا هويت خويش را اعلام كنم يا اينكه خود را يك صورتك براي لحظه اي پناه بردن به يكي از آن كندوها معرفي كنم تا شايد بتوان وارد اين شبكه مخوف شد.
ولي مگر من مسؤول نفوذ به اين شبكه هستم يا اينكه مگر من بايد اين چنگال هاي مخوف را قطع كنم. وظيفه من ديدن بود كه ديدم.
با اين توصيف به آنها گفتم خبرنگارم و آنها با هوش تر از آن بودند كه بدون توضيح من بفهمند من براي چه آنجا رفته ام و در اولين واكنش زبان تهديد خيلي عريان خود را نشان داد و يكي از آنها گفت: «اگه مي خواي سلامت به خونه برسي را توبكش برو» و ديگري «اگه نري زنگ مي زنم ۱۱۰ بيان ببرنت»!!!؟
و در اين ميان زني به ميان آمد كه ظاهراً از اين ساقيان، ساقي تر بود و بالحني سرشار از تمسخر گفت: «بچه برو سر درس ومشقت» و من آنجا بهتر و بهتر علت نگراني آن مادر و دختر را فهميدم و از خود پرسيدم راستي عدالت فقط با شمشير محقق مي شود يا جاي ديگر نيز مي توان آن را جست و اينجا بود كه خود را مانند آن دو، بي پناه يافتم و پيرمرد بر تمامي اين كنكاش من لبخندي مي زد و همه چيز را به سخره مي گرفت گويي تمام دنيا با اين همه عظمت و ابهت براي وي هيچ انگيزشي ندارد. اين لبخند را پيرمرد زمان خراب شدن كندوها نيز زده بود.
مهدي افشار

دلتنگي هاي عصرجمعه
گلهاي اين آپارتمان مرا يادكوير هم نمي اندازد
دنياي كودكي، جواني و نوجواني. عرصه اي كه فكركنيم بخواهيم يا نخواهيم از آن عبورمي كنيم. ازهمان كودكي دنياي ما پربود از ستاره هاي چشمك زني كه چقدر با آنها بازي مي كرديم. زمين هم به اندازه آسمان دوست داشتني بود.
هرجاسرمي كشيديم پربود از گل، از لابه لاي نقشهاي قالي مي گذشتيم، مواظب بوديم، گلها زيرپايمان له نشود و آن ترنج آبي رنگ دردش نگيرد.
باغچه حياط خانه پربود از گل، پيراهن خواهر و چادرنماز «بي بي» هم پرگل بود. من كه هيچوقت هوس نكردم آنها را بشمارم. خلاصه گلها تانوك بقچه هاي لباسمان نفوذ كرده بود. آن روزها از ديدن گنبدهاي فيروزه اي و كاشيهاي لاجوردي همان قدر لذت مي برديم كه از ديدن آسمان و ستاره ها شاد بوديم. از پدرمان يادگرفتيم كه با اذان بيدارشويم. يادگرفتيم كه تاشويم. خيلي زود با خدا دوست شديم. يادم نيست اين اتفاق كي افتاد ولي گمان اين است كه خدا با ما دوست بود و ما را دوست داشت. دلهاي ما ازهمان زمان از خوبيها خوشش آمد و از بديها نه، اما حالا خيلي بزرگ شده ايم، بزرگ و پررنگ و با يادي رنگ پريده از آن دنياي سرسبز. اين روزها پشت ميز كامپيوتر مي نشينيم و با دكمه هايي كه اسير انگشتمان هستند پابه سرزمين هاي موادنرم مي گذاريم. امروز آنقدر زيادكارمي كنيم كه له شدن گلها را نمي بينيم. راستش ديگه فرصت نمي كنيم به آسمان نگاه كنيم. راستش صداي اذان را هم درست نمي شنويم. به جاي راه شيري به ترافيك نگاه مي كنيم و به جاي ماه به چراغ قرمز فكرمي كنيم اين روزها هيچكس دلش براي معماري سنتي كاشان و مسجدآقابزرگ آن تنگ نمي شه. اگه يه جاي خالي براي نشستن در اتوبوس پيداكنيم روزخوبي داشتيم. زندگي را توي نوبت وام و شير و اجناس گذاشته ايم. آدرس دهها بوتيك را به ذهن مي سپاريم ولي نشاني يك يتيم خانه را بلدنيستيم. نه بازاري شلوغ اذيتمان مي كند نه مسجدهاي خلوت. راستي چرا ما مجبوريم بزرگ بشويم.
من فكرمي كنم ازهمان كودكي به ما دروغ گفتند. به ما گفتند كودكي شما عقب ماندگي و بزرگيتان تمدن است. و بعد هركسي را كه خواست با آن دنياي پاك خود زندگي كند هوكردند و براي دنياي بزرگترها كه ديگه نه آسمان داشت و نه گل كف زدند و ما باورمان شد كه بايد بزرگ شويم. باورمان شد كه روي زمين دنبال بهشت بگرديم. شما را نمي دانم ولي من دوست دارم صداي اذان را از گلوي نيمه خشك دهقاني خسته بشنوم. دوست دارم رنگ آسمان را آبي، آبي ببينم و براي ديدن شقايقها مرخصي استعلاجي بگيرم. شما را نمي دانم ولي گلدانهاي اين آپارتمان مرا به ياد كوير هم نمي اندازد. ازخريد آدامس خسته شدم. ازنگاه محتاج فرزندانم به جعبه رنگي تلويزيون خسته شدم. همسايه ها را درست نمي شناسم. همه زندگيم بسته بندي نه جنگ و نه صلح صاحبخانه است.
صله اتفاقي رحم ملولم مي كند. راستي خيلي بزرگ شده ايم. راستي شكايت اين همه نابرابري را به كدام دادگاه ببريم.
پرويز چهاردولي



|   شناسنامه   |   آرشيو   |