|
گزارشي از مركز اسكان موقت زنان
شاگرد ابوالحسن صبا در ميان زنان در راه مانده
|
|
|
• راسته لاستيك فروشها
در خيابان اميركبير بعد از پامنار مغازه هاي لاستيك و تيوپ فروشي قرار دارند. مغازه هايي كه از سياهي لاستيكها سياه شده و آدمهايي كه تا سياهي كامل فرسنگها فاصله دارند. از بين سياهي صورتها چشماني براي هر از گاهي عبور عابران را از نظر مي گذرانند و دوباره به داخل مغازه و لاستيك هاي چرخ بر مي گردند. گويي اينكه جز گردي چرخها و چرخش آنها هدف ديگري در زندگي ندارند. خيابان اميركبير محله مردان و نگاههاي مردانه است. شايد اگر زني به تنهايي از آنجا عبور كند، چيزي عوض نشود، اما ممكن است تحمل سنگيني نگاههاي مردانه را نداشته باشد.
داخل بازار سياه چرخها در وسط محله مردان مركزي وجود دارد به نام «مركز اسكان موقت زنان در راه مانده»، زناني كه چرخ زندگيشان براي مدتي از حركت ايستاده است. مركز به شكل مسافرخانه طراحي شده است با پله هايي موكت شده.
• سكوت بره ها
بعد از پله هاي ورودي مركز سبزي اشياي درون محل ترس و ترديد در راه ماندن را از هر زن در راه مانده اي مي گيرد. هرچند كه مركز اسكان موقت زنان در راه مانده از نظر مكاني با ستاد مشاوره نيروي انتظامي يكي است، اما به دو بخش كاملاً متفاوت تقسيم مي شود. هاجر حسيني مدير مركز مي گويد: «زنان در راه مانده از جمله افرادي هستند كه در معرض بسياري از آسيبهاي اجتماعي قرار مي گيرند.»
بي اختيار ياد «نارا» دختر كردستاني مي افتم كه با بچه هاي يك ماه و سه ساله اش در سرماي زمستان پارك ساعي به دنبال سرپناهي براي گرم شدن و لقمه اي نان براي سير شدن بچه هايش مي گشت. نگراني را مي توان از نگاه چشمان آبي آن زن جوان و يا فرار زن ميانسالي به هنگام ديدن عكاس ديد. ترس از ريختن آبرو، شناخته شدن و ترس از آدمها.
سال گذشته شهرداري تهران به فكر سالم سازي شهر مي افتد. بنابراين با هماهنگي اداره كل اماكن تهران بزرگ و دادگستري قراردادي را براي اقامت موقت زنان تهراني و شهرستاني امضا مي كنند. در قسمت پذيرش مركز اين توضيحات با خطوط بزرگ به چشم مي خورد: داشتن سلامتي جسمي و روحي. از پذيرش فرزندان ذكور بالاي ۷ سال معذوريم. كسب مجوز از اداره اماكن.
هر زني پس از مراجعه توسط مددكاران مصاحبه مي شود تا بعد از تخليه اطلاعاتي به مدت ۷۲ ساعت با مجوز اداره اماكن در مركز به صورت رايگان نگهداري شود و تمديد اين مدت با گرفتن مجوز مجددي از اماكن امكانپذير است. اتاقها در يك راهروي نسبتاً طولاني در كنار يكديگر قرار گرفته اند و درون هر اتاق ۲ تخت دوطبقه وجود دارد. در سالن انتظار وجود تلويزيون باعث مي شود كه زنان براي مدتي در كنار يكديگر باشند. از آذرماه امسال تاكنون ۴۰ نفر پذيرش شده اند كه از اين ميان ۳۲ زن، ۳ پسربچه و ۴ دختربچه بوده اند. مردان در راه مانده به ميهمانخانه هاي كميته امداد معرفي مي شوند و افراد بي خانمان به «سراي احسان» فرستاده مي شوند.
غم تنهايي و بي كسي از چهره تك تك زنان پيداست. چه آن زن بارداري كه با يك بچه ۱۱ ماهه به تهران آمده تا بتواند بدون شوهر معتادش زندگي كند، يا آن مادري كه به يك نقطه خيره شده و با دستان چروك خورده اش موهاي دختر سرطانيش را نوازش مي كند يا آن زني كه به خاطر اختلاف با خواهر ومادرش از خانه فرار كرده است. همه آنها از درون سراب مه آلود زندگي به رنگين كمان آينده نگاه مي كنند. در تمام اتاقها سكوتي بر فضا سنگيني مي كند مانند سكوتي كه بعد از حمله گرگها در شبهاي سرد زمستاني به بره ها به وجود مي آيد. سكوت بره ها.
• چشمان طوفاني
چشمهايش آبي است. از شهر سرد كوهستاني سنندج آمده است. شهري ساكت با انبوهي از حرفهاي ناگفته:
ـ دنبال كار اومدم. جايي باشه كه منو و پدرام را قبول كنن
اين حرفها را زماني كه دارد كودك يك ساله اش را شير مي دهد، مي گويد. لهجه شيريني دارد و سعي مي كند هم اعتماد كند و هم عصبي بودنش را در لابه لاي بهانه گيري هاي پدرام پسرش مخفي كند.
* شوهرت چه كاره است؟
ـ معتاد، كار نمي كنه. درخواست طلاق دادم و آخر اين ماه بايد به شهرم برگردم.
۱۹ سالگي ازدواج كرده و پسرش را در تاكستان نزديك قزوين زماني كه در يك مرغداري نگهبان بوده، تنها به دنيا آورده است.
* از كي با شوهرت اختلاف پيدا كردي؟
ـ يك ماه بعد از عروسيم فهميدم معتاده. باهم درگيري داشتيم. مي گفت بايد كار كني تا خرجت را دربياري. در خانه پرستار يك زن سالمند بودم تا اينكه اون پيرزن مرد.
* الآن شوهرت چه كار مي كنه؟
ـ تمام وسايل زندگيمو فروخت. به من گفت دزد آمده وهمه اش روبرده. نمي دونم كجاس حتماً تو خيابون مي خوابه منم كه اينجام. بهش گفتم هيچي ازت نمي خوام فقط طلاقم بده. هرجاكه مي رم براي كار مي گن بايد طلاق نامه داشته باشي تا سرو كله شوهرت پيدا نشه.
* اگه طلاقت نداد چي؟
ـ نمي دونم. مجبورم برگردم باهاش زندگي كنم.
* پدر و مادر نداري؟
ـ پدرم فوت كرده، نمي دونم برادرهام كجان. مادرم هم ۵ ماه پيش دوباره ازدواج كرد. من فقط كار مي خوام كه بتونم زندگي خودمو و پسرم را سالم بگذرانم.
اين جمله آخر را زماني مي گويد كه آبي چشمانش با سرخي گريه درهم مي آميزد. موج هاي اشك را مي توان در درياي توفاني چشمانش ديد اما چيزي مانع سرازير شدن اشكش مي شود. چيزي مثل غرور.
• من نوه اميركبيرم!
وجود خانم پير ۸۰ ساله ريز نقشي كه از گوشه اي مانند يك برج مراقبت همه را زيرنظر دارد توجهم را جلب مي كند. با برق چشمانش پوسته وجودت را مي شكافد تا به عمق آن دست پيدا كند. اسمش قمر است. مدير مركز مي گويد زماني كه خانه سالمندان شهرداري تأسيس شود به آنجا منتقل مي شود. قمر در ميان صحبت هايش اشعاري را از حافظ، مولانا، سعدي، رهي معيري و ابوسعيد ابوالخير مي خواند.
* قمر خانم جوانيت چه كار مي كردي؟
ـ شاگرد ابوالحسن صبا بودم. مرد نجيبي كه توجهش تنها به هنر بود. ديپلم ويولن و پيانو و سه تار را از مدرسه موسيقي ملي دارم. اون زمان عبادي، استاد سه تار بود و سنتور حبيب سماعي معروف بود مرتضي خان محجوبي نيز پيانو را به خوبي مي زد.
* همدوره اي هايت چه كساني بودند؟
ـ در آواز مرضيه، دلكش، فرح، زهره و در آخر كار گوگوش و دو نفر ديگر بودند كه به آنها دوقلوهاي راديو ترانزيستوري مي گفتند.
* درگروه هاي موسيقي هم بودي؟
ـ ويولن اول مرضيه و دلكش را مي زدم. يادم مي آد موقعي كه مرضيه مي خواست تصنيفي را بخواند از ساعت ۹ صبح تا ۵ شب در استوديو بوديم ۲۰ مرتبه مي خواند يادش بخير.
* هيچ كسي را نداري؟
ـ من از نوادگان ميرزا تقي خان آشپز باشي اميركبير هستم. بعد از انقلاب چون از نوادگان قجر بودم تمام املاكم را مصادره كردند.
* بعد از اينكه اموالت را گرفتند چه كار كردي؟
ـ مدتي آمريكا، پاريس و سوئد بودم. بعد برگشتم ايران و از سال ۶۸ تا همين اواخر با باقي داراييم در هتل و مسافرخانه زندگي مي كردم تا اينكه آمدم اينجا.
* الآن هم ويولن مي زني؟
ـ سالهاست كه فقط موسيقي گوش مي دهم. ساز و آواز يك عشق است.
* از دوستانت چه خبر؟
ـ چند وقت پيش مرضيه كارتي برايم فرستاد كه نوشته بود:
بسيار اگر نظر به رخت مي كنم مرنج
بسيار هم گذشته كه رويت نديده ام
قمرالآن درجايي زندگي مي كند كه سالها قبل متعلق به نصرالله مجد بود. در آن زمان مدرسه و مسجدمجد را در منطقه كنوني بوذرجمهري بنا مي كند. كه بعدها به مشيرالسلطنه پسرعزيز الملوك قجر مي دهد و در نهايت امير كبير در همان حوالي مدرسه دارالفنون را بنا مي كند. شايد قمر هم به همراه دارالفنون به فراموشي سپرده شده است. همانطور كه ابوالحسن صبا فراموش شد.
• ميدان توپ مرواريد
وقتي از خيابان امير كبير به سمت ميدان امام خميني حركت مي كني با سيل زنان خياباني و متكدي روبرو مي شوي. زناني كه شايد زماني نه چندان دور يكي از در راه ماندگاني بودند كه اميد به كمك تك تك آدم ها داشتند اما مجبور شدند براي به دست آوردن لقمه اي نان و يا محبت همه چيز خود را به حراج بگذارند.
افسانه استادعبادي
|