شماره ۲۰۳۵ - سال هشتم - جمعه ۵ بهمن ۱۳۸۰
Fri, Jan 25, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
درباره گفتمان (ديسكورس)*
نگاهي بر آثار نويسنده ايتاليايي «آلبا داون دسس پدس»
نگاهي به زندگي آنتوان دو سنت اگزوپري
• در يك اتاق دو در دو مي نشينم و خميازه مي كشم. از پنجره ريزش باران در حياط را تماشا مي كنم. آجرها را مي شمارم و مرتب مي كنم. زندگي بسيار غم انگيز است. بايد كارم را عوض كن. افسرده تر از من در دنيا كسي نيست.

درباره گفتمان (ديسكورس)*
دويدن از اين سو به آن سو
046257.jpg
«كنش من هستي من است، كنش من ميراث من است، كنش من كلمه اي است كه حامل من است، كنش من پناهگاه من است، كنش من نژادي است كه من بدان تعلق دارم. » (بودا)
گفتمان، در كاربرد سنتي - فلسفي آن به مفهوم دليل آوري و بازتاب روشمندانه و كنترل شده گفتاري و يا نوشتاري بوده و فرآورده اندرآژيرش افكار است. (۱)
ديسكورس از واژه لاتين discurrere گرفته شده كه به معناي دويدن از اين سوي به آنسوي مي باشد. (۲)
گفتمان با پيدايش دانش سخنوري (Rhetorics)، داراي درون مايه انديشمندانه برهاني (demonstrative)، رايزنانه (deliberative) و داورانه (Judicatory) شده است. (۳)
درك ما از گفتمان با تئوري شناخت در هم آميختگي يافته و از اين هم فراتر، آن را نه فقط توانايي، كه نمودي هنري و در نتيجه خودمختار مي يابيم. (۴)
ديسكورس در بعد اخلاقي آن، عبارت است از راهيابي خردمندانه و به دور از خشونت براي برون رفت از مشكل ها و حل كشمكش هاي اجتماعي و سياسي. (۵)
براي كنستروكتيويست ها، دليل مندي و گفتماني بودن يك موضوع، مفهوم هايي هم رديف هستند. (۶)
براي هابرماس، فيلسوف برجسته آلماني، گفتمان، شكل دليل مندسازي فرارساني و ارتباط است كه در آن اعتبارمندي هر موضوعي مورد بررسي قرار مي گيرد. (۷)
فلسفه روشنگري با «ترديد» آغاز مي شود: ترديد به عقيده ها و باورهاي خود و ديگران، ترديد نسبت به ژرفاي انديشه هاي حاكم. اين ترديد اما، ترديدي است كاملاً مثبت، به اين مفهوم كه برانگيزاننده حس كنجكاوي و آزادساز نيروي تلاش و كار پيگير براي درك بيشتر و دوري از خرافات، ساده انگاري و سطحي نگري است.
در دوران جديد، اين دكارت بود كه با ترديد ريشه اي خود به هر چه هست، دو مقوله اساسي فلسفه يعني هستي (هستن) و انديشه (انديشيدن) را موشكافانه بررسي مي كند. صد و پنجاه سال بعد از او، ترسيم مرز دانسته هاي بشري توسط امانوئل كانت انجام مي گيرد: ما تنها به آن چيزي از جهان پي مي بريم كه خود در آن نهاده ايم! ما هيچگاه به ذات و جوهر جهان مستقل از خود، راهي نداشته و نخواهيم داشت، چرا كه ما همواره به نيروهاي حسي و فكري كه در اختيار داريم، وابسته ايم. به دليل گوناگون بودن و دگرگوني هميشگي همين نيروهاست كه شناخت ما از هستي، شناختي است تمام نشدني. (ماتورانا، بنيانگزار تئوري آتوپوييزي، در جملات شعارگونه خود چنين مي گويد: ما آفريننده جهاني هستيم كه در آن زنده ايم، دقيقاً همانگونه كه در آن زندگي مي كنيم!)
كانت، تجزيه و تحليل شرايط ممكن اين شناخت را دنبال نكرد. پرداختن به اين موضوع مهم بر عهده انديشمندان و پژوهشگران دوران ما مي باشد و جمع آوري گوشه اي از دانسته هاي آنها، درون مايه نوشته حاضر را تشكيل مي دهد.
پيشقراول آنچه به نام گفتمان مي شناسيم كسي نيست جز خردمند اسطوره اي، سقراط. مي گويند «هر آنكه نوشت، ماندگار شد»، زبانزدي مشهور، كه در مورد سقراط به جا نيست، چرا كه او هرگز ننوشت، ولي نمونه زندگي، شهامت و انديشه هاي تابناك او و همه آنها كه سقراطوار زيسته و مي زيند، زيورنده روح و جان جاودان و شكوهمند خرد انساني بوده، هستند و خواهند بود. خرد، انسان را سرافراز نموده است و سقراط و سقراطيان، خرد را. اينكه انسان ها موجوداتي اجتماعي هستند، همواره مورد قبول انديشمندان تمام شاخه هاي علم و معرفت بوده و هست. شاخص اجتماعي بودن عبارت است از ارتباط. بدون ارتباط با ديگري، موجودي را كه به نام انسان مي شناسيم، نمي تواند وجود داشته باشد. انسان موجودي است كه در ارتباط با ديگر انسان ها وجود دارد. مهم ترين شكل اين ارتباط از طريق زبان پديدار مي شود. اين زبان ارتباطي، پيش شرط همه دانسته ها و تجربه هاي ممكن است و پيش شرط زبان ارتباطي هم، وجود مجموعه هاي انساني است كه با هدف هم آوا و هم رأي شدن تشكيل مي شوند. در رابطه با نيل به اين هماوايي است كه مفهوم حقيقت زاده شده و در همان حال كشمكش ها هم آغاز مي گردند! شايد مهم ترين كشمكش همه دوران ها در زمينه اخلاق بوده است كه چيزي نيست جز سامان دادن همين ارتباط. در دوران گذشته، محور روابط اخلاقي را «جهان بيني تك نفري» مي ساخت، به اين صورت كه يك فرد يا گروه (پدرسالاري، ريش سفيدي، پادشاهي، ديكتاتوري، ...) تعيين كننده و همبسته گر مجموعه انساني بودند. اين دوران بنا به دليل هاي مستحكم و گوناگون (دستاوردهاي اجتماعي، سياسي، فرهنگي، علمي، فني. . . ) مدتي است كه ديگر سپري گشته و نسبت به زمان كنوني بسيار عقب است. دوران جديد از اعضاي مجموعه انساني، دليل آوري را طلب مي كند.
افراد انساني، پيش و بيش از دانسته هاي خود، دليل هاي خود را مبادله مي نمايند و از همين جاست كه گفتمان به عنوان عنصري فكرساز در هيبت افكار عمومي، آيين هاي اخلاقي تا قوانين عمومي سياست و اجتماع پا گرفته و مطرح مي شود. در اينجا تنها به ساختار گفتمان به طور عمومي - و بيشتر در حوزه اخلاق - توجه مي كنيم (تأثير بحث برانگيز آن در تئوري شناخت، موضوع بحث ما نيست. )
به نظر هابرماس (,Juergen Habermas - ۱۹۲۹)، هر گاه سخن پراكني هاي ما به نتيجه لازم، يعني تفاهم از سوي مقابل، نرسيده و يا درك پذير نباشند، بايد به گفتمان رجوع كنيم تا اعتبارمندي كنش فرارساني يا ارتباطي خود را معاينه كنيم. براي تحقق اين گفتمان، بايد به عبارتي از زاويه خود خارج شده و دليل ها، اسناد و معيارهاي مختلف را ارزيابي نموده و به ارزيابي بگذاريم.
وجود حداقل نيروي درك و تفاهم، شرط اصلي موفقيت هر گفتماني است. در حاليكه حقيقت و درستي، پارامترهايي هستند كه اعتبار آنها در گفتمان هاي تئوريك مورد پژوهش قرار گرفته و اثبات مي شوند، پايبندي به آنچه كه از سوي شركت كننده بيان شده است را نمي توان اثبات نمود. اين پايبندي كه نمايانگر خواست و نيت واقعي طرف بحث است، تنها در عمل اثبات مي شود و يا اينكه ما از طريق تفسير و رجوع به كنش هاي عمومي آن شركت كننده به راست بودن آن پي مي بريم. يعني آنچه من بيان مي كنم بايد هماني باشد كه منظور دارم و حتماً خودم هم در آن شرايط به آن عمل كنم. اثبات پايبندي، براي تدقيق گفتمان و ايجاد رابطه بين تئوري و عمل مي باشد و نه برچسب و اتهام زدن و قطبي كردن گفتمان.
پيش از اينكه منطق گفتمان را بررسي كنيم، بايد ببينيم چه كسي صلاحيت ورود به گفتمان را دارد:
هر فردي كه بتواند از نيروي خرد خود استفاده نموده و توانايي تشخيص رأي درست و نادرست را داشته باشد، اما از كجا بدانيم كه آن فرد چنين تواني را دارد؟ هابرماس پاسخ مي دهد: خردمندي را در پايبندي به گفته ها مي سنجيم. براي اين سنجش، به درستي كنش ها رجوع مي كنيم. براي تشخيص درستي آن و كنش و اينكه دروغي در كار نباشد، لازم است كه بازرس وجود داشته باشد، بازرسي كه شرايط ديسكورس را داراست. براي جلوگيري از نقد شرايط، بايد بازرس و آن شركت كننده مورد بازرسي، در يك گفتمان شركت كنند، چرا كه درستي يك كنش را نمي توان در خارج از گفتمان به داوري نشست. كنترل هر گفتماني در جريان خود گفتمان اجرا مي گردد. در صورتيكه نسبت به رأي حاصل از گفتمان ترديد وجود دارد، آن رأي در همان گفتمان و يا گفتمان ديگري بازنگري مي شود. هابرماس در تئوري كنش هاي فرارساني به ما مي آموزاند كه دسترسي به حقيقت در پرتو كار مشترك تئوريك ممكن است و ما توجه مي كنيم كه حقيقت گفته ها، وابسته به لياقت هاي هر ناظري است كه آن حقيقت را عنوان مي نمايد و شايستگي هاي آن ناظر هم، جدا از پايبندي به گفته ها و درستي كنش هاي او نيست. شركت كنندگان ديسكورس مي فهمند كه آغاز و انجام هر گفتماني به يكديگر مربوطند و پيش شرطها را در خود گفتمان جستجو مي كنند. براي هابرماس، ديسكورس تنها در شرايط مشخصي قابل اجراست كه آن را، شرايط ايده آل ديسكورس، مي خواند:
همه كساني كه توانايي شركت در گفتمان را دارند، بايد از شانس برابر در پرسش و پاسخ و گفت و شنود برخوردار باشند و بتوانند انتقاد بشنوند. آن شركت كنندگان بايد همچنين بتوانند احساس، آرزو، تمايل و مواضع خود را به طور شفاف بيان نموده از همه امكانات زباني هم استفاده هاي ممكن را بنمايند (مانند دستور دادن، منع كردن، اجازه دادن، خواهش كردن و غيره).
دليل آوري، به هم رأيي و هماوايي به دست آمده از گفتمان، نيرو مي بخشد. دليل ها مجموعه اي از جملات نبوده، بلكه نمود يك كنش ارتباطي هستند و بيانگر حقيقت، حقيقتي كه مورد توافق جمع است. (شوربختانه، بسياري از دوستان ايراني، واقعيت و حقيقت را يكي مي دانند و يا تعريف شاعرانه اي از آن ارائه داده و واقعيت را آنچه مي دانند كه هست و حقيقت، آنچه كه بايد باشد، تعريفي كه حداقل براي «فلسفه» غرب، غريب است. اما تعريف واقعي! واقعيت و حقيقت، مي توان به گونه بسيار ساده و كلي چنين گفت: آنچه كه مستقل از ما وجود دارد، «واقعيت» است، - واقعي و نه ممكن - و برداشت درست و دقيق ما از آن واقعيت، «حقيقت» نام دارد. )
با كمك «منطق گفتمان» بايد اعتبارمندي (حقيقت، درستي و راستي) يك دليل را سنجيد. با ارائه يك دليل، آنچه را كه عرضه شده، رسميت مي بخشيم. دليل بايد پرمايه (substantiell) و راست نما (plausible) باشد. ما در گفتمان از داده ها (data) آغاز مي كنيم و به نتيجه (conlusion) مي رسيم و براي اين منظور از قانون ها و قاعده هايي كه ضمانت دهنده (warrant) آن نتيجه گيري هستند، استفاده مي نماييم. اين ضمانت با روش استنتاجي يا قياسي (deductive) حاصل گشته و به نوبه خود بر زمينه دريافت هايي كه به طور كليت بخشي يا استقرايي (inductive) به دست آمده اند، پشتيباني مي شوند.
۱- مثال طبيعي:
الف) گاليله آن سنگ را از برج رها كرد. (داده)
ب) سنگ به زمين افتاد. (نتيجه)
ج) زمين آن سنگ را به سوي خود جذب نمود. (ضمانت - روش قياس)
د) زمين داراي نيروي جاذبه عمومي است. (پشتيباني backing - روش استقرا)
۲- مثال هنجاري:
الف) مهرداد به مهرزاد مقداري وام داد. (داده)
ب) مهرزاد آن وام را به مهرداد بر مي گرداند. (نتيجه)
ج) وام بايد بازپرداخت شود. (ضمانت - قياس)
د) بازپرداخت وام ها، حكمي است قانوني. (پشتيبان - استقرا)
در رابطه با كاربرد گفتمان مي توان آن را به دو دسته تقسيم نمود: گفتمان كاربستي (practical) و گفتمان نظري (theoretical). در حالي كه در گفتمان كاربستي، حقيقي بودن توضيح ها و تشريح ها بر پايه علت جويي و انگيزه يابي رويدادها بررسي مي شوند، در گفتمان نظري درستي هنجارها و ارزش ها بر اساس دليل آوري مورد پژوهش قرار مي گيرند.
هابرماس بر خلاف كانت، ماكزيم ها را مبناي كنش هاي اخلاقي ندانسته، بلكه هم گرايي و توافق جمعي شركت كنندگان يك گفتمان را شرط به رسميت شناختن مباني اخلاقي مي شمارد. حتي ماكزيم ها هم بايد در گفتمان مورد كنكاش كساني قرار بگيرند كه در گفتمان شريك هستند و آن هم با هدف رسيدن به هم آوايي (consensus). گفتمان كه از سوي ييورگن هابرمارس و اپل (Karl-Otto ,Apel - ۱۹۹۲) مطرح شده است، تاكنون پژواك جهاني گسترده اي يافته است، ولي مورد انتقاد هم مي باشد: مشكل بزرگ، در فراهم آوردن شرايط ايده آل و دموكراتيك گفتمان به چشم مي خورد كه شايد به گفتمان، بيشتر يك ارزش استراتژيك مي دهد و در مورد تصميم گيري هاي سريع (مثلاً در زمينه سياست كاربردي) به دشواري انجام پذير باشد. تا آنجا كه به اخلاق مربوط مي شود، مي توان چنين استدلال نمود كه رهيافت هاي اخلاقي، كه از گفتمان ناشي مي شوند، تنها در شرايط ايده آل گفتمان اعتبار مي يابند و بر اين پايه، جهت يابي هاي اخلاقي كنش هاي انساني در شرايط متفاوت و ناهمسان، دچار اختلال مي شوند.
با اين وجود، گوهر اصلي گفتمان كه رو به سوي پرورش و پالايش ارتباطهاي انساني دارد را بايد پاس داشت و از آن براي تكامل هر چه افزون تر فردي و جمعي، بهره مند شد.
مترجم: امير طبري ـ منبع: اينترنت

پانوشت ها:
*توضيح پيشين:
نگارنده براي ترجمه گويش هاي بيگانه و يافتن واژگان همسنگ فارسي آنها از كتاب ارزشمند فرهنگ علوم فارسي اثر دانشمند همگاه، استاد داريوش آشوري همواره بهره برده و مي برد.
۱- Woerterbuch der philosophischen Begriffe, Meiner, 1998
۲-Metzler philosophische Lexikon, 1999
۳- همانجا
۴- همانجا
۵ -Fourier, Lexikon der philosophischen Begriffe, 1997
۶- P. Lorenzen, konstruktive Logic, Ethik und Wissenschaftstheorie, 1997
۷- همسنجي آراي ماركوزه و هابرماس، اسفنديار طبري ديگر منابع مورد استفاده اين نوشته

نگاهي بر آثار نويسنده ايتاليايي «آلبا داون دسس پدس»
آلبا هميشه از زنان مي گويد
046254.jpg
نويسنده ايتاليايي و يكي از پيشگامان نهضت آزادي زنان، مشهور از طريق رمان دفترچه ممنوع (۱۹۵۲). آلبا سس پدس در آثارش نگاهها را به سوي موقعيت زنان در خانواده كه به نظرش فوق العاده مسأله ساز است، جلب مي كند. قهرمان داستان هايش زنان هميشه ناكامي هستند كه عليه وظايف خشك و محدودي كه برايشان تعيين شده، به مبارزه برخاسته اند. در رمان دير يا زود (۱۹۵۶)، ايرن و آندريانا دو دوست هستند كه عليرغم انتظارات خانواده آرزو دارند به ميل خودشان زندگي كنند اما آنها هم چنين اعتراف مي كنند كه زندگي با داشتن همسري كه صورتحسابهايشان را بپردازد، آسان تر خواهد بود. «. . .مي داني، دوست دارم زندگيم را مانند بسته اي بردارم و در دست هاي كسي بگذارم و بگويم «حالا خودت در موردش فكر كن. » اما چنين چيزي غيرممكن است. ما خودمان بايد عواملي كه موجب تباهي مان مي شود، از بين ببريم. هر صبح زندگي روي شانه هاي ما سنگيني مي كند و ما دوباره مجبوريم خودمان را با دلايلي قانع كنيم. پيترو مي گويد كه دلايل ما را آزاد مي كند، اما اين درست نيست؛ دلايل هميشه ما را در برابر خودمان قرار مي دهند. اين مسأله جُك خوبي است!. . . » (از كتاب دير يا زود) آلبا داون دسس پدس دختر يكي از سفراي كوبايي بود كه در سال ۱۹۱۱ در شهر رم متولد شد. در سال ۱۹۳۰ به عنوان خبرنگار در روزنامه هاي اپوكا (Epoca) و لاستمپا (Stampa) كار كرد. اولين كتابش در سال ۱۹۳۵ منتشر شد. دو رمان سس پدس، «هيچ كس به گذشته برنمي گردد» (۱۹۳۸) و «فرار» (۱۹۴۰) به علت سانسور فاشيست ها، توقيف شدند.
در دوران اشغال ايتاليا در جنگ جهاني دوم توسط آلمان ها، سس پدس با پارتيزان هاي رديو باري همكاري مي كرد و دوبار به زندان افتاد. در سال ۱۹۴۴ مجله ادبي مركوري (Mercurio) را منتشر كرد، در اين مجله، آثار نويسندگان مدرن ايتاليا از جمله آلبرتو موراوي (Alberto Moravia)، اجينومونتل Eugenio) (Montal و اليو ويتوريني (Elio Vittorini) به چاپ مي رسيد. از سال ،۱۹۵۰ دسس پدس در پاريس زندگي كرد. وي نزديك به ۱۰ رمان و دو مجموع شعر نوشت. از جمله آثارش مي توان به، «از طرف او» (۱۹۴۹) اشاره كرد كه داستاني است درباره عيوب مردان و نااميدي زنان. در كتاب «دفترچه ممنوع» (۱۹۵۲) كه در قالب خاطرات ارائه شده است، قهرمان داستان از تلخكامي هاي هر روزه اش سخن مي گويد. او زني است كه دو فرزند بالغ دارد، ريكاردو و ميرلا، و همسري كه كارمند بانك است. زن كه در اداره اي كار مي كند، عاشق رئيسش، گويدو، مي شود و همسر و فرزندانش را به خاطر مخالفتشان، سرزنش مي كند.
او همسرش را ترك نمي كند ولي از آنجايي كه احساس مي كند روزهاي باقيمانده زندگي اش سرد و خالي خواهند بود، نوشته هايش را مي سوزاند. از اين رمان يك نمايشنامه و يك درام تلويزيوني نيز ساخته شده است. ايرن، قهرمان داستان دير يا زود، از ازدواج با فردي از طبقه متوسط سرباز مي زند تا به شغل روزنامه نگاري اش ادامه دهد. . . من به خود مي گويم: «غيرممكن به نظر مي رسد، اما همين مسائل واقعي و مهم هستند كه باعث مي شود احساس كنيد كه وجود داريد. » شما نمي دانيد كه به دنيا آمده ايد تا با صورتحساب هايي كه مستقيماً مسؤولش هستيد، مواجه شويد. . . » در اين رمان كه در سال ۱۹۵۶ منتشر شد، قهرمان زن داستان پس از رنج ها و مشقت هاي فراوان، آزادي اش را به دست مي آورد. كتاب عذاب وجدان (۱۹۶۷) راجع به گروهي است كه با معاني اعمال گذشته سر و كار دارند. ديوان شعر (ch ansons des Files de Mai) (۱۹۶۹) از حوادث مي سال ۶۸ پاريس الهام گرفته شده كه آلبا دسس پدس خود شاهد آن بوده است. آلبا دسس پدس در سال ۱۹۹۷ زندگي را بدرود گفت.
منبع: اينترنت

نگاهي به زندگي آنتوان دو سنت اگزوپري
«سلطان خورشيد»؛ همسفر ستاره ها
• در يك اتاق دو در دو مي نشينم و خميازه مي كشم. از پنجره ريزش باران در حياط را تماشا مي كنم. آجرها را مي شمارم و مرتب مي كنم. زندگي بسيار غم انگيز است. بايد كارم را عوض كن. افسرده تر از من در دنيا كسي نيست.
046266.jpg
آنتوان دو سنت اگزوپري در ۲۹ ژوئن ۱۹۰۰ در ليون متولد شد. «متولد شدنم در ليون تصادفي بيش نبود» و اين از بعضي جهات درست بود، زيرا مادرش در پروانس و پدرش در ليموزين به دنيا آمده بودند. ژان دو سنت اگزوپري در ليون دلال بيمه بود كه تصادفاً با مادرش ملاقات و پس از مدتي ازدواج كرد. او به خانواده اي اشرافي تعلق داشت كه لقب كنت را از قرن پنجم يدك مي كشيدند. آنتوان پدرش را فقط از طريق عكس هايش مي شناخت زيرا او در سال ۱۹۰۴ از دنيا رفت و آنچه از او باقي ماند، بيوه اي با ۵ پسر قد و نيم قد بود كه بزرگ ترين آنها هفت ساله و كوچك ترين آنها يك ساله بود. مادر آنتوان كه پشتش از بار آن همه غصه و مشكلات خم شده بود، تصميم گرفت به عمه اش، مادام دو تريكاد در سنت موريس دو رمنز بپيوندد. آنجا در فضايي كه بيشتر شبيه داستان هاي شاه پريان بود، آنتوان شادترين روزهاي عمرش را گذراند. كاخ قديمي به وسيله پارك پر از درختي محصور شده بود و قوه تخيل آنتوان كاخي افسون شده از آن خلق كرده بود. چه بازي هاي بي پاياني كه در آن پارك انجام شد. در روزهاي باراني بچه ها در جستجوي يافتن طلا خود را در كوچه هاي تاريك و دراز گم و گور مي كردند. در آن زمان همه به آنتوان لقب «سلطان خورشيد» داده بودند؛ سلطان از آن جهت كه او بر آن دنياي حيرت آور حكمراني مي كرد و خورشيد از آن جهت كه موهاي بلوند طلايي اش آنها را به ياد خورشيد مي انداخت.
سنت موريس دو رمنز براي آنتوان يادآور سال هاي شيريني بود كه در كنار مادر فهميده و پرمحبتش كه آنها را با قصه هاي شاه پريان و نواختن پيانو سرگرم مي كرد، سپري كرده بود. آن سال ها همچنين يادآور پائولا، آموزگار استراليايي اش بود كه آنتوان او را مظهر بلوغ و لطافت مي دانست. او در نامه هايي كه در سال ۱۹۳۹ به مادرش نوشت خاطراتش را از زمان كودكي اين طور بيان كرد: «قديمي ترين خاطراتم به معلم استراليايي ام برمي گردد، در پنج سالگي او برايم افسانه بود، اما بهترين، آرامش دهنده ترين و مهربان ترين چيزي كه در آن دوران مي شناختم، بخاري كوچكي بود كه از اتاقم به طبقات فوقاني ساختمان در سنت موريس راه داشت. هيچ چيز ديگري به اندازه آن بخاري در زندگيم آن قدر به من احساس امنيت و آرامش نداده است. شب ها از خواب بيدار مي شدم تا به صداي همهمه اي كه از آن مي آمد گوش كنم و سايه اش را كه روي ديوار مي افتاد ببينم. نمي دانم چرا، اما آن بخاري باعث مي شد تا به سگ پشمالوي وفاداري فكر كنم. هرگز دوستي مثل آن بخاري نداشتم. »
پنج سال گذشت. آنتوان ۹ ساله شد. مادام دو سنت اگزوپري تصميم به ترك سنت موريس گرفت تا زندگي جديدي را با پسرانش در لومانز از سر بگيرد. فرزندانش در آنجا به تحصيل پرداختند. آنتوان و فرانكو به مدرسه رفتند. آنتوان دانش آموزي نبود كه بتوان به او لقب ساعي داد. همشاگرديش به نام گوتين در مورد او اين طور اظهارنظر مي كرد: «پسري با صورت گرد كه خنده اش آهنگي ستيزه جويانه دارد. موهايش نامرتب و يقه كرواتش كج و معوج است و كوتاه اين كه دانش آموز بي توجهي است كه مثل خيلي هاي ديگر انگشت هايش هميشه جوهري است. »
آنتوان نه تنها نسبت به خود بلكه نسبت به متعلقاتش نيز بي توجهي نشان مي داد و در اين زمان بود كه تنبيه به وفور بر او اعمال مي شد و در خلال همين دوران بود كه انضباط را ياد گرفت و اولين غصه هايش را تجربه كرد. خوشبختانه از جانب مادر قوياً حمايت مي شد و هنگامي كه پسر بالغي شده بود آن ساعت هاي تلخ و شيرين را به ياد مي آورد: «وقتي پسر جواني بودم هميشه در راه بازگشت از مدرسه در حالي كه كوله پشتي ام را حمل مي كردم، در حال گريه بودم زيرا تنبيه شده بودم، اما بوسه اي از شما كافي بود تا همه چيز را فراموش كنم. شما برايم پشتيبان قادري در برابر مديران و معلمان بوديد و من در آغوش شما به آرامش مي رسيدم. »
بدون شك مادام دو سنت اگزوپري نفوذ زيادي روي پسرانش، خصوصاً آنتوان، داشت. او مادري استثنايي بود كه از موهبت نقاشي كردن، نوشتن و نواختن موسيقي برخوردار بود و از همان اوان كودكيِ فرزندانش، آنها را به تعمق در مورد يك نقاشي، مطالعه كتاب خوب و فهم يك نواي شيرين و زيبا از اعماق جان و دل فرا مي خواند. گفته اند كودكي آنتوان حول دو محور در جريان بوده: سنت موريس دورمنز و مادرش.
هنگامي كه جنگ جهاني اول شروع شد، آنتوان در حال گام نهادني دشوار از كودكي به جواني بود. آن دوران درواقع شروع يك دوره بي ثباتي بود كه انعكاس هايش بر شخصيت، ظاهر و مطالعاتش تأثير به سزايي گذاشت.
مادام دو سنت اگزوپري در بيمارستان آمروكس به شغل پرستاري همت گمارد و فرانسيس و آنتوان را به مدرسه ژوزوئيت ها در ويل فرانچ فرستاد. از آنجايي كه دو برادر نتوانستند خود را با مقررات سخت و خشك آنجا تطبيق دهند، سه ماه بعد به مدرسه سنت جان در فريبورگ سويتزرلند رفتند. اين محيط جديد به همراه فضاي آرامش بخش آن هيچ انگيزه جديدي براي مطالعه به آنتوان نداد و در اين برهه از زمان، او بيشتر از هميشه غرق در تخيلات بود و خود را به تمامي وقف خواندن و نوشتن شعر كرد. «در ۱۶ سالگي شعر را شناختم و تا دو سال با غروري شبيه بقيه جوان ها شعر مي نوشتم بدون اين كه متقاعد شده باشم كه يك شاعرم. »
اما به زودي آنتوان مجبور شد به دنياي واقعيت برگردد، به دنياي خشن واقعيت. برادرش كه از رماتيسم قلبي رنج مي برد از دنيا رفت و او را عميقاً تحت تأثير قرار داد. اما زندگي ادامه داشت. . . قبل از ورود به دانشگاه در سال ۱۹۱۷ به نمرات خوبي در امتحانات دست يافت. لحظه تصميم گيري فرارسيده بود. او خود را براي امتحانات ورودي مدرسه نيروي هوايي آماده مي كرد و به همين منظور دو سال در مدرسه بوست به تحصيل پرداخت ولي دوباره غرق در دنياي تخيلاتش شد و از طرفي نتوانست كاملاً خود را به سازش با مقررات آنجا ترغيب كند. دو سال به سه سال كشيد و در نهايت هم در امتحانات نهايي رد شد. باري در طي اين مقطع زماني، افكارش پخته تر شد و علاقه اش به ستاره شناسي و ادبيات فزوني گرفت. دوستانش از نحوه زندگي او متحير بودند ولي به واقع به او رشك مي بردند. به نظر يكي از همشاگردي هايش «او يك جوان خجالتي، مهار نشدني و داراي خلق و خويي متغير است. يك لحظه پر از انرژي، لحظه اي ديگر كم حرف و از شدت خشم لب فروبسته. او كمتر اجتماعي است و همين موضوع او را رنج مي دهد زيرا مي خواهد مورد محبت قرار بگيرد. »
046260.jpg
آنتوان با سه سال تحصيل در مدرسه احساس كرد هيچ شانسي براي پيوستن به مدرسه هوانوردي ندارد و همه تصوراتش به آني رنگ باخت. اما سرنوشت جور ديگري عليه او رقم خورده بود. او در مدرسه هنرهاي زيبا نام نويسي كرد، ولي آن زمان كه وقت پيوستنش به گروهي خاص و بحث هاي طولاني بود. با مشكلات مالي لاينحلي روبرو شد. گرچه به نقاشي علاقه داشت، تحصيل در مدرسه هنر او را ارضأ نمي كرد. در آن زمان او در اتاق محقري در هتل لويزيانا زندگي مي كرد و كوتاه اين كه زمان برايش كسل كننده و بي هيجان بود؛ لذا هنگامي كه در دوم آوريل ۱۹۲۱ در نيروي هوايي به خدمت ارتش فراخوانده شد، همه تلاشش را براي هر چه زودتر پيوستنش به ارتش به كار گرفت. اين بار با پيدا كردن مسير زندگيش، كه مدت ها در پي آن بود، يعني هوانوردي، احساس آسودگي كرد.
دلبستگي اش به پرواز به زودي به عشق پرحرارتي مبدل شد، عشقي كه سال ها با او بود. تمايلش به پرواز در يك تعطيلات تابستان در سنت موريس دورمنز شروع شد. نزديك قصر يك باند پرواز بود كه آنتوان به كرات به آنجا مي رفت و رفت و آمد خلبان ها و تكنسين ها را تماشا مي كرد. در چشم به هم زدني عاشق روابط و دنياي حاكم بين آنان شد. يك روز معجزه اي برايش اتفاق افتاد: يك خلبان سرشناس كه از اشتياق اين پسر جوان متحير شده بود، پيشنهاد گردشي با هواپيما به او كرد و آنتوان با احساسي كه در اولين سفر هوايي اش به او دست داد، شكل گرفت. آنتوان پس از اين پرواز تازه متوجه شد كه او هم دل و جرات خلبان شدن را دارد. دوچرخه اش را با وصل كردن دو بال كه از ملافه ها درست كرده بود به صورت هواپيما درآورده و وقتي روي آن مي نشست فرياد مي زد: «شما خواهيد ديد كه من چطور هواپيمايم را به پرواز درمي آورم. » و مردم فرياد مي زدند: «هورا، آنتوان دو سنت اگزوپري» .
سال ها بدين منوال گذشت. آنتوان بيست و يك ساله بود كه نيروي هوايي استرازبورگ او را دوباره به خدمت ارتش فراخواند ولي اين فراخواني او را دلسرد كرد، زيرا او را نه به عنوان يكي از پرسنل پرواز، بلكه به عنوان دستيار در سرويس فرود قرار دادند. تأسفش را براي مادرش اين طور بازگو كرد: «شب ها كمي غمگين هستم. بايد يك روز به استرازبورگ بيايي. در هواي اينجا احساس خفگي مي كنم. هيچ چشم اندازي ندارم. نياز به چيزي دارم كه دوستش داشته باشم تا بتواند خلأ زندگيم را پر كند. اگر به هدفم نرسم غصه دار خواهم شد... ولي من بايد به آن برسم. »
او با گرفتن معلم خصوصي از قسمت كنترل درون مرزي توانست ديپلم خلباني درون مرزي اش را بگيرد، ولي براي خلبان نظامي شدن بايد تحت تعليمات لازم قرار مي گرفت، لذا به «رابات» فرستاده شد و شش ماه بعد توانست ديپلمش را بگيرد و خلبان دوم شود. مقصد پروازش فرودگاه لوبورگت در پاريس بود، اما آنتوان مورد لطف و موهبت هاي تقدير قرار نگرفت. هنگامي كه به نظر مي رسيد همه چيز دارد خوب پيش مي رود ـ شغلش، نامزدش و آينده اي روشن ـ حادثه هوايي جديدي سعادتش را برهم زد. به همين دليل پدرناتني اش از او خواست تا استعفا بدهد و بدين ترتيب مشكلات روحي اش دوباره رخ نماياند.
مدت كمي پس از بهبودي استخوان هاي شكسته اش، سرپرست يك كارخانه آجرسازي شد اما او براي شمردن آجر ساخته نشده بود. احساس زنداني بودن داشت. در نامه اي كه در سال ۱۹۲۳ از پاريس براي مادرش نوشت، گفت، «عجب كار رقت انگيزي دارم... هيچ دوستي ندارم كه با من همدردي كند. وضعيتم اسفناك است. در يك اتاق دو در دو مي نشينم و خميازه مي كشم. از پنجره ريزش باران در حياط را تماشا مي كنم. آجرها را مي شمارم و مرتب مي كنم. زندگي بسيار غم انگيز است. بايد كارم را عوض كن. افسرده تر از من در دنيا كسي نيست. » تنها تفريح زمان بيكاريش پرواز بود: «يكشنبه با هواپيما چرخي زدم، پرواز خوبي داشتم، اين نوع سرگرمي را مي پرستم. نمي تواني تصور كني تنهايي و آرامشي را كه در ارتفاع چهار هزار متري از سطح زمين به انسان دست مي دهد؛ فقط تويي و يك موتور. »
در سال ۱۹۲۵ در منزل يكي از خويشان دورش كه محل تجمع نويسندگاني چون آندره ژيد و گاليمارد بود، ژان پريوست را كه منشي يكي از مجله هاي پاريس بود ملاقات كرد. او به آنتوان پيشنهاد نوشتن كرد و آنتوان به نصيحتش گوش كرد و يك روز چند صفحه از نوشته هايش را كه حاصل اوقات بيكاري اش بود به او تحويل داد كه در آوريل ۱۹۲۶ تحت عنوان «خلبان» به چاپ رسيد. اين داستان كه اطرافيانش را شوكه كرد، در مورد خلباني بود كه هر وقت هواپيمايش را ترك مي كرد دچار افسردگي مي شد. موفقيت در اولين اثر ادبي آنتوان مصادف شد با ملاقاتش با مدير يكي از خطوط هوايي. معلم قبلي اش در مدرسه بوست كه او را بسيار دوست مي داشت، او را به بيپو ماسيمي كه مدير خطوط هوايي لتكور بود، معرفي كرد. هدف اين شركت هوايي رسيدن به داكار و آمريكاي جنوبي در فاصله ۱۲۴۰۰ كيلومتري بود. هنگامي كه سنت اگزوپري در سال ۱۹۲۶ با بيپو ماسيمي ملاقات كرد آنها به هدفشان رسيده بودند. شرايط پرواز بسيار سخت بود و آنها به خلباناني نياز داشتند كه به وظيفه شان كاملاً آگاه و مسئوليت پذير باشند. اگزوپري براي پست خلباني آماده شد و خود را به ديدير دورات كه سرپرست خطوط درون مرزي تولوس ـ داكار بود معرفي كرد و از آزمايش هاي سخت او سربلند بيرون آمد. ديدير دورات براي خود و ديگران بسيار سخت گير بود. هيچ اشتباهي يا ضعفي را از خلبان ها و تكنسين ها، ولو كوچك، نمي پذيرفت و كوتاه اين كه همه او را به عنوان يك مرد بسيار سخت گير و انعطاف ناپذير مي شناختند. تعليمات او در شكل گيري آنتوان و بعدها در شخصيت اصلي كتاب «پرواز در شب» بسيار مؤثر بود. چند ماه بعد اولين پرواز پستي اش بين تولوس و رابات انجام شد و پس از آن نيز مسئوليت پرواز داكار ـ كازابلانكا را بر عهده گرفت و بالاخره آرزويش به حقيقت پيوست.
046263.jpg
در سال ۱۹۲۸ مدير فرودگاه نظامي «كيپ جوبي» در ريودو اورا شد و هجده ماه را در سكوت صحرا گذراند و ياد گرفت كه به آنجا عشق بورزد. در سال ۱۹۲۹ ديدير دورات او را به سمت سرپرست شركت هوايي آروپوستا ـ آرژانتين گمارد و او يك ماه در بوئنوس آيرس زندگي كرد، شهري كه از آن متنفر بود. در آن سال اولين رمان اگزوپري به نام «پست جنوب» به چاپ رسيد، كه در آن شهامت نخستين خلبان هايي كه در محدوده هاي امن به پرواز درمي آمدند تا به ارسال بسته هاي پستي سرعت ببخشند و از نظر تجاري رقيبي باشند براي كشتي هاي بخار و قطارهاي پستي، ستودني بود. طرح ديگري داستان به تصوير كشيدن شكست عشقي آنتوان با رمان نويسي به نام لوئيس دو ويلمورين است. رابرت برسيو در سال ۱۹۳۷ فيلمي بر اساس اين كتاب ساخت.
در همان سال آنتوان به آمريكاي جنوبي رفت و مسئول رساندن بسته هاي پستي به آندس شد. اين تجربه محور اصلي دومين رمان او به نام «پرواز در شب» بود كه پرفروش ترين كتاب آن زمان شناخته شد و جايزه پريكس فمينا را نيز از آن خود كرد و در سال ۱۹۳۳ با هنرپيشگاني چون كلارك گيبل و جان باريمور روي پرده سينما رفت. سال ۱۹۳۱ سالي پرواقعه براي آنتوان بود. در ماه آوريل با بيوه يك روزنامه نگار آرژانتيني به نام كونسولو سانكين ازدواج كرد و در همان سال خطوط هوايي آروپوستا ـ آرژانتين و شعب آن دچار حادثه شدند و اگزوپري از كار بركنار شد. از آنجا كه هيچ شغل ديگري نداشت مجبور شد به عنوان يك خلبان ساده مشغول به كار شود و پس از چند سال مجدداً مسئول پرواز شبانه بين كازابلانكا ـ داكار گرديد و سپس به عنوان خلبان آزمايشي براي خطوط هوايي ايرفرانس كار كرد. در سال ۱۹۳۵ چند مقاله براي روزنامه «پاريس ـ سوق» نوشت و پس از آن يك سري مقاله در مورد جنگ داخلي اسپانيا به تحرير درآورد و بالاخره با ذخيره مالي اش توانست يك هواپيماي F-ANRY براي خود بخرد. در ۲۹ دسامبر ۱۹۳۵ حادثه هولناكي در صحرا برايش اتفاق افتاد و باعث شد تا او و مكانيكش ۵ روز در حالي كه از تشنگي در حال تلف شدن بودند، در صحرايي بي آب و علف رنج بكشند. اگزوپري پس از نجات از آنجا در سال ۱۹۳۷ هواپيماي ديگري خريد و مجدداً در پروازي كه به سمت گواتمالا داشت، موتور هواپيمايش دچار آسيب ديدگي شد و تراژدي ديگري برايش اتفاق افتاد كه منجر به سقوط هواپيماي او شد. او را با جمجمه و كتف شكسته به نيويورك منتقل كردند. چند روز در كما بود و پس از بهبودي نيز همچنان از درد استخوان هاي آسيب ديده اش رنج مي كشيد. در خلال ماههايي كه استراحت مي كرد به تشويق آندره ژيد كتاب ديگري در مورد حرفه خلباني به رشته تحرير درآورد كه تحت عنوان «باد، شن و ستاره ها» در سال ۱۹۳۹ منتشر شد و جايزه بزرگ رمان از آكادمي فرانسه و جايزه كتاب بين المللي را در ايالات متحده از آن خود كرد.
پس از سقوط فرانسه در جنگ جهاني دوم، اگزوپري به ارتش ملحق شد و اگرچه همه فكر مي كردند به علت صدمات زيادي كه خورده است، قادر به پرواز با هواپيماهاي نظامي نيست، چندين پرواز انجام داد كه به خاطر آنها جايزه صليب جنگي را نيز دريافت كرد. در سال ۱۹۴۰ به ايالات متحده گريخت و به علت اين كه از نيروهاي آزادي خواه مارشال دوگل حمايت نكرده بود، مورد انتقاد مردان كشورش قرار گرفت. در سال ۱۹۴۱ در طبقه آخر ساختماني در پارك مركزي، ساعت هاي متمادي به نوشتن مشغول بود كه حاصل آن كتاب «پرواز به سوي آراس» شد. او در اين كتاب نقطه نظرهايش را در مورد جنگ آشكار مي كند. اين كتاب در سال ۱۹۴۲ همزمان در فرانسه و آمريكا به چاپ رسيد ولي آلمان ها پخش آن را در فرانسه ممنوع كردند. طي دو سالي كه اگزوپري در نيويورك بود «نامه به يك گروگان» را نوشت كه به چهارده ميليون فرانسوي كه گروگان آلمان ها بودند هديه شد. پس از آن اگزوپري به نيروي هوايي فرانسه در آفريقاي شمالي پيوست و مشهورترين اثر ادبي اش به نام «شاهزاده كوچولو» منتشر شد.
در تمام آثار ادبي سنت اگزوپري هيچكس تصور يك چنين كتابي را نمي كرد. اين كتاب در نگاه اول به نظر كتابي غيرعادي مي آمد كه هيچ ارتباطي با كتاب هاي قبلي اش نداشت زيرا از نظر قالب شبيه داستان هاي كوتاه منظوم بود كه در آن حيوانات صحبت مي كنند. براي بعضي ها در آن زمان غيرقابل تصور بود كه مردي فعال و قهرمان بتواند ناگهان كتابي براي بچه ها بنويسد و براي بقيه هم غيرقابل فهم بود، زيرا معتقد بودند چيزي كه فاقد جديت است، اگر محكوم نشود، پذيرفته هم نخواهد شد. بنابراين هنگامي كه كتاب منتشر شد به سردي از آن استقبال شد، مع هذا شاهزاده كوچولو كتابي است كه به بهترين صورت ممكن اگزوپري را معرفي و به بهترين صورت ممكن نگرش فيلسوفانه او را آشكار مي كند.
ايده نوشتن داستان كوتاه براي بچه ها ايده اگزوپري نبود. درواقع نوشتن آن يك اتفاق خوشايند بود و داستاني در پس آن. كساني كه اگزوپري را مي شناختند او را به عنوان يك بچه نقاش توصيف مي كردند زيرا هر جا كه دستش مي رسيد؛ در نامه هايش، روي دستمال سفره، منوي رستوان ها و يا هر تكه كاغذي كه زير دستش بود، نقاشي مي كرد. يك روز ناشر آمريكايي اش، كورتيس هيچكاك از او پرسيد: «چه چيزي مي كشي؟» آنتوان جواب ساده ولي شگفت انگيزي داد: «چيز زيادي نيست. كودكي است كه در وجودم هست». ناشر پرسيد: «چرا داستان همين كودك را در يك كتاب كودكان نمي نويسي؟» و به اين ترتيب شاهزاده كوچولو متولد شد. از آنجا كه كتاب براي كودكان بود، نياز به نقاشي داشت. اما آنتوان اطمينان داشت كه خود بايد آنها را بكشد زيرا معتقد بود گرافيست هاي ماهر نمي توانند صراحت و سادگي را كه او مدّ نظر داشت، خلق كنند. اين كتاب ظاهراً براي كودكان است ولي در واقع داستان يك كودك است براي آدم بزرگ ها يا بازگشتي به دوران كودكي براي آدم بزرگ هايي كه دوست داشته باشند به عقب برگردند يا به نظر اگزوپري: «به كودكي، آن قلمرو وسيعي كه خاستگاه من است. همه آدم بزرگ ها اول بچه بودند اما تعداد كمي از آنها آن را به خاطر مي آورند.» او اين كتاب را به لئون ورث هديه كرد.
در سال ۱۹۴۲ آمريكا تصميم گرفت در جنگ شركت كند و اگزوپري به الجزيره رفت تا به گروه ۲/۳۳ كه تحت فرماندهي آمريكايي ها بود، بپيوندد. گروه ۲/۳۳ مجهز به هواپيماهاي جديد P38 شده بودند كه شرط سني خلبان هايي كه با آن ها كار مي كردند ۳۵ سال بود و اگزوپري در آن زمان ۴۳ سال داشت ولي با نفوذي كه داشت توانست پس از ۷ هفته آموزش سخت، اجازه ورود به گروه را بگيرد. در ۲۱ جولاي، اولين ماموريتش را انجام داد. ده روز بعد در ماموريت دومش به علت فرود نامناسبي كه داشت، آمريكايي ها متقاعد شدند كه او به دليل كهولت سن و وضعيت جسمي اش قادر به خلباني هواپيماهاي P38 نيست، لذا از گروه ۲/۳۳ كنار گذاشته شد. هشت ماه همه توانش را به كار گرفت تا با استفاده از نفوذ آشناياني كه داشت به گروه برگردد. در طي اين مدت به نوشتن ادامه داد و كتاب «خرد شن ها» را كه در سال ۱۹۳۶ شروع كرده بود، به اتمام رساند. بالاخره كلنل چاسين كه اگزوپري را سالها مي شناخت، ژنرال آمريكايي را راضي كرد كه او دوباره به گروه بپيوندد به شرط اين كه فقط ۵ مأموريت انجام دهد. پنج ماموريت به هشت رسيد زيرا او هميشه داوطلب انجام هر مأموريتي بود. در ۳۱ جولاي ۱۹۴۴ ساعت يك ربع به ۹ بامداد براي عكسبرداري از مناطق گرنوبل و آنسي مأموريت نهمش را آغاز كرد. يك ساعت و نيم گذشت ولي او هنوز مراجعت نكرده بود در صورتي كه سوخت هواپيمايش فقط تا يك ساعت تامين بود. پس از گذشت دو ساعت و نيم همقطارانش درصد احتمال بروز حادثه اي را براي او بيشتر دانستند.
هواپيما و جسد سنت اگزوپري، درست مثل شاهزاده كوچولو در صحرا، در زمين پيدا نشد. شايد او به اخترك B612 سفر كرده بود تا به آرامي و بدون هيچ ردپايي در حالي كه جويباري از ستاره پشت سرش باقي مانده بود، به شاهزاده كوچولو بپيوندد. نامه اي با مضمون زير، در اتاقش به نام ژنرال ايكس پيدا شد: «برايم مهم نيست كه در جنگ بميريم يا از شدت خشم به خاطر پرواز با اين اژدر كه هيچ چيزي از آن به پرواز واقعي شبيه نيست، زيرا با داشتن اين همه سوييچ و عقربه هاي راهنما خلبان به يك حسابدار مبدل مي شود. اما اگر از اين وظيفه ناخوشايند ولي ناچار زنده بيرون بيايم فقط يك سؤال برايم باقي خواهد ماند و آن اين است كه يك انسان چه چيزي مي تواند به بشريت بگويد؟ يك انسان چه چيزي بايد به بشريت بگويد؟»
مترجم: پروانه عزيزي ـ منبع: اينترنت



|   شناسنامه   |   آرشيو   |