• در يك اتاق دو در دو مي نشينم و خميازه مي كشم. از پنجره ريزش باران در حياط را تماشا مي كنم. آجرها را مي شمارم و مرتب مي كنم. زندگي بسيار غم انگيز است. بايد كارم را عوض كن. افسرده تر از من در دنيا كسي نيست.
|
|
|
آنتوان دو سنت اگزوپري در ۲۹ ژوئن ۱۹۰۰ در ليون متولد شد. «متولد شدنم در ليون تصادفي بيش نبود» و اين از بعضي جهات درست بود، زيرا مادرش در پروانس و پدرش در ليموزين به دنيا آمده بودند. ژان دو سنت اگزوپري در ليون دلال بيمه بود كه تصادفاً با مادرش ملاقات و پس از مدتي ازدواج كرد. او به خانواده اي اشرافي تعلق داشت كه لقب كنت را از قرن پنجم يدك مي كشيدند. آنتوان پدرش را فقط از طريق عكس هايش مي شناخت زيرا او در سال ۱۹۰۴ از دنيا رفت و آنچه از او باقي ماند، بيوه اي با ۵ پسر قد و نيم قد بود كه بزرگ ترين آنها هفت ساله و كوچك ترين آنها يك ساله بود. مادر آنتوان كه پشتش از بار آن همه غصه و مشكلات خم شده بود، تصميم گرفت به عمه اش، مادام دو تريكاد در سنت موريس دو رمنز بپيوندد. آنجا در فضايي كه بيشتر شبيه داستان هاي شاه پريان بود، آنتوان شادترين روزهاي عمرش را گذراند. كاخ قديمي به وسيله پارك پر از درختي محصور شده بود و قوه تخيل آنتوان كاخي افسون شده از آن خلق كرده بود. چه بازي هاي بي پاياني كه در آن پارك انجام شد. در روزهاي باراني بچه ها در جستجوي يافتن طلا خود را در كوچه هاي تاريك و دراز گم و گور مي كردند. در آن زمان همه به آنتوان لقب «سلطان خورشيد» داده بودند؛ سلطان از آن جهت كه او بر آن دنياي حيرت آور حكمراني مي كرد و خورشيد از آن جهت كه موهاي بلوند طلايي اش آنها را به ياد خورشيد مي انداخت.
سنت موريس دو رمنز براي آنتوان يادآور سال هاي شيريني بود كه در كنار مادر فهميده و پرمحبتش كه آنها را با قصه هاي شاه پريان و نواختن پيانو سرگرم مي كرد، سپري كرده بود. آن سال ها همچنين يادآور پائولا، آموزگار استراليايي اش بود كه آنتوان او را مظهر بلوغ و لطافت مي دانست. او در نامه هايي كه در سال ۱۹۳۹ به مادرش نوشت خاطراتش را از زمان كودكي اين طور بيان كرد: «قديمي ترين خاطراتم به معلم استراليايي ام برمي گردد، در پنج سالگي او برايم افسانه بود، اما بهترين، آرامش دهنده ترين و مهربان ترين چيزي كه در آن دوران مي شناختم، بخاري كوچكي بود كه از اتاقم به طبقات فوقاني ساختمان در سنت موريس راه داشت. هيچ چيز ديگري به اندازه آن بخاري در زندگيم آن قدر به من احساس امنيت و آرامش نداده است. شب ها از خواب بيدار مي شدم تا به صداي همهمه اي كه از آن مي آمد گوش كنم و سايه اش را كه روي ديوار مي افتاد ببينم. نمي دانم چرا، اما آن بخاري باعث مي شد تا به سگ پشمالوي وفاداري فكر كنم. هرگز دوستي مثل آن بخاري نداشتم. »
پنج سال گذشت. آنتوان ۹ ساله شد. مادام دو سنت اگزوپري تصميم به ترك سنت موريس گرفت تا زندگي جديدي را با پسرانش در لومانز از سر بگيرد. فرزندانش در آنجا به تحصيل پرداختند. آنتوان و فرانكو به مدرسه رفتند. آنتوان دانش آموزي نبود كه بتوان به او لقب ساعي داد. همشاگرديش به نام گوتين در مورد او اين طور اظهارنظر مي كرد: «پسري با صورت گرد كه خنده اش آهنگي ستيزه جويانه دارد. موهايش نامرتب و يقه كرواتش كج و معوج است و كوتاه اين كه دانش آموز بي توجهي است كه مثل خيلي هاي ديگر انگشت هايش هميشه جوهري است. »
آنتوان نه تنها نسبت به خود بلكه نسبت به متعلقاتش نيز بي توجهي نشان مي داد و در اين زمان بود كه تنبيه به وفور بر او اعمال مي شد و در خلال همين دوران بود كه انضباط را ياد گرفت و اولين غصه هايش را تجربه كرد. خوشبختانه از جانب مادر قوياً حمايت مي شد و هنگامي كه پسر بالغي شده بود آن ساعت هاي تلخ و شيرين را به ياد مي آورد: «وقتي پسر جواني بودم هميشه در راه بازگشت از مدرسه در حالي كه كوله پشتي ام را حمل مي كردم، در حال گريه بودم زيرا تنبيه شده بودم، اما بوسه اي از شما كافي بود تا همه چيز را فراموش كنم. شما برايم پشتيبان قادري در برابر مديران و معلمان بوديد و من در آغوش شما به آرامش مي رسيدم. »
بدون شك مادام دو سنت اگزوپري نفوذ زيادي روي پسرانش، خصوصاً آنتوان، داشت. او مادري استثنايي بود كه از موهبت نقاشي كردن، نوشتن و نواختن موسيقي برخوردار بود و از همان اوان كودكيِ فرزندانش، آنها را به تعمق در مورد يك نقاشي، مطالعه كتاب خوب و فهم يك نواي شيرين و زيبا از اعماق جان و دل فرا مي خواند. گفته اند كودكي آنتوان حول دو محور در جريان بوده: سنت موريس دورمنز و مادرش.
هنگامي كه جنگ جهاني اول شروع شد، آنتوان در حال گام نهادني دشوار از كودكي به جواني بود. آن دوران درواقع شروع يك دوره بي ثباتي بود كه انعكاس هايش بر شخصيت، ظاهر و مطالعاتش تأثير به سزايي گذاشت.
مادام دو سنت اگزوپري در بيمارستان آمروكس به شغل پرستاري همت گمارد و فرانسيس و آنتوان را به مدرسه ژوزوئيت ها در ويل فرانچ فرستاد. از آنجايي كه دو برادر نتوانستند خود را با مقررات سخت و خشك آنجا تطبيق دهند، سه ماه بعد به مدرسه سنت جان در فريبورگ سويتزرلند رفتند. اين محيط جديد به همراه فضاي آرامش بخش آن هيچ انگيزه جديدي براي مطالعه به آنتوان نداد و در اين برهه از زمان، او بيشتر از هميشه غرق در تخيلات بود و خود را به تمامي وقف خواندن و نوشتن شعر كرد. «در ۱۶ سالگي شعر را شناختم و تا دو سال با غروري شبيه بقيه جوان ها شعر مي نوشتم بدون اين كه متقاعد شده باشم كه يك شاعرم. »
اما به زودي آنتوان مجبور شد به دنياي واقعيت برگردد، به دنياي خشن واقعيت. برادرش كه از رماتيسم قلبي رنج مي برد از دنيا رفت و او را عميقاً تحت تأثير قرار داد. اما زندگي ادامه داشت. . . قبل از ورود به دانشگاه در سال ۱۹۱۷ به نمرات خوبي در امتحانات دست يافت. لحظه تصميم گيري فرارسيده بود. او خود را براي امتحانات ورودي مدرسه نيروي هوايي آماده مي كرد و به همين منظور دو سال در مدرسه بوست به تحصيل پرداخت ولي دوباره غرق در دنياي تخيلاتش شد و از طرفي نتوانست كاملاً خود را به سازش با مقررات آنجا ترغيب كند. دو سال به سه سال كشيد و در نهايت هم در امتحانات نهايي رد شد. باري در طي اين مقطع زماني، افكارش پخته تر شد و علاقه اش به ستاره شناسي و ادبيات فزوني گرفت. دوستانش از نحوه زندگي او متحير بودند ولي به واقع به او رشك مي بردند. به نظر يكي از همشاگردي هايش «او يك جوان خجالتي، مهار نشدني و داراي خلق و خويي متغير است. يك لحظه پر از انرژي، لحظه اي ديگر كم حرف و از شدت خشم لب فروبسته. او كمتر اجتماعي است و همين موضوع او را رنج مي دهد زيرا مي خواهد مورد محبت قرار بگيرد. »
|
|
|
آنتوان با سه سال تحصيل در مدرسه احساس كرد هيچ شانسي براي پيوستن به مدرسه هوانوردي ندارد و همه تصوراتش به آني رنگ باخت. اما سرنوشت جور ديگري عليه او رقم خورده بود. او در مدرسه هنرهاي زيبا نام نويسي كرد، ولي آن زمان كه وقت پيوستنش به گروهي خاص و بحث هاي طولاني بود. با مشكلات مالي لاينحلي روبرو شد. گرچه به نقاشي علاقه داشت، تحصيل در مدرسه هنر او را ارضأ نمي كرد. در آن زمان او در اتاق محقري در هتل لويزيانا زندگي مي كرد و كوتاه اين كه زمان برايش كسل كننده و بي هيجان بود؛ لذا هنگامي كه در دوم آوريل ۱۹۲۱ در نيروي هوايي به خدمت ارتش فراخوانده شد، همه تلاشش را براي هر چه زودتر پيوستنش به ارتش به كار گرفت. اين بار با پيدا كردن مسير زندگيش، كه مدت ها در پي آن بود، يعني هوانوردي، احساس آسودگي كرد.
دلبستگي اش به پرواز به زودي به عشق پرحرارتي مبدل شد، عشقي كه سال ها با او بود. تمايلش به پرواز در يك تعطيلات تابستان در سنت موريس دورمنز شروع شد. نزديك قصر يك باند پرواز بود كه آنتوان به كرات به آنجا مي رفت و رفت و آمد خلبان ها و تكنسين ها را تماشا مي كرد. در چشم به هم زدني عاشق روابط و دنياي حاكم بين آنان شد. يك روز معجزه اي برايش اتفاق افتاد: يك خلبان سرشناس كه از اشتياق اين پسر جوان متحير شده بود، پيشنهاد گردشي با هواپيما به او كرد و آنتوان با احساسي كه در اولين سفر هوايي اش به او دست داد، شكل گرفت. آنتوان پس از اين پرواز تازه متوجه شد كه او هم دل و جرات خلبان شدن را دارد. دوچرخه اش را با وصل كردن دو بال كه از ملافه ها درست كرده بود به صورت هواپيما درآورده و وقتي روي آن مي نشست فرياد مي زد: «شما خواهيد ديد كه من چطور هواپيمايم را به پرواز درمي آورم. » و مردم فرياد مي زدند: «هورا، آنتوان دو سنت اگزوپري» .
سال ها بدين منوال گذشت. آنتوان بيست و يك ساله بود كه نيروي هوايي استرازبورگ او را دوباره به خدمت ارتش فراخواند ولي اين فراخواني او را دلسرد كرد، زيرا او را نه به عنوان يكي از پرسنل پرواز، بلكه به عنوان دستيار در سرويس فرود قرار دادند. تأسفش را براي مادرش اين طور بازگو كرد: «شب ها كمي غمگين هستم. بايد يك روز به استرازبورگ بيايي. در هواي اينجا احساس خفگي مي كنم. هيچ چشم اندازي ندارم. نياز به چيزي دارم كه دوستش داشته باشم تا بتواند خلأ زندگيم را پر كند. اگر به هدفم نرسم غصه دار خواهم شد... ولي من بايد به آن برسم. »
او با گرفتن معلم خصوصي از قسمت كنترل درون مرزي توانست ديپلم خلباني درون مرزي اش را بگيرد، ولي براي خلبان نظامي شدن بايد تحت تعليمات لازم قرار مي گرفت، لذا به «رابات» فرستاده شد و شش ماه بعد توانست ديپلمش را بگيرد و خلبان دوم شود. مقصد پروازش فرودگاه لوبورگت در پاريس بود، اما آنتوان مورد لطف و موهبت هاي تقدير قرار نگرفت. هنگامي كه به نظر مي رسيد همه چيز دارد خوب پيش مي رود ـ شغلش، نامزدش و آينده اي روشن ـ حادثه هوايي جديدي سعادتش را برهم زد. به همين دليل پدرناتني اش از او خواست تا استعفا بدهد و بدين ترتيب مشكلات روحي اش دوباره رخ نماياند.
مدت كمي پس از بهبودي استخوان هاي شكسته اش، سرپرست يك كارخانه آجرسازي شد اما او براي شمردن آجر ساخته نشده بود. احساس زنداني بودن داشت. در نامه اي كه در سال ۱۹۲۳ از پاريس براي مادرش نوشت، گفت، «عجب كار رقت انگيزي دارم... هيچ دوستي ندارم كه با من همدردي كند. وضعيتم اسفناك است. در يك اتاق دو در دو مي نشينم و خميازه مي كشم. از پنجره ريزش باران در حياط را تماشا مي كنم. آجرها را مي شمارم و مرتب مي كنم. زندگي بسيار غم انگيز است. بايد كارم را عوض كن. افسرده تر از من در دنيا كسي نيست. » تنها تفريح زمان بيكاريش پرواز بود: «يكشنبه با هواپيما چرخي زدم، پرواز خوبي داشتم، اين نوع سرگرمي را مي پرستم. نمي تواني تصور كني تنهايي و آرامشي را كه در ارتفاع چهار هزار متري از سطح زمين به انسان دست مي دهد؛ فقط تويي و يك موتور. »
در سال ۱۹۲۵ در منزل يكي از خويشان دورش كه محل تجمع نويسندگاني چون آندره ژيد و گاليمارد بود، ژان پريوست را كه منشي يكي از مجله هاي پاريس بود ملاقات كرد. او به آنتوان پيشنهاد نوشتن كرد و آنتوان به نصيحتش گوش كرد و يك روز چند صفحه از نوشته هايش را كه حاصل اوقات بيكاري اش بود به او تحويل داد كه در آوريل ۱۹۲۶ تحت عنوان «خلبان» به چاپ رسيد. اين داستان كه اطرافيانش را شوكه كرد، در مورد خلباني بود كه هر وقت هواپيمايش را ترك مي كرد دچار افسردگي مي شد. موفقيت در اولين اثر ادبي آنتوان مصادف شد با ملاقاتش با مدير يكي از خطوط هوايي. معلم قبلي اش در مدرسه بوست كه او را بسيار دوست مي داشت، او را به بيپو ماسيمي كه مدير خطوط هوايي لتكور بود، معرفي كرد. هدف اين شركت هوايي رسيدن به داكار و آمريكاي جنوبي در فاصله ۱۲۴۰۰ كيلومتري بود. هنگامي كه سنت اگزوپري در سال ۱۹۲۶ با بيپو ماسيمي ملاقات كرد آنها به هدفشان رسيده بودند. شرايط پرواز بسيار سخت بود و آنها به خلباناني نياز داشتند كه به وظيفه شان كاملاً آگاه و مسئوليت پذير باشند. اگزوپري براي پست خلباني آماده شد و خود را به ديدير دورات كه سرپرست خطوط درون مرزي تولوس ـ داكار بود معرفي كرد و از آزمايش هاي سخت او سربلند بيرون آمد. ديدير دورات براي خود و ديگران بسيار سخت گير بود. هيچ اشتباهي يا ضعفي را از خلبان ها و تكنسين ها، ولو كوچك، نمي پذيرفت و كوتاه اين كه همه او را به عنوان يك مرد بسيار سخت گير و انعطاف ناپذير مي شناختند. تعليمات او در شكل گيري آنتوان و بعدها در شخصيت اصلي كتاب «پرواز در شب» بسيار مؤثر بود. چند ماه بعد اولين پرواز پستي اش بين تولوس و رابات انجام شد و پس از آن نيز مسئوليت پرواز داكار ـ كازابلانكا را بر عهده گرفت و بالاخره آرزويش به حقيقت پيوست.
|
|
|
در سال ۱۹۲۸ مدير فرودگاه نظامي «كيپ جوبي» در ريودو اورا شد و هجده ماه را در سكوت صحرا گذراند و ياد گرفت كه به آنجا عشق بورزد. در سال ۱۹۲۹ ديدير دورات او را به سمت سرپرست شركت هوايي آروپوستا ـ آرژانتين گمارد و او يك ماه در بوئنوس آيرس زندگي كرد، شهري كه از آن متنفر بود. در آن سال اولين رمان اگزوپري به نام «پست جنوب» به چاپ رسيد، كه در آن شهامت نخستين خلبان هايي كه در محدوده هاي امن به پرواز درمي آمدند تا به ارسال بسته هاي پستي سرعت ببخشند و از نظر تجاري رقيبي باشند براي كشتي هاي بخار و قطارهاي پستي، ستودني بود. طرح ديگري داستان به تصوير كشيدن شكست عشقي آنتوان با رمان نويسي به نام لوئيس دو ويلمورين است. رابرت برسيو در سال ۱۹۳۷ فيلمي بر اساس اين كتاب ساخت.
در همان سال آنتوان به آمريكاي جنوبي رفت و مسئول رساندن بسته هاي پستي به آندس شد. اين تجربه محور اصلي دومين رمان او به نام «پرواز در شب» بود كه پرفروش ترين كتاب آن زمان شناخته شد و جايزه پريكس فمينا را نيز از آن خود كرد و در سال ۱۹۳۳ با هنرپيشگاني چون كلارك گيبل و جان باريمور روي پرده سينما رفت. سال ۱۹۳۱ سالي پرواقعه براي آنتوان بود. در ماه آوريل با بيوه يك روزنامه نگار آرژانتيني به نام كونسولو سانكين ازدواج كرد و در همان سال خطوط هوايي آروپوستا ـ آرژانتين و شعب آن دچار حادثه شدند و اگزوپري از كار بركنار شد. از آنجا كه هيچ شغل ديگري نداشت مجبور شد به عنوان يك خلبان ساده مشغول به كار شود و پس از چند سال مجدداً مسئول پرواز شبانه بين كازابلانكا ـ داكار گرديد و سپس به عنوان خلبان آزمايشي براي خطوط هوايي ايرفرانس كار كرد. در سال ۱۹۳۵ چند مقاله براي روزنامه «پاريس ـ سوق» نوشت و پس از آن يك سري مقاله در مورد جنگ داخلي اسپانيا به تحرير درآورد و بالاخره با ذخيره مالي اش توانست يك هواپيماي F-ANRY براي خود بخرد. در ۲۹ دسامبر ۱۹۳۵ حادثه هولناكي در صحرا برايش اتفاق افتاد و باعث شد تا او و مكانيكش ۵ روز در حالي كه از تشنگي در حال تلف شدن بودند، در صحرايي بي آب و علف رنج بكشند. اگزوپري پس از نجات از آنجا در سال ۱۹۳۷ هواپيماي ديگري خريد و مجدداً در پروازي كه به سمت گواتمالا داشت، موتور هواپيمايش دچار آسيب ديدگي شد و تراژدي ديگري برايش اتفاق افتاد كه منجر به سقوط هواپيماي او شد. او را با جمجمه و كتف شكسته به نيويورك منتقل كردند. چند روز در كما بود و پس از بهبودي نيز همچنان از درد استخوان هاي آسيب ديده اش رنج مي كشيد. در خلال ماههايي كه استراحت مي كرد به تشويق آندره ژيد كتاب ديگري در مورد حرفه خلباني به رشته تحرير درآورد كه تحت عنوان «باد، شن و ستاره ها» در سال ۱۹۳۹ منتشر شد و جايزه بزرگ رمان از آكادمي فرانسه و جايزه كتاب بين المللي را در ايالات متحده از آن خود كرد.
پس از سقوط فرانسه در جنگ جهاني دوم، اگزوپري به ارتش ملحق شد و اگرچه همه فكر مي كردند به علت صدمات زيادي كه خورده است، قادر به پرواز با هواپيماهاي نظامي نيست، چندين پرواز انجام داد كه به خاطر آنها جايزه صليب جنگي را نيز دريافت كرد. در سال ۱۹۴۰ به ايالات متحده گريخت و به علت اين كه از نيروهاي آزادي خواه مارشال دوگل حمايت نكرده بود، مورد انتقاد مردان كشورش قرار گرفت. در سال ۱۹۴۱ در طبقه آخر ساختماني در پارك مركزي، ساعت هاي متمادي به نوشتن مشغول بود كه حاصل آن كتاب «پرواز به سوي آراس» شد. او در اين كتاب نقطه نظرهايش را در مورد جنگ آشكار مي كند. اين كتاب در سال ۱۹۴۲ همزمان در فرانسه و آمريكا به چاپ رسيد ولي آلمان ها پخش آن را در فرانسه ممنوع كردند. طي دو سالي كه اگزوپري در نيويورك بود «نامه به يك گروگان» را نوشت كه به چهارده ميليون فرانسوي كه گروگان آلمان ها بودند هديه شد. پس از آن اگزوپري به نيروي هوايي فرانسه در آفريقاي شمالي پيوست و مشهورترين اثر ادبي اش به نام «شاهزاده كوچولو» منتشر شد.
در تمام آثار ادبي سنت اگزوپري هيچكس تصور يك چنين كتابي را نمي كرد. اين كتاب در نگاه اول به نظر كتابي غيرعادي مي آمد كه هيچ ارتباطي با كتاب هاي قبلي اش نداشت زيرا از نظر قالب شبيه داستان هاي كوتاه منظوم بود كه در آن حيوانات صحبت مي كنند. براي بعضي ها در آن زمان غيرقابل تصور بود كه مردي فعال و قهرمان بتواند ناگهان كتابي براي بچه ها بنويسد و براي بقيه هم غيرقابل فهم بود، زيرا معتقد بودند چيزي كه فاقد جديت است، اگر محكوم نشود، پذيرفته هم نخواهد شد. بنابراين هنگامي كه كتاب منتشر شد به سردي از آن استقبال شد، مع هذا شاهزاده كوچولو كتابي است كه به بهترين صورت ممكن اگزوپري را معرفي و به بهترين صورت ممكن نگرش فيلسوفانه او را آشكار مي كند.
ايده نوشتن داستان كوتاه براي بچه ها ايده اگزوپري نبود. درواقع نوشتن آن يك اتفاق خوشايند بود و داستاني در پس آن. كساني كه اگزوپري را مي شناختند او را به عنوان يك بچه نقاش توصيف مي كردند زيرا هر جا كه دستش مي رسيد؛ در نامه هايش، روي دستمال سفره، منوي رستوان ها و يا هر تكه كاغذي كه زير دستش بود، نقاشي مي كرد. يك روز ناشر آمريكايي اش، كورتيس هيچكاك از او پرسيد: «چه چيزي مي كشي؟» آنتوان جواب ساده ولي شگفت انگيزي داد: «چيز زيادي نيست. كودكي است كه در وجودم هست». ناشر پرسيد: «چرا داستان همين كودك را در يك كتاب كودكان نمي نويسي؟» و به اين ترتيب شاهزاده كوچولو متولد شد. از آنجا كه كتاب براي كودكان بود، نياز به نقاشي داشت. اما آنتوان اطمينان داشت كه خود بايد آنها را بكشد زيرا معتقد بود گرافيست هاي ماهر نمي توانند صراحت و سادگي را كه او مدّ نظر داشت، خلق كنند. اين كتاب ظاهراً براي كودكان است ولي در واقع داستان يك كودك است براي آدم بزرگ ها يا بازگشتي به دوران كودكي براي آدم بزرگ هايي كه دوست داشته باشند به عقب برگردند يا به نظر اگزوپري: «به كودكي، آن قلمرو وسيعي كه خاستگاه من است. همه آدم بزرگ ها اول بچه بودند اما تعداد كمي از آنها آن را به خاطر مي آورند.» او اين كتاب را به لئون ورث هديه كرد.
در سال ۱۹۴۲ آمريكا تصميم گرفت در جنگ شركت كند و اگزوپري به الجزيره رفت تا به گروه ۲/۳۳ كه تحت فرماندهي آمريكايي ها بود، بپيوندد. گروه ۲/۳۳ مجهز به هواپيماهاي جديد P38 شده بودند كه شرط سني خلبان هايي كه با آن ها كار مي كردند ۳۵ سال بود و اگزوپري در آن زمان ۴۳ سال داشت ولي با نفوذي كه داشت توانست پس از ۷ هفته آموزش سخت، اجازه ورود به گروه را بگيرد. در ۲۱ جولاي، اولين ماموريتش را انجام داد. ده روز بعد در ماموريت دومش به علت فرود نامناسبي كه داشت، آمريكايي ها متقاعد شدند كه او به دليل كهولت سن و وضعيت جسمي اش قادر به خلباني هواپيماهاي P38 نيست، لذا از گروه ۲/۳۳ كنار گذاشته شد. هشت ماه همه توانش را به كار گرفت تا با استفاده از نفوذ آشناياني كه داشت به گروه برگردد. در طي اين مدت به نوشتن ادامه داد و كتاب «خرد شن ها» را كه در سال ۱۹۳۶ شروع كرده بود، به اتمام رساند. بالاخره كلنل چاسين كه اگزوپري را سالها مي شناخت، ژنرال آمريكايي را راضي كرد كه او دوباره به گروه بپيوندد به شرط اين كه فقط ۵ مأموريت انجام دهد. پنج ماموريت به هشت رسيد زيرا او هميشه داوطلب انجام هر مأموريتي بود. در ۳۱ جولاي ۱۹۴۴ ساعت يك ربع به ۹ بامداد براي عكسبرداري از مناطق گرنوبل و آنسي مأموريت نهمش را آغاز كرد. يك ساعت و نيم گذشت ولي او هنوز مراجعت نكرده بود در صورتي كه سوخت هواپيمايش فقط تا يك ساعت تامين بود. پس از گذشت دو ساعت و نيم همقطارانش درصد احتمال بروز حادثه اي را براي او بيشتر دانستند.
هواپيما و جسد سنت اگزوپري، درست مثل شاهزاده كوچولو در صحرا، در زمين پيدا نشد. شايد او به اخترك B612 سفر كرده بود تا به آرامي و بدون هيچ ردپايي در حالي كه جويباري از ستاره پشت سرش باقي مانده بود، به شاهزاده كوچولو بپيوندد. نامه اي با مضمون زير، در اتاقش به نام ژنرال ايكس پيدا شد: «برايم مهم نيست كه در جنگ بميريم يا از شدت خشم به خاطر پرواز با اين اژدر كه هيچ چيزي از آن به پرواز واقعي شبيه نيست، زيرا با داشتن اين همه سوييچ و عقربه هاي راهنما خلبان به يك حسابدار مبدل مي شود. اما اگر از اين وظيفه ناخوشايند ولي ناچار زنده بيرون بيايم فقط يك سؤال برايم باقي خواهد ماند و آن اين است كه يك انسان چه چيزي مي تواند به بشريت بگويد؟ يك انسان چه چيزي بايد به بشريت بگويد؟»
مترجم: پروانه عزيزي ـ منبع: اينترنت