نيلوفر پذيرا اكنون يك روزنامه نگار كانادايي است كه موطنش افغانستان را سالها پيش زماني كه ۱۶سال داشت، ترك كرد. مدتي قبل پذيرا كه نگران حال يكي از دوستانش بود، محسن مخملباف كارگردان ايراني را ملاقات كرد و تحت تأثير داستان او براي فيلم جديدش قندهار قرار گرفت.
در فيلم پذيرارا به نقش خبرنگاري مي بينيم كه سفري پرمخاطره را در دل افغانستان در پي مي گيرد. پس از اين پروژه، مخملباف و پذيرا همچنان به همكاري در زمينه حمايت از كودكان افغاني ساكن ايران ادامه مي دهند و وقايع ۱۱سپتامبر بهانه اي بود تا جهانيان توجه بيشتري به جزييات مطرح شده پيرامون واقعيتهاي دردآور جامعه افغانستان داشته باشند. پيرگريدي اخيراً گفت وگويي با وي به هنگام اكران فيلم در نيويورك داشته كه خواندني است:
* ساخت قندهار زماني قطعي شد كه شما موضوع بازگشت به افغانستان را با كارگردان در ميان گذاشتيد.
** خب... بله چون تلاش شخص من براي عبور از مرز و سفر به افغانستان ناموفق بود و زماني كه در تهران براي دريافت ويزاي پاكستان (به منظور سفر از آنجا به افغانستان) به سر مي بردم يكي از دوستان پيشنهاد كرد كه به سراغ اين كارگردان بروم چون او پيش از اين فيلمي راجع به افغانستان ساخته بود و شايد رابط هايي درآنجا داشت. درواقع من به اين دليل به او مراجعه كردم چون فكر كردم او به وسيله رابط هايش مي تواند مرا به داخل افغانستان ببرد. وقتي به دفتر كار او رفتم، دليل حضورم در آنجا و تمايل شديد براي ديدار دوستم رابا او مطرح كردم. اما او با اظهارتأسف گفت كه چنين كاري از دست او برنمي آيد چون فيلم بايسيكل ران (درباره خانواده هاي آواره افغاني) را به واقع در ايران و پاكستان فيلمبرداري كرده و من نخستين زن افغاني بودم كه او تا به حال ديده بود!
پس از آن ما كمي درباره اين كشور و مشكلات اجتماعي آن بويژه مشكلات زنان صحبت كرديم. او تمام مدت درباره موسيقي اين كشور و شيوه زندگي مردم از من سؤال مي كرد و ناراحت شده بود كه چرا اطلاعاتش درباره اهالي كشور همسايه تا اين حد اندك بوده.
بعد به او پيشنهاد دادم كه چرا دوربينش را برنمي دارد و به كشور ما نمي رود تا يك فيلم مستند بسازد ولي او با اظهار تأسف گفت كه امكان چنين كاري راندارد.
اما دو سال پس از آن وقتي در اتاوا با هم ملاقاتي داشتيم، او تصريح كرد كه فيلمي را در دست ساخت دارد و از من خواست تا كمكش كنم.
* زماني كه نخستين پيشنهاد را مطرح كرد، شما سابقه بازيگري نداشتيد. احساس شما درباره اين پيشنهاد چه بود؟
** در اول كمي متعجب شدم و با خودم فكر كردم كه خوب است بداند كه چه كاري مي خواهد انجام دهد. چون من هيچ سابقه بازيگري چه در دوران تحصيل و چه پس از آن نداشتم. علاوه بر آن من دوست داشتم فيلمي مستند درباره افغانستان توسط او ساخته شود و حالا پروژه يك فيلم بلند طبيعتاً شرايط و محدوديتهاي خاص خودش را داشت. ولي نمي توانستم با خودخواهي از اين كار دست بكشم چون مي توانستم اطلاعاتم را در مورد كشوري كه كمتر كسي آن را به خوبي مي شناسد، در اختيار ديگران قرار دهم واصلاً داستان از خودم باشد...
* من درجايي پيرامون مشكلات فيلمبرداري و تهديدهاي كارگردان چيزهايي خواندم آيا شما هم در حين كار تهديد شديد؟
** خير بيشترمسأله به مشكل ما در برخورد با خود جامعه افغانستان برمي گشت چون زماني كه شروع به كار كرديم دريافتيم كه آنها حتي نمي دانند فيلم چيست و توضيح اين مسأله براي آنها موقعيت غامضي را پديد آورده بود چون ما به حمايت آنها نياز داشتيم و ما هميشه در حال گفت وگو و مذاكره با آنها بوديم. مشكل بعدي ما شرايط سخت زندگي اين مردم بود. آنها از نيروي برق محروم بودند، آينده اي برايشان متصور نبود، مدرسه اي وجود نداشت، هيچكس براي كمك به آنها آنجا نبود و گويي كه آنها تكه اي بريده شده و دورافتاده از دنيا بودند. زندگي در چنين فضاي ايزوله شده اي خارج از تصورات قبلي من بود و مرابه اين فكر واداشت كه اين مسأله واقعاً ناعادلانه است. پس از اينكه مابه شرايط سخت زندگي مرزي عادت كرديم، تازه متوجه خطرات احتمالي اطرافمان شديم.
* يكي از موضوعاتي كه در كنار شرايط مردم افغانستان مرا بشدت شوكه كرد، وجود مناطق مين گذاري شده بود…
** بله البته، مناطق مين گذاري شده چيزي است كه به چشم ديده نمي شود و چون شما در كشور فراموش شده اي چون افغانستان زندگي مي كنيد، هيچ كس درباره آن صحبت نمي كند ولي حدود ۱۰ ميليون مين پيش از شروع حمله آمريكا در افغانستان وجود داشت كه شايد در دنيا كم نظير باشد و همين مسأله باعث مرگ ومير و معلول شدن عده بسياري در افغانستان شده بود.
* آيا موفق به كسب خبري درباره دوستتان در افغانستان شديد؟
** پس از آن تلاش اوليه و پايان فيلم، وقتي به كانادا برگشتم شنيدم كه او صحيح و سالم است و براي ادامه زندگي به شهر تازه اي سفر كرده. اين خبر خوشحال كننده اي براي من بود و چون مي شد تصور كرد كه او قصد خروج از كشور را دارد، ولي پس از آن چيزي از او نشنيدم و نزديك به دوسال است از او بي خبرم.
* پوشيدن لباس سنتي (Burka) براي فيلم چگونه بود؟
** اولين مرتبه كه آن را پوشيدم واقعاً غيرقابل تحمل بود چون با آن نفس كشيدن واقعاً مشكل است و ارتباط شما با دنيا تقريباً قطع مي شود چون دنيا را از ميان يك فضاي بسته مي بينيد ولي با گذشت زمان به آن عادت كردم چون به اين نكته هم توجه داشتم كه در فضاي چندان امني نبودم و بايد به امنيت اين لباس تكيه مي كردم. در آن زمان بود كه دريافتم از لحاظ رواني اين چنين لباس چقدر براي يك زن مخرب است چون شما به چيزي تكيه مي كنيد كه اگر كسي بخواهد آن را از شما بگيرد، از دست دادن آن برايتان ناگوار خواهد بود. درواقع من در عين حال اينكه هرگز آن را نپسنديده بودم و از آن متنفر بودم، مي خواستم آن را نگاه دارم و اين واقعاً آزاردهنده بود.
* شما كه در غرب بزرگ شده ايد حتي تصور آن هم برايتان مشكل بود…
** دقيقاً و حتي تفكر درباره آن مشكل است. عده زيادي تصور مي كردند به محض آزادي كابل زنان با دامن هاي كوتاه به خيابانها خواهند ريخت ولي اين چنين نشد چون كنار گذاشتن اين لباس همچون پذيرش آن بسيار مشكل است. اين زنان در طول اين سالها مورد انواع و اقسام تعرضات قرارگرفته بودند و قربانيان ۲۴ سال حكومت كمونيست ها و مجاهدين بودند. شايد آنها احساس امنيت خود را با ترك اين لباس از كف بدهند چون هنوز مي تواند آنها را از معرض برخي خطرات حفظ كند. بنابراين احمقانه خواهد بود اگر تصور كنيم زنان افغاني همين روزها لباس غربي بپوشند.
* و آنها نمي دانند فردا چه اتفاقي خواهد افتاد…
** عدم اطمينان بزرگترين مشكل است چون در غرب ما همه چيز را در كنفرانسها و قراردادها معين مي كنيم ولي در افغانستان هيچكدام از اين كنفرانس ها و قراردادها رعايت نمي شد و تكرار اين قانون شكني ها مردم افغانستان به هيچ چيزي نمي توانستند اعتماد كنند.
* حتي اگر صلح از امروز در آنجا حاكم شده باشد، آن سالهاي بدون غذا و بدون مدرسه براي كودكان چه خواهد شد…
** دقيقاً همين طور است. حتي با وجود يك دولت سياسي مورد نظر مردم، هنوز هيچ چيز شروع نشده چون در غرب همه مشكلات افغانستان از دريچه سياست مورد تحليل قرارمي گيرد و كمتر كسي پيرامون اوضاع فرهنگي و اقتصادي اين كشور دلسوزي مي كند. اگر ما نگاه دقيق تري به ماجرا داشته باشيم، درمي يابيم كه اين نسلهاي بدون غذا و آموزش، براي جنگ تربيت شده بودند. جنگ يك فاكتور رواني بود چون تنها كاري بود كه در اين برهوت دورافتاده قابل انجام بود. اگر شما گرسنه باشيد و يك اسلحه دست شما باشد، براي بقا شليك خواهيد كرد. اين شيوه زندگي بسياري از مردم بود و براي عوض كردن آن بي شك زمان زيادي مورد نياز است. شايد اكنون بازگشت افراد حرفه اي در تبعيد براي پركردن خلأ موجود بتواند اميد تازه اي براي رفع خرابي ها و عقب ماندگي هاي كودكان افغاني به وجود آورد.
* شما افغانستان را در ۱۶ سالگي ترك كرديد، خاطرات شما از اين كشور چه بود؟
** خيلي چيزها. يكي از بهترين خاطرات من، ديدن مادربزرگم در روزهاي جمعه، ملاقات افراد فاميل و گفت وگو با آنها بود. دو عموي من علاقه زيادي به طبل وفلوت داشتند و ما مدتها به نواي سازهاي آنها گوش مي داديم و حتي گاهي سعي در نواختن آنها داشتيم.
خاطره ديگر من مربوط به زمان حكومت كمونيست ها و الزام ما براي پيوستن به حزب كمونيست بود درحالي كه از آن نفرت داشتيم. بخش ديگر خاطراتم مربوط به كابل در زماني است كه زندگي عادي در آن جريان داشت و من به عنوان يك زن مي توانستم بيرون بروم و كارهاي روزانه ام را انجام دهم.
ترجمه: اميررضا نوري زاده