شماره ۲۰۳۶ - سال هشتم - شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۰
Sat, Jan 26, 2002
Cinc black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گوناگون
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
• چيزي مانند خوابي بد، نيز چيزي از تصورات عاميانه، چيزي از ژورناليسم احساساتي سطح پايين و چيزي از فضاي كافكايي وجود دارد. دورنمات تئاترش را بر مبناي تركيبي از همه اين شيوه ها و عناصر و همچنين براساس آميزه يي شگفت انگيز و نگران كننده بنا مي سازد.
تيارت فرنگي

براي يك جفت كفش نو چقدربايد پرداخت؟
• چيزي مانند خوابي بد، نيز چيزي از تصورات عاميانه، چيزي از ژورناليسم احساساتي سطح پايين و چيزي از فضاي كافكايي وجود دارد. دورنمات تئاترش را بر مبناي تركيبي از همه اين شيوه ها و عناصر و همچنين براساس آميزه يي شگفت انگيز و نگران كننده بنا مي سازد.
046509.jpg
(ملاقات بانوي سالخورده) نوشته فردريك دورنمات از آن دسته نمايش هايي است كه باما مي ماند. وقتي كه ما به اجرا مي نگريم بيشتر مجذوب كيفيت هاي تئاتري آن مي شويم تا هيبتي كه نمايشنامه دارد. اما وقتي كه سالن تئاتر را ترك كرديم، نمايشنامه به سادگي فراموش مان نمي شود. ما را از درون پريشان مي كند و مانند زخمي باد مي كند. اينكه نمايش مطمئناً به نقطه زخم اصابت مي كند براي ما آزارنده و وحشتناك است. اين حقيقت دارد كه تماشاگران غربي نيز به مانند اين بخش از جهان دريافته اند كه تعريف كردن محل ويژه زخم كار آساني نيست. ما تقريباً در آستانه نامگذاري كردن آن هستيم كه ناگهان نمايش از تجزيه و تحليل شدن سرباز مي زند. نمايشنامه دورنمات پيچيده و مبهم است. در آن چيزهايي از كابوس، گروتسك، اسطوره هاي مربوط به آن و نيز چيزهايي از داستان هاي پري وار وجود دارد. اما مهمترين چيز آن است كه اين نمايش ها انسان را مي آزارد و بايد دانست كه چرا اين تأثير را دارد؟
«گولن» شهرك كوچكي در ناحيه اروپاي مركزي است زماني ثروتمند و مشهور بوده: گوته در اين شهر، شبي را درمسافرخانه گذرانده، برامس در آنجا كوارتتي را ساخته و حتي امروزه دركتاب هاي راهنما، كليساي گولن را دوستاره ارزيابي مي كنند زماني درا ينجا كارخانه ريخته گري و ساير صنايع وجود داشته است، اما امروزه در آنجا فلاكت و بدبختي به چشم مي خورد. گولن اكنون دم هاي آخر را مي گذراند. قطارهاي سريع السير بين المللي مانند سابق از ميان گولن مي گذرند اما ديگر در آن توقف نمي كنند. يك قطار محلي روزي دوبار در گولن توقف مي كند وخيل بيكاران به سوي ايستگاه مي شتابند و به قطارها مي نگرند. سالهاست كه هيچ چيز تغيير نكرده و هيچ اتفاقي نيفتاده است.
ما حالا به ناگهان ثروتمندترين زن جهان ـ يك مولتي ميليونر ـ كلر زاخاناسيان قرار است به گولن بيايد. شهردار ومعلم مشغول تهيه كردن نطق هايشان هستند، دسته كر محلي و دسته موزيك شهر تمرين مي كنند، نقاش بيكار حالا مشغول نصب پلاكارد خوشامدگويي است. گرچه، او(كلر زاخاناسيان) وقت ندارد كه توقف كند. در طي اين سالها نخستين باري است كه قطار بين المللي درگولن مي ايستد: كلر ترمز خطر را كشيده است! او بر روي سكوي ايستگاه ايستاده است و همراهانش پشت سر او هستند: شوهري كه لباس ماهيگيري پوشيده و كلكسيون كاملي از وسايل ماهيگيري به همراه دارد، خدمتكارش و سپس دو خواجه كورخندان. نوكرها صندوق هاي بزرگ، قفس پلنگ و تابوت سياه او را حمل مي كنند. تخت روان باشكوهي كه از موزه «لوور» گرفت شده و هديه رييس جمهوري فرانسه است، انتظار او را مي كشد. تخت روان توسط دو گانگستر كه به مرگ با صندلي الكتريكي در زندان «سينگ سينگ» محكوم شده بوده اند و به درخواست كلر زاخاناسيان آزاد شده اند، حمل مي شود. يكي از آن دوگيتاري را بر شانه هايش حمل مي كند. كلر زاخاناسيان انسان است اما بي رحم و كنايه زن و در عين حال خوش مشرب. او بيش از شصت سال دارد، موهايش قرمز و نگاهش مانند يك موميايي زنده است.
046521.jpg
چيزي مانند خوابي بد، نيز چيزي از تصورات عاميانه، چيزي از ژورناليسم احساساتي سطح پايين و چيزي از فضاي كافكايي در ارتباط با همه اينها وجود دارد. دورنمات تئاترش را بر مبناي تركيبي از همه اين شيوه ها و عناصر و همچنين براساس آميزه يي شگفت انگيز و نگران كننده بنا مي سازد. بالاتر از همه، وي گروتسك و وحشت را به شيوه يي جديد تركيب مي كند. در پرولوگ نمايش عنصري ازوحشت وجود دارد. آن بانوي پير باموهاي قرمز و لباس سياه كه بدنش پر از عضوهاي مصنوعي است، مشابهاً در زمان ما، همان «موئيرا» الهه يوناني تقدير است. دست كم اين نظر معلم لاتين در مدرسه گرامر محلي درباره وي است. ولي موئيريي قرن بيستم، ثروتمندترين زن روي كره خاك است و تنها بخشي از زندگي وي آميخته با افسانه است. كلر زاخاناسيان درگولن ـ جايي كه پدرش در آنجا بنايي مي كرد ـ بزرگ شد. پدرش مستراح هاي عمومي مردانه و زنانه را در زمين هاي ايستگاه راه آهن ساخت و اين را از خود به يادگار گذاشت. كلر دختري زيبا بود و نخستين عشق خود را درگولن تجربه كرد. هنگامي كه وي حامله بود، عاشقش او را رها كرد و به سراغ تجارت خود رفت. كلر به هامبورگ گريخت و در دادگاه، به علت اين كه شاهدها رشوه گرفته بودند و قسم مي خوردند كه با وي همبستر شده اند ـ محكوم شد و از گرفتن نفقه محروم گشت. بچه اش مرد و او به روسپي خانه يي وارد شد و از آن به بعد بود كه كسب وكارش شروع شد. نخستين شوهرش مولتي ميليونر بود و در ميان شوهران بعدي اش شاهزاده ها، هنرپيشه هاي معروف و حتي برندگان جايزه نوبل هم ديده مي شدند. وي مي تواند هر چيزي را بخرد و حالا او به گولن آمده تا عدالت را بخرد.
نخستين عاشق وي در ايستگاه منتظر اوست. آنتون ايل، مانند همه آدم هاي ديگر گولن، فقير است، مغازه يي كوچك و ورشكسته، يك همسر و دوبچه دارد. آدمي احساساتي، بي نزاكت و احمق است. همچنين پير و فرسوده هم هست. اما مردم گولن معتقدند كه كلر اورا فراموش نكرده است و او مي تواند مقداري از ميليون ها پول او را بگيرد و گولن را به حال و روز اول خود بازگرداند. در حقيقت، كلر زاخاناسيان هيچ چيز را فراموش نكرده است. او و ايل از نخستين مكان هاي ملاقاتشان ديدن مي كنند. برگ هاي درختان در حال خش خش كردن و پرندگان در حال آواز خواندن هستند و نويسنده به مردم شهر اين را اجازه مي دهد تا نقش درختان و پرندگان را بازي كنند.
پانتوميمي سوررئاليستي ديدار عشاق قديمي را همراهي مي كند و به همين دليل حالت گروتسك آن ظالمانه تر مي شود. همچنين آميختگي سبك ها، حالتي آزارنده به آن مي دهد. اين كابوس شاعرانه از كافكا و سوررئاليست ها نشأت مي گيرد ولي دورنمات بيان تئاتري خويش را نيز به آن افزوده است.
كلر زاخاناسيان چيزي را فراموش نكرده است. او در ضيافتي كه شهردار به افتخار وي داده، يك بيليون پول به مردم گولن اهدا مي كند كه نيمي از آن براي شهر و نيم بيليون ديگر متعلق به مردم شهر است. يك بيليون ديگر نيز به مردم شهر مي دهد تا با آن آنتون ايل را به قتل برسانند. او بعد از چهل وپنج سال به گولن بازگشته است تا عدالت را خريداري كند. او به خاطر اشتباهاتش، مرگ بچه اش و آن حكم ناعادلانه در مورد نفقه به گولن بازگشته است. دو شاهد قلابي نيز حضور دارند: دو خواجه كور خندان. او سراسر دنيا را براي پيداكردن آن دو زير پا گذاشته و آنها را پيدا كرده و دستور داده بود كه خواجه و اخته شوند. حالا آن دو را همه جا با خود مي برد. آن دو خواجه هر دو گروتسك و غيرواقعي هستند و اين همان گونه يي است كه مؤلف مي خواهد آنها باشند، در غير اين صورت آنها غيرقابل تحمل مي گشتند.
مردم گولن اهداي آن پول را رد مي كنند. آنها اروپايي هستند. آنها انسان هستند. گوته يك شب را در شهر آنان گذرانده و برامس كوراتتي را در همان شهر ساخته است. آنها ترجيح مي دهند كه فقير بمانند ولي كلر زاخاناسيان وقت زيادي دارد و مي تواند منتظر بماند.
در گولن هيچ چيز تغيير نكرده است به جز اين كه در مقابل مغازه ايل تابوتي قرار داده شده است كه هر روز به دستور كلر زاخاناسيان دسته گلي برروي آن گذارده مي شود اما خير، چيزي تغيير كرده است! همه كفش هاي نو به پا دارند. از معلم و شهردار گرفته تا گروهبان شهرباني، كفشهايي نو و زرد رنگ به پا دارند. حتي واعظ كليسا ـ كه در مراسم ورشو مقامش به كشيشي ارتقا يافته ـ ناقوسي نو براي كليسا خريده است همه در حال خريد كفش، راديو و تلويزيون بطور اقساط هستند. ايل دچار ترس مي شود. از هوا بوي خون به مشام مي رسد، ولي هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده است. كسي به فكر قتل نيست. آنها فقط در حال خريد كردن به شكل نسيه هستند.
046518.jpg
ايل مي ترسد. فقط اوست كه مي داند شهر كم كم دارد خود را براي برگزاري تشريفات قتل آمده مي سازد اما وقتي كه او دراين باره صحبت مي كند كسي به او گوش نمي دهد و اين موضوع را باور و يا قبول نمي كند. حتي خودش هم اين موضوع را باور نمي كند. ايل مي خواهد به جاي بسيار دوري، مثلاً استراليا برود. تمام شهر او را تا ايستگاه بدرقه مي كند. با اين وجود هيچ كس با وي تماس برقرار نمي كند و هيچكس او را از اين كار بازنمي دارد. برعكس به او مي گويند كه بايد عجله كند تا قطار را از دست ندهد. ولي ايل توان ترك كردن آنجا را ندارد. از ترس خويش، مات و مبهوت مانده است ، وي هزار چشم در اطراف خويش مي بيند، او خود را در ميان دام احسا س مي كند. براي اولين بار خود را با چشم ديگران نظاره مي كند و اين صحنه بزرگ گويي متعلق به كافكاست.
حال در گولن همه چيز نو است. حتي ايل هم مغازه يي نو و عالي دارد كه به صورت نسيه خريداري شده است. همسرش كت خز نويي خريده، دخترش به تفريح مي پردازد و پسرش براي خود ماشين امريكايي نويي خريده است. همگي آنها براي خود ماشين خريده اند. ايل قبلاً صاحب گاري فقيرانه يي بوده است! او در گولن كاري را انجام داده كه اگر هر كس ديگري هم جاي او بود، همان كار را نه بهتر و نه بدتر از او انجام مي داد. چه كسي نمي خواست كه به كسب و كار خود بپردازد؟ بعدها او ـ مثل همه ـ فكر مي كرد كه زمان اشتباهات، او را از بين مي برد. از آن پس او شروع به ترسيدن كرد، ولي حالا ديگر نمي ترسد. او درك مي كند كه همه حتي همسر و فرزندانش، مرگ او را از صميم قلب قبول كرده اند. او خود تسليم به مرگش شده است . او مكانيسم آن را فهميده است. اگر چنين چيزهايي قوانين زندگي هستند، پس زندگي به هيچ روي ارزش زيستن را ندارد. انسان از خودش هم نمي تواند دفاع كند. اما ايل دست به خودكشي نمي زند. او نمي خواهد كه اين انتخاب را براي ديگران آسان كند. آنها خود مجبورند كه مرگ وي را برعهده بگيرند. كلر زاخاناسيان عدالت را به مبلغ يك بيليون مي خرد. همه آنها از شهردار گرفته تا كشيش، گروهبان شهرباني و معلم و قصاب به خريد كردن مشغول خواهند شد و بابت اين خريدها پولي نخواهند پرداخت. از همه اينها گذشته، كلر زاخاناسيان در حال خريدن عدالت است. بنابراين ايل برحسب اقتدار كامل قانون و به نام موازين اخلاقي و ايدئال ها به قتل خواهد رسيد. او توسط همه كس و هيچكس به قتل خواهد رسيد. چگونه او چنين مرگي را قبول نكند؟
مردم گولن برروي صحنه شاد و خندان رژه مي روند (ملاقات بانوي سالخورده) با نمونه بارزي پايان مي گيرد كه انسان را به ياد آخر نمايش هاي رئاليسم سوسياليستي مي اندازد. مردم گولن مي خوانند، مي رقصند، پرچم ها را تكان مي دهند و سرودي را به افتخار رفاه هنر، آزادي، عدالت و كلر زاخاناسيان سرمي دهند. اگر (ملاقات بانوي سالخورده» يك تراژدي باستاني بود، وقتي كلر زاخاناسيان دم در مغازه ايل ظاهر مي شد، ايل در چشمان وي حكم «موييرا» را مي ديد. در فضا فقط بوي خون استشمام مي شد، خداي خشم (اريني يس) ظاهر مي شد و ايل را شكار مي كرد. كاتارسيسم اتفاق مي افتاد و هر چند كه اين عمل ظالمانه انجام مي شدا ما ما احساس آسودگي و عدالت مي كرديم.
اگر «ملاقات بانوي سالخورده» توسط ايبسن نوشته مي شدو كلر زاخاناسيان به صورت زني فقير و مسن به گولن بازمي گشت. ايل هر روز او را بي حركت و فرتوت در گوشه يي از خيابان و يا درجلوي يك كليسا ملاقات مي كرد. اين زن هرگز كلمه يي سخن نمي گفت با اين حال ايل قادر نبود كه به صورت وي نگاه كند. ايل همه چيز را براي همسرش اقرار مي كرد، همسرش او را ترك مي كرد و بچه ها را با خود مي برد و ايل با اشتباهي كه سالها پيش انجام داده بود تنها مي ماند و با خودكشي به زندگي خود پايان مي داد. ما احساس آسودگي مي كرديم و حساب نيز تسويه مي شد. در نمايشگاه «ملاقات بانوي سالخورده» نوشته دورنمات هم حساب تسويه مي شود اما به قيمت يك جفت كفش براي هر يك از ساكنان گولن. يك بيليون پول كلر با نظم اخلاقي درگير شده است. اين مبلغ بيش از اندازه گزاف است و به همين دليل اين نمايشنامه درباره جنايت و مجازات و يا اجراي عدالت درباه آنتوان ايل و يا يك نمايشنامه خانوادگي و اخلاقي نيست. در «ملاقات بانوي سالخورده» عامل وحشتي وجود دارد و اين عامل وحشت است كه آن را مدرن مي سازد.
قبل از جنگ من عادت داشتم كه در شهر ورشو به آرايشگاهي در «چه ميلنا» بروم، آرايشگر ژوزف نام داشت و آدم مرتجعي بود و درباره يهوديان جوكهاي مستهجني تعريف مي كرد تا اينكه روزي او را بسيارعصباني و رنگ پريده ديدم، زيرا فاشيستهاي لهستاني كه گروه «پياسكي» ناميده مي شدند، شيشه هاي پنجره آرايشگاه روبرويي او كه يهودي بود را شكسته بودند. آرايشگر من مرتباً تكرار مي كرد: ما كاتوليك هستيم، مااروپايي هستيم، اين كار شرم آور است. چند سال بعد، در دوران اشغال آلمانها، از آنجا مي گذشتم و ديدم كه ژوزف همان مغازه يهودي سابق كه شيشه هايش را شكسته بودند را تصرف كرده است. براي اصلاح كردن موهايم در آستانه ورود به آرايشگاه بودم كه درهمان لحظه كسي به من هشدار داد: ژوزف عادت به اخاذي از مشتريان آرايشگر پير يهودي دارد.
البته اين تنها يك تجربه از زندگي واقعي است كه فقط در نمايشنامه دورنمات مي توان آن را خواند و يافت. همچنين در اين نمايشنامه مي توان چيزي از فضاي زمان جنگ در سوئيس را يافت، كشوري كه در آن زمان در آستانه ورود به جنگ هيتلري قرار گرفته بود و درهمين حين به تجارت مي پرداخت و در حال ثروتمند شدن بود. كشور سوئيس كه در آن زمان از عامل وحشت فلج شده بود، چه كار ديگري مي توانست انجام دهد؟ به همين طريق، مطمئناً در اين نمايشنامه چيزي از حال و هواي سال۱۹۵۶ وجود دارد. حال وهواي آلمان غربي را دارد كه نويدبخش طلوع سعادت پرحرارتي از پس بيداري از مرگ و خرابي است.
مؤلف در يادداشتي پس از نمايشنامه مي نويسد: «كلر زاخاناسيان مظهر عدالت يا برنامه مارشال نيست و با اين حال كمتر از آخرالزمان هم نيست.» آيا احتمالاً او از تمامي كنايات مدرن و موضوعات روز در آلمان كه از روي صحنه به گوش مي رسيدند نگران شده بود؟ شايد حق با او بوده باشد. من دلم نمي خواهد كه اين نمايشنامه درخشان را ساده كنم و يا معناي محدودي را بر استعارات آن تحميل نمايم. به عقيده من كينه وعامل وحشتي كه دراين نمايشنامه هست از تمامي كناياتي كه انسان مي تواند درباره آن فكر كند، جهاني تر است. زيرا درآن اعتقاد عميقي بر اين مبنا وجود دارد كه انسان مي تواند به بهاي بيش از اندازه نازلي مردم را وادار به انجام هر كاري كند، تنها به بهاي يك جفت كفش! آنها با انجام يك قتل دسته جمعي موافقت مي كنند و وقتي كه آن قتل را انجام مي دهند به خود مي قبولانند كه اين كار را به نام عدالت و تحقق آرمانها انجام داده اند. اين يك وجه مدرن از نمايشنامه «ملاقات بانوي سالخورده» است: شكوفايي ايدئولوژي از كنشهاي عملي، ايدئولوژي به هر قيمت و آن هم به سفارش ديگران، نه با رضايت خود انسان بلكه بطور خيلي ساده فقط براي زيستن.
چند روزي پس از نخستين اجراي نمايش «ملاقات بانوي سالخورده» توانستم گزارش تكاندهنده يي رادرباره اينكه چگونه «آلك» توسط چتربازان فرانسوي مورد ايذا و شكنجه قرار گرفته بود بخوانم. صحنه هايي از ملاقات بانوي سالخورده به يادم آمد. در نمايشنامه دورنمات، مطمئناً آگاهي اساسي و مهمي درباره اين مسأله وجود دارد كه در اين سي ساله اخير، تمام كشورها، يكي پس از ديگري، دستخوش موجي از شكنجه شده اند. هر بار مردم به نام عدالت و عالي ترين آرمانها، مورد شكنجه قرار مي گيرند و هر بار مردم گولن اين موضوع را مي پذيرند.

تيارت فرنگي
سرانجام «گربه ها»به خواب مي روند!
046512.jpg
قرار است «گربه ها»، نمايش ابدي «اندرو لويد وبر» نابغه بريتانيايي كه از ديرپاترين تئاترهاي موزيكال تاريخ است، پس از ۲۱سال متوالي «روي صحنه بودن» در عرصه تئاتر لندن، سرانجام پايان گيرد. اين امر براي روز ۱۱مه ۲۰۰۲ يعني ۲۲ارديبهشت ۱۳۸۱ كه دقيقاً بيست و يكمين سال روي صحنه رفتن آن خواهد بود، در نظر گرفته شده است. در آن زمان چيزي حدود ۹هزار بار از اين نمايش به اجرا درآمده است.
يك سخنگوي نمايش «گربه ها» گفت كه خواست و هدف تهيه كنندگان اين نمايش آن است كه در حالت اوج و در زمان موفقيت كنار بروند. نمايش «فن تس تيكز» كه پس از ۴۲سال روي صحنه بودن و ۱۷۱۶۲بار به اجرا درآمدن سرانجام دو هفته پيش به كار خود پايان داد. عموما ً طولاني ترين و ديرپاترين تئاتر موزيكال تاريخ به حساب مي آيد.
لازم به تذكر است كه نمايش موزيكال ديگري از اندرو لويد وبر كه نام آشناي «استارلايت اكسپرس» را يدك مي كشد و پس از «گربه ها» دومين تئاتر لندن در زمينه ديرپايي و طول مدت نمايش محسوب مي شد، اخيراً با پايان دادن به ۱۸سال حضور و اجراي پياپي در صحنه تئاتر اين شهر، از صحنه خارج شد. آنها كه چيزي فراتر از جنبه هاي هنري ومسائل فني و نمايشي را مي بينند، معتقدند تعطيل شدن «گربه ها » پس از ۲۱سال جديدترين ضربه و خسران به صنعت تئاتر بريتانيا و «وست اند» (مركز تئاتر انگليس) محسوب مي شود و كاروبار اين مركز را بيشتر از رونق خواهد انداخت. به واقع طي سال پايان يافته ۲۰۰۱ و در ۲۵روزي كه از ماه ژانويه ۲۰۰۲ مي گذرد، تعداد تماشاگران و مراجعان به وست اند دايماً رو به كاهش رفته است. اين سقوط و تنزل هنري را نتيجه مسائلي مثل رواج بيماري جنون گاوي در ۶ماهه نخست سال در بريتانيا و سپس حمله ۱۱سپتامبر به آمريكا در نيمه دوم سال مي دانند كه جملگي موجب شدند تعداد توريستها و مسافران خارجي به بريتانيا كه در ميان شان هنردوستان و خواستاران محصولات تئاتر كلاسيك اين كشور فراوان اند، كمتر شود و حتي مردم خود بريتانيا نيز دلسرد و ترسو شوند و كمتراز خانه خارج شوند و چندان به مراكز هنري منجمله وست اند و ساير نمايش خانه هاي بريتانيا روي نياورند كه همين مسأله در آمريكا نيز با ابعاد وسيع تجربه و ديده شده است.
046515.jpg
• مسائلي تاريخي
بگذاريد مسائلي تاريخي را در ارتباط با «گربه ها» براي شما بگويم. اين نمايشي كه براساس اشعار تي.اس.اليوت شاعر مشهور و از روي يك كتاب وي موسوم به Old Possums Book of Practical Cats ساخته شده و يك آهنگ آن به نام «خاطره» با صداي خواننده اي مطرح به نام ايلين پيچ بسيار پرفروش بوده و در آمريكا نيز بيش از ۲ميليون نسخه «سينگل» آن به فروش رسيده است، اول بار در محل «نيولاندون تياتر» در بهار سال۱۹۸۱ به روي صحنه رفت و در آن هنرمندان معتبر و آشنايي مثل سارا برايت من، برايان بلر وايلين پيچ شركت داشتند. در همان شب نخست نمايش گزارش شد كه يك بمب در سالن كارگذاري شده است. مأموران، سراسيمه سالن راخالي و مردم را بيرون كردند اما بمبي يافت نشد. با بازگشت آنها به سالن، نمايش براي نخستين بار به اجرا درآمد و موفقيت عظيم آن كه نتيجه نبوغ مسلم اندرو لويدوبر يكي از بهترين نويسندگان متون تئاترهاي موزيكال تئاتر است، آغاز شد.
046506.jpg
از آن زمان تا به حال، اين نمايش در مقابل بيش از ۵۰ميليون نفر در ۲۷كشور مختلف و در ۱۱زبان مختلف به اجرا درآمده و البته اوج شكوه خبري اش را همان طور كه قابل پيش بيني بوده، در انگليس و آمريكا تجربه كرده است. يك آمار ساده و صريح به مامي گويد كه «گربه ها » دومين نمايش پرفروش موزيكال تاريخ است و بديهي است كه رتبه اول در اين جدول در اختيار «شبح اپرا»، ديگر مخلوق درخشان اندرو لويدوبر باشد. درآمد «گربه ها» طي اين همه سال در سطح جهان به۱‎/۴ميليارد پوند (۲ميليارد دلار) رسيده و در انگليس به تنهايي ۱۳۶ميليون پوند و بيش از ۸ميليون نفر را جذب خود كرده است.
و باز لازم است بدانيد «استارلايت اكسپرس» ديگر دستپخت موزيكال لويدوبر كه قبلاً نيز ذكر آن را آورديم، ابتدا در مارس۱۹۸۴ در نمايشخانه اپولوويكتورياي لندن به روي صحنه رفت و در شرايطي اخيراً تعطيل شد كه ۷۴۰۶ بار به اجرا درآمده و بيش از ۸ميليون نفر آن را تماشا كرده بودند.
به واقع زنده باد اندرو لويد وبر. هرچند كه گربه هاي معروف او بالاخره به خواب خواهند رفت!
وصال روحاني



|   شناسنامه   |   آرشيو   |