شماره ۲۰۳۶ - سال هشتم - شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۰
Sat, Jan 26, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گوناگون
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر
سينما تئاتر۱
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۴
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
زندگي بررسي نشده ارزش زيستن ندارد
* برخلاف پندار بعضي ها، فلسفه ذاتاً نوعي لفاظي و بازي ذهني نيست بلكه به همان معنا كه فعل «دوست داشتن» ريشه در وجود انسان دارد، انديشه فلسفي نيز از عمق وجود انسان برمي آيد.
* كساني چون ياسپرس، فيلسوف آلماني معتقدند كه «ماهيت فلسفه عبارت از جست وجوي حقيقت است نه وصول به آن» (۲) اين سخن تلويحاً بدين معناست كه پرسش هاي فلسفه مهمتر از پاسخ هاي آنهاست.
اثري از ياشار فخر موسوي
به رغم همه تلاشها، «فلسفه» هنوز هم نزد عموم مردم امري غريب و دشوار و انتزاعي مي نمايد و «فيلسوفان» انسانهايي غيرعادي و لغوپرداز. نوشته حاضر به زباني ساده و روان، اهميت شأن و فايده فلسفه را بيان مي كند.
گروه انديشه
046446.jpg
ولتر، فيلسوف و نويسنده فرانسوي، مي نويسد: «در طول سفرهايم، با برهمني كهنسال روبرو شدم كه مردي بسيار عاقل و دانا ونيك بود. به علاوه بسيار ثروتمند هم بود. روزي به من گفت: اي كاش هرگز از مادرزاده نمي شدم. پرسيدم: چرا؟ گفت: چهل سال تحصيل و مطالعه كرده ام كه همه اش هدر رفته است. من زاده شده ام، در زمان زندگي كرده ام اما نمي دانم زمان چيست. همانطور كه حكماي ماگفته اند خودم را بين دوسوي بي نهايت مي بينم اما از سرمديت هيچ تصوري ندارم. از ماده تركيب يافته ام و فكر مي كنم، اما ماهيت ماده و فكر را نمي شناسم. نمي دانم چرا وجوددارم. سالها كتاب خوانده ام و با دوستاني فاضل نشست و برخاست داشته ام اما باز هم چيزي نمي دانم. نمي دانم كيستم، از كجا آمده ام و به كجا مي روم.
حال و روز آن مردنيك واقعاً ناراحتم كرد. فهميدم كه به همان اندازه كه عاقل و داناست از خوشبختي به دور است. همان روز با پيرزني در همسايگي اين برهمن صحبت كردم و از او پرسيدم آيا تا به حال از اينكه نمي داند ماهيت روح چيست، دلتنگ نشده است؟ او حتي سؤالم را نفهميد. او در تمام عمرش حتي يك لحظه راجع به يكي از آن مسائلي كه آرام و قرار از برهمن ربوده بود، نينديشيده بود. با اين حال خود را خوشبخت ترين زنان عالم مي دانست. من كه از خوشبختي اين موجود حقير سخت به حيرت افتاده بودم به نزد فيلسوفم بازگشتم و از او پرسيدم: آيا خجالت نمي كشيد كه خود را بدبخت مي پنداريد در حالي كه درست در همسايگي تان پيرزني ضعيف زندگي مي كند كه به هيچ چيز نمي انديشد و دركمال آرامش و خوشبختي زندگي مي كند؟
جواب داد: حق با شماست. هزاربار به خودم گفتم كه اگر مثل همسايه ام نادان بودم، خوشبخت مي بودم. با وجود اين هيچ وقت دلم نخواسته ذره اي از چنين خوشبختي داشته باشم.»(۱)

كلمه فلسفه (Philosophy) از ريشه يوناني Philein به معناي «دوست داشتن» و Sophia به معناي «حكمت و فرزانگي» است. لذا فلسفه به معني دوست داشتن حكمت و فرزانگي وتلاش براي نيل به آن است. از اينجا دونكته مهم حاصل مي شود: اولاً، برخلاف پندار بعضي ها، فلسفه ذاتاً نوعي لفاظي و بازي ذهني نيست بلكه به همان معنا كه فعل «دوست داشتن» ريشه در وجود انسان دارد، انديشه فلسفي نيز از عمق وجود انسان برمي آيد. البته اين سخن به معني انكار نقش بزرگ زمان و شرايط اجتماعي نيست. فلاسفه، در طول تاريخ، به مسائل و موضوعات مختلفي پرداخته اند از جمله وجود و ذات خدا، آزادي و اختيار انسان، مرگ، جاودانگي روح، ماهيت اساسي عالم، معيار درستي اعمال بشر، محدوده ميزان و اعتبار معرفت بشر، ماهيت زبان، بنيانهاي حكومت و انواع آن، زيبايي وجز اينها. مسلماً نمي توان اين امور و پرداختن جدي به آنها را از مصاديق بازي و لفاظي و اتلاف وقت به شمار آورد. ترديد نيست كه در تاريخ فلسفه آراء و سخنان ياوه كم نبوده است اما ساير حوزه هاي فعاليت بشر هم براريكه عصمت و كمال ننشسته اند. تاريخ علم پر از نظريه هاي مضحك و بي پايه درباره عالم و آدم است. تاريخ اديان هم متأسفانه از اين عيب مصون نمانده است. في المثل در پاره اي فرقه هاي مذهبي خدا را به صورت موجودي كاملاً باهيأت انساني مي انگاشتند كه صفات نازل بشري دارد. عالم هنر نيز از حكم فوق بركنارنيست. روزگاري بود كه ويليام بليك نقاش رمانتيك انگليسي مي كوشيد راز خلقت را در نقاشي هاي خود نشان دهد. حتي تابلويي از او به يادگار مانده كه در آن به ديد هنري خويش وصال باخدا را تصوير كرده است! اما هستند هنر «پيشه»گاني كه اوج خلاقيت هنري شان، نمايش دادن سافل ترين حالات انساني است. از عالم سياست و اقتصاد هم كه بهتر است سخن نگوييم چه وضعشان به مراتب بدتر است. انسانها موجوداتي محدوداند و طبعاً دستاوردهايشان نيز مهر و نشان اين محدوديت را دارد. فلسفه، علم، هنر، سياست، اقتصاد وحتي معرفت ديني، در بستر تاريخ، خود را عرضه كرده اند وتواناييها و ضعف هاي خود را نمودار ساخته اند و مي سازند. در ارزيابي آنها بايد همه جوانب را در نظر گرفت و جامع نگر بود.
نكته دوم آنكه، فلسفه دوستداري حقيقت است و همانطور كه بسياري از فيلسوفان قديم خاطرنشان ساخته اند مي توان چيزي را دوست داشت بدون آنكه آن را در اختيار داشت. در اينجا دوست داشتن حاكي از «تمايل» ياميل به برخورداري از فرزانگي وحقيقت است. فلسفه به تعبير ويتگنشتاين صرفاً يك نظريه پردازي نيست بلكه يك «فعاليت» و نوعي جست وجوي پيگير است. حتي كساني چون ياسپرس، فيلسوف آلماني معتقدند كه «ماهيت فلسفه عبارت از جست وجوي حقيقت است نه وصول به آن» (۲) اين سخن تلويحاً بدين معناست كه پرسش هاي فلسفه مهمتر از پاسخ هاي آنهاست. فيلسوف واقعي نمي كوشد زود و بي رنج به پاسخ برسد و از «شر سؤال» خلاص شود. او «غلظت پرسش» را بيشتر خوش مي دارد تا «غلظت جواب» را.
فلسفه موجودي بي اثر نيست و نمي توان يكسره بي اعتنا از كنارش گذشت. فيلسوف معاصر آيزايا برلين نكته جالب توجهي از هاينريش هاينه، شاعر آلماني (۱۷۹۷ـ ۱۸۵۶) نقل مي كند. هاينه مي گويد: «فيلسوف آرام و ساكت را دركتابخانه اش ناديده نگيريد. چون او ممكن است بسيار قوي پنجه و قهار باشد. اگر او را صرفاً آدم فضل فروشي سرگرم مشتي كارهاي پيش پا افتاده بدانيد، قدرتش را دست كم گرفته ايد.» (۳) هاينه در ادامه مي گويد كه اگر كانت، به طرد و تخطئه الهيات عقلي مشرب برنخاسته بود ودلايل كلامي اثبات وجود خدا را از ارزش و اعتبار نينداخته بود، رو بسپير گردن شاه را نمي زد. سخن هانيه خالي از مسامحه نيست با اين حال نظرش درباره تأثير شگرف انديشه، درست و صائب است و اما بهره سوم، فلسفه مي تواند رهايي بخش باشد. به ياد آوريم كه افلاطون فلسفه را بيرون آمدن از ظلمت غار جهل و تاريكي و حركت به سوي روشنايي عالم مثل مي دانست. پس فلسفه اين قابليت را دارد كه به رشد و اعتلاي آزادي فرد وجامعه ياري برساند. يكي از انديشه وران معاصر كه در مخالفت با فلسفه بويژه در مسائل ديني و عرفاني، جد و جهد بليغ دارد معترف است كه يكي از ياريهاي بزرگ فلسفه و فيلسوفان، جلوگيري از انجماد و ركود فكري جامعه است. (۴)
بي ترديد نقش آزادي بخشي فلسفه (البته نه همه نظامهاي فلسفي، چه پاره اي نحله هاي فلسفي به انحاء مختلف از جمله تأمين مواد ومصالح ايدئولوژيهاي بشري، اثري ويرانگر بر حيات معنوي و مادي آدميان داشته اند) تا حدودي از ويژگي انتقادي آن سرچشمه مي گيرد. فيلسوف ابا ندارد آنچه را كه پيشتر سخت بدان پايبند بود بيازمايد و مورد نقد و بازانديشي قرار دهد، و اگر به نتيجه اي جديد برسد از التزام و پايبندي بدان خجالت نمي كشد. نمونه آن، سارتر است. او وجود خدا را معارض آزادي و اختيار بشر مي دانست. درادبيات فلسفي كشورمان، نظر سارتر درباره الهيات و دين عمدتاً بر پايه همين عقيده اش، شرح و بيان شده است ليكن از عقايد بعدي وي سخني در ميان نيست: او كمي قبل از مرگش، در گفت وگويي با يك ماركسيست گفت:
«من فكر نمي كنم محصول شانس باشم ـ ذره غباري در جهان ـ بلكه كسي هستم كه مورد انتظار بود، آماده شد و از قبل شكل داده شد. به طور خلاصه، موجودي هستم كه فقط يك خالق مي توانست به اينجا بياورد واين ايده يك دست خلاق، ارجاع به خدا دارد.»
او با اين نظر، خود را از يكي از محوري ترين عقايد فلسفه اي كه پرورانده بود (يعني اگزيستانسياليسم الحادي) كنار كشيد. همدم (همسر غيررسمي) وي سيمون دوبووار و ساير همفكران سارتر از اين تحول چشمگير وي در شگفت شدند وحتي دوبووار پس از مرگش گفت: «چگونه مي توان اين عمل احمقانه يك خائن را توجيه كرد؟» (۵)
باري، يكي از علايق و بلكه وظايف اصلي فيلسوفان «نگرش انتقادي يا نقادانه» است و اين نگرش مي تواند هر موضوعي را در برگيرد. تفكر انتقادي مي تواند آدمي را از پاره اي خرافات و عقايد بي پايه و نيازموده رهايي بخشد و طعم آزادي را به انسان بچشاند. فلاسفه براي پرسشهاي اساسي اهميت قائل مي شوند واز دلخوش شدن به پاسخهايي كه در ميزان خرد سنجيده نشده اند خودداري مي كنند يا علي القاعده بايد چنين كنند.
ادامه دارد



|   شناسنامه   |   آرشيو   |