* آنجايي كه قلم بر بوم اصابت مي كند، بلافاصله بر صفحه گسترده مي شود و در نقطه ي پايان، دوباره اين ضربه تكرار مي شود كه بدون تأمل صورت مي گيرد و در پايان، حادثه همان است كه رخ داده و تغييرناپذير است.
«صادق تبريزي» يكي از بنيانگذاران مكتب «سقاخانه» در نقاشي نوگراي ايراني است، كه در سال ۱۳۴۰ به همراه چند تن از همفكرانش ـ عربشاهي، پيل آرام، زنده رودي، قندريز و اويسي ـ نقاشيهاي خود را از سرچشمه هاي هنر ملي و مردمي و مذهبي و نمادها و نشانه هاي آشنا در متن و محيط زندگي خود برگزيدند. نقاشاني كه موزه ي هنرهاي معاصر تهران نيز، سالها پيش، با آثارشان تحت همان عنوان «سقاخانه» افتتاح شد.
تبريزي تاكنون نمايشگاههاي متعددي در داخل و خارج از ايران برگزار كرده است، كه از آنها مي توان به نمايشگاههاي انفرادي درگالري ايشتار و هيلتون لس آنجلس، دانشگاه كلمبيا نيويورك، گالري بنگستون استكهلم، گالري سيروس پاريس، رستيگوش گالري كانادا، ايست اندوست آرت استراليا و نمايشگاههاي جهاني «آرت في يرا» بولونيا، موزه معاصر «ماسالا» در ايتاليا، بازل سوئيس، هيل گالري لندن، نمايشگاه جهاني پراگ و اخذ گواهينامه، آرت اكسپوملبورن(۲۰۰۰)، آرت اكسپو سنگاپور(۲۰۰۱)، آرت اكسپوپكن در سالهاي ۹۷ و ۹۹ و فروش يك اثر به موزه «حنان» در چين اشاره كرد. هنرمندي كه «ميشل تاپيه» شرق شناس و هنرشناس فقيد فرانسوي هنگام نمايش آثار او در پاريس، درباره اش مي نويسد: «چنين است هنر تبريزي كه مي توان او را چون يكي از كمال يافته ترين هنرمندان اين زمان، نه تنها درمقياس ايران، كه همچنين درمقياس هنر بين المللي به شمار آورد…». گفت وگوي ما را با او مي خوانيد:
* اجازه بدهيد برگرديم به چهار دهه قبل و آنجايي كه خط نوشته هاي شما را، روي سفال ها و سراميك ها شاهد بوديم. هنوز چيزي به اسم «سقاخانه» به وجود نيامده بود، اما خط…
ـ اين موضوع برمي گردد به زماني كه هنوز هنركده هنرهاي تزئيني تأسيس نشده بود و من به ناچار جذب كارگاه سراميك هنرهاي زيبا شدم. دستيابي من به خط نسخ و استفاده از كلمات به جاي موتيف هاي بصري، با يك تصادف همراه بود. خطاطي در كارگاه سفال سازي براي يك مسجد كتيبه مي نوشت. با مشاهده ي آن خطوط به ارزش زيباشناختي حروف پي بردم و اينكه از كنار هم گذاشتن آنها چه تركيبات بديعي مي توان به دست آورد. نخستين كاري كه در اين زمينه اجرا كردم، اثري بود در ابعاد ۷۵ *۷۵ سانتيمتر، روي كاشي سفيد وبا رنگ لاجورد و همانند كتيبه هاي مساجد، اما با تركيبي تازه. اين اثر در سال ۱۳۳۸ ساخته شد و مقدمه اي شد براي اجراي تركيبي از آن خطوط روي كوزه ها و سفالينه ها. اين ها اولين خط نقاشي هاي من بود. گردش خطوط دوربدنه ي هرمي شكل كوزه ها، همراه با زيبايي مسحوركننده ي لعاب ها، كه حاصل اين دوره بود، مرا مطمئن ساخت كه مي توان از اين دستمايه براي خلق آثار بيشماري در رنگ ها و تركيب هاي گوناگون بهره جست. آن موقع تصور نمي كردم كه ادامه ي اين راه، به نتايجي كه اكنون شاهد آن هستيم، منتهي گردد و همانطور كه اشاره كرديد، با نام سقاخانه فاصله ي زيادي بود.
* در گذار از آن دوره، شما از تركيب خط نسخ فاصله گرفتيد و در عوض پوست دباغي شده را به عنوان بوم برگزيديد، كه البته اين انتخاب يادآور گذشته هاي دور است…
ـ اين انتخاب ناخودآگاه بوده است. نوشته هاي قديمي روي پوست از فقدان كاغذ مي آيد، درحالي كه انتخاب پوست، براي من، به خاطر جنسيت فوق العاده زيباي آن است، كه هر بيننده اي را مجذوب مي كند و تركيب رنگ هاي آن با مركب سياه، هارموني معجزه آسايي به دست مي دهد، كه هيچ بوم يا زمينه ي ديگري نمي تواند جايگزين آن بشود.
* شما در ادامه از نقاشي آبستره ي اكسپرسيونيستي به آبستره كامل و فيگوراتيو رسيديد. از آن گذشته، آثار شما همراه بانقش هاي آشنا از نمادهاي ساختماني و عوامل تصويري ديگر در فرهنگ ايراني بود، كه به صورت كلاژي از ورقه كتاب هاي قديمي و قفل و زنجير و نگين و ديگر عناصر تزئيني روي بوم ظاهر مي شد…
ـ در تشكيل و تكامل اين آثار، اشياي مختلفي حضور داشت، كه در زندگي روزمره ي مردم سرزمين ما به چشم مي خورند. به مواردي كه ذكر كرديد، مي توان نگاره هاي گوناگوني كه به مناسبت هاي مختلف به صورت عقدنامه ها، مهرها، طلسم ها، نقاشي هاي توأم با خط كتاب ها، شمايل ها و آثاري كه در سقاخانه ها و اماكن مذهبي موجود است و همچنين موارد بسيار ديگري مانند كاشيكاري ها، حجاريها، گچ بريها، مقرنس ها، معرق ها و… را افزود، كه توجه به اين عوامل براي من گريزناپذير بود. زيرا همراه با كار مداوم هر لحظه دريچه ي تازه اي از اين چشم اندازها گشوده مي شد. حاصل اين تلاش ها، ابتدا نمايشگاهي بود با «مسعود عربشاهي» دركلوپ فرانسه(۱۳۴۰) و بعدها نمايشگاهي در دانشكده ي هنرهاي زيباي تهران(۱۳۴۴).
* پوست دباغي شده حالا جزء مهم و لاينفكي از كار شما شده بود، آنقدر كه هنوز هم دركارهاي شما هست، روي همين پوست يك دوره كارهاي آبستره ي خطي خلق كرديد، كه بيشتر از تصوير، تصور به همراه داشت. فضايي كه پر از اشاره هاي كوچك و بزرگ خطي بود. منظورم كارهايي است كه به همت و انتخاب «ميشل تاپيه» هنرشناس و شرق شناس بزرگ فرانسوي نمايشگاهي از آنها در گالري «سيروس» پاريس برگزار كرديد. چگونه بود كه آن دوره درخشان قبلي را بسط نداديد و در عوض به تقليل اشاره هاي مبهم خطوط يا به قول خودتان «به لحظات گذراي آن تابلوها» پرداختيد؟
ـ كارهاي من روي پوست، ابتدا به صورت آبستره ي اكسپرسيونيستي، كه نقوش مينياتوري كتابهاي خطي را تداعي مي كرد، شروع شد (سال ۱۳۴۳ ـ افتتاحيه ي تالار ايران) و متعاقب آن به صورت نيمه فيگوراتيو و فيگوراتيو درآمد، كه فيگور در آنها ساده و سمبليك ظاهر مي شد، سپس از روي پوست بر بوم و با رنگهاي الوان ـ كه در نقاشي هاي ايراني ديده مي شود ـ ادامه يافت. در اين دوران بود، كه گوشه هايي از اين آثار با خط نوشته هايي نامفهوم و پراكنده ومعلق در فضاي تابلو ـ رهاشده ـ مشاهده مي شد. اينجا بود كه احساس كردم اگر اين خطوط پراكنده و نامفهوم ومعلق، به تنهايي در يك كادر قرار بگيرند، هريك مي توانند اجزاي يك اثر باشند و تركيب موزون و زيبايي را ايجاد كنند. اينگونه بود كه خط نوشته هاي انتزاعي روي پوست به وجود آمد. نمايشگاه انفرادي سال ۱۳۵۰ در گالري «بورگز» تهران و «سيروس» پاريس (۱۹۷۲) ـ به انتخاب «ميشل تاپيه» از اين آثار بود.
* همين خط كه روزنامه «لوموند» فرانسه آن را برخوردار از نيروي فريبنده ي قدرتمندي توصيف كرد، بعدها در كارهايتان به نوعي بازي آزاد بدل شد، كه تنها از آن ريتم هايي به نظر مي رسيد و هارموني اي كه شنيده مي شد…
ـ البته، اين تعبير پاره اي از هنرشناسان ومنتقدان بر اين كارهاست. در حقيقت فضاهاي خالي در متن اثر و قسمت هاي كارشده، چنانچه در جاي خود قرار بگيرند، ايجاد هماهنگي مي كنند. اين همان ريتمي است كه به آن اشاره كرديد. گاهي اين ريتم ها، پي درپي بر صفحه نقش مي بندند. در اين كارها قلم از آغاز تا انجام، بدون وقفه بر پهنه ي بوم جريان دارد، بنابر اين فرم يا «تاش» لازم بايد ابتدا در ذهن ساخته و سپس روي بوم منتقل شود. اين تبادل و جابه جايي، بيش از چند لحظه طول نمي كشد. به همين خاطر ضرباهنگ قلم بايستي درست در جاي خود بنشيند.
درواقع آنجايي كه قلم بر بوم اصابت مي كند، بلافاصله بر صفحه گسترده مي شود و در نقطه ي پايان، دوباره اين ضربه تكرار مي شود كه بدون تأمل صورت مي گيرد و در پايان، حادثه همان است كه رخ داده و تغييرناپذير است. در اين نوع كارها، خطاي قلم پذيرفتني نيست، چرا كه سرعت عمل هنگام كار، در ايجاد اين ريتم مؤثر است. اين سرعت كه برپايه ي تجربه و عادت استوار است، از شناخت زيبايي سرچشمه مي گيرد و بر بوم منعكس مي گردد.
* كارهاي اين دوره ي شما را در فاصله ي بين هنر شرق دور و هنر ايراني مي بينم. خالي آن را، كه البته زمينه ي بافت دار پوست و سايه ـ روشن هاي خفيف آن تشكيل مي دهد، خالي هاي شرق دور و خطوط را شكل استيليزه شده يا تقليل يافته و تجريدي خوشنويسي خودمان مي دانم، كه البته با مركب چيني روي بوم آمده…
ـ موضوعي كه اين تشابه را در ذهن شما قوت مي بخشد، در حقيقت «تداعي» است و نه حتماً واقعيت. زيرا عناصر مشتركي كه اين تداعي را سبب مي شود، ابتدا رنگ زمينه ي اثر است، كه دركاغذ برنج و پوست تاحدودي شبيه به هم است و مركب، كه در هر دو يكسان است. فضاي خالي نيز در كارهاي من، همراه با همان ريتمي است كه خودتان اشاره كرديد، درحالي كه در آثار شرق دور، قسمت هايي را بطور عمدي خالي مي گذارند، تا نوشته ها ـ كه مفهوم دارند ـ خودنمايي كنند.
در كارهاي من خالي ها جزء اثر محسوب مي شوند، ولي اينكه خطوط را نوعي نستعليق استيليزه شده مي بينيد، به خاطر انحناها و تند و كند شدن آنها و پرتاب هاي قلم است، كه خط شكسته نستعليق را يادآوري مي كند. سال ۱۳۵۰ كه اين كارها شروع شد، بعضي حروف مانند «ب» بارها با تركيب هاي مختلف به كار گرفته شدند، ولي رفته رفته به طرف آبستره سوق پيدا كردند.
* با اين حساب مي رسيم به يك دوره ديگر از آثار فيگوراتيو شما، كه اغلب هم درونمايه اي طنز دارد و گاه نزديك به نقاشي هاي ايراني است و گاه در گستره ي مكاتب ديگر اجرا شده است؛ مانند تابلوهاي «مراسم خولي». علت اين گسست و گرايش، علي رغم موفقيت تان در تابلوهاي خطي چيست و چرا آن را تاكنون ادامه داده ايد و آنقدر كه بالاخره رنگ طلايي ـ نماد هنر تزئيني ـ بر آنها مسلط شده و خوشنويسي نيز كاركرد آذيني و سنتي خود را در تركيب بندي تابلوها يافته است؟
ـ رويكرد به نقاشي فيگوراتيو هنگامي صورت گرفته كه لزوم آن بوده است. مثلاً در همان نمايشگاه «مراسم خولي» كه در سال ۱۳۵۱ و در گالري سيحون برگزار شد، مضاميني طنزآميز با محوريت «خولي» ۳۶بار تكرار شده بود. نظر به اينكه «خولي» يكي از چهره هاي نقاشي قهوه خانه است و در بارگاه مختار به عقوبت مي رسد، بعد از طراحي تابلوها، از زنده ياد «بلوكي فر» خواستم كه به سبك نقاشي قهوه خانه آنها را رنگ آميزي كند. به همين دليل اين آثار با دو امضا به نمايش درآمد. مشخص است كه چنين سوژه هايي را بايستي فيگوراتيو نشان داد، ولي فراموش نكنيد كه همان كارهاي خطي را، كه شما بسيار موفق مي دانيد، از دل همين نقاشي هاي فيگوراتيو به دست آورده ام. البته گاهي اوقات هم نقاشي فيگوراتيو، برايم يك زنگ تفريح به شمار مي آيد.
* و بالاخره برمي گرديم به «سقاخانه» كه شما را همواره يكي از اركان شكل گيري آن مي شمارند. «چرا چنين رويكردي، كه باز به قول خودتان بدون خرج به دست آمده بود» و در سطحي جهاني هم عرضه شد، هرگز ادامه نيافت؟
ـ اصولاً نقاشي كه كار مي كند و جست وجو گر است، در يك نقطه متوقف نمي شود و در طول راه به چشم اندازهاي تازه تري مي رسد و آنها را مي آزمايد. به نظر من كارهاي فعلي ام، نتيجه ي اين آزمون ها بوده است.