شماره ۲۰۳۷ - سال هشتم - يكشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۰
Sun, Jan 27, 2002
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
مجلس
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
زندگي بررسي نشده ارزش زيستن ندارد
(بخش دوم و پاياني)
نشاط بسياردركارهاي دشوار
* فلسفه چه بسا دشوار باشد اما به قول پاستور در كارهاي دشوار نشاط بسيار وجود دارد.
* بعيد به نظر مي رسدكه اگر كسي افلاطون را بخواند باز به عالم هستي چنان بنگرد كه پيشتر مي نگريست، يا اگوستين را بخواند و به عالم درون خود بيشتر توجه نكند يا هايدگر را بخواند و همچنان هنر را نوعي تفريح و سرگرمي و بي ارتباط با حقيقت محسوب كند يا ويتگنشتاين را بخواند و زبان را «جدي تر» از پيش نگيرد.
* «فايده طلبي و سودگرايي» گاه باعث مي شود كه آدمي از بسياري مسائل اساسي كه از عمق وجودش برمي خيزد غفلت كند
046614.jpg
فلسفه به معناي دوست داشتن حكمت و فرزانگي و تلاش براي نيل به آن است. نوشته حاضر كه بخش دوم آن پيش روي شما خوانندگان ارجمند قراردارد، با بياني روشن در پي توضيح چيستي فلسفه و تبيين فايده هاي آن است. راستي چرا فلسفه نزد عموم مردم ناآشنا و غريب است؛ حال آنكه هيچكس را از آن گريزي و گزيري نيست!
گروه انديشه
چه بسا اين پرسش مطرح شود كه فايده فلسفه چيست و چرا بايد به آن پرداخت. شايد اولين فايده آن ـ لااقل در پاره اي نحله هاي فلسفي مثل فلسفه تحليلي ـ تحليل و توصيف دقيق زبان باشند. از جمله بررسي و تحليل كلماتي چون «فايده». مقصود ما از فايده چيست؟ ترديدي نيست كه اهميت دادن بيش از حد به زبان مي تواند خود به نوعي سرگرمي و بازي ذهني بدل شود ولي در هر حال بايد به اين كار دست زد چه پاره اي از مشكلات فلسفي و حتي مشكلات زندگي روزمره از كاربردنادرست زبان ناشي مي شود. فلسفه يك گام به عقب مي رود و مي كوشد مشكلات ناشي از كاربرد نادرست كلمات و عبارتها را آشكار و تا حد امكان مرتفع سازد. خب مقصود از «فايده» و سود چيست؟ داستان برهمن نيك را به ياد آوريد. او چندين زن و مستخدم داشت واز ثروتي سرشار برخوردار بود با اين حال احساس خوشبختي نمي كرد. در عوض پيرزني فرتوت هيچ تصوري از مسائل فلسفي نداشت ولي كمال خوشبختي اش را در اجراي يكي از مناسك ساده آيين هندو مي دانست. شايد آن پيرزن فرصتي براي پرداختن به مسائل فلسفي نداشت يا «فايده اي» براي آنها قائل نبود؟ موضوع هنگامي دشوار مي شود كه ملاك «فايده» را بر هر چيزي اطلاق كنيم: مثلاً فايده خواندن اشعار حافظ وتأمل بر آنها چيست؟ چه فايده اي دارد كه وقت خود را صرف مطالعه مثنوي يا غزليات مولوي كنيم. ديدن فيلمها، رفتن به موزه ها، چشم دوختن به لحظات ناب طبيعت چه «فايده اي» دارد؟ كودكي كه ناگهان مادربزرگش مي ميرد چون از مادر خود مي پرسد «مادر بزرگ چي شد؟ كجا رفت؟» في الواقع يك مسأله بنيادي فلسفي و ديني را به شكلي عيني و بسيار ساده بيان كرده است. آيا او در پي كسب فايده است؟ متأسفانه «فايده طلبي و سودگرايي» گاه باعث مي شود كه آدمي از بسياري مسائل اساسي كه از عمق وجودش برمي خيزد غفلت كند و هم و غم خود را صرف اموري كند كه به آن اندازه مهم نيستند يا آنكه اساساً بي اهميت اند. امروزه در برخي كشورها از جمله آمريكا رشته جديدي به نام آموزش فلسفه به كودكان تأسيس شده است. شايد به اين خاطر كه پرسش هاي كودكان، از عمق ضميرشان برمي آيد و همچنان تازه و با طراوت است و ذهنشان هنوز با جوابهاي كليشه اي و قاب گرفته و نيازموده دچار انجماد و ركود و عادت نشده است. لذا مي توان آنان را آموزش داد كه انديشيدن وخودكاوي را از همان كودكي ملكه ذهن و ضمير خود كنند. باري، پذيرفتن «فايده» ـ اگر مقصود از آن فقط سود يا بهره ملموس و محسوس و مادي و زودياب باشد ـ به عنوا ن ملاك و ميزان اعتبار همه امور، خود بر پايه نااستواري قرار دارد و لازم است به محك خرد وتجربه مورد سنجش و ارزيابي و بازانديشي قرار گيرد.
با در نظر داشتن اين نكات درباره معني و مفهوم «فايده» مي توان چندين بهره عمده براي فلسفه قائل شد: ۱ـ نخست آنكه فلسفه چنانكه گفتيم به نقد و بررسي زبان مي پردازد وتا حدود زيادي مي تواند ـ به تعبيرو يتگنشتاين ـ نقش درمانگري داشته باشد. ۲ـ فلسفه در سطح تخصصي مي تواند در شاخه هاي مختلف علوم نقش مثبت و مهم ايفا كند و واقعاً هم چنين كرده است. از همين روست كه رشته هايي در فلسفه پديد آمده است كه منحصراً هر يك از علوم و پديده هاي عام انساني راموضوع اصلي ومحور كار خود قرار داده اند، ازجمله فلسفه دين، فلسفه علم، فلسفه سياست، فلسفه هنر، فلسفه تاريخ و جز اينها. فلسفه اين امكان را فراهم مي آورد كه مسائل و موضوعات مختلف، با ديدي كلان و كلي و نقادانه مورد پژوهش قرار گيرد. في المثل بسياري ازعلوم روزگاري زير بال و پرفلسفه بوده اند وحتي امروزه نيز انديشه هاي فلسفي الهام بخش بسياري از دانشمندان است. دانشمنداني از قبيل انيشتين و هايزنبرگ كه هر دو از فيزيكدانان نظري بودند، به طور جدي آثار برخي فلاسفه را مطالعه مي كردند. كار آنان «به آزمايش كردن و سر هم كردن فرمولها خلاصه نمي شد» آنان از مسائل فكري وفلسفي غافل نبودند ودر كنار كار سخت علمي به تأملات عميق فلسفي نيز مي پرداختند. (۶)
بهره اي ديگر از فلسفه: گذشته از ياريهاي فلسفه در امور تخصصي و نيز مسائل كلان سياست جامعه، مي توان به بهره ديگري از فلسفه اشاره كرد كه با سطح زندگي روزمره و باعامه مردم تماس بيشتري دارد. همه ما كم و بيش از كودكي پرسش هايي در سر داشتيم و مي كوشيديم پاسخي براي آنها بيابيم. به نظر من فلسفه از اين حيث هم مي تواند بسيار ياريگر باشد. چندسال قبل يكي از آشنايان راقم اين سطور كه درمدرسه كودكان استثنائي تدريس مي كند از من پرسيد «فلاني، كودكان اين مدرسه دائم از من مي پرسند كه آخر آنها چه گناهي كرده اند كه اين چنين به دنيا آمده اند ونمي توانند مثل كودكان عادي زندگي كنند؟ بايد چه جوابي به آنان بدهيم؟» دوهزار و پانصدسال قبل هم افلاطون، همين مسأله دشوار را به شكلي جامع بيان كرد. او مي گويد چرا كساني كه به خدا اعتقاد دارند و در طريق رضايت او مي كوشند در قياس با خداناشناسان و ملحدان، رنج ومحنت بيشتري متحمل مي شوند. از آن پس برخي فلاسفه ديگر به اين بحث پرداخته اند؛ بحثي كه به شكل كلي اش، مربوط مي شود به «مسأله شر». هنوز هم اين مسأله ذهن بسياري را به خود مشغول مي دارد. مي بينيد؟ مسأله اي چنين بزرگ و درگير كننده، به شكلي بسيار ساده و البته ملموس وعيني حتي براي كودكي معصوم كه از هيچ متن فلسفي و كلامي خبر ندارد، مطرح است. بسياري از مسائل فلسفي صرفنظر از وجه تخصصي و بسيار فني شان چه بسا در اصل چنين ساده باشند و با زندگي همه ما مرتبط. پس نمي توان گفت فلاسفه از سياره اي ديگر آمده اند يا به مسائلي يكسره بي ارتباط با عمق زندگي بشر اشتغال داشته اند. شايد مسائلي كه آن «برهمن نيك» را به خود سرگرم (و سردرگم) مي داشت براي ما بي اهميت باشد ولي ترديد نمي توان كرد كه همه مسائل فلسفي اين خاصيت را ندارند كه دانستن يا ندانستن آنها، يا تأمل بر پاسخ هاي احتمالي يا قطعي شان، هيچ تأثيري بر زندگي مان نداشته باشد. في المثل بعيد به نظر مي رسدكه اگر كسي افلاطون را بخواند باز به عالم هستي چنان بنگرد كه پيشتر مي نگريست، يا اگوستين را بخواند و به عالم درون خود بيشتر توجه نكند يا هايدگر را بخواند و همچنان هنر را نوعي تفريح و سرگرمي و بي ارتباط با حقيقت محسوب كند يا ويتگنشتاين را بخواند و زبان را «جدي تر» از پيش نگيرد.
كار فلسفي از سر بي دردي و تفنن نيست. آن برهمن نيك ثروتمند بود ولي با اطمينان نمي توان گفت حتماً ثروت يا فرصت زيادي كه داشت مايه توجه وي به مسائل فلسفي بوده است. مسائل اقتصادي و مادي قطعاً بر ذهن و روان انسان تأثير بسزا مي نهد ولي نبايد مانند تئوري پردازان اوليه ماركسيسم بر اين موضوع بيش از حد پاي فشرد. افلاطون اشراف زاده و متمول بود. از سوي ديگر اسپينوزا ـ كه او هم فيلسوف بزرگي بود ـ در نهايت فقر مي زيست. پاره اي سؤالهاي فلاسفه، نحوه نگرش شان به امورو پاسخهايي كه عرضه كرده اند مهر و نشان شرايط و اوضاع و احوال فردي واجتماعي آنان را برخود دارند. اما عامل زمان را به راحتي نمي توان ملاك صدق و كذب فلسفه دانست. يكي از استادان ايراني فلسفه، مي گفت كه چندسال قبل، بخشي از نوشته هاي افلاطون را به تني چند از متخصصان علوم مختلف كه البته ظن آشنايي مستقيم با فلسفه در حق شان نمي رفت، داد و از آنها خواست كه با توجه به سبك و سياق و محتواي متن، تاريخ احتمالي نگارش آن را تعيين كنند. آنان چنين كردند و جالب آنكه تاريخي كه هر يك از آنان تعيين كرده بودند پيشتر از قرن بيستم نمي رفت! آري، انديشه ها نمي ميرند و اين امكان هست كه با ورود به عالم فلسفه وانديشه ورزي، پس از مرگ جسماني، در اين دنيا هم جاودانه ماند. فلسفه چه بسا دشوار باشد اما به قول پاستور در كارهاي دشوار نشاط بسيار وجود دارد.
۶ـ هايدگر، فيلسوف آلماني درباره هايزنبرگ مي گويد: «به شيوه اي كاملاً فيلسوفانه مي انديشد و تنها بدين سبب است كه مي تواند راههاي تازه اي در طرح پرسش بگشايد.»
Martin Heidegger; Basic writings, Routledge and Kegan Paul,1978,P.248.
بنگريد به: «جز و كل» ورنر هايزنبرگ، ترجمه حسين معصومي همداني.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |