• موسيقي پاپ در ايران، هميشه معلول آزاد سازي موقتي جامعه از نيروي فشار مزمن بوده است. نوعي عكس العمل و نوعي اقدام ايجابي
• موسيقي پاپ اصلاً مال ما نيست. اين موسيقي مال غربي هاست و ما آمده ايم ونوع خودمان را از روي آن ساخته ايم…
(از گفته هاي يك خواننده جوان ومشهور)
• وسيقي پاپ ايراني يعني آهنگفارسي ، چيزي معادل فيلمفارسي… موسيقي هرچه مي خواهد باشد اصلاً مهم نيست ، اين شعراست كه مي تواند موسيقي ترانه را مبتذل جلوه دهد يا غيرمبتذل…
(از گفته هاي يك نوازنده ـ مدير جوان عرصه موسيقي )
1 ـ موسيقي پاپ، درساده ترين تعريف: نشاندن كلام فارسي برملودي دلخواه.
موسيقي پاپ ، درچارچوب ساده ترين تعريفي كه درايران و براي نوع ايراني آن مي توان كرد، عبارت است از« نشاندن مناسب كلام فارسي برملودي هايي كه خارج از حوزه فرهنگهاي قديمي هستند واجراي آنها، عمدتاً با آلات موسيقي غربي صورت مي گيرد».
اين ساده ترين تعريف است كه هرچه ژرفاي بحث بيشتر شود، پيچيدگي ها و تناقض هاي ناگزيرش بيشتر مي شوند و تكثر مفاهيم ومصاديق موجود درآن، بحث روشن و درست را درباره آن مشكل و مشكلتر مي كنند.
۲ـ موسيقي پاپ ، موافق فضاهاي شهري و زندگي مدرن و بيگانه با فضاهاي روستايي و قديمي.
زمان تاريخي رشد موسيقي پاپ، با تعريف ساده اي كه ارائه داديم، حداكثر به هفتادسال گذشته محدود مي شود و در هر دوره اي ، ارتباط مستقيم وعيني با شرايط زيستي ، فرهنگي ، سياسي جامعه شهري ايران آن دوره ، داشته است. موسيقي پاپ، اساساً شهري واختصاصاً تهراني است. شهرهاي مذهبي نظير مشهد واصفهان هيچگاه بسترمناسبي براي رشد اين موسيقي نبوده اند و شهرستانهاي ديگري كه آزادانه تر با موسيقي برخورد داشته اند ونوازندگان و خوانندگاني را دراين زمينه پرورانده اند نيز نتوانسته اند با تهران برابري كنند. شايد شهرهاي شيراز و رشت از آن جمله باشند. از طرف ديگر ، استفاده از گويش هاي محلي درموسيقي پاپ ايراني ، نادر ودر حد تفنن و فانتزي بوده است وسليقه ارجح دركلام «آهنگفارسي »، معطوف به كلام شبه ادبي ويا كلام محاوره (گويش شكسته ) است. موسيقي پاپ ـ با نود درصد گرايش به سوي موسيقي باكلام در فرم «ترانه » ـ از يك طرف زبان حال توده هاي مردم ـ عمدتاً جوانان ـ بوده واز يك طرف دربعضي زمانها به گرايشهاي روشنفكرانه ومعترض، بستگي هاي غيرمستقيم داشته است.اين موقعيت را نه موسيقي دستگاهي داشته و نه موسيقي نواحي ايران كه هردوي آنها، در هرحال ، راوي فرهنگ و تفكر كهن ايراني هستند واز فضاي زندگي شهري دورند.
۳ـ رشد ده ساله موسيقي سنتي، مديون حذف موقتي موسيقي پاپ
برخلاف موسيقي مقامي نواحي ايران وموسيقي دستگاهي (رپرتوار رديف رسمي ) ايران، موسيقي پاپ از همان بدو تولد، درگير چرخه هاي اقتصادي وروابط بين عوامل توليد و عوامل مصرف، بوده و هست. ابتدايي ترين دليل آن، پيوستگي آن با احساسات عام مردم است. موسيقيدانان پاپ در هركشوري ، زبان گويا و راوي حال توده هاي ميليوني هستند ، نه گروهي اندك شمار نخبه چين و سخت پسند. توليد انبوه و تبليغات وسيع و نفوذ معنوي بين نيروي جوان كشور، ضرورت ناگزير موسيقي پاپ است ولاجرم موردتوجه و احياناً مراقبت سياستگذاران كشور وكساني كه اهرم هاي كنترل افكارعامه را به دست دارند. دراين بين، بيش از نوددرصد نقش هاي تأثيرگذار را ترانه سرا و خواننده دارند ونقش مابقي عوامل (آهنگساز، نوازنده ، تنظيم كننده و…) دراين بين ، ناچيز است.
جمله معترضه ؛ يا سؤال معترضه : اگر موسيقي هاي دستگاهي موقعيت پولسازي را ندارند ، پس اين بروبياي عريض و طويل موسيقيدانان مقيم حريم شور و سه گاه از چه رو بود؟ بايد عرض شود كه اين استقبال مردم داخل و خارج از كشور، برآيند عاملهاي متعدد و پيچيده اي بود كه ساده ترين آنها، حذف ساير موسيقي ها (بويژه موسيقي پاپ) از صحنه هنر كشور درسالهاي بعد از انقلاب بود و بركات و همين «بروبيا» كه مجموعاً ده سال هم طول نكشيد، نصيب موسيقيدانهاي درجه اول و حداكثر يك پله بعد از آنها شد و مابقي ر از اين نمد كلاهي نرسيد. كما اين كه هنوز هم معطل كنسرتي هستند درخارج كشور كه شايد صددلاري كف دستشان بگذارد، يا دوسه تا شاگرد و … چيزي دراين حدود كه چرخ لنگ معاششان را بگرداند. اين زبان حال توده اهل موسيقي سنتي است كه حداقل چندسال از عمرش را صرف آموزش و تمرين كرده و حالا هم نصيبي در دستش نيست، درحالي كه وضعيت مالي يك نوازنده مبتدي گيتار يا درام، درهرحالتي از همتاي خود كه تار يا سه تار يا تنبك مي نوازد، بهتراست. چه در استوديو چه در كنسرت ها وچه در آموزش. غيبت ده ساله موسيقي پاپ از صحنه هاي رسمي كشور، باعث شد كه نقش رسانه اي آن را هم در توليد انبوه، موسيقي «سنتي» به عهده بگيرد وميراث اساتيد مركز حفظ واشاعه وگروه موسيقي دانشگاه تهران درسالهاي ،۱۳۴۰ درسالهاي ۱۳۶۰ـ۱۳۷۵ وبعدازآن، تبديل به نوعي «موسيقي پاپ» شود!! درحالي كه نفس موسيقي هاي قديمي ـ چه دستگاهي و چه مقامي ـ با توليد انبوه وكنسرتهاي ميليوني ، ناموافق است و خسارت فرهنگي اين سوء تدبير تا دوسه دهه غيرقابل جبران است.
۴ـ بعد از مجاز دانستن پاپ در داخل كشور ، جابه جايي سازهاي سنتي ايراني به سازهاي غربي
اشباع بس ملال آور فضاي اجتماع از توليدات انبوه و بي سروته موسيقي «سنتي» (؟) توده بيزاروخسته را به طرف موسيقي اي سوق داد كه هيچكدام از عناصرش، تداعي كننده آن توليدات انبوه نباشند. درهمان سالهاي اقتدار ظاهري تار و سنتور و شور و ابوعطا، موسيقي نوازان مقيم لوس آنجلس با بهترين امكانات، توليدات انبوه تري داشتند ،. موانع كمتر و شنوندگان خيلي بيشتري. آن موسيقي از همان سالهاي اوايل دهه ۱۳۶۰ درجامعه ايران نفوذ كرده بود. از اوايل سالهاي ۱۳۷۳ـ۱۳۷۲ اين نفوذ كم كم آشكار شد و معلوم شد بسياري از جواناني كه سازهاي سنتي رامي نوازند، دراصل بخاطر محدوديت هاي مقطعي جامعه دراستفاده از مشتقات گيتار و درام بوده است. وزش باد تحول باعث شد كه ريشداران وگيسودرازان ، سه تار وكمانچه را فرو بگذارند و به سوي كيبورد وگيتار بروند. همان انتخابي كه از همان اول بايد مي كردند و درآن زمان، شرايطش نبود. وضعيت جامعه هنري بلاتكليف ايران دراين سالها باعث شد كه از همان اول هم با سازها و ملوديها وريتم هاي موسيقي سنتي ومقامي ، برخوردي شود كه بيشتر شايسته موسيقي پاپ بود و تمام اين ناهنجاري ها با عنوان «نوآوري»(!!) توجيه و حتي تفسير مي شد.
|
|
|
5ـ سيدجواد بديع زاده ، پدر موسيقي پاپ درايران
به تاريخ باز گرديم. موسيقي پاپ درايران، هميشه معلول آزادسازي موقتي جامعه از نيروي فشار مزمن بوده است. نوعي عكس العمل ونوعي اقدام ايجابي . اولين بار، سيدجواد بديع زاده، روحاني زاده منبري خوان ، كلام فارسي را بر والس و فوكستروت گذاشت . نه تنها «گل پرپر» بلكه همان «خزان عشق» را مي توان سرآغاز موسيقي پاپ ايراني يا آهنگفارسي دانست. ترانه اي همه پسند و فوق العاده محبوب كه با ويولون وپيانواي (كه در صفحه گرامافون يك نفر آلماني مي نواخت) و بااستفاده از فواصل گام مينور، قرار بود فضاي «همايون» را تداعي كند. بعدها ترانه ها و تصنيف هاي فكاهي هم اضافه شدند. موسيقي و كلام ساده شد تا بتواند همه فهم باشد واز ملودي ها و ريتم ها و سازهاي اروپايي هم استفاده شد تا فضاي نويي براي ترانه هاي مردم پسند را بسازد. موسيقي پاپ از همين جا تولد يافت وبديع زاده را بايد به عنوان پدر موسيقي پاپ ايراني شناخت.
كار بديع زاده (وبعد از او مهرتاش و ديگران) ، مورد انتقاد وحتي كراهت استادان همنسل او قرار گرفت. اديب خوانساري ورضاقلي ظلي به هيچ عنوان حاضر نبودند درچنين فضاهايي مشاركت داشته باشند وامثال آنها نظير قمروتاج وني داوود و درگاهي و … تا لحظه آخر عمر هم به اين جريان همه گير وهمه پسند روي خوش نشان ندادند. نزاع از همانجا شروع شد و هنوز هم ادامه دارد. اگرچه مرزهاي طرفين كمرنگ تر، درهم فرورفته تر، پيچيده تر و گنگ تر شده است. خطوط قاطع بين موسيقيدان سنتي و غيرسنتي دراين زمان مثل دوره بديع زاده وهم نسلان او نيست و به نظر مي رسد كه صرفنظر از چند مورد، حقيقت قديم به نفع واقعيت جديد عقب نشيني كرده است. عميق ترين عقب نشيني را آنهايي داشته اند كه برخوردشان در الحان و ابزار سنتي ـ مقامي ، برخوردي عاري از آگاهي فرهنگي بوده است. برخوردي برخاسته از حس مرعوب شدن عملاً واقعيت را ، پذيرفتن ولفظاً منكر آن شدن.
۶ـ فضاي سلامت و رمانتيك
بازهم به تاريخ بازگرديم. به فضاي تهران بعد از شهريور ۱۳۲۰ ، وسعت يافتن تهران، حضور سربازان متفقين ، تأسيس كافه ورستوران وسينما وتئاتر و راديو و وفور اتباع خارجه درپايتخت ونسل جواني كه تجربياتش از حدود بديع زاده فراتر مي رفت. نسل مهدي خالدي و علي زاهدي تا بهرام سير و منوچهر شفيعي وانبوه نامهايي كه در غوغاي غبارآلود دهه ۱۳۲۰ گم شدند. با انبوه آثار ضعيفي كه موسيقي پاپ سالهاي ۱۳۳۰ را ساخت . موسيقي «ويگن» و «منوچهر سخايي » و «محمدنوري» و «سروان حسيني» و «پرويز وكيلي » و … همه آنچه كه به عنوان اولين خاطرات شنيداري ما از موسيقي پاپ شناخته مي شوند؛ و اتفاقاً سالم ترين آثار در زمينه «آهنگفارسي » درچهل سال گذشته ، شايد همانها باشند. آثاري عموماً درفضاهاي رمانتيك وعافيت خواه كه هيچكدام از فرضيات آرماني شنونده را درباره زندگي ، عشق ومرگ ، برهم نمي ريختند و از فضاي سياه وعصبي آنچه كه درسالهاي ۱۳۵۰ توليد شد، فرسنگها دور بودند.
اگر آثار بديع زاده عكس العمل طبيعي انسان ايراني ، عصرجديد درقبال محدوديت هاي جامعه سنتي و منحط عهد قاجار بود، آثار بهرام سير و منوچهر شفيعي و نعمت الله مين باشيان و پرويز خطيبي (و دوستانش ) ، عكس العمل جوانان ايراني از بند رضاشاه رسته و مواجه شده با دنياي سينما و تئاتر و موسيقي اروپا ـ آمريكاي سالهاي ۱۹۴۰ بود. تضاد بين واقعيت بيروني و افق آرماني اين نسل دوم، خيلي بيش از نسل اول بود و اين را در بررسي تحليلي / و يا بررسي حسي آثارشان هم مي توان ديد. درسالهاي بعد از كودتاي ،۱۳۳۲ يعني از ۱۳۳۳ تا سالهاي ۱۳۵۰ـ،۱۳۴۹ دريك دوره هجده ساله، اين تضاد كمرنگ تر شد. چرا كه بخشي از آن افق آرماني در زندگي روزمره مردم پايتخت ـ مشتري هاي ثابت «آهنگفارسي » ـ ظاهر شده بود : ماشيني ترشدن زندگي وسعت وسايل و اماكن تفريحي ، تولد سينماي فارسي، ظهور سوپراستارها و خوانندگان داراي طرفداران ميليوني در سينماها وراديو تهران ، بالارفتن سطح زندگي و بالطبع سطح مصرف وفاصله گيري از فضاهايي كه ناامني و اختناق ومحدوديت را القا مي كرد. «آهنگ فارسي »، با كلامي كه تنها درحول و حوش عشق و عاشق و معشوق و رقيب و جفا و جدايي و ندرتاً وصل دور مي زد، و با صداي رساي خوانندگانش ، درحكم نوعي سوپاپ اطمينان براي حكومت و نوعي مخدر براي مردم بود. كاري كه فرهنگهاي كهن موجود درموسيقي سنتي هيچگاه نمي توانست انجام دهد. نه علي اكبر شهنازي و نه اديب خوانساري ، نمي توانستند و نمي خواستند كه سوپراستار باشند ومقيم روي جلد رنگين نامه ها و سينماها ، ولي ويگن و دلكش ، مي توانستند ومي خواستند وخوب هم از عهده برمي آمدند. رونق بازار اين نسل هنري (يعني به نوعي نسل سوم موسيقي پاپ ايراني ) تا اواخر دهه ۱۳۴۰ ادامه داشت وتغييرات ناگزير در سيستم اقتدار سياسي ، ازدياد تعداد تحصيل كرده ها ، تحول شعرو موسيقي و سينما، ورود تلويزيون وآشنايي بيشتر با فرهنگ موسيقي پاپ دهه ۱۹۶۰ زمينه ورود نسل چهارم را هموار كرد. نسلي كه نخبه هاي اندكي داشت ومجلس آرايان فراوان ولي همان نخبه هاي اندك شمار، تصور مي كردند كه رسالتي دارند غيراز سوپاپ اطمينان شدن و نقش سرنگ وبطري را ايفاكردن. دراين سالها ، حتي موسيقي سنتي ـ به رهبري فكري و اجرايي هنرمندي چون محمدرضا لطفي ـ دوران احياي خود را مي گذراند و موسيقيدانان جوان و تحصيل كرده و دانشگاه ديده، راهي را انتخاب كرده بودند كه با راه موسيقي نوازان راديو تهران درسالهاي ۱۳۴۰ـ ۱۳۳۰ متفاوت بود. يعني موسيقي پاپ نخبگان ايراني ـ كه برخلاف دهه هاي قبل بيشتر برمحور ترانه سرا و آهنگسازي چرخيد تا خواننده هايش ـ چنان تأثيري داشت كه موسيقيدان سنتي هم از نفوذ آن مبرا نبود. دراين مسابقه موجود ـ هرچند اعلام نشده ـ كه براي كسب مقام «تعهد اجتماعي » جريان داشت، آثاري به كل متفاوت با دهه هاي قبل آفريده شد. آثاري كه با نام هاي ديگري غيراز ويگن و منوچهر و روانبخش شناخته مي شود. بحث درباره ارزشيابي وارزشگذاري اين آثار واين كه سازندگانشان تاچه حدي مصداق حقيقي ادعاهايشان بودند، دوراز حوصله اين يادداشت است. تاهمين جا مي توان گفت كه بعد از هفتاد سال، جامعه ايران داراي موسيقي اي با سمت و سوي غيرذهني ، غيرتجريدي، بري از فضاي عيش و التذاذ، آرمانخواه و داراي روحيه تحرك و تهاجم شده بود و برخلاف نظر عده اي ساده انگار، بيشتر بار آن به دوش موسيقي بود نه شعروكلام و خواننده. يعني زبان موسيقايي بود كه حرف اول را مي زد.
۷ـ نيمه اول دهه ۱۳۵۰ ، تنها دوره آرمانخواهي اجتماعي موسيقي ها (سنتي / پاپ) درايران.
وقتي از موسيقي پاپ دهه ۱۳۵۰ حرف مي زنيم، در واقع بيشتر از شش سال (يعني كمي بيشتر از نيم دهه) نيست، و درهمين شش سال متمركز وفشرده است كه جرياني شكل مي گيرد. جرياني كه هنوز هم توليد موسيقي پاپ داخل كشور و توليد لوس آنجلسي آن ، تقليد سايه وار همان ملوديها، همان هارموني ها و رنگ آميزيها و گاه همان مفاهيمي است كه درترانه هاي آن دوره حضور داشت. هرجرياني كه درتاريخ دوبار تكرار شود، لاجرم دوصورت خواهد داشت وتنها اولين وقوع آن است كه جدي است، اصيل است و برآمده از سير طبيعي تولد ومرگ عناصر آن است. توجه و هدايت روشنفكران ، آگاهي اجتماعي موسيقيدانها (يعني موسيقي سازان، نه خوانندگان و نوازندگان )، رشد ادبيات معترض و مجموعه اي از علل و عوامل ريز ودرشت ، آن آثار ماندگار را پديد آورد. ترانه هايي كه درپرتو قريحه بابك بيات و واروژان و ايرج جنتي عطايي واردلان سرفراز و… خيلي هاي ديگر شكل گرفت و به خوانندگاني مثل داريوش و گوگوش ، حيات و حيثيت تازه بخشيد. به خوانندگاني كه تا پيش از آن وحتي بعد از آن، نتوانسته بودند به چنين اوجي برسند. دراين دوره شش ساله (۱۳۵۷ـ ۱۳۵۱) ، آهنگسازان اهميت و جايگاه ويژه يافتند ، قابليت هاي خواننده هاي محبوب و پرفروش در اختيار آنها وترانه سازانشان قرار گرفت و كيفيت اجرا و ساخت وحتي ضبط وصدابرداري از هرجهت نسبت به سالهاي دهه ۱۳۴۰ ، بالا رفت. اين دوره شش ساله عليرغم زمان كوتاهش، تأثير و نفوذ پايداري داشت كه بررسي عميق آن ، كار يك پروژه تحقيقي گسترده است. بويژه در بخش «اقتصاد هنر» كه اولين بروز قوي آن درموسيقي پاپ همين سالهاست. فرامرز اصلاني، موسيقيدان پاپ آن سالها كه بخاطر موسيقي سنجيده و سالم خود ؛ درآن زمان و اين زمان، نسبت به ديگران داراي امتياز و برتري بوده ، دوسال پيش درمصاحبه اي گفت كه شركت سي.بي.اس بابت فروش آلبوم معروف «اگه يه روز بري سفر»، حدود يك ميليون دلار به پول سال ۱۳۵۷(۱۹۷۸) به او بدهكار است ومسؤولان شركت گفته اند كه درصورت تأسيس مجدد آن درايران، اين مبلغ به او پرداخت خواهد شد!
فروش آلبومهاي ابراهيم حامدي (ابي )، فائقه آتشين (گوگوش) نيز درهمين حدود بود وتنها هنرمندي كه البته با فاصله آشكار، فروش آثارش دراين حد وحدود بود ، محمدرضا لطفي واجراهاي او درسال ۱۳۵۸ـ۱۳۵۷ است (اين مطلب را نقل به مضمون از روي حافظه نقل مي كنم تا زماني كه به اصل مصاحبه دسترسي پيداكنم ) ، كه البته يك ريال از سود سرشار آن به هنرمند و همكارانش نرسيد. موسيقيدانهاي جلاي وطن كرده، نه تنها آلبوم عكسها بلكه آلبوم خاطره ها و عادتهاي موسيقايي خود را نيز با خود همراه بردند. فضاي تلخ و معترض ترانه هاي سالهاي وفور پول نفت، شايد در داخل كشور و درتعارض با رژيم پهلوي ، جايي ومعنايي داشت، ولي با مهاجرت به ايالات متحده ، ديگر تكرار آن دستمايه حداقل در درازمدت، بي معني مي نمود و اپوزيسيون نمايي هاي حضرات هم نمي توانست تاريخ مصرف خيلي زيادي داشته باشد. درنتيجه، فضاهاي مجلس آرايي و لودگي و آهنگهاي معروف به «شش وهشت» گرايش مسلط بازار را تشكيل داد و هنوز هم همان است. نسل معترض سالهاي وفور پول نفت وآستانه دروازه طلايي تمدن بزرگ، موهايشان سفيد شده ، درآستانه شصت سالگي هستند وانگار هنوز درفضاهاي ذهني خود زندگي مي كنند وبا همان خاطره ها زنده هستند ونه با واقعيت بيروني و اتفاقاتي كه درايران اين سالها وحتي آمريكاي اين سالها رخ داده است. به نظر مي رسد كه اينان راوي غم غربت خود ـ اگر داشته باشند ـ نبوده اند ، حسرتخوار فضاهايي بوده اند كه نماد آخرين دوران طپش خلاقيت دوره جواني آنها بوده وبه ناگاه ، كابوس وار از درون آن به بيرون پرت شده اند.
۸ـ تكرار بي معني فضاهاي موسيقي ،۱۳۵۰ در آمريكاي ۱۹۹۰ وايران ۱۳۷۰
موسيقي نوازان مقيم ايالات متحده ، گذشته خود را تكرار مي كنند وموسيقي نوازان مقيم جمهوري اسلامي ايران، گذشته وحال دوستان كوچ كرده خود را تكرار مي كنند! بررسي آسيب شناسي موسيقيدانان خارج نشين كار ما نيست، ولي تكرار در مدار بسته اي كه آهنگسازان سپيدموي داخل كشور بدون خستگي ادامه مي دهند، دليلي ندارد جز تبعات ناگزير و ناگريزسالها تعطيلي ، بلاتكليفي وبي حرمتي موسيقي وموسيقيدان در داخل مرزها. بلاي عقيم ماندن و سترون شدن نه تنها دامنگير اهل پاپ بلكه دامنگير اهل سنت هم شده كه ظاهراً از مقبوليت وحمايت دولتي بيشتري برخوردار بوده اند. گويي جوهره خلاقيت حداكثر تاسال ۱۳۵۸ درجريان و سيلان بوده است واز آن به بعد ديگر خشكيده است. موسيقيداناني كه درك و درايت و صداقت بيشتري دارند ، نه درگفت وگوي رسانه اي بلكه در صحبت هاي خصوصي ، بي پيرايه مي گويند كه مردم به هواي تداعي گذشته موسيقي را خواهانند وتهيه كننده ها به سوداي پول بيشتر، حاضر نيستند ريسك كنند وسرمايه شان را بخاطر خلاقيت به خطر بيندازند. آنهايي كه دقيق تر حرف مي زنند، عقيده دارند كه فضا مناسب خلاقيت نيست. هنرمند حساس دراين فضا ودراين محيط، دلمرده مي شود وحرف تازه اي براي گفتن پيدا نمي كند. تازه اگرچرخ دنده هاي خردكننده سيستم هاي اداري و مراكز صدور مجوز را درنظر نگيريم، . غفلت بيست ساله در سرپرستي هنرستانها ، در تربيت نوازنده هاي لازم براي انواع موسيقي ، بلاي خود را بر سرموسيقي آورده است . به بركت برنامه Cake Walk وكامپيوتر وكي بورد، تعداد آهنگسازان (!) چندبرابر گذشته است، تعداد نوازنده ها نسبت به آهنگسازان دراقليت است ولي قدرت آنهابه اندازه اكثريت است و اركسترها دارند تبديل به موزه مي شوند . درواقع ديگر اركستري وجود ندارد وفضايي كه درگذشته موسيقي را توليد مي كرد ومي پروراند ، نيست و نابود شده است.
۹ـ ايران : كشور اقليت نوازنده ها واكثريت آهنگسازها!
به درستي معلوم نيست كه مقصود واحد موسيقي صداوسيما از تكرار بي محتواي موسيقي دهه ۱۳۵۰ وموسيقي بي ارزش ايرانيان لوس آنجلس نشين چيست. صداوسيما مي توانست حمايت كننده قوي ومقتدري براي آغازگران موسيقي نوين ايران و دهه ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ باشد وفضاهايي را بيافريند كه راوي رسا و گوياي زمانه خود باشد (و به قول استادعلي معلم : حنجره، حنجره ماست، صدا از كيست ؟!) .
درد ما فقط نشان دادن يا نشان ندادن تصوير آلات موسيقي از تلويزيون نيست، درد از شيوع فضايي است كه موسيقيدان را با صداقت و درد دروني خود، بيگانه مي كند و از او ، عنصري مي سازد كه به جاي خلاقيت حقيقي ، سري سازي و كپي كاري مي كند و منش بساز وبفروشي وتوليد انبوه و بي محتوا را دركارش ، رواج مي دهد.
هم اكنون، سواي چندتجربه محدود ولي باارزش (كه دراولين نفس ها خفه شده اند ) ، موسيقي صدا وسيماي ما هيچ تفاوت ماهوي با موسيقي ايرانيان مقيم ايالات متحده ندارد. ساده انگاري است اگر اختلاف درمضامين كلام ترانه ها را دليل بر تفاوت بين اين دو موسيقي بگيريم!!اين اشتراك نامبارك بين توليدات اين سو وآن سوي مرز، شايد نوعي «تأليف قلوب» بين ايرانيان به شمار بيايد ولي به قطع و يقين ، تحقير فرهنگ و تخفيف هنر آنهاست. حال سازنده آن ، چه محمدرضالطفي باشد و چه بابك بيات كه تصوير هيچكدام را از تلويزيون نديده و صداي موسيقي شان را نشنيده ايم .
۱۰ـ همه راهها، ختم به بازار
به تاريخ باز گرديم. انقلاب شد، موسيقي پاپ تعطيل شد، دوسال بعد از آن ، موسيقي سنتي وبعد از آن هم همه موسيقي ها تعطيل شدند.
موسيقيدانهاي پاپ جلاي وطن كردند. بعضي موسيقيدانهاي سنتي هم جلاي وطن كردند ؛ برخي ماندند و برخي زود برگشتند تا از فرصت تاريخي خود كه كوتاهي آن را خوب حس كرده بودند، براي تأمين آتيه استفاده كنند. طي بخشنامه اي نانوشته ، همه خسته از راه دور و رنج بسيار شعروشعار در سالهاي پيشين ، توافق كردند كه هم آرمانخواهي اجتماعي را تعطيل كنند وهم فاصله شرعي خود را با عشق فردي و فضاهاي رمانتيك حفظ كنند. حافظ و مولانا مردانه به نجات هنرمندان شتافتند وهمه چيز روبراه شد. با تار و تنبك وسه تار و دف و حافظ ومولانا ومثنوي (وكمي هم تنبور وترانه هاي محلي)، دوران سازندگي را گذرانديم وبعد از دوم خرداد ،۱۳۷۶ يك سال واندي بعدازاين كه گيسوكمندان مذكر و ريش بلندان هنرمند از «لابي هتل هاي تهران به سالنهاي كنسرت واستوديوهاي صداوسيما شتافتند، موسيقي عصر اصلاحات طنين انداز شد وحالا الحمدالله همه چيز يك كاسه شده است: مداح هاي سابق ، ترانه هاي عاشقانه مي خوانند، خواننده هاي «لابي» هاي شبانه هتل هاي تهران، از مولانا مدد مي گيرند، خواننده «سنتي » ارتفاعات دالاهو در استاديوم صدهزارنفري ، سه تار به دست و ايستاده (!) آواز مي خواند ، با تار و سنتور وكمانچه ، ملودي هاي راك و جاز مي نوازند، و… فصل مشترك، تمام اين ها، نه دغدغه خلاقيت است ونه تكاپوي رقابت، بازار ، بازار وبازهم بازار است كه همه راهها به آن ختم مي شود وانشاءالله… ختم به خير باشد. مسؤول اين هفته نامه از بنده خواسته بودند كه درباره موسيقي پاپ درحال حاضرـ چه داخلي وچه لوس آنجلسي ـ مطلب بنويسم؛ و جواب اين بود كه بنده تاريخ نويس هستم ونه روزنامه نويس وبراي اهل تاريخ ، تازه ترين مطلب هم حداقل بيست سالي بايد بيات شده باشد؛ وگرنه درست نيست درباره آن حرف زدن ونوشتن ؛ و از آنجا كه بنده ابداً اهل آشفته كردن هيچ بازاري نيستم و درهمه اين سالها آبرومندانه تنها كشك خود را سائيده ام وحليم حاج عباس را به هم نزده ام ، به هيچ وجه حاضر نيستم در «قلم و قدم و رقم» ، از بيست سال پيش قدمي جلوتر بگذارم و سراز مانداب تاريخ كه الحمدالله تكرار هم نمي شود ، به درآرم. ما درخشانترين عصر موسيقي را في جميع الجهات مي گذرانيم وچشم روزگار درهيچ دوره اي از تاريخ ـ حتي دوره فروش آلبوم هاي فرامرز اصلاني در شركت سي.بي.اس ـ اين همه رونق اقتصادي و رواج را شاهد نبوده ونخواهد بود تاكور شود هرآنكه نتواند ديد!!
سيدعليرضا ميرعلي نقي