شماره ۲۰۴۰ - سال هشتم - چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۰
Wed, Jan 30, 2002
Dastan black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
قبل از خواب بچه ها
پزشك خانواده
بازجويي
حقه هاي ازدواج

* خشم و عصبانيت سبب همكاري ميان افراد مي شود
يك گروه از محققان سوئيسي در جريان انجام يك بررسي درخصوص عوامل پيوند دهنده آدميان به يكديگر، پي برده اند آنچه سبب اتحاد افراد و جوامع مي شود، نفع شخصي يا عشق به همنوع نيست بلكه خشم و عصبانيت كه واكنشهاي متحد و يكپارچه آنان را تحريك مي كند. به ادعاي محققان سوئيسي، همكاري براساس پيوند خوني و يا «غيرخواهي» كه ريشه در ساختار ژنتيكي موجود زنده و يا نفع شخصي دارد، در مورد حيوانات صدق مي كند، اما در مورد انسانها اينطور نيست.
زيرا با توجه به آنكه انسانها در تعاملات روزمره خود با كساني سروكار دارند كه ممكن است تنها يك نوبت با آنان برخورد كنند و ديگر هيچگاه آنان را ملاقات نكنند، اين نوع تبيينها قانع كننده نيست.

* روش تازه و مؤثري براي مداواي ناباروري در خانمها
يكي از محققان دانشگاه شيكاگو موفق شده است با كشف علت عدم موفقيت استفاده از روش باروري «آي وي اف» در مورد برخي از خانمها، راه تازه و مؤثري را براي بارورسازي زنان نازا ابداع كند.
«آلن بي ير»از دانشگاه شيكاگو با انجام مطالعاتي درمورد خانمهايي كه روش آي وي اف درمورد آنان مؤثر نبوده به اين نكته پي برده است كه نوعي ماده شيميايي دربدن اين خانمها، سيستم ايمني بدن آنان را تشويق مي كند تا جنين تازه كار گذارده شده را نابود سازد و به اين ترتيب تلاشهاي متخصصان بارورسازي را عقيم مي گذارد.
محقق آمريكايي پس ازتوجه به اين نكته، به ۱۰۰ خانم نازا كه عليرغم چندين بار استفاده از روش آي وي اف موفق به باروري نشده بودند، دارويي را تجويز كرد كه ميزان ماده تي ان اف ـ آلفا را در بدنشان كاهش مي داد. زماني كه پس از استفاده از داروي تجويز شده، مجدداً عمل آي وي اف در مورد آنان صورت پذيرفت، ۸۰درصد از اين خانمها كه سنشان كمتر از ۳۵ سال بود و ۶۰درصداز آنان كه سنشان ۴۲ سال يا بيشتر بود، حامله شدند.

* دلنشين ترين آه!
047154.jpg
والديني كه كودكانشان گاه گاه در خواب آه مي كشند، نبايد نگران باشند.
آه كشيدن كودكان نشانه خواب سالم است و گاه به عنوان يك مكانيزم نجات دهنده عمل مي كند. برپايه يك تحقيق كه در بلژيك انجام شد، زماني كه كودك در خواب آه مي كشد، سيستم اعصاب وي كه فشارخون، ضربان قلب، دماي بدن و ديگر كارهاي حياتي بدن را كنترل مي كند، در حال استراحت است. سيستم عصبي دوجزء دارد كه هركدام در كنار ديگري فعاليت مي كند. يك جزء سيستم عصبي سمپاتيك است كه در شرايط اضطراب آور فعال مي شود و ديگري سيستم عصبي پاراسمپاتيك است كه زماني كه استرس كمتري به بدن وارد مي شود فعال مي گردد.آه كشيدن كودك در خواب مانند يك دكمه تنظيم كننده براي ميزان كردن اين دو سيستم عصبي است.

* ماه تولد درابتلا به برخي بيماريها مؤثر است
فصلي كه شما در آن بدنيا آمده ايد احتمال ابتلا به برخي بيماريهاي روحي و رواني را افزايش مي دهد. كساني كه در فصل زمستان و بهار بدنيا آمده اند ۱۰ درصد بيشتر ازكساني كه در فصل پائيز و تابستان بدنيا آمده اند احتمال دارد به بيماري «شيزوفرني» مبتلا شوند.
كساني كه در ماههاي ژانويه، فوريه، ومارس (دي، بهمن، و اسفند) متولد شده اند احتمالاً ابتلا آنها به افسردگي و اختلالات خلقي بيشتر از كساني است كه در ساير ماههاي سال متولد شده اند.
كساني كه در ماه مه (ارديبهشت) بدنيا آمده اند با بيشترين ميزان ابتلا به بيماريهايي كه تحت تأثير فصول سال است روبرو هستند. سايراختلالات الگوي خاصي رانشان نمي دهند. احتمال ابتلا به يك اختلال گوارشي بدون توجه به ماه تولد يكسان ا ست.

* آيا كودك شما از كمبود آهن رنج مي برد؟
047115.jpg
اگر كودك شما به هنگام غذا خوردن بهانه مي گيرد، حتماً مطمئن شويد كه به اندازه كافي آهن به بدنش مي رسد. برپايه يك تحقيق در مركز پزشكي نيويورك، تقريباً يك سوم كودكان ۱تا ۳ساله كمبود آهن دارند.
به گفته دكتر اون، رئيس اين مركز، كمبود آهن موجب ضايعات شديد مغزي در كودكان مي شود. وي روي ۴۸۵كودك ۱ تا ۳ساله تحقيق كرده است. نتايج اين تحقيق نشان مي دهد كه ۳۵درصد اين كودكان دچار كمبود آهن هستند. از ميان اين تعداد ۷درصد كمبود آهن بدون كم خوني دارند و ۱۰درصد علاوه بر كمبود آهن، دچار كم خوني هم هستند.
والدين بايد متوجه باشند كه كودكان در دومين سال زندگي به مقدار زيادي آهن نياز دارند. در اين سال مغز با سرعت بيشتري نسبت به سال اول تولد، رشد مي كند. در عين حال آنان بايد متوجه باشند كه شربت آهن يا ديگر ويتامين ها جايگزين خوبي براي غذاي طبيعي نيستند. مصرف بيش از اندازه قرص ها و شربت هاي ويتامينه براي كودكان مضر است.
همچنين ممكن است باوجود اينكه كودك غذاي حاوي آهن بخورد، تمام مقدارآهن آن جذب نشود. زيرا ممكن است غذاهاي ديگري كه همزمان با آن مي خورد، آن را تحت تأثير قرار دهد.
مشكل ديگر اين است كه بسياري از غذاهايي كه داراي آهن زياد مي باشند جزو فهرست غذاهاي مناسب براي كودكان نيستند. غذاهايي كه محتوي آهن هستند گوشت قرمز، سبزيجاتي مثل اسفناج و كلم، كشمش و سيب زميني پخته هستند.

* دارو براي مادراني كه ايدز دارند
دولت آفريقاي جنوبي كه بيشترين قربانيان ايدز در جهان را دارد، اعلام كرد قرار است يك دارو براي زنان بارداري كه به ايدز مبتلايند تهيه كند كه موجب مي شود فرزندانشان ازاين بيماري مهلك نجات پيدا كنند.
ناگفته نماند كه اين تصميم با سياست ملي اين كشور درتضاد است. اما مقامات مسؤول مي گويند نمي توانند مرگ ومير مردم براثر اين بيماري را شاهد باشند.
آفريقاي جنوبي با جمعيتي حدود ۴۵ميليون نفر، ۵ميليون بيمار ايدزي دارد. به عبارت ديگر يك نهم جمعيت اين كشور وهمچنين درحدود ۳۶درصد زنان باردار به اين بيماري مبتلايند.

* مادران سيگاري و خطرابتلاي فرزندان به سرطان
047187.jpg
سالهاست كه پزشكان به مادران در حال انتظار شديداً توصيه مي كنند كه از سيگار دوري كنند. اكنون زنان باردار دليل ديگري نيز دارند تا به توصيه پزشكان توجه كنند. براساس پژوهشي كه جديداً انجام گرفته است، زنان باردار سيگاري يك ماده مولد سرطان را به نوزادان خود منتقل مي كنند.
پژوهشگران آمريكايي در ادرار نوزادان تازه به دنيا آمده اي كه مادرشان در طول دوران بارداري سيگار استعمال مي كرده اند تركيباتي را تشخيص داده اند كه به هنگام شكستن ماده حاصل از مصرف نيكوتين توسط بدن توليد مي شود. اين ماده شيميايي خاص، كه تنها در تنباكو يافت مي شود، انواع گوناگوني از سرطان را در جوندگان ايجاد مي كند.
براساس همين پژوهش، ۶۱ درصد زناني كه سيگار مي كشند در طول بارداري نيز به اين كار ادامه مي دهند. مطالعات نشان داده اند كه بين وزن كم نوزادان هنگام تولد و مشكلات رشد آنها و مصرف سيگار ارتباط مشخصي وجود دارد. هرچند هنوز كاملاً مشخص نشده است كه مصرف سيگار دقيقاً چه تأثير سوء بر كدام جنين برجاي مي گذارد. اما نكته ثابت شده آن است كه استعمال سيگار خطر غيرقابل قبولي را برجنين تحميل مي كند.
ادرار نوزادان تازه به دنيا آمده از مادران سيگاري همچنين حاوي نيكوتين و يكي از مشتقات آن بود. نيكوتين اعتيادآور است، اما هنوز خاصيت انتقال سرطان آن به اثبات نرسيده است.
يافته هاي جديد آشكار مي كنند كه يك ماده شيميايي مولد سرطان كه به شكل خاص توسط تنباكو توليد مي شود از خون مادران سيگاري وارد جفت شده و سپس به جنين منتقل مي شود، آنهم در حجم قابل توجه. اين نگراني وجود دارد كه اگر جنين دررحم در معرض ماده مولد سرطان قرار بگيرد، بعدها در دوران بزرگسالي احتمال ابتلاي او به سرطان نيز بسيار بيشتر مي شود. اين ماده با ايجاد جهش در DNA باعث بروز سرطان مي شود. از آنجا كه سلولهاي يك جنين با سرعت بسيار زياد تغيير مي كنند، تغييرات در DNA دامنه بسيار وسيعي به خود مي گيرد. همچنين، آنزيمهايي كه براي سركوب سرطان در بزرگسالان مورد نياز هستند، هنوز در جنين يا به وجود نيامده و يا از توسعه و تكامل كافي برخوردار نيستند.

خاطره مادر بزرگ و پدربزرگ
خاطره مادربزرگها
چشمهاي زن برقي زد. انگار مادربزرگ با تمام وجود دفترخاطرات جواني، نوجواني و كودكي اش را ورق مي زد.
دختري شاداب و شيطان بودم. درست مثل پسرها از سروكول همه بالا مي رفتم. مادرم نگران بود كه مبادا اين شيطنتها كار دستم بدهد و روي دستش بمانم. بيشتر اوقات لباس پسرانه مي پوشيدم و درميان مردم حاضر مي شدم. در ميهماني ها دنبال شيطنت بودم. براي همين همسن و سالهايم از من فاصله مي گرفتند. هيچ مادري دوست نداشت، دخترش با من بچرخد تا مبادا به خانمي او لطمه اي وارد شود.
در همين عالم شيطنت بود كه يك روز در جشن ميلاد امام زمان(عج) در حالي كه تنها ۱۰ساله بودم با بچه ها مشغول تزيين بوديم، پسري به اسم ناصر سردسته پسران بود. ۱۸ساله بود و كارها را انجام مي داد.
در حالي كه روي نردبان رفته بود و كاغذكشي ها را به سقف مي چسبانيد يك دفعه دختر شش ساله اي كه اسمش نرگس بود و خواهر ناصر بود، از روي عالم بچگي يكي از كاغذكشي ها را برداشت و در اثر بي احتياطي باعث شد تا كاغذكشي پاره شود. ناصر با عصبانيت از روي نردبان پايين آمد و در حالي كه عصباني شده بود، سر خواهرش نرگس داد كشيد و به او اعتراض كرد. تمام بچه هايي كه در آنجا بودند جرأت نداشتند تا به او حرفي بزنند چون او از همه بزرگتر و جدي تر بود. همه بچه ها چند قدم به عقب رفتند و سرشان را پايين انداختند. نرگس از ترس ناصر حتي جرأت نداشت بلند گريه كند. به آرامي اشك مي ريخت. با ديدن قطره هاي اشك نرگس دلم سوخت. نرگس اشتباه كرده بود ولي ناصر حق نداشت با او اينگونه رفتار كند.
من از نرگس بزرگتر بودم و بايد از او دفاع مي كردم. جلو رفتم. دستهايم را به كمرم گذاشتم و گفتم:
ـ چه خبرته؟ مگه يه كاغذكشي اينقدر داد و هوار داره؟
ناصر با تعجب به من نگاه كرد و گفت:
ـ تو نمي فهمي، هنوز بچه اي، اينا مال امام زمانه. من مسؤوليت دارم اينجا را تزيين كنم. پس به خانم ربطي نداره. تازه نرگس خواهرمنه و حق دارم اگر لازم مي دانستم...
وسط حرفهايش پريدم، او خيلي گستاخانه حرف مي زد.
ـ تويي كه نمي فهمي مگه آدم بايد خواهرش رو كتك بزنه كه حق برادري اش را ثابت كنه. تو نمي فهمي كه امام زمان(عج) بچه ها را دوست داره و تازه بايه چسب مي توني كاغذكشي رو دوباره بچسبوني و كارمهمي هم نمي كني.
براي اينكه به همه ثابت كنم ناصركسي نيست و دق دلي ام را سرش خالي كنم. دستم را بالا بردم و يك كشيده محكم توي گوشش زدم و بعد هم از آنجا زدم بيرون.
ناصر هيچ حركتي نكرد. بچه ها دنبال من بيرون آمدند. آن شب به خانه رفتم و فارغ از تمام شيطنتهايي كه كرده بودم، خوابيدم.
درست شب تولد امام زمان(عج) بود كه ديدم زني با يك جعبه شيريني و گل با دو دختر جوان به خانه ما آمد. نرگس هم همراه آنان بود.
ناصر از اينكه جلوي او ايستاده بودم. از اينكه جرأت پيدا كرده بودم كه جلوي زورگويي اش بايستم به من دل بسته بود و مادرش را به خواستگاري فرستاده بود.
درست ۵۰سال پيش بود كه عروس ناصر شدم. مادرم از نگراني دم دل او ماندن نجات پيدا كرد و هر سال نيمه شعبان ياد كشيده اي كه نخستين و آخرين كشيده اي كه به ناصر زدم، باناصر زنده مي كنيم و مي خنديم.
خاطره پدربزرگها
به مادرم علاقه زيادي داشتم. همين علاقه باعث شده بود كه حتي بعد از ازدواج نتوانم درست و حسابي با خودم كنار بيايم و به جاي اينكه وقت بيشتري را پيش زن و بچه ام بگذرانم، به خانه مادرم بروم.
هرچه زنم اعتراض مي كرد و اطرافيان نصيحت مي كردند، به گوش من نمي رفت. آنقدر حرف زدن در اين مورد تكراري شده بود كه قبل از اينكه ديگران حرف بزنند، خودم مي دانستم چه مي خواهند بگويند. در اين ميان، هر كسي جز مادرم اعتراض مي كرد. اين مسأله ادامه داشت، تا اينكه يك روز پدرم كه هيچ وقت در اين مورد سعي مي كرد حرفي به من نزند، به من گفت: زن تو زن زندگي نيست.
با تعجب نگاهش كردم. آخر پدرم فرزانه، زنم را خيلي دوست داشت و من در مدت چند سال زندگي با او هميشه شاهد بودم كه پدرم به او احترام زيادي مي گذاشت.
پدرم در روزهاي بعد كه به خانه شان مي رفتم، با بدگويي پشت سر زنم از من تقاضا كرد كه فرزانه را طلاق دهم.
هرچه با خودم فكر مي كردم، مي ديدم كه فرزانه زن خوبي است. با تمام بي محبتي ها، بي پوليها و سختي هايي كه در زندگي مشترك برايش ايجاد كرده بودم، ساخته است و دم برنياورده است. نمي دانستم فرزانه چه گناهي كرده است. تصميم گرفتم كمتر به خانه مادرم بروم تا كمتر اين حرفها را بشنوم. هرچه كمتر مي رفتم، دلبستگي و رونق زندگي ام بيشتر مي شد. فرزانه با محبت بيشتري نسبت به گذشته با من برخورد مي كرد و من براي اينكه دلتنگي هايم را كم كنم، بيشتر با آنان بيرون مي رفتم. كم كم بعد از مدتي ديگر خانه مادر را فراموش كردم و فقط گاهي به خانه پدرم تلفن مي زدم و با آنان حرف مي زدم.
يك شب پدر و مادرم به خانه ما آمدند. درست شش ماه بود كه آنان را نديده بودم. سر سفره شام پدرم به من گفت: هرچه به تو مي گفتيم فكر زندگي ات باش، به گوش تو نمي رفت. چرا قدر اين زندگي را نمي دانستي.
درحالي كه سرم را به علامت تأييد حرفهايش تكان مي دادم، گفت: پسرم شايد از من ناراحت باشي، ولي من با درخواستهاي پشت سرهمي كه از تو براي جدايي از فرزانه مي كردم، مي خواستم از من ناراحت شوي، كمتر خانه ما بيايي و بيشتر به زندگي ات برسي.
در حالي كه پدرم مي خنديد، او را در آغوش گرفتم و به خاطر محبتي كه به من و حفظ زندگي ام داشت، از او تشكر كردم.

راز سرداب طلسم شده
047166.jpg
مرد جواني كه مدتي به عنوان مخبر پليس بود، براي گذراندن محكوميت خود به يك ديوانه خانه منتقل شده بود.او پس از چند سال با دعوت كميسر فلورس به همكاري از داخل ديوانه خانه آزاد شد تا در مأموريتي پليس را كمك كند.اين مرد در مورد مأموريت خود متوجه شد كه بايد در مورد ناپديد شدن دختران يك مدرسه شبانه روزي به نام «سن گرواسيو» تحقيق كرده و نقش مخبر را بازي كند.او پس از اينكه سوار خودرو پليس شد در مركز شهر بارسلون پياده شد و يك دفعه خواهرش را كه كانديدا نام داشت، ديد. به طرف او رفت و از خواهرش خواست تا اطلاعاتي در مورد مدرسه شبانه روزي به او بدهد، ولي وقتي ديد نمي تواند از خواهرش اطلاعاتي دريافت كند متوجه جواني سوئدي شد كه كنار خواهرش ايستاده بود. كانديدا به او گفت: اين مرد جوان نامزد من است و از تو مي خواهم هرچه زودتر از اينجا بروي.مرد جوان به طرف هتلي راه افتاد در آنجا ساكن شد. اتاق او كثيف و بدبو بود. او درحالي كه از شدت عصبانيت براي اينكه بيشتر اين صحنه را نبيند به رختخواب پناه برده بود متوجه شد كسي به در مي زند.مرد جوان پس از بازكردن در، نامزد خواهرش را پشت در ديد. مرد سوئدي وارد اتاق او شد و با اسلحه اي به او نشانه رفت. در لحظاتي كه مرد ديوانه قصد داشت با حرف زدن حواس او را پرت كرده و از شليك به سوي خودش، نامزد كانديدا را منصرف كند، متوجه قطرات خوني شد كه از پاهاي مرد سوئدي جاري شده وكف اتاق مي ريخت.او در يك لحظه به طرف مرد سوئدي رفت و ديد كه او مرده است. درحالي كه از ترس او را روي تختخواب خوابانده بود و سعي مي كرد تا هرچه زودتر خود را از دست او خلاص كند. ملحفه اي روي مرد سوئدي كشيد و از پنجره به سمت پايين سرازير شد. ارتفاع بيشتر از آن چيزي بود كه او فكر مي كرد. مرد جوان درحالي كه از پنجره آويزان شده بود با خود فكر كرد، به زودي صداي شكسته شدن استخوانهايم را مي شنوم. و اينك ادامه داستان…
دوفرار پي درپي
هنگامي كه يكراست و به سرعت به سوي زمين سقوط مي كردم، افكار زيادي ازمغزم گذشت. فكر مي كردم حتماً استخوانهايم خردخواهد شد. ولي اينطور نشد، بلكه روي تلي از غذاهاي فاسد و آشغال، صحيح و سالم فرود آمدم. از بوي بدي كه اطرافم را فراگرفته بود متوجه شدم كه روي مقدار زيادي ماهي گنديده، آشغال سبزيجات، ميوه هاي لهيده وتخم مرغ هاي فاسد كه در حياط خلوت پخش و پلا بود، سقوط كرده ام و آشغال ها از نوك سر تا كف پايم را پوشانده اند.
با كمي تلاش از ميان آشغال ها بيرون آمدم. مقابلم ديوار كوتاهي بود بدون هيچ مشكلي از آن بالا رفتم. براي آخرين بار به پنجره اتاقم نگاه كردم. با تعجب متوجه شدم كه چراغ اتاقم روشن است، در حالي كه مطمئن بودم قبل از پرش به حياط خلوت، آن را خاموش كرده ام. براي يك لحظه سايه دونفر را در ميان قاب پنجره ديدم. به سرعت از بالاي ديوار پايين پريدم. ديوار ديگري رو برويم قرار داشت كه از آن هم به آساني عبور كردم. من هنر رد شدن از ديوارها را دركودكي آموختم و رفته رفته در اين كار مهارت بسياري پيدا كردم. پس از عبور از ديوار، به كوچه باريكي رسيدم كه در انتهاي آن خيابان اصلي قرار داشت. قبل از آنكه وارد خيابان اصلي شوم، هفت تير را داخل فاضلاب انداختم. هنگامي كه حفره سياه فاضلاب، اسلحه اي را كه چنددقيقه قبل سينه مرا نشانه گرفته بود بلعيد، احساس آسودگي كردم. بوي غذاي گنديده تمام بدنم را فرا گرفته بود و از بخت بد، باران هم ديگر نمي باريد.
مسير همان كافه اي را در پيش گرفتم كه چندساعت قبل در آنجا با خواهرم و مرد سوئدي بدبخت ملاقات كرده بودم. در كنج تاريكي كوچه اي كه روبروي كافه بود پنهان شدم تا مطمئن شوم كه خواهرم آنجاست. او همانجا بود. هنگامي كه روشنايي صبح كم كم پديدار مي شد، خواهرم بيرون آمد. به سرعت خودم را به او رساندم. با نفرت نگاهي به من انداخت. پرسيدم كجا مي رود و او گفت به سوي خانه اش. پيشنهاد كردم تاخانه همراهي اش كنم. به او گفتم: «چهره زيبايت باعث مي شود كه ديگران به هر ديوانگي اي تن بدهند. ولي من به عنوان يك برادر حاضر نيستم اين كارها رو تحمل كنم.»
در جوابم گفت: «قبلاً هم بهت گفتم كه از پول خبري نيست.»
به او اطمينان دادم كه به فكر تيغ زدنش نيستم و بعد گپي طولاني را با او آغاز كردم و از زندگي آدمهاي سرشناس و پولدار كه راجع به آنها در مجله هاي جنجالي مطالب زيادي خوانده بودم، برايش صحبت كردم. به او گفتم كه زندگي آدمهاي پولدار هم مثل زندگي ما بدبخت ها يكنواخت و كسل كننده است. البته بايد اقرار كنم كه راحت تر از ما زندگي مي كنند. درباره اين چيزها صحبت مي كرديم تا بالاخره سؤالي را كه از آغاز بي صبرانه در انتظار فرصت مناسبي براي مطرح كردنش بودم و مثل خوره به جانم افتاده بود، از او پرسيدم: «راستي آن جوان رشيدي كه افتخار آشنايي با او رو پيدا كرده بودم و عاشقانه تو رو مي پرستيد كجاست؟»
كانديدا با خشم به ديوار تف كرد و با لحني طعنه آميز گفت: «همانطور كه آمده بود، ناپديد شد. او به من اظهار عشق كرد و قرار بود با هم ازدواج كنيم. فقط دوروز بودكه با او آشنا شده بودم. در هر صورت اصلاً از او خوشم نمي آمد. براي چي اين سؤال را كردي؟»
گفتم: «منظور خاصي نداشتم. به نظرم آمد كه زوج خوشبختي خواهيد شد. او جوان و سرشار از نشاط و زندگي بود. كانديدا تو زن زندگي هستي. بايد خانواده اي تشكيل دهي.شوهر كني، بچه دار شوي و زندگي مرفهي براي خودت دست و پا كني.»
بعد با دقت جزئيات يك زندگي رؤيايي را كه اطمينان داشتم او هرگز به آن دست پيدا نخواهد كرد، برايش تشريح كردم. از حرفهاي من خوشش آمد و در آخر پرسيد: «صبحانه خوردي؟»
با زرنگي گفتم: «فكر نمي كنم.»
براي صرف صبحانه مرا به خانه اش دعوت كرد. به كوچه اي رسيديم كه در يكي از محله هاي قديمي شهر قرار داشت. وارد ساختماني قديمي شديم كه تقريباً در حال ريزش بود. مارمولكي با سرعت درحالي كه سوسكي در دهان داشت، از كنار پايم عبور كرد. بعد يك موش خانگي در حالي كه گربه اي در تعقيب او بود، از در ورودي ساختمان به سرعت خارج شد. در تاريكي از پله ها بالا رفتيم. هيچ چراغي آنجا وجود نداشت. خواهرم به خاطر بيماري آسمي كه داشت، مرتب سرفه مي كرد. هنگامي كه به در آپارتمان رسيديم، متوجه شديم كه در كاملاً باز است. كانديدا زير لب گفت: «واقعاً عجيبه! قسم مي خورم كه هنگام خروج از خانه در رو قفل كرده بودم.»بي اختيار گفتم: «مزخرف نگو. تو هميشه آدم حواس پرتي بودي.»باز بودن درمن را هم نگران كرده بود. البته نگراني من بي مورد نبود. زيرا به محض آنكه نور چراغ، اتاق محقر و خالي از اثاثيه خواهرم را روشن كرد، جسد مرد سوئدي را ديديم كه باچشمان باز آبي اش كف اتاق افتاده وخيره به ما زل زده بود. بيچاره خواهرم از وحشت فرياد زد. در حالي كه در را از پشت مي بستم، گفتم: «نترس، نمي توانه هيچ آزاري به تو برسونه.»
خواهرم با لكنت پرسيد: «اين يارو اينجا چكار مي كنه؟ چرا اينقدر ساكت و بي حركته؟»
طوري حرف مي زد كه انگار مي ترسيد مرد سوئدي حرفهاي او را بشنود. گفتم: «سؤال دوم رو مي توانم به آساني جواب بدهم. ولي در مورد سؤال اول، هيچ جوابي ندارم. آيا اين مرد آدرس منزلت رو بلد بود؟»
گفت: «نمي دانم چطور اينجا رو پيدا كرده؟»دست خواهرم را گرفتم كه تا دير نشده از آنجا فرار كنيم. ولي ديگر دير شده بود. چون هنوز حركتي نكرده بوديم كه چندضربه محكم به در خورد و صدايي خش تهديدكنان گفت: «پليس! يا در را باز كنيد يا به زور وارد مي شويم».يك بازرس و دومأمور پليس در را شكستند و وارد خانه شدند و هر سه با هم يك صدا گفتند: «تكان نخوريد! شما بازداشت هستيد!»
من و خواهرم دستهايمان رابالاي سرمان برديم. سقف آنجا كوتاه بود و من در نوك انگشتانم تار عنكبوتهايي را كه از سقف آويزان بود، حس مي كردم. بازرس پليس با لبخندي شيرين كه دندانهاي طلا و ديگر دندانهاي كرم خورده و پوسيده اش را نمايان مي كرد، با همان لحن هميشگي گفت: «خودتان را معرفي كنيد، حرامزاده ها!»خواهر بيچاره ام كارت شناسايي اش را به او داد. ولي بدبختانه با تيغ تاريخ تولدش را تراشيده بود و همين باعث شد تا بازرس پليس نگاهي طعنه آميز به او بيندازد و بگويد: «اين كارت ايراد دارد.»درهمين حال دو مأمور پليس پس از مشاهده و كشف جسد يك صدا فرياد زدند: «هورا! آقاي بازرس، هردوشان را در حين جنايت دستگير كرديم.»
بازرس جوابي نداد و مصرانه از من خواست كارت شناسايي ام را به او نشان دهم. ولي اين كار امكان نداشت چون من هيچگونه مدرك شناسايي همراه نداشتم. در عوض كيسه اي پر ازموادمخدر در جيبم بود كه آن را از جيبهاي مرد سوئدي برداشته بودم. تصميم گرفتم از يك حقه قديمي ولي مؤثر براي نجات خودم استفاده كنم. با لحني صلح جويانه ولي قاطع به بازرس گفتم: «دوست من! شما خودتان رو وارد ماجراي خطرناكي كرديد.»
بازرس با ناباوري گفت: «منظورت چيست؟»
درحالي كه دستهايم را به آرامي پايين مي آوردم، گفتم: «بيا جلوتر بوقلمون بد تركيب. هيچ مي داني با چه كسي داري صحبت مي كني؟»
با خشم گفت: «با يك آشغال كله پوك عوضي.»
گفتم: «قضاوت كوته بينانه و اشتباهي است. شما داريد با دون سفرينو سوگرنياس صحبت مي كنيد. عضو عالي رتبه شوراي شهر و مالك شركتهاي متعدد بيمه و شركتهاي ساختماني، بانك، معاملات املاك، ثبت و غيره. طبعاً شما با هوش فوق العاده اي كه داريد، تا به حال بايد متوجه شده باشيد كه چرا من كارت شناسايي باخودم حمل نمي كنم. زيرا هنگامي كه در محله هاي فقير شهر رفت و آمد مي كنم، مايل نيستم كه مردم عادي مرا شناسايي كنند. در ضمن همسر من چند كارآگاه خصوصي استخدام كرده تا مرا تعقيب كنند، تا بتواند مدرك كافي برعليه من در دادگاه ارائه كند. او تقاضاي طلاق كرده و من مخالفت مي كنم. من مي توانم همين حالا به رئيس جمهور تلفن بزنم تا او ظرف ده دقيقه اتومبيلي با راننده دنبال من بفرستد. البته محافظان زيادي دراطراف اين ساختمان مرا تحت نظر دارند و اين زن، زني كه در كنار من ايستاده، تصميم دارد نام مرا آلوده كند. او مي خواهد از من حق السكوت بگيرد. البته حتماً اظهارات مرا نفي خواهد كرد و مرا تحت فشار قرار خواهد داد. ولي شما بازرس، خودتان قضاوت كنيد. من يك شهروند محترم و مالك كارخانجات فراوان هستم. من نماينده اشرافيت كاتالونيا و اسپانيا هستم واين زن، اين جرثومه فساد، مي خواهد نام مرا لكه دار كند. من تصميم داشتم هزار پزوتا به اين زن بدهم تا كمكي به او كرده باشم و او را از فساد و تباهي نجات دهم و حالا اين اسكناس هزار پزوتايي را در دستان شما مي گذارم تا خودتان تصميم بگيريد.»
اسكناس هزار پزوتايي را كه از جيب مرد سوئدي برداشته بودم، در دستان بازرس قرار دادم. بازرس نگاهي به اسكناس انداخت. شك و ترديد وجودش را گرفته بود. نمي دانست با اسكناس چه كند. من از فرصت استفاده كردم و با سر محكم به دماغش كوبيدم. خون از دماغش سرازير شد، به سرعت از در بيرون پريدم. بازرس در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از آپارتمان خارج شد. دو مأمور پليس هم به دنبال من از آپارتمان بيرون زدند. هنگام فرار از راه پله فرياد كشيدم: «كانديدا! به چيزهايي كه گفتم اهميت نده. اين فقط يك حقه بود».البته اميدي نداشتم كه او حرفهاي مرا شنيده باشد. تازه، شنيدنش هم كمكي به او نمي كرد. وارد خيابان كه شدم، صفهاي طويل كارگران را ديدم كه به سوي كارخانجات، براي انجام كارهاي سخت روزانه شان روانه شده اند. تعدادشان زياد بود. فكري به خاطرم رسيد. فرياد زدم: «زنده باد حزب كارگران اسپانيا!»كارگران به سهم خود مشتهاي خود را گره كرده و به آسمان بردند و شعارهاي آتشين سر دادند. تحولات سياسي اخير كشور باعث شد تا آن شعارهاي آتشين در خيابان به جنگي بين مخالفين و موافقين حزب كارگران بدل شود. غوغايي برپا شد و من توانستم از آن استفاده كنم و با گذشتن از ميان جمعيت، خودم را نجات دهم.
پس از اينكه توانستم از شر تعقيب كنندگان خلاص شوم، نفسي تازه كردم و وقايعي را كه تا آن لحظه اتفاق افتاده بود، مرور كردم. فقط يك نفر مي توانست من و خواهرم را از مخمصه اي كه در آن گرفتار شده بوديم، نجات دهد و آن كميسر فلورس بود. از يك باجه تلفن عمومي به دفتر كميسر تلفن زدم. در دفتر كارش بود. او در ابتدا با شنيدن صداي من متعجب شد. ولي پس از اينكه اتفاقاتي را كه تا آن لحظه رخ داده بود، برايش شرح دادم، حالت متعجبانه اش جاي خود را به خشم و عصبانيت داد:«مي خواهي بگويي هنوز هيچ اطلاعاتي در مورد دختر گمشده به دست نياورده اي؟»موضوع دختر رابه كلي فراموش كرده بودم. از كميسر معذرت خواهي كردم و به او قول دادم كه فوراً و با جديت كامل روي موضوع كار كنم. كميسر با لحني دوستانه كه به نظرم عجيب مي آمد، گفت: «ببين پسرم، شايد من عجله كرده ام. نبايد تو را درگير اين موضوع مي كردم. بهتر است به دفتر من بيايي و در اينجا با آرامش كامل و در حالي كه يك پپسي خنك را مزه مزه مي كني، موضوع رو با هم بررسي كنيم.»بايد اقرار كنم كه رفتار خوب ـ كه اصلاً به آن عادت ندارم ـ روي من تأثير عجيبي مي گذارد. حرفهاي كميسر فلورس و لحن پدرانه او مرا به گريه انداخت. ولي اين باعث نشد تا انگيزه كميسر از نظرم پنهان بماند. او مي خواست مرا به مركز پليس بكشاند و از آنجا دوباره به آسايشگاه رواني برگرداند. با احترام به او جواب دادم كه به هيچ وجه تصميم ندارم پرونده را نيمه كاره به حال خود رها كنم و البته اين كار را هم فقط به خاطر يك دختر لوس و ننر انجام نمي دهم. بلكه موفقيت من در حل اين معما، آزادي را برايم به ارمغان مي آورد.كميسر كه بار ديگر لحن خشن خود را بازيافته بود گفت:«نظر تو رو نپرسيدم، احمق! يا خودت با پاي خودت به اينجا مي آيي، يا دنبالت مي فرستم و دست بسته به اينجا مي آورمت و كاري با تو مي كنم كه ديگر هيچ وقت فيلت ياد هندوستان نكند. فهميدي حيوان؟!
در جواب گفتم: «متوجه حرفهاي شما شدم. ولي با كمال احترام بايد بگويم كه به پيشنهاد شما عمل نخواهم كرد. من تصميم دارم به جامعه و به خودم، ارزشها و شجاعتم رو ثابت كنم. در ضمن سعي نكنيد مثل فيلم هاي پليسي تلفن مرا رديابي كنيد. اول اينكه، اين كار غيرممكن است. دوم اينكه، از يك تلفن عمومي زنگ مي زنم. سوم اينكه، تصميم دارم همين الان گوشي را بگذارم.»همين كار را هم كردم. سير حوادث به گونه اي بود كه هيچ اميدي به بهبودي اوضاع ديده نمي شد. وضعيت هر لحظه وخيم تر مي شد. تصميم گرفتم تمام نيرويم را صرف پيداكردن دختر گمشده بكنم و فعلاً ماجراي مرد سوئدي را فراموش كنم. البته بايد احتياط مي كردم، زيرا ديگر پليس هم در تعقيبم بود.

غصه هاي پنهان
در شماره هاي قبل خوانديد كه زني بيمار مي شود و پس از اينكه به هوش مي آيد از پسران و دخترانش مي خواهد كه دور او جمع شده و به رازي كه او مي خواهد برايشان بگويد، گوش فرادهند.
بچه ها در اين لحظات هركدام به زندگي گذشته خود فكر مي كنند و خاطرات مختلف خود را و آنچه را كه برسرشان آمده است، از ذهن مي گذرانند.
روز بعد وقتي مادر چشم بازمي كند پريسا، پري، پژمان و پدرام را در اطراف خود مي بيند. زن به ياد ۱۵سالگي اش مي افتد. زماني كه عاشق پسر راننده اي شد كه سركوچه با تريلي اش توقف كرده بود و بي توجه و حواس پرت با او تصادف كرده بود.
وقتي «بانو» دريافته بود پسرجوان تريلي سوار هم دل به او بسته، شادشد. اما چندروز بعد خبررسيد مادرپسر «بانو» را به جاي عروس پسندنكرده است و بانو بيمار شد. يك روز غروب وقتي زنگ در خانه بلندشد، مادر به بانو تشرزد كه لااقل در را به روي پدرت بازكن و اينك ادامه داستان…
|||
بانو با بي ميلي پله هاي ايوان را پايين رفت و در را بازكرد. يك قدم خود را عقب كشيد تا پدر داخل شود. مطمئن بود پدر مثل هر روز پاكتي ميوه در دست دارد و آن را به دختر مي دهد تا… چنددقيقه گذشت. بانو دلواپس سرش را از ميان در بسوي كوچه دراز كرد. با ديدن پسرجوان يكه خورد.
پسرجوان از اينكه بانو را پشت در مي ديد، لبخندي زد. بانو دستپاچه گفت:
ـ با كي كار داريد؟
پسر جوان با شيطنت گفت:
ـ با پدر شما! آمده ام خواستگاري…
بانو بقيه حرف هاي پسر را نشنيد به سوي ايوان دويد.
چندقيقه بعد مادر چادر به سركرد و به طرف حياط رفت. جوان با يك دسته گل و يك جعبه شيريني هنوز در ميان در بازشده حياط در انتظار ايستاده بود.
ـ سلام خانم!
ـ سلام! چه امري داريد؟
مرد جوان اين پا و آن پا كرد و آرام گفت:
ـ حاج خانم، حاج آقا تشريف ندارند.
زن كه انگار دلش نمي آمد؛ آرامشي را كه از چندلحظه پيش به دخترش بازگشته بود، از بين ببرد، گفت:
ـ ديركرده. همين الآن ديگه بايد پيداش بشه.
زن بعد از تعارفات اوليه پسرجوان را به داخل خانه دعوت كرد. زن هنوز سيني چاي را جلوي پسرجوان زمين نگذاشته بود كه مرد به خانه آمد.
پدر بانو به پسر جوان نگاه انداخت و بعد از اينكه سلام او را جواب داد، با تعجب روبروي او نشست.
ـ خب من افتخار آشنايي قبلي با حضرتعالي را ندارم.
پسر جوان گفت:
ـ راستش منم بار اول است كه شما رو زيارت مي كنم و خدمت رسيدم تا تقاضايي از شما بكنم. چهره جوان به سرخي نشسته بود. سكوت در اتاق حاكم شده بود. مرد انگار به يادزماني افتاد كه به خواستگاري مادر بانو رفته بود، اين لحظه اگرچه سخت مي گذشت، اما شيرين ترين لحظه زندگي بود. مرد صبر كرد تا جوان خودش بگويد.
ـ راستش من به دختر شما علاقه مند هستم. از روزي كه با ايشون تصادف كردم، يك لحظه نتونستم فكرش رو از خودم دور كنم.
حاج آقا! مادرم رو به خواستگاري فرستادم. ولي اون مخالفت كرد. مادرم دوست داره خودش برام زن بگيره، خودش انتخاب كنه، اما من دل به بانو داده ام و حالا هم خدمت رسيدم. اميدوارم اجازه غلامي به من بدهيد.
پسرجوان ساكت شد، مرد لبخندي زد و گفت:
ـ من بايد تحقيق كنم پسرم. بدونم كار و بارت چيه و خلاصه مطمئن بشم جگر گوشه ام را دستت بدم.
پسر جوان گفت:
ـ من ۲۸سال دارم. اسمم جواد و كارم رانندگي يه. روي تريلي كارمي كنم و اگه خداكمك كنه با ارث پدري ام كه بهم مي رسه شايد بتونم خودم يك ماشيني جمع و جور كنم.
بانو از شادي در پوست نمي گنجيد. چقدر احساس سبكبالي مي كرد. بالاخره جواد او را دوست داشت. از اينكه جواد از مهر و محبت او حتي مادرش را هم نديده گرفته بود. بانو احساس فخر مي كرد. درست سه ماه بعد بود كه بانو به عقد جواد درآمده بود. سوار تريلي اش شده بود و خنده كنان زندگي جديدش را آغاز كرده بود.
يكسال بعد وقتي وقت عروسي رسيد، جواد توانسته بود رضايت مادر را جلب كند. زن بي اعتنا به عروس مثل اينكه تنها براي حفظ ظاهر و آبرو در عروسي شركت كرده بود.
بانو ۱۶ساله بود كه با جواد زيريك سقف زندگي شان را شروع كردند. جواد گاهي به سفر مي رفت و او تنها مي ماند.
چقدر در تنهايي رنج مي برد.
پيرزن با به يادآوردن گذشته شروع به گريه كرد.
ـ شما نمي دانيد من چقدر مصيبت و سختي كشيده ام. شما نمي دانيد مادر جواد چقدر عذابم داد.
هر وقت پدر به سفر مي رفت به خانه ام مي آمد.
ـ بانو! فكر نكني خبري است. حتماً الآن جوادرفته خانه خاله اش در رشت و با دخترخاله اش حميرا داره گل مي گه و گل مي شنوه.
بانو آهي كشيد:
ـ ولي جواد منو دوست داره.
ـ ساده اي دختر! هيچ مردي، زنش را كامل كامل دوست نداره. باش تا روزي كه سرت هوو بياره.
جواد همان شب خسته از سفربرگشته بود. بانو بي اعتنا به مرد گوشه اتاق كز كرده بود.
ـ براي چي رشت رفتي؟
ـ من اصفهان رفته بودم، رشت چيه؟
دعواي مفصلي بين بانو و جواد افتاده بود. بانو به قهر خانه پدررفته بود. جواد هرچي قسم مي خورد كه گناهي مرتكب نشده، بانو باور نمي كرد.
بانو يك ماه در خانه مادر ماند. جواد كارش را تعطيل كرده بود و افتاده بود دنبال بانو.
ـ بانو تو ديوانه شدي، چرا بي جهت زندگي رو تلخ مي كني؟!
وقتي جواد تعهد داد كه اصلاً ديگر مأموريت شمال نرود. بانو به بازگشت به خانه رضايت داد.
درست يكسال بود كه بانو و جواد زندگي مي كردند.
ـ بانو به نظرم بد نيست كم كم بچه دار بشيم.
بانو مي دانست اين حرف جواد نيست، مادرجواد مي گفت جواد بايد پدر شود.
هرطور بود او بايد بچه دار مي شد. هرطور بود بايد با حميرا و مادرشوهرش مي جنگيد. هرطوربود اگرچه دلش نمي خواست بايد مادرمي شد.
شش ماه ديگر گذشت. بانو متوجه شد باردار نمي شود. به توصيه جواد دكتر رفت. دكتر مي گفت:
ـ دير نشده بايد چندسال صبركني. سن و سال تو كم است.
ولي اگر صبرمي كرد حتماً ديرمي شد. حتماً مادرجواد در زندگي شان دخالت مي كرد و زهرش را به او كه عروس ناخواسته بود؛ مي ريخت.
بانو به يادشبي افتاد كه مادرشوهرش با حميرا و خاله جواد به خانه اش رفته بودند. جواد به اصفهان باربرده بود. قراربود فردا به تهران برگردد.
حميرا به بانو نگاه عجيبي مي كرد. بانو غمگين سعي مي كرد، حركتي نكند كه همه چيز را به هم بريزد.
ـ بانو جون! بچه دار نمي شي؟!
مادر جواد با بي رحمي اين حرف را به بانو زد. بانو نگاهي از روي خشم به مادرشوهر كرد. خاله جوادلبخندي به لب زد:
ـ بانو جون هنوز خيلي ديرنشده كه…
شب تا صبح بانو فكر كرد. خوب مي دانست اگر دير بشود حتماً حميرا او را از اين خانه بيرون خواهدانداخت.
نزديك صبح فكري به ذهن بانو رسيد. لبخندي زد و به خواب رفت. ساعت ۱۰صبح بود كه از خواب بيدار شد، ديرشده بود، بايد هرچه زودتر تا قبل از آمدن جواد كاري مي كرد. چادر به سركرد و از در بيرون زد…
ادامه دارد

توصيه پزشكان براي كنار آمدن بامشكل ناباروري
بيشتر زنان با اين انتظار و آرزو باليده و رشد مي كنند كه روزي مادر خواهند شد. تصويرها و انتظاراتي از عروسكهاي كودكان گرفته تا مراسم جشن تولد كه از سوي والدين ـ دوستان ـ مذهب ـ آگهي هاي تبليغاتي و رسانه ها به سوي ما هجوم مي آورند ما را در محاصره خود گرفته اند. براي بسياري از مردان نيز اميد پدر شدن بخش مهمي از هويت آنهاست. فشار براي تشكيل خانواده مي تواند فشار عظيمي باشد و فكر اينكه يك فرد قادر نيست اين كار را انجام دهد مي تواند باعث شود كه خيلي ها احساس كنند اشكالي در كار آنها وجوددارد.
از چهار شماره قبل گفت وگوهايي را خوانديد كه با روانشناسان برجسته درباره زوجهاي نابارور براي دست يابي به بهترين روشهاي كنار آمدن با استراتژيهايي كه واقعاً مؤثر و عملي مي باشند انجام گرفته است.
* با پرداختن به ديگر علايق خود از سلامت خودمراقبت كنيد
درست است كه پرداختن به معالجات ناباروري به اندازه يك شغل نيمه وقت و حتي گاهي اوقات تمام وقت، وقت شما را مي گيرد اما بهتر است به ديگر علايق و سرگرمي هاي خود نيز كه باعث انبساط خاطرتان مي شوند بپردازيد. اين كار ساده اي نيست اما به هرحال بايد انجام شود. مثلاً اگر مجبوريد يك روز در ميان براي آزمايش خون به يك مركز پزشكي مراجعه كنيد سعي كنيد كه در همين زمان و در طول مسيرتان وسيله يا شيوه اي بيابيد تا كمي خود را سرگرم كنيد. اگر پرداختن به سرگرمي هاي چندسال قبل برايتان دشوار است ـ چون حالا ديگر بيشتر دوستانتان بچه دار شده اند ـ راههاي جديدي بيابيد و هميشه به خاطر داشته باشيد كه خنده بهترين دارو است.
* تا كي مي خواهيد پيش برويد
نانسي مي گويد: «نمي توان براي هميشه به معالجات ادامه داد. اين كار واقعاً تاسرحد مرگ عذاب آور است.» او مي گويد روزي كه همسرش به خانه آمد و به او خبر داد كه با يك مددكار اجتماعي درباره به عهده گرفتن مسؤوليت يك كودك صحبت كرده است نفسي به راحتي كشيده و آرامش عجيبي در خود احساس كرده بود. «اين حرف همسرم براي من نعمتي بود چون به هرحال به هرشكل ممكن قرار بود ماهم پدر ومادر بشويم.» براي برخي افراد اين كار به معني پياده شدن از قطار معالجات قبل از رسيدن به مقصد است. پس از آنكه به ليزا گفته شد به نازايي با علل نامعلوم مبتلا مي باشد او تصميم گرفت كودكي را به فرزندخواندگي قبول كند. او مي گويد: «خيلي ها هستند كه به انواع معالجات ادامه مي دهند تا زماني كه واقعاً ديوانه مي شوند. ولي من نمي توانستم چنين كاري بكنم. اما تنها مي دانستم كه واقعاً نمي توانم اينگونه باشم.»
ترجمه : وحيده دينداري

كيَم، چيَم؟
047130.jpg
كيم، چيم، درشتم، آب مي كشم با پشتم
آتش كه شعله ور شد ،خانه پر از خطر شد
فوري مرا خبر كن ، با خبر از خطر كن
تا برسم من از دور، با جيغ آژير و نور
آتش را خاموش كنم ، ضعيف تر از موش كنمببين چقدر قشنگم، خوشگل و رنگ وارنگم
انواع بسيار دارم، خيلي تماشاييم
هنگام سال تحويل، تو سفره هفت سينم
غذايي دريايي ام، فايده بسيار دارم
گوشت تنم لذيذ است ، خوراك خرس و گربست

دختر باغ آرزو
047085.jpg
خلاصه اون سوسكا از اونجا رفتند
پرسيا روجاگذاشتند
لياقت پرسيا رو نداشتند
وقتي كه برف و سرما
به كوه وجنگل اومد
تمام شاخه ها رو
سفيد و پشمكي كرد
پرسيا آواره شد
پيرهن رنگارنگش
مانندگلبرگ گلا پاره شد
طفلكي داشت مي پژمرد
اين درو زد اون دروزد،
به كلبه اي پناه برد
يه موش صحرايي پير صاحب اون كلبه بود
اومد و در رو گشود
ـ سلام سلام آي ننه موش
يه سرودوگوش
دون ندارم دونه مي خوام
جا ندارم، خونه مي خوام
ـ عليك سلام خوش اومدي بفرما
زود بيا تو، بيرون كلبه سرده
مي ميري خدا نكرده
اما بايد كمك كني، كار كني
براي من، ديگ پلو باركني
پرسيا لبخند زد و گفت: «مي دونم
ننه موش مهربونم.»
نويسنده: هانس كريستين آندرسن
ترجمه و بازنويسي: اسدالله شعباني

قبل از خواب بچه ها
بادبادك بازي
047136.jpg
يك روز پاييزي بود. باد مي وزيد. سگ كوچولو بيرون رفت. مي خواست بادبادك خود رادر آسمان به پرواز درآورد. وقتي بادبادك به آسمان رفت، شروع به بالا و پايين رفتن كرد. ناگهان باد تندي وزيد و بادبادك او را برد.
سگ كوچولو كه ناراحت شده بود گفت: چه باد تندي. بادبادك مرا به بالاي درخت برد.
سگ كوچولو نگاهي به بادبادك كرد و گفت: من كه نمي توانم از درخت بالا بروم و ديگر نمي توانم بادبادك خودم را در آسمان به پرواز درآورم.
سگ كوچولو با ناراحتي به طرف لانه اش راه افتاد. برگ هاي قرمز، زرد، نارنجي و سبز با وزيدن باد از درختان جدا مي شدند و روي سر سگ كوچولو مي ريختند.
سگ كوچولو گفت: يك بازي ديگر!
او مي خواست برگ ها را بگيرد. دراين لحظه چيزي به طرف او آمد. بزرگ بود. سگ كوچولو به آن چيز كه رنگ اش تيره بود، چشم دوخت. تا اينكه آن چيز روي سر او افتاد. سر سگ كوچولو داخل آن چيز قرارگرفته بود. سگ كوچولو نمي توانست ديگر جايي را ببيند.
اويك دفعه صدايي شنيد:
ـ كلاه من اينجاست!
سگ كوچولو كلاه را از سرش بيرون آورد. گاو جلوي او ايستاده بود. كلاه را به او داد و گفت:
ـ كلاه مرا از باد گرفتي. متشكرم.
سگ كوچولو گفت: كاري نكردم.
گاو گفت: اي كاش مي شد من هم براي تو كاري مي كردم.
سگ كوچولو بادبادك اش را نشان داد و گفت: بادبادكم آنجا گير كرده است.
و گاو آن را برايش پايين آورد.
سگ كوچولو وقتي بادبادك اش را در آسمان به پرواز درآورد از گاو تشكر كرد. ولي گاو رفته بود.

پزشك خانواده
كودكان و آلودگي هوا
047118.jpg
چندكيلومتري كه از شهرهاي بزرگ دور شويم و نفسي از هواي تميز و سالم استنشاق كنيم تازه متوجه مي شويم چه بلايي در شهر برپيكرمان مي آيد، مي توانيم ساعت ها آب نخوريم ولي نمي توانيم ثانيه ها بدون تنفس بمانيم و هر دقيقه بدون اينكه متوجه شويم ده ها بار اين هوا را فرومي بريم . در شهرها تردد خودروها با سوخت و موتور نامناسب ـ وجود كارخانه هاـ كارگاه ها، انبارهاي موادشيميايي و بسياري موادآلاينده ديگر.
در منازل: مصرف موادغذايي بسته بندي شده و كنسروي، حشره كش ها، آفت كش ها، سوخت بخاري ها بخصوص مصرف چوب، گرد و خاك لباس كار والدين، دخانيات و… همه و همه زندگي بشر را تهديد مي نمايد.
* ذرات شيميايي مهم موجود در هوا: در تمام دنيا بالاترين منشأ ذرات سمي موجود در هوا را گازهاي خروجي از اتومبيل ها تشكيل مي دهد و بيشترين ذرات را اكسيدان هاي نوري شيميايي (بخصوص اوزن) كه اين گاز خاصيت ضدعفوني و ميكروب كشي دارد ولي روي ريه اثرات تحريكي و سمي ايجاد مي كند.
اكسيدهاي نيتروژن، اكسيدهاي سولفور، مونواكسيدكربن و دي اكسيد كربن و ذرات بسيارريزديگر نيز معلق در هوا مي باشند.
اين مواد اكثراً از سوخت هاي فسيلي مثل (ديزل، بنزين، مازوت و بقيه) حاصل مي شوند و سوخت هر ليتر بنزين باعث از بين رفتن بيست و هفت هزار ليتر هوا و قريب نصف اين مقدار گازهاي مضر در هوا رها مي شود.
اكنون ببينيم چه بلايي ازخودكرده هاي خويش مي بينيم.
* علايم و تظاهرات: بيشتر شدن ذرات آلوده در محيط خارج منزل بخصوص اوزن ـ اكسيدنيتروژن ـ مونواكسيد كربن ـ دي اكسيد كربن سبب ناراحتي هاي ريوي بخصوص در بچه ها ـ و سبب كاهش هواي بازدمي و خس خس و تشديد آسم مي شود. البته مقادير بالاي گازهاي مونواكسيد كربن در موارد نشت گاز ـ آتش سوزي ها خيلي خطرناك و كشنده است.
ذرات ريز معلق در هوا سبب افزايش مرگ به علت بيماري هاي قلبي و عروقي مي شود.
* هواي داخل منازل: شرايط هواي داخل خانه ها منشأ بيماريهاي تنفسي مي باشد مخصوصاً بچه ها كه (۸۰ ـ تا ۹۰) درصد وقتشان در اين محيط مي گذرد. موجودات و مواد آلوده اي كه در منازل سبب ناراحتي هاي ريوي مي شود شامل: قارچ ها، سوسك، كرم هاي ريز، گربه، سگ، حيوانات خانگي و بخصوص بعضي از قارچ ها كه سموم قوي توليد مي كنند و به «مايكوتوكسين» معروف هستند و خطرناك مي باشند به اضافه دخانيات مصرفي در منازل.
* علايم بيماريهايي كه با موادسمي ديگر بروز مي نمايد مختصراً ذكر مي شود:
* سرب: تماس با سرب در سرتاسرجهان وجود دارد و بخصوص در كشورهايي كه هنوز بنزين با سرب استفاده مي نمايند در كشورهايي كه بنزين بدون سرب استفاده مي شود ميزان سرب خون افراد حتي تا ۹۰درصد كاهش يافته است علايم زماني بروز مي كند كه ميزان سرب خون از ۱۰ميكروگرم در دسي ليتر بيشتر باشد و شامل: كاهش هوش ـ توجه نكردن و كوتاه شدن زمان توجه ـ و رفتارهاي ناهنجاراجتماعي مي باشد و متأسفانه سرب از جفت مادران حامله عبور مي كند. توصيه مي شود از بنزين بدون سرب استفاده و در منازل قديمي فقط صبح ها ۲ الي ۳دقيقه شيرآب را بازنگهداريد تا سرب مانده از شب قبل در لوله ها تخليه و بعداً آب آشاميدني شود.
* جيوه: كه به دوفرم غيرآلي كه سبب درماتيت ـ التهاب لثه و دهان و لرزش و بيماري اكرودينيا مي شود و به فرم آلي كه جيوه به صورت محلول در آب مي باشد به سيستم عصبي نفوذ مي كند و باعث تظاهرات عصبي مي شود.
* آزبست: اين ماده بيشتر در كلاس هاي مدرسه دانش آموزان براي پوشش سقف استفاده مي شود و ذرات ريزآن در كلاس پراكنده كه متأسفانه دو نوع سرطان ريه و مزوتليوما ايجاد مي كند در كشورهاي پيشرفته تمام اين كلاس ها را ترميم و يا بازسازي مي كنند.
* حشره كش و آفت كش ها: قريب ۶۰۰نوع وجود دارد، كه اين حشره كش ها با نشستن روي موادخوراكي و مصرف آن به وسيله افراد و همچنين آفت كش ها كه در باغچه منازل ـ مهدكودك ـ پارك ها استفاده مي شود باعث بروز علايم زير مي شود:
بيماريهاي عصبي ـ اختلالات سيستم عصبي مركزي ـ اختلالات هورموني و در سنين توليد مثل اختلال در بچه دار شدن كه اين عارضه اخير بيشتر به وسيله اين مواد ايجاد مي شود: (د.د.ت كپون ـ دي بروموكلروپروپان) سرطان ها بيشتر به وسيله اين مواد ايجاد مي شود: (آلدرين ـ دي لدرين ـ كلروفنوكسي هربي سيد) و فيروزريه به وسيله «پاراكوات» ظاهر مي شود.
* تماس با د.د.ت ـ پلاستيك ـ P.V.C ـ مقره هاي برق (P.C.Bs) براي جنين ـ نوازد و بچه ها خطرناك و حتي از شيرمادر عبور مي كند و سبب مشكلات عصبي رفتاري دايمي مي شود.
راه هاي ابتلا در موارد بالا از طريق احتراق و سوزاندن موادپلاستيكي و P.V.C و مصرف ماهي از درياچه هاي مصنوعي آلوده مي باشد.
* نكات ديگر ضروري كه توجه به آن جدي است و استدعا دارد رعايت بفرماييد شامل:
* لطفاً سيگار نكشيد: بچه هاي متولد از والدين سيگاري دچار مرگ هاي ناگهاني مي شوند و بچه هاي مادران سيگاري كم وزن به دنيا مي آيند و اين فرزندان دچار بيماريهاي تنفسي ـ مايع در گوش مياني و آسم مي شوند.
* موادافزودني به غذاها كه عمداً براي نگهداري بيشتر غذا استفاده مي شود و تعداد آن بسيار زياد است عده اي از اين موادسمي بوده و در ضمن در اينگونه مواد بقاياي آفت كش ها ديده مي شود. لطفاً حتي الامكان، از مواد تازه استفاده نماييد.
* لباس كار والدين آلوده به سرب ـ بريليوم، دي اوكسين، اوزگانوفسفات ـ آزبست مي باشد در نگهداري آن دقت شود و دور از دسترس بچه ها باشد.

جنايت در جهان
* محاكمه ۴نوجوان قاتل ، محاكمه ۴پسر به اتهام قتل يك نوجوان ۱۰ساله در انگلستان آغاز مي شود. «داميلوتيلور»، پسر ۱۰ساله در ماه نوامبر ۲۰۰۰پس از اتمام كلاس كامپيوتر از مدرسه به خانه بازمي گشت كه مورد حمله مهاجمان قرارگرفت. ۳ نوجوان ۱۶ساله و يك نوجوان ۱۴ساله به قصد سرقت از داميلولا به وي نزديك شده و او را با ضربات چاقو از پاي درآوردند. وي روي پله هايي كه ۵دقيقه تا خانه اش فاصله داشتند، براثر خونريزي جان سپرد.داميلولا و خانواده اش ۴ماه قبل از اين حادثه از نيجريه به انگلستان آمده بودند.
* مرد كره اي ۲ زن را كشت، مرد جواني كه پس از به قتل رساندن زني اهل كره جنوبي، جسد او را قطعه قطعه كرده بود پس از ارتكاب قتل ديگري در دادگاه محاكمه مي شود. اين مرد ۳۰ ساله كه «كيوسوكيم» نام دارد و در لندن زندگي مي كند چندي پيش دستگير شد. اين مرد ۳۰ ساله متهم دست كه ۱۸ نوامبر سال ۲۰۰۱ زن ۲۱ ساله اي به نام هيوجانگ جين را كه دانشجوي زبان فرانسه بود و در دانشگاه ليون درس مي خواند به قتل رسانده است. كيوسوكيم متهم است كه در گذشته زن ۲۲ ساله اي را به نام هواسنگ كه اهل كره جنوبي بود، به قتل رسانده و جسدش را مثله كرده است.
* جوان ۱۷ ساله قاتل پيرزن ۹۰ ساله، پليس ولز هفته گذشته يك جوان ۱۷ ساله را به جرم قتل يك پيرزن ۹۰ ساله با چاقو، دستگير كرد.اين پسر ۱۷ ساله با ضربات چاقو به پيرزن حمله كرد. جسد «مابل ليشون» روز ۲۵ نوامبر با زخمهاي متعددي روي بدنش، در حالي كه روي صندلي نشانده و در پتو پيچيده شده بود، در اتاق نشيمن خانه اش پيدا شد.«جان كايتون» سربازرس پليس در اين باره گفت: جراحات بدن مقتول شديدترين جراحاتي است كه در زندگي ام شاهد آن بوده ام. پليس يك جوان ۱۷ ساله را در اين ارتباط دستگير كرده و هفته آينده در دادگاه محاكمه خواهد شد.
* محاكمه ۲جوان كنيايي به اتهام قتل ۶۷ دانش آموز، محاكمه دو نوجوان كنيايي كه سال گذشته به جرم قتل ۶۷ نفر از همكلاسي هايشان دستگير شده بودند، آغاز شد. «فليكس گامباو» و «ديويس اونيانگو» كه هردو ۱۶سال دارند، منكر ۶۷ فقره قتل شدند و زماني كه قاضي دادگاه اسامي دانش آموزاني را كه در آتش سوزي خوابگاه كشته شده بودند، خواند هيچ عكس العملي از خود نشان ندادند. ۵۸ نفر از دانش آموزان بلافاصله پس از سوختگي فوت شدند، اما ۹ نفر ديگر به دليل شدت جراحات در بيمارستان جان سپردند. «فليكس» به عنوان متهم درجه يك در دادگاه توضيح داد چگونه با همدستي «ديويس» خوابگاه مدرسه را به آتش كشيده اند. «ديويس» به عنوان متهم درجه ۲ شناخته شد زيراوي نقشه به آتش كشيدن خوابگاه مدرسه را نكشيده و تنها با فليكس همكاري كرده بود.

مشاور حقوقي خانواده
047097.jpg
«حسن حميديان» و «زينب رنجبر»
زوج قضايي مجتمع قضايي خانواده هر هفته پاسخگوي مشكلات زوج هاي ايراني هستند. در صورت داشتن سؤالاتي چه حقوقي و چه خانوادگي مي توانيد آن را با ويژه نامه ماجراي زندگي در ميان بگذاريد:
اشرف نگاهي به زيرزمين كوچك و تاريك انداخت. درست از ۱۵ سال پيش بود كه با «فرخ» زير يك سقف زندگي كرده بود و يك ليوان آب خنك از گلويش پايين نرفته بود.
اشرف آهي كشيد. نگاهش به فرامرز و فتانه افتاد. چقدر لاغر و استخواني بودند. حتماً فرخ تاچند ساعت ديگر از كار به خانه برمي گشت.
ياد اولين سال زندگي اش افتاد. اشرف در آن زمان ۱۵ ساله بود. با اندامي ظريف و لاغر كه او را به فرخ دادند. فرامرز را باردار بود كه سرسال شد و وقت اسباب كشي رسيد. فرخ به هزار سختي و با هزار غرولند اتاقي كرايه كرد. اتاق در زيرزمين خانه اي قديمي بود. روزي كه اسباب كشي شان بود فرخ از اشرف خواسته بود، او را در جابجا كردن وسايل كمك كند. فرخ مي گفت: براي اسباب كشي يك زندگي دونفره كه نبايد كارگر گرفت.
اشرف با وجود بارداري چقدر پله پايين و بالا كرده بود به عشق حرف فرخ كه اگر صرفه جويي كنيم و پولمان را در راهش خرج كنيم، بهتر است؛ تلاش كرده بود.
زن به ياد زماني افتاد كه ويار داشت و فرخ از خريدن آنچه كه او آرزوي خوردنش را مي كرد، طفره رفته بود.
وقتي فرامرز به دنيا آمده بود، آبرويش رفته بود. مرد براي ماندن مادر اشرف كنار او و نوزادشان چه آبروريزي ها كه نكرده بود وعاقبت مادر اشرف خرج خورد و خوراكش را به دامادش پرداخته بود.
هرچه فرامرز بزرگتر مي شد، اشرف مشكلات بيشتري پيدا مي كرد، تولد فتانه بر اين مشكلات اضافه كرده بود.
براي فرخ، فرامرز و فتانه و اشرف يكي بود. او اصلاً به مهر و محبت نمي انديشيد. بارها از طرف مدرسه اشرف را خواسته بودند.
ـ چرا رنگ بچه شما اينقدر زرد است؟ چرا جوراب هايش پاره است. چرا كيف ندارد، چرا برايش دفتر نمي خريد، چرا چرا چرا؟!
اشرف سرش را به ديوار نمور زيرزمين تكيه داد. نمي فهميد درد فرخ چيست؟ اما هرچه بود مگر او چه گناهي كرده بود. تا كي بايد خجالت مي كشيد؟ تا كي بايد وقتي ميهماني يا عزايي بود او خجالت زده مي شد يا نمي رفت؟...
زن به ياد ۱۵ سال زندگي مشتركش كه همه در زيرزمين هاي نمور و كوچك گذشته بود، افتاد. بايد تاقبل از آمدن بچه ها از مدرسه، وسايل خانه را جابجا مي كرد. در اين اسباب كشي هم مثل گذشته او بايد به جاي چند كارگر...
بغض گلويش را فشرد. بسرعت وسايل را جابه جا كرد. چند سيب زميني شست و در قابلمه گذاشت. از شدت خستگي به ديوار آشپزخانه تكيه كرده بود كه صداي زنگ در حياط بلند شد.
چند دقيقه بعد صداي پاي فرخ كه پله ها را پايين مي آمد، به گوش رسيد. بچه ها هر كدام يك گوشه نشسته بودند و سرشان را در كتاب فرو برده بودند. زن در را به روي شوهر باز كرد.
فرخ چند پلاستيك سياه رنگ در دست داشت. زن پلاستيك ها را از مرد گرفت و به آشپزخانه برد، مرد چند دقيقه بعد لباس راحت پوشيد و به آشپزخانه رفت.
فرخ مثل هميشه گوشت را شست، خرد كرد و بعد از شمردن تكه هاي گوشت با احتياط آنها را در كيسه هاي فريزر گذاشت و در دفتري نوشت. اين كار فرخ ديگر براي اشرف عادي شده بود. درست ۱۵ سال بود كه مرد اين كار را مي كرد.
فرخ پاكت ديگري را باز كرد. درون پاكت چند پلاستيك سفيد كه در هر كدام نخود، لوبيا، عدس و لپه بود را كف آشپزخانه گذاشت. مرد چند كاسه كنار خود چيد و روي موكت آشپزخانه نشست.
اشرف با احتياط و نگراني به او نگاه مي كرد. اين اولين بار بود كه مرد اين گونه عمل مي كرد. فرخ در مدت چند ساعت نخودها، لوبياها و عدس و لپه ها را شمارش كرد و در دفتري نوشت و رو به اشرف كه اشك در چشمانش جمع شده بود، كرد و گفت:
047103.jpg
ـ اشرف درست ۲۰۰ عدد نخود داريم در هر باركه مي خواهي بايد درست ۲۰ عدد نخود بريزي. لوبياهم ۲۵۰ تا است. هر بار در آبگوشت ۲۵ عدد بريز و...
اشرف از شدت خشم دندان هايش را روي هم فشار داد. آنقدر عصبي بود كه تعادل اش را از دست داده بود. مرد پاكت كوچك برنج را باز كرد.
ـ از اين به بعد براي هر كدام از بچه ها ۵۰ عدد از دانهاي برنج و براي من و خود ۶۰ عدد برنج بريز.
فرخ در مقابل تعجب زن گفت:
ـ به نظر تو زياد است؟ عيب ندارد. بالاخره بچه ها روبه رشد هستند.
وقتي مرد تعداد سيب، پرتقال، سيب زميني و پيازها را هم شمارش كرد، زن كه كاملاً حواس اش پرت شده بود، دستش به ليواني كه روي كابينت بود، برخورد كرد و ليوان در كف آشپزخانه به زمين افتاد و خرد شد.
فرخ از جا بلند شد. با عصبانيت زن را زير مشت و لگد گرفت.
ـ زندگي مرا به آتش مي كشي. ليوان مي شكني...،
زن فرياد زد:
ـ اين ليوان ها را دايي ام برايم آورده بود، اگر هم شكستم به تو ربطي ندارد...
گوش مرد بدهكار نبود...
\\\
صبح روز بعد مرد لباس پوشيد. يك اسكناس ۲۰۰ توماني لب طاقچه گذاشت. با اين پول پنير و نان بخر. ماست و پودر لباسشويي يادت نره، بچه ها هم اگر چيزي خواستند...
مرد از در خارج شد. زن چادر سركرد و دنبال او راه افتاد. از ديشب هرچه فكر كرده بود نفهميده بود كه چرا او و بچه هايش اينقدر استخواني و رنگ پريده اند. اما فرخ سرحال و هيكلي مانده است.
زن در خيابان با احتياط شوهر را تعقيب مي كرد. مرد پياده راه افتاد. يك چهارراه جلوتر چند سيخ دل و جگر سفارش داد. ايستاده آن را تند تند به دندان كشيد و دوباره راه افتاد. زن اشك هايش را پاك مي كرد و دنبال مرد مي رفت. وقتي مرد سر چهار راه يك ليوان آبميوه هم سركشيد، زن سوار تاكسي شد و به طرف دادگاه خانواده راه افتاد.
او از اينكه هر روز سيب، خيار، لوبيا، نخود و لپه بشمارد خسته شده بود. زن مي ترسيد فرخ بزودي از او بخواهد تا براي شيرين كردن چاي حتي شكر را هم شمارش كند.

*پاسخ

زينب رنجبر ـ معاون مجتمع قضايي خانواده ـ درخصوص خسيس بودن مردان و مشكلاتي كه در خانواده ايجادمي شود، گفت: درزندگي مشترك مرد زحمت مي كشد، پول به دست مي آورد و زن درمقابل زحمات خانه و خانواده ر ابر شانه هاي خود تحمل مي كند و درمقابل اين توقع است كه اگر پولي در خانه به دست آمد، اين پول براي آسايش، ايجادرفاه و پيشبرد اهداف عالي است و با پول و ايجاد آرامش و رفاه است كه فرزندان و زوج مي توانند به چشم اندازها و افق هاي بالاتر برسند.پس مي توان گفت درآمد به نوعي سكوي پرش افراداست و اين سكوي پرش و نقطه آغازموفقيت با دسترنج پدر در خارج از خانه حاصل مي شود. و اگر الآن در زمان حال اين پول صرف خانواده نشود، چه بسا مصرف آن براي فردا كارساز نباشد.خسيس بودن مرد را درواقع مي توان يك نوع بيماري و مرض به حساب آورد. عده اي از مردان خسيس كه باعث شكايت هايي ازسوي زنانشان در دادگاه خانواده اند اعتقاددارند، اكنون صرفه جويي كنيم، خرج نكنيم تا آينده اي بهتر داشته باشيم.
دسته اي ديگر ازمردان از اين نيز پارافراتر نهاده اند و مانند زني كه موضوع آن را به مشاوره گذاشتيم، باعث ازهم پاشيدگي خانواده و فشارهاي روحي ـ رواني روي همسر وفرزندان خودشده اند و به گونه اي بيمارگونه عمل مي كنند كه حتي نخود و لوبيا و... خانه شان شمارش مي شود.
بطوركلي بايد بگويم اگرزني كه شوهرش تا اين حد دچار خست است، در مراجعه به دادگاه بتواند اين موضوع را اثبات كند و فشار و مضيقه اي را كه او و فرزندانش ازاين رفتار بيمارگونه مردخانواده متحمل مي شوند، به نمايش بگذارد، دادگاه اين رفتار را ازنوع سوءمعاشرت و سوءرفتار تشخيص مي دهد و براساس خواسته زن اقدامات لازم را دستورخواهدداد.دادگاههاي ما براساس اينكه هميشه سعي دروصل داشته اند، در اين موارد نيز از زن مي خواهند براي حفظ كانون خانواده و آسايش فرزندان با گرفتن نفقه اي كه از سوي دادگاه تعيين مي شود، به زندگي خانوادگي ادامه دهد، ولي اگر در مواردي زن درخواست جدايي داشته باشد و به لحاظ روحي امكان ادامه زندگي مشترك را نداشته باشد، دادگاه دراين مورد تصميمات مقتضي و لازم را خواهدگرفت.

بازجويي
دزدي يا قتل
دزدي يا قتل
دايره مبارزه با سرقت موتورسيكلت. مرد هاج و واج روي صندلي نشسته بود. انگشتانش را تا بند سوم در دهانش فروبرده بود. افسر پليس مي دانست چه چيزهايي بپرسد.
** بگو ببينم چي كار كردي؟
*والله من اونو نكشتم، من آدمكش نيستم.
** چرا پرت و پلا مي گي، اونو نكشتم يعني چي، بگو چي كار كردي؟
* جناب سروان، مامانم منو خيلي اذيت مي كرد، هميشه سربه سرم مي ذاشت تا اينكه...
** تا اينكه چي؟ داري چي مي گي؟ بگو ببينم مادرت بااين پرونده چه ربطي داره؟
* ببينيد، اون روز من و مامانم تنها بوديم. اون به زنم فحش داد. من خيلي تحمل كردم اما وقتي به طرفم اومد و سيلي به صورتم زد ناخواسته گوشتكوب پاي سفره رو برداشتم و كوبيدم سرش.
** خب چي شد؟
* هيچي، مامانم افتاد روي زمين، وقتي رسوندمش بيمارستان تموم كرده بود، پيش همه گفتم اون از پله ها زمين خورده و سرش به نرده ها خورده و همه باور كردند.
** يعني مامانتو تو كشتي؟
* آره، خيلي پشيمانم اما من آدمكش نيستم.
** سرقت موتورسيكلت چي؟
* من از اون اطلاعي ندارم. موتورسيكلت رو از پسر همسايمون گرفتم تا پيش يكي از طلبكارام برم كه پليس به من گير داد و دستگيرم كردند.
** يعني تو موتورسيكلت رو ندزديدي؟
* مگه موتورسيكلت دزديه؟! والله خبر ندارم پسر همسايمون آدم صالحي نيست، ممكنه اون بدونه ماجراي سرقت موتورسيكلت چيه؟
روز بعد، پسر همسايه اين مرد به اتهام سرقت موتورسيكلت و خود او به اتهام قتل مادرش كه ۶ماه پيش رخ داده بود و هيچكس به اين مرد مظنون نبود روانه زندان شد.
مرد جوان در راه انتقال به زندان وقتي پي برد روز اول بخاطر سرقتي بودن موتورسيكلت دستگير شده است خنده تلخي كرد. او مي دانست ماه هيچ وقت پشت ابر نمي ماند.

حقه هاي ازدواج
من هوو داشتم
از زبان حسن جمشيدي معاون مجتمع قضايي خانواده بخوانيد كه چگونه برخي افراد از حقه هايي براي ازدواج استفاده مي كنند.
دختر جوان دستي به پيشاني اش كشيد ۱۹سالش بيشتر نبود، اما چه آرام و چه ساده در چنگال مرد فريبكار اسير شده بود. هيچ وقت فكر نمي كرد گليم بخت اش را اينگونه بافته باشند.
هيچ وقت فكر نمي كرد كه خوشبختي اش تا اين اندازه كوتاه مدت باشد. دختر جوان با خودش فكر كرد:
ـ ديگر نمي توانم اينگونه زندگي كنم. ديگر نمي توانم بيشتراز اين جلوي ديگران سربالا نگاه دارم ، ديگر نمي توانم با فريب زندگي كنم، ديگر نمي توانم…
|||
منوچهر با خوشرويي از افسانه خداحافظي كرد . گونه پسرك اش را بوسيد و از افسانه خواست تا زمان بازگشتن او از مأموريت،مواظب خود باشد واز پسرك شان مراقبت كند.
افسانه لبخند تلخي زد. منوچهر درتمام مدت دوسالي كه باهم زندگي كرده بودند، هميشه بيشتر از يك روز به مأموريت نمي رفت، ولي اين بار…
منوچهر كه از خانه بيرون رفت ، افسانه شروع به گريه كردن كرد، او چقدر به پسرش و منوچهر علاقه داشت.
افسانه خودش را با كارهاي خانه سرگرم كرد. او مي خواست تابعد از برگشتن منوچهر در آپارتمان شان تحول ايجاد كند.
افسانه به پسرك شير داد و او را خواباند وبعد شروع به رسيدگي به كارهاي خانه كرد. او بايد درمدت اين يك هفته دكوراسيون را تغيير مي داد وبا سليقه گل چيني درست مي كرد و ديوارهاي خانه را تزئين مي كرد.
افسانه تمام تغييراتي را كه مي خواست درخانه بدهد در دو روز اول انجام داد. او نمي دانست چند روز باقي مانده را براي بازگشت شوهرش چه كاركند. خسته روي مبل نشسته بود . اوتصميم گرفته بود به گونه اي رفتار كند كه در شأن همسر يك دكتر پتروشيمي باشد. از منوچهر خواسته بود كه كم كم براي رفع تنهايي شان با همكارانش رفت وآمد خانوادگي كنند. منوچهر به افسانه قول داده بود كه بعد از برگشت از مأموريت خارجي اش، حتماً رفت وآمدها وشب نشيني ها را با همكارانش شروع كند.
افسانه با خودش گفت: اگر پدرومادر وخانواده او با ازدواج من و منوچهر موافق بودند، چقدر من الآن خوشبخت بودم ، حتماً اينقدر تنها نبودم ، جايي غيراز خانه مادرم داشتم تا بروم…
افكار افسانه با صداي زنگ بريده شد. به ساعت نگاه كرد.ساعت ۱۰صبح بود. با تعجب از جا بلند شد زني از پشت آيفون از او مي خواست كه چنددقيقه اي با او صحبت كند . او خودش را همسر يكي از همكاران منوچهر معرفي مي كرد.
افسانه در خانه را باز كرد. دستي به موهايش كشيد. مثل هميشه مرتب بود . پشت درآپارتمان رفت واز چشمي نگاه كرد. زن آرايش وسرووضع ساده اي داشت . در را باز كرد. زن به آرامي وارد شد.
افسانه با شادي از او استقبال كرد. زن روي مبل نشست. چقدر غمگين بود . افسانه فنجان چاي را جلوي او گذاشت و روبروي او نشست.
زن آرام و با صداي گرفته اي شروع به صحبت كرد.
ـ اسم شما افسانه است؟ اسم پسرتان آرمان، درست است؟!
افسانه با نگراني سرش را تكان داد.
زن سرش را بالا گرفت.
ـ نمي خواهم شما را ناراحت كنم . ولي همانقدر كه شما ناراحت خواهيد شد، من هم غصه دار هستم. نه بخاطر بودن شما بخاطر فريبي كه خورده ام.
|||
افسانه با شنيدن حرف هاي زن شروع به گريه كرد.همه چيز درست بود. زن درست مي گفت. منوچهر او را فريب داده بود.
منوچهر دريك شركت كارمند ساده بود. هيچ تخصصي نداشت. حتي ديپلم هم نداشت. تنها زني داشت با سه بچه قدونيم قد. چرا منوچهر سراو كلاه گذاشته بود؟ چرا به زنش اكرم خيانت كرده بود؟ هيچ مأموريت خارجي دركار نبود. منوچهر براي رفتن وماندن يك هفته دركنار همسر وسه بچه اش به او دروغ گفته بود. حالا افسانه مي دانست كاخ آرزويش فرو ريخته است وهوويش سالها با كاركردن درخانه هاي مردم بچه هايش را سرپرستي كرده ومنوچهر درتمام اين سالها به دنبال خوشگذراني بوده است…
افسانه از جا بلند شد ، دوست نداشت بيش از اين فريب بخورد. حتماً منوچهر سركار بود و خبرنداشت اكرم شناسنامه آرمان را در جيب كت او پيدا كرده وديده است و حالا در كنار هوويش افسانه نشسته است.
|||
افسانه با صداي گريه آرمان به اتاق رفت. چهره بي رنگش را درآينه ديد. چقدر پير شده بود، اما…
|||
دو هوو در راهرو دادگاه قدم مي زدند. اكرم، آرمان را در آغوش گرفته بود تا افسانه با آرامش بيشتر با قاضي حرف بزند.
ـ آقاي قاضي ! ما دو هوو هستيم. من ۱۹ ساله ام و اكرم ۳۰سال دارد. شوهرم منوچهر من را فريب داده و بي اجازه اكرم هووي من، زن گرفته است. شوهرم با معرفي يك وكيل به خانواده ما بود كه به عنوان خواستگار آمد. گفت دكتراي پتروشيمي دارد. گفت مجرد است ، اما حالا بعد از دوسال درحالي كه پسري شش ماهه دارم فهميده ام كه او زن و سه بچه داشته، ديپلم ندارد و كارمند ساده يك شركت است، علاوه براينها شوهر فريبكار من ، طلبكاراني داشته كه به دنبال او هستند.
انگار ازدواج او با من و فريبكاري اش به علت فرار از دست طلبكاران بوده است.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |