شماره ۲۰۴۰ - سال هشتم - چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۰
Wed, Jan 30, 2002
Gozar black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
ماجراي زندگي
گزارش ويژه
گزارش زندگي
داستان هفته
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
سايه هاي واقعي

سايه هاي واقعي
تصميم آني
047205.jpg
حرف هاي نرگس، مدام توي گوشم بود؛ «دختر تا كي مي خواي بگي «چشم»، آخه وقتي مامانت و بابات نمي دونن تو نمي خواي زن مجيد بشي چرا موندي، بزار برو، وقتي چند روز بعد برگشتي اونموقع هرچي تو بگي اونا مي گن چشم...»
«نرگس» توي كلاس دوم نظري همكلاسي ام بود، اون يكبار وقتي داداشش حسابي كتكش زده بود، از خونشون فرار كرده بود و وقتي به خونه برگشته بود، ديگه هيچكس به او از گل نازكتر نمي گفت، اون از وقتي فهميده بود منودارن به زور شوهر مي دن مثل خوره افتاده بود توي جونم.
شب، سر مو كرده بودم زير پتو تا كسي متوجه نشه نخوابيدم، با خودم كلنجار مي رفتم، يك دل مي گفت برو و يك دل مي گفت بمون و بساز، از اينكه افاده هاي مجيدآقارو يادم بيارم وحشت داشتم اين آقا پسر كه يكبار دختر ديگه اي رو گرفته بود و بخاطر مامان جونش طلاقش داده بود لقمه اي بود كه خالم براي من گرفته بود. هرچي فكر مي كردم مي ديدم اگه مجيدآقا، مرد خوبي بود خالم براي دخترش فيروزه در نظر مي گرفت. اين مرد از وقتي پاش توي خونه ما باز شد پز مي داد كه اينو دارم و اونو دارم، خونه دارم، ماشين دارم و... يكي نبود ازش بپرسه آقاجون مردانگي و جوانمردي چي، اين دوتا را هم داري.
مادر مجيد، انگار مي دونست ازشون خوشم نمي آد اما هميشه با مهرباني با من حرف مي زد، نمي دونستم چرا بايد با اونا بد باشم. البته نرگس هم بي تأثير نبود، اون وقتي فهميد آقامجيد يكبار نامزدشو ترك كرده و با اون ازدواج نكرده، هي به من مي گفت حتماً مادرمجيد نگذاشته اين ازدواج سربگيره و اين مرد بي اراده است.
نمي دونستم چيكار كنم، صبح وقتي شال و كلاه كردم برم مدرسه، يه مقدار پول از جيب بابام برداشتم، مي خواستم ديگه برنگردم تا وقتي كه مامان و بابام نازمو بكشند، توي مدرسه اصلاً دل و دماغ نداشتم حتي نمي خواستم با «نرگس» حرف بزنم، نمي دونم چرا از نرگس هم مي ترسيدم.
وقتي مدرسه تعطيل شد به دوستانم كه هم مسيرم بودند گفتم كه خودشون برن و من بعداً مي آم، وقتي همه بچه ها رفتند من يك ماشين دربست گرفتم و خودمو رسوندم به ترمينال مسافربري، اونجا به هر گيشه اي التماس كردم نتونستم بليت بگيرم، مي خواستم برم اصفهان، چندروزي اونجا باشم و بعد برگردم تهران.
چاره اي نبود از ترمينال خارج شدم، توي ميدون آزادي بودم كه پاركي رو ديدم، رفتم داخل پارك و نشستم روي يك صندلي، هركي مي اومد به من چيزي مي گفت، هوا داشت كم كم تاريك مي شد، مي دونستم كه الآن خونواده ام دربه در دنبالم مي گردند.
خيلي گرسنه بودم، ازجا بلندشدم تا برم يه چيزي بخرم بخورم، يه پيرمرد انگار فهميده بود من خيلي ترسيده ام اومد طرف من، خنده مهربانانه اي كرد و جوري كه مطمئن بود من از خونه فراركرده ام، چنددقيقه اي نصيحتم كرد بعد با حالت پدرانه اي گفت اينكه دوتا دختر همسن و سال من داره، خواست باهاش به خونش برم تا فردا صبح مامان و بابامو پيشم بياره و از اونا بخواد حرف منو گوش كنن.
پيرمرد خيلي مهربان بود، احساس كردم فرشته نجاتم است با اون سوار ماشينش شدم و راه افتادم، توي راه خيلي به فرار من از خونه اعتراض مي كرد، مي گفت: اگه گير آدم نالوتي مي افتادي مي دوني چه بلاهايي به سرت مي اومد، خيلي خوشحال بودم از اينكه پيرمرد مهربون منو پيش بچه هاش مي بره.
وقتي پاتوي خونه پيرمرد گذاشتم، يك لحظه ترس وجودم روگرفت، خونه سوت و كور بود انگارنه انگار، پيرمرد ازم خواست برم داخل تا اون بره سراغ زن و بچه اش كه توي خونه خواهرش بودند.
توي خونه، هيچ نشاني از اينكه دو دختر جوون باشه، نبود، اما اون پيرمرد اونقدر مهربون بود كه باورنمي كردم دروغ گفته باشه.
ساعتي توي ناباوري بودم كه درخونه بازشد، صداهاي خنده دو مرد رو شنيدم اما هيچكدام آشنا نبودند، وقتي اونا اومدند توي اتاقي كه من بودم كم مونده بود ازترس سكته كنم. هردوشون حركات غيرطبيعي داشتند، دندونهاي زردرنگ ازلاي سبيل هاي حنايي رنگشون بيرون زده بود، اونا منو عروس كوچولو صدازدند و به سمتم اومدند، كيف مدرسه رو توي بغلم فشار دادم، زهرترك شده بودم يا بايد فرارمي كردم يا بايد تن به خواسته هاي شيطاني مي دادم. نمي دونستم چيكاركنم، اي كاش حرفهاي «نرگس» رو قبول نمي كردم. مجيدآقا و سرنوشتي كه ممكن بود با او داشته باشم حتماً بهتر از اين بود كه الآن با اون گرفتاربودم.
اون دو تا مرد، هردو مست بودند در چندقدمي من بود كه با هم سرچيزي دعواشون گرفت وبه جون هم افتادن، مشت و لگدي بود كه ردوبدل مي شد، فرصت خوبي بود دممو گذاشتم روي كولم، ازخونه زدم بيرون. هوا تاريك بود و من مي ترسيدم، سريع خودمو رسوندم به يك كلانتري و درحالي كه گريه مي كردم به مأمورها گفتم كه چه غلطي كرده ام.
وقتي بابام منو ديد يك سيلي محكم زد توي گوشم. تا اون زمون سيلي به اين دلنشيني نخورده بودم، خودمو انداختم بغل بابام و زدم زيرگريه.
الآن، وقتي مجيدآقا خونه نيست دلم براش تنگ مي شه، اون يك مرد واقعيه، هم مهربونه و هم اينكه مامان خوبي داره، الآن فهميدم كه خونواده نامزد قبلي شوهرم اونو خيلي تحت فشار قرارداده بودند تا مجبورشده بود از نامزدش دل بكنه.
وقتي ياد اون شب مي افتم كه براي اولين بار از خونه فرار كرده بودم دلم به حال دخترايي مي سوزه كه مثل من خام بازي درمي آورند اما مثل من شانس نمي يارند تا بتونن به خونه برگردند و مجبور مي شن با وجود پشيماني شون تن به خواسته هاي انگل هاي جامعه بدهند.

شليك مرگبار
047193.jpg
واسيلي ، پس از قتل عام از صحنه جنايت فيلمبرداري مي كرد
الو، پليس؟ من «يلنا» هستم. كارمند شركت «بيتل». مرد جوان ناشناسي از راه بالكن همسايه كه در خانه نيستند وارد راهروي مجتمع مسكوني ما شد او برق ما را قطع كرد. لطفاً هر چه سريعتر به آدرس ما بيايين، نياز به كمك دارم…
هيجان ناشي از ترس زن جوان، وقتي اطمينان پيدا كرد كه پليس تا چند لحظه ديگر به كمكش مي آيد فروريخت. او بار ديگر از چشمي در، راهروي نيمه تاريك را تحت نظر گرفت. مرد ناشناس قوي هيكل اطراف را وارسي مي كرد. مثل اينكه مي خواست اطمينان پيدا كند كسي در طبقه دوم مجتمع مسكوني نيست.
او با قدمهايي آرام به در آپارتمان «يلنا» نزديك شد، حالا زن جوان به راحتي از پشت چشمي در چهره مرد ناشناس را مي ديد. ترس تمام وجودش را گرفته بود. چند قدمي به سمت گوشي تلفن برداشت. صداي زنگ در ورودي مجتمع به صدا درآمد. زن جوان از پشت گوشي آيفون صداي دو مأمور پليس را شنيد، به سرعت شاسي دكمه دربازكن را فشار داد. با شنيده شدن صداي بازشدن در، مرد ناشناس به طرف طبقه اول دويد ولي ديگر دير شده بود. دو مأمور پليس قرقيزي او را بازداشت كردند.
مأموران خواستند مرد ناشناس را براي بازجويي به پاسگاه پليس محلي ببرند، ناگهان در مقابل در ورودي مرد جوان، با حركتي سريع، دو قدم از مأموران پليس فاصله گرفته و سپس به سرعت اسلحه كمري را از زير لباس هايش بيرون كشيد. او قبل از آنكه دو مأمور پليس بتوانند عكس العملي نشان بدهند، با شليك چند گلوله آنان را مجروح كرده و گريخت. دو پليس جوان كه براي مداوا به بيمارستان منتقل و بستري شده بودند، اطلاعات خود را درباره مشخصات ظاهري مرد مهاجم ناشناس در اختيار بازرسان بخش پليس جنايي قراردادند. آنان با توجه به نشاني هاي دو مأمور مجروح، اقدام به طراحي تصوير چهره نگاري رايانه اي از متهم فراري كردند.
عمليات وسيع پليس براي به دست آوردن ردي از محل سكونت مرد مسلح فراري آغاز شد. پليس شهر بيشكك تمامي نيروهاي خود را براي اين كار بسيج كرد، تا اينكه ساعاتي قبل از سپيده دم، اطلاعات مربوط به مشخصات هويتي و نشاني محل سكونت او پيدا شد.
047202.jpg
علي بابا اميري تاجر ايراني به همراه همسرش پريسا
طبق اين اطلاعات، جوان مسلح فراري، «واسيلي كالينسين» ۳۷ ساله متولد شهر بيشكك و داراي درجه مهندسي برق از دانشگاه پلي تكنيك بود. او با داشتن مدرك تحصيلي عاليه چون نتوانسته بود كار مناسبي پيدا كند، بالاجبار در يك آموزشگاه تكنولوژي در شمال شهر بيشكك به عنوان نگهبان مشغول به كار شده بود.
اكيپي از بازرسان زبده پليس جنايي پس از طراحي نقشه محل سكونت «واسيلي» قبل از روشن شدن هوا، خانه و خيابان هاي اطراف خانه او را تحت مراقبت هاي غيرمحسوس خود قراردادند.
ساعت ۸ صبح ۱۶ دسامبر سال ۲۰۰۱ واسيلي، بي اطلاع از همه جا خانه اش را به قصد محل كارش ترك كرد. لحظاتي بعد، هنگامي او در محدوده محاصره پليس وارد شد، يك افسر پليس با صداي بلند او را خطاب قرارداده و خواست تا بي حركت بماند: «واسيلي» كه از شنيدن صداي پليس يكه خورده بود، ابتدا چند لحظه اي بي حركت ماند. ناگهان اسلحه كمري اش را از زير لباس هايش بيرون كشيده و به طرف مأموران نشانه رفت . او مي خواست هر طوري شده راه فراري براي خود باز كند. هنوز چند قدمي ندويده بود كه گلوله يكي از مأموران به پهلوي چپ او اصابت كرد. او پس از چند بار سكندري خوردن روي زمين افتاد. ناگهان در مقابل ديدگان حيرت زده بازرسان پليس لوله تپانچه خود را در دهانش گذاشته و ماشه را چكاند. مأموران پليس پس از انتقال اسلحه كلت كمري مهاجم مسلح به مركز پليس بيشكك و انجام بررسي هاي تخصصي پي بردند گلوله هاي مورد استفاده قرارگرفته در ماجراي قتل عام يك خانواده ايراني كه ۴ روز قبل در خيابان گوگول اتفاق افتاده بود، از اسلحه اين مرد شليك شده است.
047199.jpg
واسيلي ـ عامل جنايت كه در درگيري با پليس كشته شد
* ماجراي قتل عام خانواده تاجر ايراني
نخستين ساعات صبح روز يكشنبه ۱۲دسامبر ۲۰۰۱ ـ ۲۵آذرماه سال جاري ساكنان مجتمع مسكوني شماره۸ خيابان گوگول شهر بيشكك قرقيزستان به دنبال انتشار بوي تعفن از آپارتمان طبقه دوم اين مجتمع كه يك خانواده ايراني در آن سكونت داشتند، پليس امنيتي اين شهر را در جريان قرار دادند.
دقايقي بعد اكيپي متشكل از پزشكان جنايي و بازرسان ويژه قتل و گروه نجات خود را به محل موردنظر رساندند.
آنان هنگامي كه پس از در زدن هاي ممتد، دريافتند كسي در را برويشان نمي گشايد، با كمك گروه امداد و نجات، از طريق خانه يكي از همسايه ها خود را به بالكن آپارتمان طبقه دوم رساندند.
مأموران از فاصله بين پرده هاي كشيده شده پشت پنجره بالكن به داخل اتاق پذيرايي نگاه كردند، متوجه پيكرخون آلود دختربچه اي كه روي كاناپه افتاده بود، شدند.
كارآگاهان پليس شهر بيشكك بامشاهده اين صحنه، بلافاصله با شكستن در ورودي آپارتمان خود را بر بالين دختربچه رساندند، در جريان بررسيهاي مأموران مشخص شد كه قرباني حادثه بر اثر اصابت يك گلوله از ناحيه پشت سر و گردن به قتل رسيده است.
آنان وقتي تجسسهاي خود را براي آگاهي از وضعيت دو عضو ديگر خانواده ايراني آغاز كردند، در راهرويي كه به اتاق خواب منتهي مي شد، با پيكرهاي بي جان زن و شوهر ايراني روبرو شدند. بررسيهاي مأموران نشان داد كه پدر خانواده بر اثر اصابت يك گلوله به پيشاني و مادر خانواده نيز با اصابت دو گلوله به ناحيه شكم از پاي درآمده اند.
در جريان تحقيقات پليس مشخص شد كه قربانيان حادثه، سه عضو يك خانواده بوده و علي (مجيد) بابااميري ۳۷ساله، پريسا شيرفروش ۲۸ساله و پرنيا بابااميري ۳ساله نام داشتند. به دستور قاضي جنايي دادگستري شهر بيشكك، سرهنگ «سوراتچي اف» رئيس پليس اين شهر با تشكيل اكيپ ويژه اي از بازرسان كارآمد، تجسسهاي گسترده اي را براي كشف راز قتل عام اين خانواده ايراني آغاز كردند.
طي تحقيقات اين گروه ويژه، رئيس كلانتري ناحيه «اسديرالو» كه جنايت در حوزه استحفاظي او رخ داده بود، گزارشي را بدين مضمون تسليم بازرسان ويژه قتل كرد: «از آنجايي كه هيچ نشانه اي از درگيري بين قربانيان جنايت و مهاجمان ناشناس در محل وقوع حادثه ديده نشده است، احتمال داده مي شود، عامل يا عاملان جنايت آشنايي قبلي با خانواده تاجر ايراني داشته و به دعوت آنها وارد آپارتمان محل قتل شده باشند.»
با توجه به اين اطلاعات بازرسان ويژه قتل عمليات تجسسي خود را بر روي افرادي كه طي چند روز اخير به آپارتمان خانواده ايراني رفت و آمد داشتند، متمركز كردند.
بدين ترتيب آنان به بازجوي چند تن از همسايه ها دست زده و دريافتند كه هيچ يك از آنان متوجه ورود و خروج شخص ناشناس و غريبه اي به خانه تاجر ايراني نشده اند.
يكي از آنان در جريان تحقيقات پليس به نكته اي اشاره كرد كه روند تجسسهاي مأموران را تغيير داد، وي گفت: شب پنجشنبه ۱۳دسامبر ۲۰۰۱ ـ روز ۲۲آذرماه سال جاري وقتي مشغول استراحت بودم، چند صداي خفيف و به دنبال آن افتادن جسم سنگيني روي زمين را در آپارتمان تاجر ايراني شنيدم، ولي چون احتمال دادم همسايه ايراني ام در حال جابه جا كردن وسايل و اسباب و اثاثيه خانه اش است، توجهي به صداها نكردم.
با توجه به اين اطلاعات، كارآگاهان جنايي پليس از آنجايي كه هيچ يك از همسايگان صداي شليك گلوله ها را نشنيده بودند، اطمينان پيدا كردند كه عامل يا عاملان جنايت در اجراي اقدام تبهكارانه خود از صداخفه كن استفاده كرده اند.
047196.jpg
از سوي ديگر نتيجه كاوشهاي تخصصي تيم اسلحه شناسي پليس اعلام كرد، براساس بررسيهاي انجام گرفته بر روي گلوله هايي كه براي قتل عام خانواده ايراني مورد استفاده قرار گرفته است، آلت قتاله كلت كمري از نوع «مارگالين» مجهز به صداخفه كن بوده است.
با به دست آمدن اين سرنخ مأموران پليس جنايي، با مراجعه به خانه «واسيلي» ، آنجا را مورد بررسي قرار دادند تا اينكه چند حلقه كاست ويديويي و يك دستگاه دوربين كوچك فيلمبرداري پيدا كردند. در اين كاست ها، صحنه هايي از زندگي خانواده تاجر ايراني و خانواده چند اتباع خارجي ضبط شده بود. همچنين در يكي از نوار كاست هاي پيداشده صحنه هايي از لحظات دلهره آور قتل اعضاي خانواده ايراني ضبط شده بود. با توجه به مرگ اين مرد جنايتكار، تلاشهاي پليس قرقيزستان براي به دست آوردن اطلاعاتي از ساير اعمال جنايتكارانه «واسيلي» در پرده ابهام باقي ماند. در ادامه بررسيها، پليس از گنجه اي كه داخل ديوار خانه «واسيلي» تعبيه شده بود، چند نوار كاست از فيلمهاي جنايي و كتابهاي رمان پليسي پيدا كرد. آنان احتمال مي دهند كه اين متهم تحت تأثير ديدن اين فيلم و خواندن كتابهاي جنايي دست به اين قتل ها زده باشد.
گزارش : حسين خاني



|   شناسنامه   |   آرشيو   |