|
• يك زنانه ي آرام
|
|
|
|
بحردر كوزه
|
|
|
|
• مردي كه آنجا بود
|
|
|
|
|
گلچهره سجاديه
• يك زنانه ي آرام
|
|
|
بازيگر آرام و ساكت سينماي ايران كه طي سالها فعاليت سينمايي اش همواره از ظاهر شدن در انظار عمومي و گفت وگو با رسانه ها طفره رفته است اكنون درحالي چهل و هفتمين سال زندگي اش رابه پايان مي رساند كه بيش از آنچه كه خود مي انديشد در حافظه سينماي ايران ماندني شده است. او با «دندان مار»، به شهرت رسيد، شهرتي كه بيش از نزديك كردن او به ستاره شدن برايش اعتباري روشنفكرانه به ارمغان آورد و اين انگارتمام آن چيزي بود كه گلچهره سجاديه درتمام عمر جوياي آن بود. او كه فارغ التحصيل تئاتر از دانشكده هنرهاي زيباي تهران است نخستين بار با نمايش «جعفرخان از فرنگ برگشته » به كارگرداني كامران فاضل روي صحنه رفت و پس از آن در حالي كه ۲۳سال بيشتر نداشت نقش كوتاهي را در «كلاغ» ـ يكي از درخشان ترين فيلمهاي بهرام بيضايي ـ بر عهده گرفت و قدم به دنياي سينما گذاشت. اما با پديد آمدن انقلاب وقفه اي طولاني در فعاليتهايش به وجود آمد، سالهايي كه سينماي ايران در حال پيدا كردن مؤلفه هاي مشروع و تازه اي براي خود بود، نسل جوانان خوش قريحه اي نظير سجاديه دوران جواني خود را سپري مي كردند و به سرعت به سالهاي ميانسالي نزديك مي شدند و اين در سينماي ستاره ستيز دهه شصت براي آنها يك امتياز محسوب مي شد. با اين وجود سيماي زنانه و به ياد ماندني سجاديه، به او كمك مي كرد تا در فيلمهايش شمايل يك عشق قديمي از دست رفته رابه پس زمينه شخصيتي كه مي آفريد بيفزايد. زني به شدت درون گرا و شكست خورده كه روزگاري تنها مرد زندگي اش رابه دست جاده ها سپرد و به پايش نشست. گرچه تصوير چنين زني ـ به خصوص در فيلمهايي كه سجاديه براي مسعود كيميايي بازي كرد ـ ريشه در سينماي موسوم به فيلمفارسي داشت، اما چهره و بازي امروزي سجاديه باعث مي شد كه او در شكست كليشه زنان سنتي فيلمفارسي ها بسيار موفق باشد. زيرا سجاديه حتي در بدوي ترين نقشش ـ در «دندان مار» ـ همچنان سيماي يك زن شهري درگير مناسبات سنتي جامعه را داشت واصلا ً حضور اينگونه او در فيلمهاي كيميايي بود كه عده اي را به صرافت انداخت از سه گانه «دندان مار»، «گروهبان» و «ردپاي گرگ» تفسيري پست مدرنيستي ارائه كنند. سه گانه اي كه درعين بي ربط بودن به هم، به دليل حضور شمايل گونه سجاديه و از سوي ديگر تأثيري كه به دنياي فيلمفارسي كيميايي گذاشتند، در هم تنيده و مربوط هستند.
گرچه اوج درخشش سجاديه در آثار كيميايي، نخستين همكاري مشتركشان، «دندان مار» بود، اما تصويري كه كيميايي از او ارائه مي داد در يكي از شاخص ترين فيلمهايش، «ردپاي گرگ» تكميل شد. گلچهره سجاديه دراين فيلم، درست همان زني بود كه قهرمانان سنتي دنياي مردانه كيميايي هميشه دنبال اتكا به آنها بودند و او را تنها در «ردپاي گرگ» يافتند. اتفاقي كه نه تنهادر سينماي كيميايي بي سابقه بود بلكه پس از آن هم ديگر هرگز تكرار نشد. در چنين شرايطي بود كه سجاديه با سينماي كيميايي وداع گفت. او حقيقتاً بهترين بازيگر زن فيلمهاي كيميايي بود، با بياني سرد، صدايي نجواگونه و لحني هنوز دخترانه، او وقتي ديالوگهاي ويژه كيميايي را ادا مي كرد، عاشقي بود كه مي خواست دست مردش را بگيرد و پوسته بسته اجتماع را بشكافد و فرشته وار حتي دنياي مردانه كيميايي را نيز به سخره بگيرد. اما او هرگز نتوانست پوسته سينماي مردانه را بشكافد.
شاخص ترين و درخشان ترين بازي گلچهره سجاديه، در فيلم «سرزمين خورشيد» ساخته احمدرضا درويش ارائه شد. بازي او در صحنه اي كه به همراه خسرو شكيبايي در زير باران اسكله ارتش عراق سوار بر قايق مي شود و مجبور مي شود براي ساكت كردن صداي كودك گرسنه، از سينه هاي خود به او شير بدهد و آرامش و لذتي كه هنگام شير خوردن كودك به چهره اش مي دود، يكي از درخشان ترين و جاودانه ترين تصويرهاي زنانه سينماي ايران است. پيش و پس از «سرزمين خورشيد» كمتر بازيگر زني بود كه فرصت اين را يافته باشد، بدوي ترين و شاعرانه ترين لحظه مادر بودن را تصوير كند. تنها زني شبيه به سجاديه مي توانست پس از آن همه گريز از آتش و غبار و خون، كودكي را انگار كه زندگي را در آغوش بگيرد و در چنان صحنه پرهراسي، شيره زندگي را درون كودك بي پناه گرسنه جاري كند، انگار كه با آرامش و لذت و هراس، زندگي را دوباره بزايد.
به اين ترتيب گلچهره سجاديه بي آن كه پا به پيري بگذارد، موفق مي شود به مادر نسلي تبديلي شود كه نسل پس از جنگ ناميده مي شوند و اكنون مخاطبان اصلي سينمايي هستند كه سجاديه چندان آن را دوست ندارد يا اصلا ً براي بازيگري مثل او در آن جايي وجود ندارد.
بازيگران مؤثر در سينما، هميشه به عنوان نمادي از روزگار خود تفسير مي شوند و از اين نگاه، جشنواره بيستم فيلم فجر، امسال از مادري ستايش مي كند كه اگر نتوانست پوسته ضخيم جامعه مردسالار را بشكافد و ستاره قصه ها باشد، نماد باروري و زايش جواناني است كه امروز به احترامش كلاه از سر برمي دارند.
متولد ۱۳۳۳ در اراك. فيلمها: كلاغ (۱۳۵۶)، موج توفان (۱۳۵۹)، ايستگاه (۱۳۶۶)، سفر عشق (۱۳۶۷)، دندان مار (۱۳۶۸)، گروهبان (۱۳۶۹)، ردپاي گرگ (۱۳۷۱)، هبوط (۱۳۷۲)، آرايش مرگ (۱۳۷۳)، سرزمين خورشيد (۷۵ ـ ۱۳۷۴)، زشت و زيبا (۱۳۷۶)، نگين (۱۳۸۰).
كارهاي تلويزيوني: اتاق انتظار (۱۳۶۴)، حكايت مرد كاردگر (۱۳۶۸)، رعنا (۱۳۶۹)، خانه عروسك (۱۳۷۴)، پرده عجايب (۱۳۷۶).
|
|
|
|
|
بحردر كوزه
تقصير از هوگو كه نيست...
۱ـ فكر مي كنم حالا ديگر حدوداً دو، سه ماهي است كه اين ستون را راه انداخته ايم و در اين مدت با دو مشكل اساسي روبرو بوده ايم. اولاً آثار پخش شده از تلويزيون در طول هفته، معمولاً فيلمهاي خوبي نيستند و زمينه مناسبي را براي به راه انداختن يك بحث توپ و درست و حسابي فراهم نمي آورند. مشكل ديگر كمبود وقت است. مطالب هر شماره ويژه نامه «سينما ـ تئاتر ايران»، بايد از يكشنبه هفته پيش اش آماده باشند و اين موضوع با توجه به تراكم آثار سينمايي در روزهاي آخر هفته، قبل و پرمشغله بودن همه مان در روزهاي آغاز هفته نو، به يك معضل اساسي تبديل مي شود.
با اين وجود، از همه آن بروبچه هايي كه با فرستادن mail يك جوري نظرهايشان را درباره اين ستون ابراز كردند، تشكر مي كنم، بخصوص آن دوست عزيزي كه پس از چاپ مطلب «نكند اين فيلمها را از دست بدهيد...» درباره آثار به نمايش درآمده در جشنواره فجر امسال، يك عكس كولاك از چهره آلن دلون در اين فيلم را برايم ميل كرد و باعث شد در آن غروب دلگير هنگام وارسي ميلها، ناگهان همه دنيا روشن و تر و تميز به نظر برسد.
۲ـ حدود چهارده، پانزده سال پيش، دكتر هوشنگ كاووسي، در مقاله اي كه درباره اقتباس هاي ادبي از آثار ويكتور هوگو در سينما نوشته بود، به فيلمي از ريمون برنار با عنوان «بينوايان» محصول ۱۹۳۴ كشور فرانسه اشاره كرد و افزود كه نسخه اي از اين فيلم در آرشيو صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران وجود دارد و حالا پس از گذشت سالها از طريق برنامه «سينما ـ چهار» موفق به رؤيت همان نسخه شديم كه كيفيت نسبتاً خوبي هم داشت.
اما داستان هوگو راستش حالا ديگر براي نسل ما كمي از مد افتاده به نظر مي رسد. يادم هست وقتي كه بچه بوديم، تلويزيون يك سريال كارتوني ژاپني و يك مجموعه زنده تلويزيوني (به كارگرداني روبر حسين و بازي لينو ونتورا در نقش ژان والژان) پخش مي كرد. آن موقع مثل حالا اين قدر شبكه هاي مختلف و نشريات گوناگون و اينترنت و ويديو نبود. (اين آخري بود، ما نداشتيم) بعد ما بچه ها مي نشستيم و هي پشت سر هم به اين سريالها (كه هر كدامش چندبار تكرار شد)، زل مي زديم. تازه نسخه ژان پل لوشانوا را هم در اين فاصله چندبار پخش كردند. اين جوري بود كه كم كم «ژان والژان زده» شديم. با اين حال هيچ وقت پيش نيامد كه داستان هوگو را باور نكنيم.
اين خاطرات بود تا اين كه يكي دو روز پيش، پس از سالها قسمتهايي از نسخه «ريمون برنار» را در «سينما ـ چهار» نگاه كردم. ديدار با ژان والژان و كوزت و ژاور و تنارديه ها، پس از اين همه عمر، مثل ملاقات با آشنايان قديمي (هرچند در هيبتهايي تازه) بود. تا اينجا كه هيچ مشكلي وجود ندارد. قسمت وحشتناك ماجرا از جايي آغاز مي شود كه ناگهان حس كردم ديگر برخلاف روزهاي كودكي، اين داستان برايم باورپذير نيست. ديگر باور نمي كنم كه مثلاً يك دزد و جاني پس از برخورد با آن كشيش بامرام، يك دفعه متحول شود و تنارديه ها هم به سادگي نفرتم را بر نمي انگيزند. فداكاريهاي ژان والژان هم گاهي كمي لوس به نظر مي رسند و خلاصه ايمان ويكتور هوگو به زيبايي و خير و نفرتش از شر، سرراست تر از آن است كه مجذوبم كند. فكر نمي كنم مشكل از ايمان هوگو باشد، نكته وحشتناك همينجاست. اين جهان لعنتي پيچيده تر شده و من هم ديگر آن طفل معصوم نيستم. (هرچند كه آن وقتها نيز همچين معصوميتي توي كارمان نبود!)
و اين نسخه مشخصه «بينوايان» ساخته برنار در مواجهه با بيننده اي مثل من بود. مثلاً آن صحنه اي كه زني كه گيسوانش را از شدت فقر فروخته، دارد با حسرت به يك زن پولدار نگاه مي كند، ديگر اذيت مي كند؛ يا جايي كه كوزت با ميل به لباس دختران خانواده تنارديه دست مي كشد.
سبك فيلم هم تئاتري به نظر مي رسد. بازيها و لحن كلي فيلم، زيادي بيان گرانه اند. ريتمش هم گاهي خيلي كند است. (مثل سكانس آن دادگاهي كه يك نفر را اشتباهي به جاي ژان والژان واقعي محاكمه مي كنند.)
با اين وجود، تماشاي قاب هاي به دقت طراحي شده فيلم، بعضي وقتها خيلي لذتبخش است. مثلاً دقت كنيد به استفاده اي كه فيلمساز از چراغ لامپاهاي سفيد، در قاب هاي مربوط به همان سكانس دادگاه مي كند يا وقتي كه والژان بر بالين فانتين بدبخت ايستاده كه ناگهان ژاور وارد مي شود.
زمان نسخه اصلي البته مثل اين كه خيلي بيشتر از اينهاست. يكي دو جا آمده ۳۰۵ دقيقه و ژورژ سادول به پخش آن در دو قسمت ۱۰۹ دقيقه اي (با نام ژان والژان) و ۱۰۰ دقيقه اي (با عنوان كوزت) اشاره كرده و اين نكته را هم افزوده كه در آمريكا، در يك قسمت ۱۶۵ دقيقه اي پخش شده است.
راستي، يك نقل قول از هوگو را هم كنار گذاشته بودم براي آخر اين بخش. گفتاري از او با اين مضمون كه تا وقتي جهان اين قدر خر تو خر است، وجود كتابهايي مثل بينوايان، خالي از فايده نيست، ولي حالا هرچه مي گردم، جمله اش را پيدا نمي كنم.
۳ـ با اجازه شما اين ستون براي دو هفته تعطيل خواهد بود. جشنواره فجر است و با اين فيملهاي ويسكونتي و ملويل و سودربرگ و پولانسكي و روي هيل، ديگر كي حال دارد بنشيند و فيلمهاي تلويزيون را دنبال كند. همين جا به اين نكته اشاره كنم كه ماجرا اصلاً سياسي نيست و برايم هيچ فرقي نمي كند. يعني اگر تلويزيون «سامورايي» را نشان بدهد و جشنواره فجر، ليست برنامه هايش را با اين فيلمهاي آشغالي كه صدا و سيما نشان مي دهد، پر كند، بي خيال جشنواره و مخلص تلويزيون مي شوم. (اين جور تذكرها، واقعاً بي ربط به نظر مي رسند، با اين حال در اين مملكت كه حرف زدن درباره ژان پير ملويل هم مي تواند خيلي سريع يك اظهار نظر و جبهه گيري سياسي از آب درآيد، واقعاً لازم است.)
هرچند كه جشنواره يك برگ برنده محشر حداقل براي ما در اختيار دارد كه هيچ چيزي نمي تواند جايش را بگيرد. آن هم بوفه سينماي مطبوعات است. وقتي با بچه ها مي نشينيم و درباره فيلمهايي كه ديده ايم يا نه گپ مي زنيم، بخصوص اظهار نظر درباره آثار ناديده كه اين يكي خيلي حال مي دهد.
امير قادري
ghaderi_68@yahoo.com
|
|
|
|
|
پرويز پرستويي
• مردي كه آنجا بود
|
|
|
* ۲۶ سال انتظار براي رسيدن به جايگاهي تثبيت شده در عرصه بازيگري سينما، براي همه آنهايي كه اين روزها بازيگري را كاري ساده و آسان مي دانند، سرگذشتي نااميدكننده است اما پرويز پرستويي، گذشته از همه بدشانسي هايي كه در زندگي كاري اش داشته، اين سالها را با تجربه هاي متفاوت و مداوم سپري كرد تا در دهه هفتاد تبديل به ستاره ـ بازيگري كم نظير شود. بيان و بدن پرورش يافته ي پرستويي در حالي كه بيشتر بازيگران سينماي ايران، فاقد چنين ويژگي حياتي و مهمي هستند، از او بازيگري ساخت كه توانايي تصويركردن شخصيت هاي متفاوت و گاه متضادي را دارد. نگاهي به كارنامه پرستويي، از فيلمبردار ترسوي ليلي با من است تا لمپن آدم برفي و رزمنده آژانس شيشه اي به خوبي نمايانگر تنوع و توانايي پرستويي در زمينه ي بازيگري است. او فعاليتش را از زماني كه ۱۴ سال بيشتر نداشت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، مراكز رفاه و كاخ جوانان به عنوان بازيگر تئاتر آغاز كرد. پرستويي در همان سالها نيز در بين اهالي تئاتر بازيگري بااستعداد و شاخص بود. او دوبار براي بازي در نمايش هاي «دكه» و «تسليم شدگان» جايزه بهترين بازيگر را از جشنواره هاي كاخ جوانان دريافت كرد. نخستين تجربه تصويري پرستويي بازي در فيلم كوتاه «چنگال» بود كه براساس داستاني از صادق هدايت ساخته شد. پس از آن پرستويي بيشتر انرژي اش را صرف فعاليت در تئاتر كرد و به عنوان منشي يكي از شعبه هاي دادگستري تهران، به استخدام اين وزارتخانه درآمد. اكنون در آرشيو تعدادي از دفاتر و شركت هاي قديمي تهيه و توليد فيلم، عكس و مشخصات پرستويي به عنوان داوطلب بازيگري وجود دارد. او در تمام سالهايي كه روي صحنه مي رفت، با اشتياق فراوان در جست وجوي نقش هاي مهمي كه امكان بروز استعدادهايش را به او بدهد به همه جا سرك مي كشيد. او در سال ۱۳۶۲ با بازي در نخستين فيلم بلند سينمايي اش «ديار عاشقان» ديپلم افتخار بهترين بازيگر نقش دوم مرد را از دومين جشنواره فيلم فجر دريافت كرد. اتفاقي كه مي توانست راه او را در سينماي تازه پاگرفته ي پس از انقلاب هموار كند، اما «ديار عاشقان» هرگز به نمايش عمومي در نيامد و چهار سال ديگر طول كشيد تا پرستويي در فيلم «شكار» نخستين نقش مهمش را در سينما بازي كند. پرستويي و خسرو شكيبايي به طرزكنايه آميزي در فيلم «شكار» در كنار هم قرارگرفتند، زيرا آن دو ستارگان آينده ي سينماي ايران در دهه هفتاد بودند، گرچه «شكار» چندان شهرت و معروفيتي براي اين دو به وجود نياورد.
پرستويي پس از آن در چند سريال و مجموعه تلويزيوني بازي كرد و رفته رفته به چهره اي آشنا درعرصه تلويزيون تبديل شد. او در همان چند سريال «رعنا»، «آپارتمان»، «آواي فاخته» و «زير چتر خورشيد» قريحه و توانايي خود را نشان داده بود اما هنوز آن رخداد طلايي در زندگي حرفه اش به وقوع نپيوسته بود. «امام علي(ع)» هنوز به نمايش درنيامده بود و «آدم برفي» يكي از موفق ترين فيلم هاي پرستويي نيز در محاق توقيف قرارداشت. اما با ساخته شدن «ليلي با من است» كه خود فيلمي نوگرا و خط شكن بود، تماشاگران سينما با هجوم به سينماها، تولد ديررس ستاره اي را جشن گرفتند كه پرويز پرستويي نام داشت. گرچه محبوبيت او در «ليلي با من» است بسيار مديون توانايي هاي فردي اش بوده اما فيلمنامه ي جذاب و شخصيت پردازي شيرين نقش «صادق» درست همان چيزي بود كه امكان درخشش يك بازيگر بزرگ را فراهم مي كنند. به همين ترتيب تماشاگران نيز به جز شيفتگي و ستايش از پرستويي بازيگر، نقشي را كه او برعهده داشت و اجراي آن شكستن بسياري از كليشه ها و خطوطي بود كه به گونه اي غيرواقعي حتي نزديك شدن به آنها نيز خطرناك توصيف مي شد، تحسين مي كردند. پرستويي در اين فيلم تصويرگر بخشي از افرادي بود كه با طمع به دست آوردن برخي از موقعيت ها، از خود تصويري خلاف آنچه كه واقعاً هستند مي سازند اما در درون، بارها خود را بابت نقشي كه برعهده گرفته اند لعن و نفرين مي كنند. تماشاگران سينما، نمونه هاي واقعي صادق را در دهه شصت به وفور در اطراف خود ديده بودند اما تا آن زمان هيچكدام از رسانه هاي رسمي يا نيمه رسمي جرأت يا تمايل بيان آن را نداشتند.
و پس از اين بود كه دوران موفقيت آميز بازيگري پرستويي آغاز شد. او در «آژانس شيشه اي» نمونه اي ديگر از رزمندگان دوران جنگ را تصوير كرد؛ حاج كاظم تلخ، جدي، مهربان و خشن. شخصيتي كه سينماگران پيش از آن چندين بار سعي كرده بودند آن را در آثارشان به تصوير بكشند اما كمتر بازيگر و كارگرداني موفق شدند مثل همكاري درخشان پرستويي و حاتمي كيا، مردي را تصوير كنند كه گرچه در دست كم يك دهه قهرمان بي رقيب صحنه هاي سياسي و اجتماعي بود اما سالهايي بيش از اين ناشناخته و تنها مانده بود. مردي كه رفتار و خواسته هايش به مردماني كه تمام عمر را در شهر زيسته بودند شباهتي نداشت، انگار اسطوره اي كه از دل تاريخ به روزگار امروز پرتاب مي شود. برخورد دوگانه تماشاگران با حاج كاظم نيز به همين دليل بود، گرچه او را به خوبي مي شناختند اما پيچيدگي هاي شخصيت اش همچنان برايشان مبهم بود. بازي پرستويي در «آژانس شيشه اي» تجمع اين برداشت ها و احساس هاي متناقض و متفاوت بود. به اين ترتيب حتي مخالفان فيلم هم بازي پرستويي را ستودند. پس از «آژانس شيشه اي» نوبت «آدم برفي» بود كه با رفع توقيف روي پرده برود و گوشه اي ديگر از توانايي هاي پرستويي را به نمايش بگذارد. لمپني ايراني كه در دهه هفتاد، در شهر اروپايي تركيه زندگي مي كند و با وجود استفاده از پديده هاي مدرن، رفتاري دارد كه از دهه چهل و پنجاه، همچنان تداوم داشته است. گرچه پرستويي در اين مدت در چند فيلم ناموفق نيز به ايفاي نقش پرداخت و دستمزدهاي قابل توجهي هم دريافت كرد، با اين وجود درهاي موفقيت يكي پس از ديگري به روي او گشوده مي شدند. «مرد عوضي» كمدي بعدي پرستويي بود كه عنوان پرفروش ترين فيلم سال را به خود اختصاص داد. او در اين فيلم فرصت يافت تا گونه اي ديگر از كمدي اي را كه بيشتر به فيلم هاي هجوآميز آمريكايي شبيه بود تجربه كند. با موفقيت و اقبال عمومي كه نسبت به «مرد عوضي» و پرستويي به وجود آمد او تبديل به ستاره شش دانگي شد كه از عهده هر نقشي به خوبي برمي آيد.
پرويز پرستويي، در طول شش سالي كه از رسيدن به دوران اوج و موفقيتش مي گذرد، كارنامه اي پربار و كم اشتباه داشته است. البته او براي كليشه نشدن اين شانس را هم داشته كه فيلمسازاني متفاوت با فيلمنامه ها و نقش هايي متفاوت به سراغش بيايند. اين طور به نظر مي رسد كه پرستويي براي بازي در هر فيلم و نقشي كه تاكنون كمتر مشابهي در سينماي ايران داشته است، نخستين گزينه به حساب مي آيد. اكنون با برگزاري بزرگداشت او در بيستمين جشنواره فيلم فجر جايي كه دو ديپلم افتخار براي فيلم هاي «ديار عاشقان» و «ليلي با من است» و يك سيمرغ بلورين براي «آژانس شيشه اي» نصيب او كرده ـ فصلي تازه در زندگي حرفه اي او رقم مي خورد و نام پرستويي در كنار ساير استادان بازيگري سينماي ايران قرارمي گيرد. از اين به بعد قضاوتي تازه او و فيلم هايش را محك خواهد زد. گرچه در ايران معناي بزرگداشت يك شخصيت به گونه اي اعلام پيري يا احتمالاً مرگ آن شخصيت است اما با روالي كه جشنواره فجر از چند سال پيش آغاز كرده، اين بزرگداشت ها مي تواند معنايي ديگر بيابد. تولدي دوباره و هشداري براي زايش هاي بسيار دردناك تر آينده.
متولد ۱۳۳۴ در همدان.
فيلم ها: ديار عاشقان (۱۳۶۲)، پيشتازان فتح (۱۳۶۳)، سازمان چهار (۱۳۶۴)، شكار (۱۳۶۶)، حكايت آن مرد خوشبخت (۱۳۶۹)، مار (۱۳۷۰)، آدم برفي (۱۳۷۳)، ليلي با من است (۱۳۷۴)، مهر مادري، رواني، آژانس شيشه اي (۱۳۷۶)، مرد عوضي، روبان قرمز (۱۳۷۷)، موميايي ،۳ عشق شيشه اي، شوخي (۱۳۷۸)، موج مرده، آب و آتش (۱۳۷۹)، عزيزم من كوك نيستم (۱۳۸۰)
مجموعه هاي تلويزيوني: طالب (۱۳۶۵)، رعنا (۱۳۷۰)، امام علي (ع) (۷۵ـ۱۳۷۰)، آپارتمان (۱۳۷۳)، آواي فاخته (۱۳۷۴)، زيرچتر خورشيد (۱۳۷۵)، خاك سرخ (۱۳۷۹).
|
|
|
|