* دريكي از صحنه هايي كه به نسخه جديد اينك آخرزمان اضافه شده، سروان ويلارد (مارتين شين) به همراه يك بيوه فرانسوي (اوروركلمان) ـ كه در قلب مزارع كائوچو خانوادگي و در خانه اربابي باشكوه و نيمه ويراني زندگي مي كند ـ ترياك مي كشد. در حالي كه ويلارد درخلسه فرورفته، زن درباره شوهرش ـ يك نظامي گم گشته درماجراجويي هاي استعماري فرانسه ـ و درباره دوگانگي طبيعت بشري صحبت مي كند و مي گويد: تو دونفرهستي؛ يكي آنكه دوست دارد و يكي آن كه مي كشد.
وارياسيون هايي از همين موضوع درطول سه ساعت نسخه جديد فيلم كه باعنوان اينك آخرزمان احياشده به نمايش درآمده و درواقع نسخه طولاني ترشده فيلم ۱۹۷۹ اي كاپولا است. هرازگاه رخ مي نمايند.
همان ژنرال آمريكايي اي كه ويلارد را درمسير رودخانه به طرف كامبوج مي فرستد تا سرهنگ كورتز مرموز را پيداكند از «درگيري عقلاني و غيرعقلاني و خيروشر در قلب انسان» صحبت مي كند.
هنگامي كه ويلارد به اردوگاه بومي ها ـ كه كورتز همچون بتي ديوانه درآنجا حكومت مي كند ـ مي رسد با يك عكاس خل وچل آمريكايي (دينس هاپر) روبرومي شود كه اصول «منطق ديالكتيك» را به او يادمي دهد: «تو يا يك نفر را دوست داري يا از او متنفري.»
خود فيلم هم (كه در مدت ۱۶ ماه و در شرايطي كه حالا خودش تبديل به افسانه شده، در فيليپين فيلمبرداري شده) همين دوگانگي را دارد: ازيك طرف به موضوع تروتازه تاريخي اش يعني جنگ ويتنام مي پردازد و ازطرف ديگر با جاه طلبي مبهم و سياه خود مي خواهد از كنه مافوق طبيعي «قلب تاريكي» (روح بشري) سردربياورد. ولي حال اين كه در اين كار موفق شده يا نه، بحثي است كه از زمان نخستين نمايشش در جشنواره كن سال ۱۹۷۹ تا به حال، ادامه دارد.
آيا اينك آخرزمان فيلم بزرگ و مهمي است كه درباره جنگ ويتنام ساخته شده؟ آيا همان طور كه ادعاشده، اقتباس باارزشي از «قلب تاريكي» رمان معروف جوزف كنراد است؟ آيا تلاشش در ادغام ادبيات قرن نوزدهمي با تاريخ قرن بيستم، باهم جورشده و موفق ازكاردرآمده يا نقش برآب شده؟
جالب است كه گذشت زمان، اين پرسش ها را علي السويه جلوه مي دهد.
يعني به عبارت ديگر، اينك آخرزمان، به رغم نگرش ناقص اش به جنگ ويتنام، بينش آشفته اش از اثر كنراد و پايان تقريباً بدون انسجامش، فيلم بزرگي است. فيلم در هر بار بازبيني، غني تر و غريب تر جلوه مي كند و اضافه كردن صحنه هايي هم كه دو دهه پيش در اتاق مونتاژ توي قفسه باقي مانده بود، بر حيرت آور بودنش افزوده است.
نمايش نسخه جديد اينك آخرزمان يادآور دوران ازدست رفته سينمايي آينده نگر، خلاق، جدي و اهل ريسك است؛ و بينش هنري اي كه در فيلم قابل رؤيت است [جنون غيرقابل تصوري كه باعث مي شود كاپولاسلامت جسم و روح، سرمايه و خير و سلامت بازيگرها، عوامل فيلم و خانواده خودش را به خطر بيندازد.] درنهايت از والديي و كوبندگي پايدار خود فيلم كم اهميت تر به نظرمي رسد.
ولي درحالي كه فيلم مي توانسته اوج شكوهمند (يا فاجعه دار) سينماي مؤلف آمريكا باشد، موفقيت به دست آمده فقط امضاي كاپولا را پاي خود ندارد.
فيلمنامه كه توسط خود كاپولا و جان ميليوس نوشته شده، يك سلسله اپيزودهاي «دانته» واراست كه پوچي، خشونت و توهم انگيزبودن نبردهاي جنگلي رادريك روايت حماسي كابوس گونه و فشرده به نمايش مي گذارد.
از صداي يكنواخت راوي (مايكل هر) گذشته،كل داستان با صوت و تصوير، ـ با طراحي صحنه دين تاوولاريس، فيلمبرداري ويتوريو استورارو، صداگذاري والتر مرچ و صداها و چهره هاي بازيگرانش ـ درمقابل چشمان ما جان مي گيرد.
جلوه هاي ويژه كامپيوتري در فيلم هاي اكشن سال هاي اخير خواب زده مان كرده اند؛ اينك آخرزمان تكانمان داده و بيدارمان مي كند. سكانسي كه طي آن ويلارد و افرادش با كيلگور (رابرت دووال) نظامي مريضي كه واگنر گوش مي كند و با هلي كوپترهايش به دهكده ويت كنگ ها حمله مي كند، نمايش چشمگيري است كه آنچنان خارق العاده طراحي شده كه حتي درميان سروصداي هلي كوپترها و انفجارها و آن آشفتگي و جاروجنجال، تك تك ديالوگ هايش قابل فهمند و خود اين صحنه نيز به تنهايي مي تواند يكي از بهترين فيلم هاي جنگي تاريخ سينما تلقي شود.
در زمانه اي كه پرل هاربر به عنوان يك «فيلم جنگي» وارد بازارمي شود، ديدن آن هلي كوپترهاي واقعي كه دل آسماني واقعي را مي شكافند و به سوي دهكده ويتنامي هجوم مي برند و آن انفجارها در پائين و ديدن آن روستاييهايي كه به اين سو و آن سود مي گريزند حسرت گذشته را به دلمان مي گذارد و وحشت و هيجان وجودمان را مي گيرد.
آن تدوين آنالوگ دست و پاگير قديمي، آن تدوين ظريف و حساب شده، آن بريدن ها و چسباندن هاي نماهايي كه دوربين استورادو گرفته، از وضوح و وقتي حكايت مي كند كه تكنولوژي جديد نتوانسته به پايش برسد.
در حالي كه ويلارد رفته رفته به ميعادگاه خود با مردي كه به گفته نظامي ها ديوانه است نزديك مي شود با خود زمزمه مي كند: «طوري كه كيلگور جنگ را جلو مي برد مرا به اين فكر انداخت كه خب، مشكل (ارتش) با كورتز در كجاست؟!» و شخصيت خود كيلگور كه براي كسب مدال هم كه شده حاضر است دهكده اي را به توپ ببندد و بعد ورق هاي بازي را روي اجساد قربانيان پخش كند و بعد براي رسيدگي به حال كودك مجروحي همه كارها را متوقف كند، اتفاقاً بهتر با تناقض هاي جنگ ويتنام جور درمي آيد تا كورتز.
در اين زمينه كه سرهنگ ديوانه در قلمرو خود چكار دارد مي كند، توضيحي داده نمي شود، فقط او را در حال خواندن «شاخه طلايي» و از «آيين تا رمانس» مي بينم ـ وقتي كتابهايي مردم شناسانه كه گويي خودش هم از دل آنها سروكله اش پيدا شده.
شخصيت كورتز در كتاب جوزف كنراد، يك تاجر عاج بلژيكي است كه در كنگو زندگي مي كند و كنراد تصوير واضح تري از او در اختيار ما مي گذارد وحشي گري او درواقع بي رحمي و قساوت يك اقدام استعمارگرانه را فاش مي سازد كه هدفش استيلا و تسلط است. ولي سروان سرگردان آمريكايي در جنوب شرقي آسيا، متفاوت است. وقتي گرداننده آن مزارع كائوچوي فرانسوي ـ كه احتمال دارد مثل آن زن بيوه خودش هم يك روح باشد، ـ اعلام مي كند كه «آمريكاييها دارند براي بزرگترين» «هيچ» تاريخ مي جنگند»، او نه تنها درنهايت پوچي و بيهودگي جنگ را ارزيابي مي كند بلكه اصل و اساس آن را به عنوان يك ايده و طرز فكر زيرسؤال مي برد.
و يكي از دلايلي كه اينك آخر زمان بيش از ساير فيلمهاي مربوط به جنگ ويتنام آن دوره (بازگشت به خانه ) هال اشبي؛ شكارچي گوزن، ماكيل چمينو، دوام آورده است، برخلاف تصور، اين است كه توانسته آشفتگي و بحران اخلاقي جنگ را ـ بي آن كه سعي در حل و نقل كردن اش كند ـ در چارچوب قواعد ژانر فيلمهاي جنگي ثبت نمايد.
كاپولا درعوض، به توصيف دردناكترين و دو پهلوترين «تابلو»ها و حوادث ممكن پرداخته: مثلاً كشتار تصادفي خانواده اي در يك قايق كوچك چيني كه ويلارد با شليك گلوله اي در مغز يك غيرنظامي به آن خاتمه مي دهد يا معاوضه پاياپاي سوخت هليكوپتر با الطاف خانم هاي زيبايي كه براي سرگرم كردن سربازان آمريكايي به منطقه آمده اند؛ يا آن دوزخ «اسيدي» در منطقه «دو دانگ».
خب اما تمامي اينها به چه چيزي ختم مي شود؟ ايراد بزرگي كه در آن زمان از اينك آخر زمان گرفته شده ـ و نسخه جديد هم كاملاً نتوانسته آن را برطرف كند ـ اين است كه يكدفعه در پايان، با پيدا شدن سروكله مارلون براندو و خداحافظي كردن ظاهري فيلمنامه، فيلم از هم فرومي پاشد. در مونتاژ طولاني آخر، شما كاملاً حس مي كنيد كه آن بافت ريز و ظريف روايي، درون مايه اي و صوتي و بصري چطور ريش ريش مي شود. ۴۵دقيقه مأيوس كننده آخر فيلم ـ كه خوشبختانه حالا بخش كوچكتري از كل فيلم را تشكيل مي دهد ـ بيشتر نه بخاطر آشفتگي و ابهام اش بلكه بخاطر زائدبودنش است كه توي ذوق مي زند.
زماني كه ويلارد و باقيمانده افرادش (دوسرباز سفيد و دوسرباز آخر و آمريكن «سياهپوست»، لارنس فيش بورن و آلبرت هال در جنگل كشته شده اند) با افراد قبيله بومي كورتز كه با بدن هاي نقاشي شده در قايق هايشان، روبرو مي شوند، فيلم هم به حال و هواي پاياني خود نزديك شده است. (و اين درواقع يكي از نكاتي است كه كاپولا موقع طراحي و «ورز» آوردن داستان به آن فكرمي كرده: ما درواقع بطور برعكس در طول زمان حركت كرده ايم تا به يك صحنه اساسي ماقبل تاريخي برسيم.) درام در اينجا تمام شده و حالا آنچه براندو اضافه مي كند، شرح و تفسيراست.
دريكي از صحنه هاي اضافه شده، براندو زير درختي در سايه روشن آفتاب نشسته و درحالي كه بچه ها گردش را گرفته اند براي مارتين شين محتضر در سلول گورمانندش مقاله هاي مجله تايم را مي خواند. چنين صحنه اي خيلي مناسب تر، بامزه تر از خواندن كتاب «مردان توخالي» است؛ ولي هنرنمايي پرطمطراق براندو تجسم زنده شعر «قالب بدون فورم اشاره بدون حركت» است.
اما خب فيلم چه طور مي توانسته تمام شود؟ بيهوده و متكبرانه است كه براي فيلم يك پايان دوم حدس بزنيم. بخصوص كه حالا كاپولا با كمك والتر مرچ و تشويق ميرامكس خودش چنين حدس دوم درخشاني زده است!
ارزشش را دارد كه نسخه فعلي را كه به نسخه نهايي نزديك تر است ببينيم و ارزشش را دارد كه ۲۲سال ديگر يعني زماني كه روشن بيني و ظلمتش به چشم بيننده هاي جديد به گونه اي ديگر حل شده است دوباره بازبيني شود. چون به روال آن گفته معروف چه گوارا درباره ويتنام، مي توان درباره اينك آخرزمان نيزگفت: دو،سه... اينك آخرزمان هاي زيادتري وجوددارند.
اي.او.اسكات
ترجمه: سعيد خاموش