شماره ۲۰۴۳ - سال هشتم - شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۰
Sat, Feb 2, 2002
Cine black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گوناگون
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
سينما تئاتر۲
سينما تئاتر۳
سينما تئاتر۵
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
آينه هاي روبه رو
مسابقه سينماي بين الملل
جشنواره جشنواره ها
مسابقه سينماي بين الملل
جشنواره تئاترفجر به روايت تصوير

شنيده مي شود كه...
• اوضاع جدول فروش حسابي قاطي پاطي است. «سقوط شاهين سياه» كه هفته قبل در مكان بيست و سوم بود، ناگهان به صدر جدول آمد و بالاخره «لرد حلقه ها» را پايين كشيد. اين فيلم در هفته چهارم نمايشش نزديك به ۳۴ ميليون دلار فروش داشت، در حالي كه كل فروش سه هفته اولش به سه ميليارد دلار هم نمي رسيد! البته باتوجه به افزايش قابل توجه سينماهاي نمايش دهنده آن، كمي از عجيب بودن قضيه كم مي شود. كمدي «سگهاي برفي» با حضور كوبا گودينگ جونيور هم در مكان دوم قرارگرفت. بقيه فيلمهاي جدول همه دو پله سقوط كرده اند و فقط «گاسفورد پارك» هنوز نهم است.
• اين ستون از اين هفته به ميني درايور اعلان جنگ مي دهد و تا جايي كه بتواند پنبه اش را خواهد زد. دليلش هم اين است كه خانم درايور طي اظهاراتي غيرمنطقي و به قصد تشويش اذهان عمومي از ريخت و قيافه هنرپيشه هاي زن انگليسي ايراد گرفته و گفته فقط هاليوودي ها زيبا هستند. از آنجايي كه اليزابت هرلي هم انگليسي است و اين توهين شامل او هم مي شود، ما تصميم داريم با گير دادن به ميني درايور انتقام او را بگيريم. مطالبي كه در اين ستون راجع به هم خوردن نامزدي ميني و جاش برولين خوانديد، تكذيب مي شود، قضيه هيچ ارتباطي به موش دواني هاي باربارا استرايسند (مادر جاش) نداشته و همه مشكلات زير سر عروس بوده است! اصلاً حالا كه ميني درايور با هريسون فورد مي گردد، روي تمام علايق به فورد هم پا مي گذاريم و به او هم گير خواهيم داد. البته منظور ميني از حرفهايش اين بوده كه در هاليوود فقط به زيبايي ظاهري بازيگران زن اهميت مي دهند، اما در بريتانيا يك بازيگر با استعداد حتي بدون هيچ بهره اي از زيبايي هم مي تواند مورد توجه قراربگيرد و موفق شود. او به عنوان مثال به جودي دنج پير و چاق اشاره كرده كه اگر در هاليوود بود هيچ نقشي به او نمي دادند.
• علاقه مندان جولين مورو هدر گراهام خودشان را آماده كنند كه قرار است آن دو را در دنباله «شبهاي بوگي» ببينيم. پل تامس اندرسن در حال نوشتن فيلمنامه است و شخصيتهاي اين دو بازيگر هم بارديگر در آن حضور دارند. آنچه تا به حال درباره فيلمنامه درز كرده حكايت از اين دارد كه شخصيتهاي آن دو باز هم در مايه هاي فيلم اول خواهند بود!
• بابا با مرام! احساساتي! آرنولد را مي گويم. هفته پيش كاري كرد كه همه كم آوردند. آقاي هيكل ميكل ميزون با رفقا در ستوراني در هاليوود مشغول نهار خوردن بود كه خانم مسني به سراغش آمد و توضيح داد كه نوه خردسالش كه مبتلا به كم خوني و در بيمارستان بستري است، از علاقه مندان آرنولد است. او خواهش كرد كه آرنولد براي نوه او برگه اي را امضا كند. اما آقاي شوارتزنگر چنان تحت تأثير قرارگرفت كه بيمارستان و شماره اتاق مريض را پرسيد و بلافاصله بعد از نهار به عيادت او رفت. اينه!
• چند هفته پيش در اين ستون خوانديد كه آرنولد از روي موتورش زمين خورده و چند روزي بستري شده است. از آنجا كه آقاي مربوطه بسيار زن ذليل است (سيگار را هم از ترس زنش ترك كرده)، حالا هم زنش ممنوع كرده كه ديگر سوارموتور شود. خوب فكر مي كنيد آرنولد اگر نتواند سوار موتور شود چه وسيله نقليه اي را انتخاب مي كند؟ تانك M-47 ! او كه ۳۰ سال قبل و در زمان خدمت در ارتش اتريش اين نوع تانك را مي رانده است حالا هم با پرداخت ۱‎/۴ميليون دلار يكي از آن را خريده و ترتيبي داده كه آن را به اوهايو منتقل كنند. البته فعلاً تانك را در يك موزه گذشته، اما گفته كه در اولين فرصت با آن در مسابقات شركت خواهدكرد.
• داريل هنا را يادتان هست؟ همان خواهر بلوند ملاني گريفيث در Two Much ديگر. البته اگر يادتان نباشد هم حق داريد. چون چند سالي است كه فيلمسازها او را فراموش كرده اند و تحويلش نمي گيرند. خوب وقتي يك ستاره از يادها مي رود، چه كسي مي تواند منجي او شود؟ بلكه كوينتين خودمان: داراي مدرك دكترا در رشته احياي ستاره هاي فراموش شده. تارانتينو با داريل هنا هم قرارداد بسته تا در فيلم بعديش «بيل را بكش» در كنار اوماتورمن، وارون بيتي و لوسي ليو ظاهر شود. از اين جالبتر اينكه هنا نقش بسيار اكشني در اين فيلم دارد و در آن بايد كاراته، شمشيربازي و تيراندازي انجام دهد! راستي از آنجايي كه فيلمبرداري «بيل را بكش» بخاطر باردار بودن اوما تورمن به تعويق افتاده بود، احتمالاً عشاق كوينتين خوشحال مي شوند كه بدانند اوما به سلامتي فارغ شد.
• قضيه آن سوسك است كه به بچه اش مي گفت «قربون دست و پاي بلورينت برم»! جنيفر كانلي هم اعلام كرده اگر بخواهد كارگردانهاي سرشناس و مطرحي كه با آنها كار كرده را رده بندي كند، ران هوارد («يك ذهن زيبا») در مقام دوم قرار مي گيرد. نفر اول هم كسي نيست جز... پسر چهارساله جنيفر! علت هم اين ذكر شده كه وقتي آنها با هم مامان بازي مي كنند، پسرش مثل يك كارگردان مادر را هدايت مي كند. پيشنهاد مي شود امسال يك جايزه اسكار ويژه هم به پسر او بدهند.
• چارلي شين حسابي خبرنگارها را سر كار گذاشت. وقتي كه موقع ورود به سالن برگزاري مراسم گلدن گلوب از او پرسيدند كه كي با دنيز ريچاردز ازدواج خواهد كرد، خيلي جدي اعلام كرد «همين امشب». او گفت كه تصميم دارد مراسم ازدواجش را همزمان با اهداي جوايز گلدن گلوب برگزار كند تا اين برنامه هم بخش جنبي عروسي او شود! از آنجايي كه طرف به ميزان لازم و كافي خل و چل هست كه اين كار را بكند، همه موضوع را جدي گرفتند و عكاسان و فيلمبرداران آماده مي شدند تا مراسم عروسي را پوشش دهند، اما خوشبختانه معلوم شد كه در آستانه ازدواج قرار گرفتن، كمي چارلي را عاقل كرده و حرف او فقط شوخي بوده است. شين آن شب به خاطر نقشش در سريال كمدي Spin City يك جايزه برد.
• بعد از بروس ويليس چشممان به جمال كوين كاستنر روشن... يعني در واقع به كله اش روشن. او هم تصميم گرفته سرش را از ته بتراشد و از اين به بعد با كله براق در فيلمها ظاهر شود. علت هم شروع تاسي در اين بازيگر ۴۷ ساله است و او هم مثل بروس ويليس ترجيح مي دهد به جاي استفاده از روشهاي ترميم مو، سرش را بتراشد. شنيده مي شود كه مجمع فيلمبرداران ايالات متحده از اين اقدام كاستنر استقبال كرده و از اينكه او بخشي از نورپردازي فيلمها را به عهده خواهد گرفت، تقدير كرده اند.
• جاني دپ خوش تيپ است، بازيگر خوبي است و همسر ونسا پارادي هم هست؛ اما شايد ندانيد كه يكي ديگر از خصوصيات او اين است كه چاق نمي شود! برادران هيوز (كارگردانهاي «از جهنم») ضمن تعريف از فروتني و سختكوشي دپ و هدر گراهام در فيلمشان، از اين مسأله ابراز تعجب مي كنند كه جاني مرتب جوجه سوخاري كنتاكي و مك دانلدز و غذاهاي چرب مي خورد، ولي در سن ۳۸ سالگي مثل يك جوان ۲۰ ساله شكم صاف و بي چربي دارد، اما علت لاغر ماندن او (برخلاف جوليا رابرتز، جان تراولتا و هيو جكمن كه با ورزش كردن مستمر خودشان را سر وزن نگه مي دارند)، نحوه جذب غذا در بدنش است. دپ معتقد است كه بزرگ شدن در ايالت كنتاكي باعث شده كه بدن او به غذاهاي چرب عادت كرده و چربي را دفع كند.
• جنيفر لوپز خواهش كرده كه در اين ستون از قول او اعلام كنيم كه تمايل دارد در يك فيلم هم بازيگر باشد و هم خواننده. او كه در هر دو رشته موفق است، مي خواهد در فيلمي بازي كند كه مثل «سلينا» بتواند در آن ترانه بخواند. جنيفر گفته خواهان نقشي مثل ويتني هيوستون در «محافظ» يا بت ميدلر در «رز» است. فيلمنامه نويسان محترم لطفاً دست به كار شوند.
جم هاتف لو

۲۳ فيلم۲۳،كارگردان(۱)
بماني
داريوش مهرجويي
مهرجويي، راه درازي را طي كرده است. از نخستين فيلمش الماس۳۳ كه اثري پليسي/ حادثه اي بود، تا فيلمي فلسفي/ اجتماعي همچون گاو و با فاصله اي بيست ساله، هامون.
در فاصله نخستين سالهاي پيروزي انقلاب تاكنون نيز او مسير پرفراز ونشيبي را طي كرده است. با فيلمي شبه سياسي همچون مدرسه اي كه مي رفتيم فضاي ملتهب نخستين سال پيروزي انقلاب را پشت سرگذاشت؛ اجاره نشين ها را ساخت كه نخستين فيلم كمدي (به مفهوم واقعي كلمه) در سالهاي پس از انقلاب بود، شرك را در قالبي كه چندان مناسب ويژگي هاي او نبود كارگرداني كرد. و بابانو كه نمايش آن هفت سال دير انجام شد، فصل تازه اي را در كانامه اش گشود.
داريوش مهرجويي، اكنون بماني را كارگرداني كرده است كه به نظر مي رسد ادامه منطقي فيلمهاي دهه هفتاد وي باشد. فيلمي كه همچون ساير آثار مهرجويي در اين دهه، شخصيت هاي زن را محور داستان خود قرار داده است. بايد ديد آيا اين فيلم نيز مي تواندهمانند آثاري چون سارا و ليلا مخاطبان راجلب كند و در كارنامه اش نيز به عنوان اثري متفاوت ثبت شود يا نه.

* من ترانه ۱۵سال دارم
رسول صدرعاملي
رسول صدرعاملي به عنوان تهيه كننده و كارگردان، از بدو كارش، گرايش خود را به «ملودرام» با لايه هاي اندك اجتماعي نشان داده است.
اما با فيلم دختري با كفش هاي كتاني (۱۳۷۸) او رويكرد تازه اي را به مضامين اجتماعي آغاز كرده است و برعكس گرايش پيشين، وجه اجتماعي مضامين فيلم بر وجه ملودرام آن نه تنها ارجحيت دارد، بلكه كاملاً برجسته است. البته رسول صدرعاملي نشان داده است كه به مخاطبان عام سينما به قدر كافي توجه دارد ـ بي آنكه به آنها باج بدهد ـ و همين نكته باعث شده است تا بكوشد فيلمهايش را به گونه اي كارگرداني كند تا تماشاگران بپسندند و به سالن سينما بيايند.
رهايي و گلهاي داودي از همين منطق پيروي مي كردند، همچنان كه دختري با كفش هاي كتاني نيز اينگونه است. به نظر مي رسد در من ترانه، پانزده سال دارم بار ديگر صدرعاملي موضوعي اجتماعي را دستمايه كار قرار داده است تا بتواند مخاطبان عام ـ و اين بار هم نوجوانان به طور خاص ـ را به سينماها بكشاند.

* نان، عشق و موتور ۱۰۰۰
ابوالحسن داودي
ابوالحسن داودي پس از ساخت فيلم ناموفق سفر عشق دريافت كه بايد مسيرتازه اي را در فيلمسازي برگزيند. گرايش طنز، مسير تازه اي بود كه پيش روي داودي گشوده شد و ظاهراً هم ـ با فراز و فرودهايي ـ در اين مسير موفق نشان داد. سفر جادويي، جيب برها به بهشت نمي روند و من زمين را دوست دارم با چنين رويكردي ساخته شدند و ارتباط نسبي مناسبي هم با تماشاگران برقرار كردند. اما فضاي سينماي سالهاي اخير به گونه اي بوده كه بيشتر توجه، به مضامين اجتماعي معطوف شده است.
نتيجه اين ديدگاه، ساخت فيلمي همچون مرد باراني (۱۳۷۸) توسط داودي بود كه داستاني عاطفي را بر بستري از موضوع هاي اجتماعي بيان مي كرد و اندك مايه هاي طنز اين فيلم نيز از آثار كاملاً كميك و طنز پيشين داودي دور بود. به نظر مي رسد كه در نان و عشق و موتور۱۰۰۰ هم گرايش اجتماعي به موضوع، اهميت درجه اول داشته باشد. اما ازدواج دختر ثروتمند با يك مكانيك بر وجوه طنز فيلم خواهد افزود. آيا واقعاً همين طور خواهد بود؟

* كاغذ بي خط
ناصر تقوايي
ناصر تقوايي كه نخستين فيلمش را در سال۱۳۴۹ با نام آرامش در حضور ديگران ساخت، چهره اي كاملاً آشنا و از آن مهمتر، مطرح است. اما در كارنامه سي ساله او فقط پنج فيلم بلند ديده مي شود كه حتي اگر كشتي يوناني را هم ـ كه اپيزودي از قصه هاي كيش بود ـ به حساب بياوريم، با شش عنوان فيلم روبروييم. اين رقم اندك، گرچه از اعتبار تقوايي چيزي نمي كاهد، اما حسرت ديدن آثار بيشتري از كارگرداني همچون او را بر دل مي گذارد. تقوايي سه فيلم آرامش در حضور ديگران، صادق كرده (۱۳۵۱) و نفرين (۱۳۵۲) را پيش از انقلاب ساخت و فيلمهاي ناخدا خورشيد (۱۳۶۵)، اي ايران (۱۳۶۸) و قصه هاي كيش (۱۳۷۷)، كارگرداني اپيزود (كشتي يوناني) حاصل فعاليت او پس از انقلاب است. طبيعي است كه پس از فاصله اي ده ساله، ديدن فيلم بلندي از تقوايي مي تواند توجه برانگيز باشد؛ خصوصاً اينكه شنيده شده است داستان كاغذ بي خط مايه هاي طنز و كمدي دارد.

* شام آخر
فريدون جيراني
هنگامي كه فريدون جيراني، كارگرداني فيلم قرمز را در سال۱۳۷۷ آغاز كرد، فيلم سينمايي صعود(۱۳۶۶) را به عنوان نخستين تجربه فيلمسازي اش در كارنامه داشت. همين فيلم ناموفق، نوعي پيشداوري در مورد جيراني، سطح كارش و فيلم قرمز به وجود مي آورد. اما با نمايش فيلم در جشنواره فجر، معلوم شد كه جيراني نخستين تجربه اش را كاملاً به فراموشي سپرده و گامهاي بلندي به جلو برداشته است. قرمز با بازي هديه تهراني و محمدرضا فروتن يكي از پرمخاطب ترين فيلمهاي سال نمايش خود شد و مسير جيراني را براي ادامه فيلمسازي هموارتر كرد. جيراني با فيلم بعدي اش آب و آتش به دواير ملتهب نزديك شد و فيلم متفاوت ديگري ـ ازجنبه هاي مختلف ـ را در كارنامه اش ثبت كرد. به نظر مي رسد كه جديدترين فيلم فريدون جيراني با نام شام آخر نيز بايد حاوي زواياي تازه اي به روابط آدمها و شرايط جامعه باشد.

* عيسي مي آيد
علي ژكان
علي ژكان، پس از سالها فعاليت در سينماي ايران، سرانجام توانست در سال۱۳۶۴ به جمع كارگردان ها بپيوندد و نخستين فيلمش را با نام ماديان كارگرداني كند. نخستين تجربه سينمايي ژكان، گرچه نتوانست توجه مخاطبان عام سينما را جلب كند، اما مورد توجه علاقه مندان جدي سينما ـ چه در بين تماشاگران و چه در بين منتقدان ـ قرار گرفت؛ ژكان، فيلمي متفاوت، جدي و پر از نكته ساخته بود. اما دخترك كنار مرداب (۱۳۶۸) گرچه تجربه تازه اي در كارنامه او بود، اما نتوانست پاسخ انتظارات منتقدان را بدهد؛ هر چندكه تماشاگران هم از آن استقبال نكردند. پس از ساخت يك فيلم معمايي/ پليسي به نام سايه به سايه در سال۱۳۷۵ (كه به صورت مجموعه اي تلويزيوني هم پخش شد)، اكنون علي ژكان فيلم عيسي مي آيد را آماده نمايش كرده است. با توجه به خلاصه داستان فيلم به نظر مي رسد ژكان مايه معمايي/ ماجرايي فيلم سايه به سايه را دوباره مورد استفاده قرار داده باشد؛ مي ماند نمايش آن در جشنواره و پاسخ انتظاري پنج ساله!

* مرباي شيرين
مرضيه برومند
مرضيه برومند، نشان داده است كه فيلمساز باهوشي در زمينه پرداخت فضاي طنزآميز در آثار خود است. البته شايد در فيلمهاي عروسكي اي كه كارگرداني كرده است، اين نكته امري طبيعي باشد. اما با مرور سريالهايي كه ساخته است، اين ويژگي برجستگي بيشتري مي يابد. اكنون، مرباي شيرين نيز از همين زاويه قابل تأمل و بررسي است. برومند در اين فيلم، با نگاهي كاملاً طنزآميز ـ و بسيار ديدني ـ به مرور و نقد موقعيت ها، آدمها و شرايط جامعه امروز برخاسته است وجالب اينكه دامنه اين نقد موقعيت ها را به شكلي محسوس به تلويزيون ـ و نحوه ساخت و پخش برنامه ها ـ كشانده است. به هر حال مرباي شيرين ـ كه در جشنواره كودك و نوجوان اصفهان نيز به نمايش درآمده بود ـ فيلمي مفرح و كاملاً ديدني است؛ نشان دادن اينكه آدمها براي بردن جايزه چه حرصي مي زنند، فقط از برومند ساخته است!

*خانه اي روي آب
بهمن فرمان آرا
بهمن فرمان آرا، باسابقه تهيه كنندگي و كارگرداني فيلمهايي متفاوت در سالهاي پيش از انقلاب، نامي شناخته شده است. اما هنگامي كه در سال۱۳۷۸نخستين فيلم سينمايي اش را در سالهاي پس از انقلاب ـ و بيست سال پس از آخرين ساخته اش ـ با نام بوي كافور، عطر ياس كارگرداني كرد، كمتر كسي گمان مي كرد كه او تا اين اندازه سريع جايگاهي نو و متفاوت به دست بياورد. اكنون فرمان آرا، دومين فيلمش را در دوران تازه با نام خانه اي روي آب كارگرداني كرده است؛ فيلمي كه تهيه كنندگي آن را نيز خودش بر عهده دارد. اين فيلم، در گرداب كشمكش هاي فراواني گرفتار شد كه مهمترين آن، به اعتراض اتحاديه تهيه كنندگان بازمي گشت كه او را فاقد مجوز تهيه كنندگي مي دانستند و در نتيجه از همه همكاران فيلم خواستند تا از همكاري با آن خودداري كنند! اكنون، فيلم آماده نمايش است و گروه بزرگي از بازيگران مطرح سينمايي ايران در آن ايفاي نقش كرده اند. بايد ديد كه فرمان آرا در اثر تازه اش به چه جنبه هايي از فيلم و سينما توجه نشان داده است.

*مزاحم
سيروس الوند
سيروس الوند كه نخستين فيلمش را در سال۱۳۵۵ با نام سنجر ساخت، سيزده فيلم در كارنامه دارد و با چهاردهمين ساخته اش، مزاحم در جشنواره فيلم فجر حضور خواهد داشت. الوند را مي توان كارگرداني حرفه اي دانست كه مي كوشد به نيازهاي مخاطبانش پاسخ مناسبي بدهد؛ بي آنكه به ورطه ابتذال بغلتد. در كارنامه پس از انقلاب او مي توان تركيبي از فيلمهاي متفاوت را ديد. اما در بيشتر آنها، مجموعه رويدادها و فضاها براي ايجاد زمينه اي به كار گرفته شده اند تا روابط و موقعيت شخصيت هاي متفاوت، نسبت به هم و نسبت به اطرافشان بررسي شود. در فيلمهاي متأخر الوند، اين ويژگي را بيشتر مي توان ديد. فيلمهايي همچون يك بار براي هميشه (۱۳۷۱)، چهره (۱۳۷۴)، هتل كارتن (۱۳۷۵) و ساغر (۱۳۷۶) واجد همين ويژگي مورد اشاره اند. به نظر مي رسد كه مزاحم، جديدترين فيلم سيروس الوند هم درهمين گروه قرار بگيرد. اما بايد ديد كه گامي به جلو در كارنامه فيلمسازي سيروس الوند محسوب مي شود يا نه؟ و از طرفي هم مي تواند مخاطبان سينما رو را راضي كند؟

* نگين
اصغر هاشمي
اصغر هاشمي پس از سالها دستياري كارگردانها، از جمله مرحوم ساموئل خاچيكيان، نخستين فيلم سينمايي اش را با نام روزهاي انتظار در سال۱۳۶۵ كارگرداني كرد. هاشمي از همان اولين فيلمش نشان دادكه گرايش هاي اجتماعي را در فيلمسازي محور آثارش قرار داده است. سه فيلم بعدي اش با نامهاي زيربامهاي شهر (۱۳۶۸)، در آرزوي ازدواج (۱۳۶۹) و دوهمسفر (۱۳۷۱) واجد همين خصوصيات بودند؛ آن هم به شكل دقيق تر و نقادانه تر. اما اندك رگه هاي ـ ظاهراً - سياسي فيلم، شرايطي غيرمعمول را براي او پديد آورد. به گونه اي كه انگار ناخواسته از اين نوع سينما فاصله گرفت. اصغر هاشمي كه مسير رو به رشدي را طي مي كرده در فيلمهاي بعدي اش دچار نوسان شديدي شد؛ چه درانتخاب موضوع و چه كارگرداني. اكنون بايد ديد كه در نگين اصغر هاشمي به همان گرايش هاي اجتماعي نخستين آثارش بازگشته است يا نه.

*ايستگاه متروك
عليرضا رئيسيان
عليرضا رئيسيان، نخستين فيلمش را با نام ريحانه در سال۱۳۶۸ كارگرداني كرد. او با ساخت اين فيلم، نشان داد كه در جست وجوي زبان و سينمايي متفاوت است. سينمايي كه چه از نظر شكل بصري و چه از نظر زاويه نگاه به يك موضوع، متفاوت باشد. گرچه ريحانه با اقبال عمومي مواجه نشد، اما كم و بيش براي علاقه مندان جدي سينما، اثر متفاوت و قابل قبولي محسوب شد. رئيسيان در فيلم بعدي اش به نام سفر (۱۳۷۳)، كوشيد مسير اوليه اش را امتداد دهد و گرچه موفق هم شد، اما سفر به اندازه ريحانه مورد توجه قرارنگرفت. اكنون پس از هفت سال، عليرضا رئيسيان با فيلم ايستگاه متروك در جشنواره حضور دارد. فيلمي كه توليد آن سال گذشته آغاز شد و ظاهراً اندكي هم به درازا كشيده شد. آيا رئيسيان مسير پيشين خود را در ايستگاه متروك ادامه داده است يا فصل تازه اي را در كارنامه اش آغا زكرده؟

* ارتفاع پست
ابراهيم حاتمي كيا
ابراهيم حاتمي كيا، به عنوان يكي از متفاوت ترين كارگردانان برخاسته از سينماي پس از انقلاب، جايگاهي كاملاً برجسته و متفاوت دارد. او براي رسيدن به اين موقعيت، با سختكوشي تجربه اندوخته است و در طول مسيري كه آمده، از هر نوع تكرار خود گريخته. گرچه نخستين آثارش بيشتر به موقعيت هاي فردي و دروني آدمها مي پرداختند، اما به تدريج و با پايان جنگ و در نتيجه بازگشت قهرمانان آثار او به شهر، رويكرد تازه اي در آثار وي پديد آمده است. حاتمي كيا در آثار متأخرش، مضاميني را مورد توجه قرار داده است كه نگاه نقادانه صريح تري نسبت به جامعه دارند و به همين دليل هم اين فيلمها، بحث و جدل هاي فراواني برانگيخته اند. به نظر مي رسد كه ارتفاع پست نيز از اين قاعده مستثني نباشد و فيلمي جنجال برانگيز از كاردرآيد. بايد به انتظار تماشاي آن و قضاوت توسط تماشاگران نشست.

* خواب سفيد
حميد جبلي
حميد جبلي، باسابقه طولاني بازي در سريالها و فيلمهاي سينمايي كه عمدتاً قالبي طنزآميز داشته اند، نخستين فيلم سينمايي اش را در سال۱۳۷۷ با نام پسر مريم كارگرداني كرد. جبلي برخلاف نقش هاي طنز و كمدي كه بازي كرده است، آدمي جدي به نظر مي رسد. او گرچه سابقه كارگرداني چندفيلم كوتاه را در كارنامه اش داشت، اما با پسرمريم نشان داد كه مي تواند در عرصه فيلم بلند نيز موفق باشد. داستان لطيف پسر مريم كه به رابطه پسرك روستايي مسلماني با كشيش روستا مي پردازد، اين نكته را نيز آشكار ساخت كه ظاهراً جبلي به موضوع هاي انساني و لطيف توجه خاصي دارد. با توجه به داستان خواب سفيد كه دومين تجربه سينمايي اين بازيگر به عنوان كارگردان است، به نظر مي رسد كه همچنان با موضوعي انساني ولطيف روبرو باشيم.

* سفربه فردا
محمد حسين حقيقي
فيلم سينمايي سفر به فردا (يا ابر و خورشيد) كه در بيستمين جشنواره فيلم فجر به نمايش درخواهد آمد، چهارمين فيلم بلند محمدحسين حقيقي در مقام كارگردان است و ظاهراً سومين فيلم از نوعي تريلوژي است كه نام «خورشيد» را با خود دارد! دوفيلم پيشين اين مجموعه، براده هاي خورشيد (۱۳۷۵) و ماه و خورشيد (۱۳۷۵) نام داشتند.
حقيقي در نخستين فيلم سينمايي اش با نام راز خنجر نتوانست مخاطبان را به سمت فيلمش جلب كند اما گرايش خود را به نوعي خاص از سينما نشان داد كه كمي به سوي آثار هنري متمايل است. اما حقيقي، بيش از آنكه به عنوان سينماگر مطرح باشد، به عنوان يك مدير اجرايي و فرهنگي شناخته شده است. وي مدير واحد جنگ تلويزيون، مدير سنيماي عربي، مشاور فرهنگي، معاونت برون مرزي تلويزيون، مدير كل توليد و پشتيباني معاونت سينمايي و سمعي و بصري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و مدير عامل بنياد سينمايي فارابي بوده است. بايد ديد كه جديدترين ساخته او چگونه با مخاطبان ارتباط برقرار خواهد كرد.

*تيك
اسماعيل فلاح پور
اسماعيل فلاح پور در سال۱۳۷۵ نخستين فيلم سينمايي اش را با نام حرفه اي كارگرداني كرد. حرفه اي در قالب آثار جاسوسي/ حادثه اي ساخته شده بود و مخاطب عام را درمدنظر قرار داده بود. اما اين فيلم نتوانست به فروش بالايي دست يابد و شايد اين نكته، يكي از دلايلي بود كه كارگرداني فيلم بعدي فلاح پور را چندسال به تأخير انداخت. اسماعيل فلاح پور مدتي است كه با تأسيس يك آموزشگاه سينمايي بازيگري در اين زمينه نيز فعال شده است و با دعوت از بازيگران مطرح سينمايي ايران، در جلسات گفت وگو با هنرجويان، شيوه متفاوتي را نيز در انتقال اطلاعات و تجربيات بازيگران باتجربه به نوجويان برگزيده است. تيك به عنوان دومين فيلم سينمايي فلاح پور، داستاني متفاوت ـ نسبت به فيلم اول وي ـ دارد و به نظر مي رسد با توجه به شرايط روز ساخته شده باشدو البته بايد ديد اين داستان در ساختار خود به چه ويژگي هايي دست يافته است.

آينه هاي روبه رو
كلود شابرول
Claode
Chabrol
047505.jpg
«كودكي احمقانه تر از اين در تصور انسان نمي گنجد...». با اين عبادت نه چندان تحسين آميز، كلودشابرول مشتاقانه ما را به كنجكاوي در زندگي اش فرامي خواند.
047511.jpg
او در سال۱۹۳۰ در پاريس متولد شد. اين پسر داروخانه اي وعلاقه مند به كتابهاي كنتس دوسگور، در سن ۱۷سالگي گامهاي نخستين را در راه سينما برداشت و به عنوان متصدي پروژكتور در گلراژي در دهكده اي كوچك از شهر كروز شروع به كار كرد. بعد از اتمام تحصيلات متوسطه اش وارد رشته حقوق شد. او كه پسري شوخ طبع بود، براي تأمين پول توجيبي اش كتابهاي همينگوي و فاكنر راكه در آن موقع در پاريس بودند مي خريد و با تقليد دست خط نويسندگان مذكور روي كتابهايشان يادداشت تقدير نوشته، آنها را به پولدارهاي فرهنگ دوست پاريس مي فروخت. او در عنفوان جواني با خانم ثروتمندي ازدواج كرد و اين ازدواج به او امكان داد اولين فيلمش را بسازد. «شور زيبا» محصول سال۱۹۵۹ با بازي ژان كلودبريالي و «پسرعموها» كه در همان سال ساخته شد، آغاز موج نو را نشان مي دهد در اين نخستين فيلمها مضمونهاي مورد علاقه شابرول يعني زندگي شهرستاني و خرده بورژوازي كه تشكيل شده ازممنوعيتها، ناگفته ها، دورويي خاص آن و نگاه بي رحم و طنزآميزي كه كارگردان به اين همه دارد.
يك سال بعد با فيلم «زنهاي ساده» كه در آن يكي از هنرپيشه هاي محبوب او، «استفان ادران» بازي مي كند، دچار سرخوردگي مي شود. مخاطب با مشاهده حماقت و رفتار بيمارگونه اين زنان خود را در معرض حقارت ديده وحشت مي كرد. به اين ترتيب، حماقت يكي از درونمايه هاي كليدي شابرول مي شود، مي توان گفت او در تمام آثارش فريفته حماقت است. خودش مي گويد: «حماقت خيلي جذاب تر از هوشياري است. هوشياري، خود يك سري محدوديتهايي دارد، در حالي كه حماقت اينطور نيست. حتي موجودي كه عميقاً احمق باشد، خيلي پربار است و نمي توان او را به دليل احمق بودنش تحقير كرد.» موفقيت فيلم «ژيگولها»، كه يك سال بعد ساخته شد، بيشتر از فيلم قبلي اش نبود.
047508.jpg
سپس كار فيلمهاي جاسوسي را آغاز كرد كه اغلبشان مضحك و سرشار از بذله گويي اند. استفان ادران همچنين در فيلمهاي «ببرگوشت تازه دوست مي دارد» (۱۹۶۴) و «ماري شانتان عليه دكتركار» (۱۹۶۵) بازگير ثابتش بود، شخصيتي كه جاسوسي بازي هاي رايج زمان جنگ سرد را نشان مي داد. فيلمهايي كه بدون بازي او ساخته شدند مي توان از «ببر بوي ديناميت مي دهد» (۱۹۶۵) و «جاده كرنيت» (۱۹۶۷) نام برد كه در اين فيلمها چهره به يادماندني جين سبرگ، زن آمريكايي ساكن پاريس به چشم مي خورد، همان زني كه در فيلم «از نفس افتاده» (۱۹۵۹) گدار، نقش مقابل ژان پل بلموندو را بازي مي كرد.
او از سال۱۹۶۸ با تعدادي فيلم جديد، روي خط موفقيت افتاد. اين فيلمها عبارتند از: «غزلها»، «زن بي وفا (۱۹۶۹)، «حيوان بايد بميرد» (۱۹۶۹) و «قصاب» (۱۹۷۰). كلودشابرول دوست دارد با هنرپيشه هاي مورد علاقه اش نظير ميشل بوكه، جان يان و همسرش استفان ادران كار كند. او تحليل موشكافانه آداب و رسوم خرده بورژوازي را با فيلمهاي «دكتر پوپول» (۱۹۷۲)، «عروسي هاي سرخ» (۱۹۷۳) «ويولت نوزيد» (۱۹۷۸) ادامه داد كه در آنها حضور ايزابل اوپر جوان را مي بينيم كه بانوي الهام بخش سينماي كلودشابرول در سالهاي۸۰ و ۹۰ مي شود.
در سال،۱۹۸۲ او از يكي از رمانهاي سيونون به نام «اشباح مرد كلاه دوز» اقتباس مي كند؛ اين رمان آيينه تمام نماي آداب و رسوم يك دهكده كوچك شهرستاني است. در جاي جاي اين فيلم رد پاي خشونتي نگران كننده فرو خورده و دروني شده ديده مي شود، همين خشونت در «نقابها» (۱۹۸۷)، «فرياد جغد» (۱۹۸۷) و «سرگذشت زنها» (۱۹۸۸) مشاهده مي شود.
دهه۹۰ دهه شابرول است چرا كه او شاهكارهايي همچون «تشريفات» (۱۹۹۵) با بازي فوق العاده و جنون آميز ساندرين نبر وايزابل هوپرو يا «دوزخ» (۱۹۹۴) با بازي امانوئل بئارت اين زن زيبا و جذاب و فرانسوا كلوزه، بازيگر هميشه معذب را ارائه داد.
نازيتا شيخاني

مسابقه سينماي بين الملل
اتاق پسر
The Son's Room
047499.jpg
استيون هولدن
كارگردان: ناني مورتي، فيلمنامه: ليندا فري، ناني مورتي و هايدران، سُليف، مدير فيلمبرداري: جوزپه لاسني، موسيقي: نيكولا پيوواني، تهيه كننده (ها): آنجلو بارباگالو و مورتي
بازيگران: ناني مورتي، لورا مورانته، ياسمين ترنكا، جوزپه سانفليس، سيلويو اورلاندو، صوفيا ويگليار، استفانو آكورسي، محصول ۲۰۰۱ ايتاليا، ۹۹ دقيقه
* فيلم كوچك و جمع و جور اتاق پسر ساخته ناني مورتي، تصويري متأثر كننده از يك خانواده صميمي طبقه متوسط ايتاليايي ارائه مي دهد كه زندگي آرام شان با مرگ آندره آ (جوزپه سانفليس) پسر نوجوان خانواده در يك حادثه غواصي به هم مي ريزد. همانطور كه بسياري از ما (بخصوص پس از حوادث يازدهم سپتامبر نيويورك و واشنگتن) خوب مي دانيم، تراژدي خبر نمي كند و خويشان و نزديكان قرباني را گيج و مبهوت و خشمگين و محنت زده، درحالي كه مستأصلند، در پي چون و چراها مي گردند و مي خواهند قوامي به زندگي شان بدهند، باقي مي گذارد.
اتاق پسر به شخصيت هاي داستان و عزيز از دست رفته شان نگاهي عميقاً انساني انداخته و در عين حال نخواسته از اين تراژدي براي بازي كردن با احساسات بيننده استفاده كنند.
درحالي كه آئين هاي در خود فرو رفتن، سوگواري و نشانه هايي از تلاش افراد خانواده را براي دوباره از سرگيري زندگي توصيف مي كند، با لحني آرام و موقر از مردم نيز (مثل شخصيتهاي فيلم) مي خواهد كه صبر و تحمل پيشه كنند.
047502.jpg
بخش اعظم تراژدي و پيامدهايش از ديدگاه «جوآني» (ناني مورتي) به تصوير كشيده شده: روانكاو موفقي كه آنچنان مرگ پسر تكانش مي دهد كه در نهايت كار خود را رها مي كند. وقتي نخستين بار او و همسرش پائولد (لورا مورانته) و بچه هايشان آندره آ و ايرن (ياسمين ترينكا) را مي بينيم، زندگي شان دارد بخوبي و خوشي سر مي شود.
تنها مسأله اي كه امكان دارد خوشبختي آنها را مورد تهديد قرار دهد، اتهام سرقت يك فسيل ارزشمند از لابراتوار مدرسه است كه يكي از همشاگردي هاي آندره آ به او زده. از آنجا كه مدارك كافي در دست نيست، پرونده اين شكايت هم بسته مي شود. بعدها آندره آ به مادرش اعتراف مي كند كه آن تكه سنگ ماقبل تاريخي را خودش از سر شوخي كش رفته بوده و خيال داشته آن را برگرداند، ولي سنگ شكسته بوده است.
نگراني ديگر جوآني وقتي است كه دارد پسرش را در حال بازي تنيس مي بيند: آندره آ عمداً بازي را مي بازد و جوآني به سرش مي زند مبادا پسرش آن روحيه سالم رقابتي را كه بايد، نداشته باشد، ولي گذشته از اين نقصهاي جزيي، آندره آ، جوان سرزنده و قبراقي به نظر مي رسد. درحالي كه يك فيلم بي ظرفيت ديگر، امكان داشت دست به دامن خودكشي يا جنايت شود، اتاق پسر دنبال يك توضيح راحت و بي دردسر نگشته. هيچ راز پنهاني نيست كه فاش ناشده باقي بماند؛ و همين كه فيلم حتي حاضر نشده يك سر سوزن به حال و هواي يك ملودرام نزديك شود، به آن اعتبار خاصي بخشيده است.
نخستين پرسشي كه داستان فيلم عملاً مطرح مي كند اين است كه چطور يك روانكاو خيرخواه كه خودش دارد با چنين ضربه شخصي وحشتناكي دست و پنجه نرم مي كند، مي تواند واقعاً با بيماران خود ارتباط برقرار كرده و با آنها همدلي كند، بنابراين درحالي كه جوآني را درحال گوش كردن به گرفتاريهاي يك زن يا مصيبتهاي مردي كه دچار سرطان ريه شده، مي بينيم، حواس پرتي جوآني و ناتواني اش را در ناديده گرفتن مصيبتي كه بر سر خودش آمده، حس مي كنيم. يكي از پرسشهاي به زبان نا آمده اي كه جوآني را رها نمي كند، اين است كه آيا او فقط با گوش كردن به حرفها و احساسات بيماران به آنها خيانت نمي كند؟ فقط يك بار در يكي از همين جلسات روانكاوي، او كنترلش را از دست مي دهد و هق هق به گريه مي افتد.
همانطور كه فيلمنامه (كه توسط خود كارگردان و ليندا فري و هايدران سُليف نوشته شده) اين مسأله را آشكارا نشان مي دهد، درد و رنج شديد با خود خشم و عذابي دروني و شخصي مي آورد كه حتي همسر آن آدم هم نمي تواند درك كند.
جوآني به يك پارك تفريحي مي رود و سوار ماشينها يا قطارهاي سريعشان مي شود و به اين ترتيب مي خواهد خود را تنبيه و تخليه نمايد. فكر جزئيات وقايع روزي كه پسرش مرده، دست از سرش بر نمي دارد و مدام به خود مي گويد كه اگر فلان كار انجام مي شد يا بهمان كار انجام نمي شد، شايد اين تراژدي هم پيش نمي آمد. پائولا هر از گاه به جوآني مي پرد و سپس مأيوسانه در آغوشش مي گيرد و ايرن هم از طرف ديگر موقع بازي بسكتبال در مدرسه دعوا و مرافعه اي راه مي اندازد كه باعث كنار گذاشته شدنش از چند بازي بعدي مي شود.
يك روز ناغافل از دختري به نام آريانا (صوفيا ويگليار) كه آندره آ در سفري تفريحي با او آشنا شده و پدر و مادر آندره آ نيز هيچ چيز درباره اش نمي دانسته اند، نامه اي مي رسد و حالا پدر و مادر مستأصل آندره آ براي آن كه بتوانند بطور غير مستقيم هم كه شده، با پسر از دست رفته شان ارتباط برقرار كنند، با دخترك تماس مي گيرند و در سكانس آرامش بخش پاياني، دختر درحالي كه عكسهاي فوري اي كه آندره آ در اتاق خود از خودش گرفته بود، در دست دارد، دم در خانه شان ظاهر مي شود. درحالي كه افراد خانواده دخترك را در آغوش مي گيرند، ما هم حس مي كنيم كه فرآيند بهبودي زندگي آنها نيز آغاز شده است.با آن كه «اتاق پسر» كه جايزه نخل طلايي جشنواره كن ۲۰۰۱ را از آن خود كرده، اصلاً فيلم مبتكرانه و بديعي نيست، ولي تغيير و تحول نامتعارفي را در كار مورتي ـ كه معمولاً فيلمهاي كمدي مي ساخته ـ نشان مي دهد.
بازيها خوب و محكم و در عين حال آنچنان دور از هرگونه خودنمايي اند كه هيچ يك از افراد خانواده حالت محوري ندارند. هدف اين فيلم انساني و باوقار بررسي و زير ذره بين گذاشتن شخصيتهايش نيست، بلكه تأملي آرام و بي سر و صدا است درباره تراژدي هاي روزمره و پوچي كه باقيمانده اعضاي خانواده را بهت زده و ساكت برجاي ميخكوب مي كند.
ترجمه: سعيد خاموش

جشنواره جشنواره ها
اينك آخر زمان
047490.jpg
* دريكي از صحنه هايي كه به نسخه جديد اينك آخرزمان اضافه شده، سروان ويلارد (مارتين شين) به همراه يك بيوه فرانسوي (اوروركلمان) ـ كه در قلب مزارع كائوچو خانوادگي و در خانه اربابي باشكوه و نيمه ويراني زندگي مي كند ـ ترياك مي كشد. در حالي كه ويلارد درخلسه فرورفته، زن درباره شوهرش ـ يك نظامي گم گشته درماجراجويي هاي استعماري فرانسه ـ و درباره دوگانگي طبيعت بشري صحبت مي كند و مي گويد: تو دونفرهستي؛ يكي آنكه دوست دارد و يكي آن كه مي كشد.
وارياسيون هايي از همين موضوع درطول سه ساعت نسخه جديد فيلم كه باعنوان اينك آخرزمان احياشده به نمايش درآمده و درواقع نسخه طولاني ترشده فيلم ۱۹۷۹ اي كاپولا است. هرازگاه رخ مي نمايند.
همان ژنرال آمريكايي اي كه ويلارد را درمسير رودخانه به طرف كامبوج مي فرستد تا سرهنگ كورتز مرموز را پيداكند از «درگيري عقلاني و غيرعقلاني و خيروشر در قلب انسان» صحبت مي كند.
هنگامي كه ويلارد به اردوگاه بومي ها ـ كه كورتز همچون بتي ديوانه درآنجا حكومت مي كند ـ مي رسد با يك عكاس خل وچل آمريكايي (دينس هاپر) روبرومي شود كه اصول «منطق ديالكتيك» را به او يادمي دهد: «تو يا يك نفر را دوست داري يا از او متنفري.»
خود فيلم هم (كه در مدت ۱۶ ماه و در شرايطي كه حالا خودش تبديل به افسانه شده، در فيليپين فيلمبرداري شده) همين دوگانگي را دارد: ازيك طرف به موضوع تروتازه تاريخي اش يعني جنگ ويتنام مي پردازد و ازطرف ديگر با جاه طلبي مبهم و سياه خود مي خواهد از كنه مافوق طبيعي «قلب تاريكي» (روح بشري) سردربياورد. ولي حال اين كه در اين كار موفق شده يا نه، بحثي است كه از زمان نخستين نمايشش در جشنواره كن سال ۱۹۷۹ تا به حال، ادامه دارد.
آيا اينك آخرزمان فيلم بزرگ و مهمي است كه درباره جنگ ويتنام ساخته شده؟ آيا همان طور كه ادعاشده، اقتباس باارزشي از «قلب تاريكي» رمان معروف جوزف كنراد است؟ آيا تلاشش در ادغام ادبيات قرن نوزدهمي با تاريخ قرن بيستم، باهم جورشده و موفق ازكاردرآمده يا نقش برآب شده؟
جالب است كه گذشت زمان، اين پرسش ها را علي السويه جلوه مي دهد.
يعني به عبارت ديگر، اينك آخرزمان، به رغم نگرش ناقص اش به جنگ ويتنام، بينش آشفته اش از اثر كنراد و پايان تقريباً بدون انسجامش، فيلم بزرگي است. فيلم در هر بار بازبيني، غني تر و غريب تر جلوه مي كند و اضافه كردن صحنه هايي هم كه دو دهه پيش در اتاق مونتاژ توي قفسه باقي مانده بود، بر حيرت آور بودنش افزوده است.
047487.jpg
نمايش نسخه جديد اينك آخرزمان يادآور دوران ازدست رفته سينمايي آينده نگر، خلاق، جدي و اهل ريسك است؛ و بينش هنري اي كه در فيلم قابل رؤيت است [جنون غيرقابل تصوري كه باعث مي شود كاپولاسلامت جسم و روح، سرمايه و خير و سلامت بازيگرها، عوامل فيلم و خانواده خودش را به خطر بيندازد.] درنهايت از والديي و كوبندگي پايدار خود فيلم كم اهميت تر به نظرمي رسد.
ولي درحالي كه فيلم مي توانسته اوج شكوهمند (يا فاجعه دار) سينماي مؤلف آمريكا باشد، موفقيت به دست آمده فقط امضاي كاپولا را پاي خود ندارد.
فيلمنامه كه توسط خود كاپولا و جان ميليوس نوشته شده، يك سلسله اپيزودهاي «دانته» واراست كه پوچي، خشونت و توهم انگيزبودن نبردهاي جنگلي رادريك روايت حماسي كابوس گونه و فشرده به نمايش مي گذارد.
از صداي يكنواخت راوي (مايكل هر) گذشته،كل داستان با صوت و تصوير، ـ با طراحي صحنه دين تاوولاريس، فيلمبرداري ويتوريو استورارو، صداگذاري والتر مرچ و صداها و چهره هاي بازيگرانش ـ درمقابل چشمان ما جان مي گيرد.
جلوه هاي ويژه كامپيوتري در فيلم هاي اكشن سال هاي اخير خواب زده مان كرده اند؛ اينك آخرزمان تكانمان داده و بيدارمان مي كند. سكانسي كه طي آن ويلارد و افرادش با كيلگور (رابرت دووال) نظامي مريضي كه واگنر گوش مي كند و با هلي كوپترهايش به دهكده ويت كنگ ها حمله مي كند، نمايش چشمگيري است كه آنچنان خارق العاده طراحي شده كه حتي درميان سروصداي هلي كوپترها و انفجارها و آن آشفتگي و جاروجنجال، تك تك ديالوگ هايش قابل فهمند و خود اين صحنه نيز به تنهايي مي تواند يكي از بهترين فيلم هاي جنگي تاريخ سينما تلقي شود.
در زمانه اي كه پرل هاربر به عنوان يك «فيلم جنگي» وارد بازارمي شود، ديدن آن هلي كوپترهاي واقعي كه دل آسماني واقعي را مي شكافند و به سوي دهكده ويتنامي هجوم مي برند و آن انفجارها در پائين و ديدن آن روستاييهايي كه به اين سو و آن سود مي گريزند حسرت گذشته را به دلمان مي گذارد و وحشت و هيجان وجودمان را مي گيرد.
آن تدوين آنالوگ دست و پاگير قديمي، آن تدوين ظريف و حساب شده، آن بريدن ها و چسباندن هاي نماهايي كه دوربين استورادو گرفته، از وضوح و وقتي حكايت مي كند كه تكنولوژي جديد نتوانسته به پايش برسد.
در حالي كه ويلارد رفته رفته به ميعادگاه خود با مردي كه به گفته نظامي ها ديوانه است نزديك مي شود با خود زمزمه مي كند: «طوري كه كيلگور جنگ را جلو مي برد مرا به اين فكر انداخت كه خب، مشكل (ارتش) با كورتز در كجاست؟!» و شخصيت خود كيلگور كه براي كسب مدال هم كه شده حاضر است دهكده اي را به توپ ببندد و بعد ورق هاي بازي را روي اجساد قربانيان پخش كند و بعد براي رسيدگي به حال كودك مجروحي همه كارها را متوقف كند، اتفاقاً بهتر با تناقض هاي جنگ ويتنام جور درمي آيد تا كورتز.
در اين زمينه كه سرهنگ ديوانه در قلمرو خود چكار دارد مي كند، توضيحي داده نمي شود، فقط او را در حال خواندن «شاخه طلايي» و از «آيين تا رمانس» مي بينم ـ وقتي كتابهايي مردم شناسانه كه گويي خودش هم از دل آنها سروكله اش پيدا شده.
شخصيت كورتز در كتاب جوزف كنراد، يك تاجر عاج بلژيكي است كه در كنگو زندگي مي كند و كنراد تصوير واضح تري از او در اختيار ما مي گذارد وحشي گري او درواقع بي رحمي و قساوت يك اقدام استعمارگرانه را فاش مي سازد كه هدفش استيلا و تسلط است. ولي سروان سرگردان آمريكايي در جنوب شرقي آسيا، متفاوت است. وقتي گرداننده آن مزارع كائوچوي فرانسوي ـ كه احتمال دارد مثل آن زن بيوه خودش هم يك روح باشد، ـ اعلام مي كند كه «آمريكاييها دارند براي بزرگترين» «هيچ» تاريخ مي جنگند»، او نه تنها درنهايت پوچي و بيهودگي جنگ را ارزيابي مي كند بلكه اصل و اساس آن را به عنوان يك ايده و طرز فكر زيرسؤال مي برد.
و يكي از دلايلي كه اينك آخر زمان بيش از ساير فيلمهاي مربوط به جنگ ويتنام آن دوره (بازگشت به خانه ) هال اشبي؛ شكارچي گوزن، ماكيل چمينو، دوام آورده است، برخلاف تصور، اين است كه توانسته آشفتگي و بحران اخلاقي جنگ را ـ بي آن كه سعي در حل و نقل كردن اش كند ـ در چارچوب قواعد ژانر فيلمهاي جنگي ثبت نمايد.
كاپولا درعوض، به توصيف دردناكترين و دو پهلوترين «تابلو»ها و حوادث ممكن پرداخته: مثلاً كشتار تصادفي خانواده اي در يك قايق كوچك چيني كه ويلارد با شليك گلوله اي در مغز يك غيرنظامي به آن خاتمه مي دهد يا معاوضه پاياپاي سوخت هليكوپتر با الطاف خانم هاي زيبايي كه براي سرگرم كردن سربازان آمريكايي به منطقه آمده اند؛ يا آن دوزخ «اسيدي» در منطقه «دو دانگ».
خب اما تمامي اينها به چه چيزي ختم مي شود؟ ايراد بزرگي كه در آن زمان از اينك آخر زمان گرفته شده ـ و نسخه جديد هم كاملاً نتوانسته آن را برطرف كند ـ اين است كه يكدفعه در پايان، با پيدا شدن سروكله مارلون براندو و خداحافظي كردن ظاهري فيلمنامه، فيلم از هم فرومي پاشد. در مونتاژ طولاني آخر، شما كاملاً حس مي كنيد كه آن بافت ريز و ظريف روايي، درون مايه اي و صوتي و بصري چطور ريش ريش مي شود. ۴۵دقيقه مأيوس كننده آخر فيلم ـ كه خوشبختانه حالا بخش كوچكتري از كل فيلم را تشكيل مي دهد ـ بيشتر نه بخاطر آشفتگي و ابهام اش بلكه بخاطر زائدبودنش است كه توي ذوق مي زند.
زماني كه ويلارد و باقيمانده افرادش (دوسرباز سفيد و دوسرباز آخر و آمريكن «سياهپوست»، لارنس فيش بورن و آلبرت هال در جنگل كشته شده اند) با افراد قبيله بومي كورتز كه با بدن هاي نقاشي شده در قايق هايشان، روبرو مي شوند، فيلم هم به حال و هواي پاياني خود نزديك شده است. (و اين درواقع يكي از نكاتي است كه كاپولا موقع طراحي و «ورز» آوردن داستان به آن فكرمي كرده: ما درواقع بطور برعكس در طول زمان حركت كرده ايم تا به يك صحنه اساسي ماقبل تاريخي برسيم.) درام در اينجا تمام شده و حالا آنچه براندو اضافه مي كند، شرح و تفسيراست.
دريكي از صحنه هاي اضافه شده، براندو زير درختي در سايه روشن آفتاب نشسته و درحالي كه بچه ها گردش را گرفته اند براي مارتين شين محتضر در سلول گورمانندش مقاله هاي مجله تايم را مي خواند. چنين صحنه اي خيلي مناسب تر، بامزه تر از خواندن كتاب «مردان توخالي» است؛ ولي هنرنمايي پرطمطراق براندو تجسم زنده شعر «قالب بدون فورم اشاره بدون حركت» است.
اما خب فيلم چه طور مي توانسته تمام شود؟ بيهوده و متكبرانه است كه براي فيلم يك پايان دوم حدس بزنيم. بخصوص كه حالا كاپولا با كمك والتر مرچ و تشويق ميرامكس خودش چنين حدس دوم درخشاني زده است!
ارزشش را دارد كه نسخه فعلي را كه به نسخه نهايي نزديك تر است ببينيم و ارزشش را دارد كه ۲۲سال ديگر يعني زماني كه روشن بيني و ظلمتش به چشم بيننده هاي جديد به گونه اي ديگر حل شده است دوباره بازبيني شود. چون به روال آن گفته معروف چه گوارا درباره ويتنام، مي توان درباره اينك آخرزمان نيزگفت: دو،سه... اينك آخرزمان هاي زيادتري وجوددارند.
اي.او.اسكات
ترجمه: سعيد خاموش

مسابقه سينماي بين الملل
قول
047481.jpg
فيلم «قول» اثر شان پن به صورت داستاني پليسي آغاز مي گردد و به جنون مي انجامد. جك نيكلسون در نقش پليسي بازنشسته كه قولي مي دهد و مي كوشد به آن وفا كند، يكي از بهترين بازيهايش در سالهاي اخير را به نمايش مي گذارد. همچون فيلم قبلي شان «پليس مدرسه (۱۹۹۵) در كسوت كارگردان و بازيگر، «قول» صرفاً داستاني انتقامجويانه نيست، بلكه نشان مي دهد چطور افراط در اجراي عدالت مخاطره آميز مي گردد. اين داستان عناصر يك تريلر جنايي (پليس، مظنون، قرباني، سرنخ) را دارد ولي درنهايت نوعي مطالعه روي كاراكتر است و نيكلسون با كارآگاه جري بلك، كاراكتري را پديد مي آورد كه ما تا اعماق تاريكي وسواس رواني اش، را دنبال مي كنيم.
هنگامي كه فيلم آغاز مي شود، جري در حال بازنشستگي از شغل پليس ـ يك مأمور وظيفه شناس پليس ـ در شهر رينو در نواداست. او به نسلي قديمي تر تعلق دارد: مي توانيد اين نكته را در جست وجوي اش براي يافتن زيرسيگاري در دفتر افسران غيرسيگاري ببينيد. خبر مي رسد كه جنازه مثله شده دختري كشف شده است. جري به سر صحنه مي رود (او مي خواهد آخرين روز حرفه اش را با كاركردن به پايان برساند) و سرانجام تصميم مي گيرد اين خبر مصيبت بار را به والدين دخترك خردسال برساند.
اين صحنه كه توسط شان پن در مزرعه پرورش بوقلمون والدين مقتول گرفته شده، به واسطه وضعيتش (نيكلسون در ميان هزاران بوقلمون راه مي رود) و نيز تأثيرش (درحالي كه صليب ساخته جيني مقتول را در دست گرفته، سوگند مي خورد به «رستگاري روحش» كه قاتل را بيابد) حيرت انگيز است. قول عنوان فيلم همين است و بالاخره مانند خوره ذهنش را مشغول مي كند.
ابتدا به نظر مي رسد كه قاتل پيدا شده است. بنيسيودل تورو نقش سرخپوستي را بازي مي كند كه عقب ماندگي ذهني دارد و هنگام فرار از صحنه ديده شده است. شواهد بر ارتباط وانتش با جرم دلالت مي كند. يك كارآگاه تندخو (آرون اكهارت) به زور از وي اعتراف مي گيرد ولي جري پشت اتاقك شيشه اي مي گويد كه اين سرخپوست «اصلاً پرسشها را درك نمي كند.» سپس سرخپوست اسلحه اي مي قاپد و به خودش تير مي زند. مجرم و مرده. پرونده مختومه اعلام شد.
جري چنين نظري ندارد. سالها تجربه پليسي اش به وي مي گويد كه يكجاي كار ايراد دارد. او در ايام بازنشستگي اش به تحقيق درباره اين پرونده ادامه مي دهد و عاقبت متوجه مي گردد كه جيني مقتول با «غولي» كه «جادوگر» مي ناميده، دوست شده بود. اين مردكيست؟ آيا او قاتل است؟ آيا او در ساير قتلهاي حل نشده كودكان كم سن و سال دست دارد؟
تا اين نقطه، «قول» يك فيلم نسبتاً متداول پليسي بوده است. از حالا پن براساس رماني از فريدريش دورنمات و فيلمنامه جرزي كرومولوفسكي و مري اولسون كرومولوفسكي فرود فيلم به وسواس رواني جري را آغاز مي كند. او كار عجيبي مي كند. يك پمپ بنزين و فروشگاه كافه دار بين دو شهر مي خرد زيرا به گمانش «جادوگر» در اين منطقه مرتكب قتل مي شود. او با مطالعه نقاشي هاي جيني فكر مي كند مي داند كه قاتل از چه وسيله نقليه اي استفاده كرده است. اين فروشگاه تله اي براي قاتل است.
اتفاقي غيرمنتظره رخ مي دهد. جري با مادري (رابين رايت پن) و دختر خردسالش آشنا مي شود و آنها نوعي همدردي غريزي احساس مي كنند كه در كمال شگفتي به عشق مي انجامد. جري پس از چندبار تجربه طلاق بالاخره درمي يابد كه زندگي زناشويي خوشبخت چيست. ما بلافاصله مي فهميم كه اگر قاتل هنوز رها باشد، دخترك مي تواند قرباني احتمالي اش باشد. ما فرض مي نماييم كه جري نيز اين نكته را مي داند. اما قطعاً او از اين دختر كوچك زيبا به عنوان طعمه استفاده نخواهد كرد؟
047484.jpg
تنها مشكل جست وجوي جري اين است كه او تنها فردي است كه به وجود قاتل اعتقاد دارد. همكاران سابقش در اداره پليس معتقدند او پا را فراتر گذاشته و حتي رئيس سابقش (سام شپارد) كه دوستي قديمي است، با اندوه به جري مشتاق نگاه مي كند. دامش در پمپ بنزين صرفاً گواه اين است كه دارد تمامش با واقعيت قطع مي شود. ثلث سوم فيلم همانند اكثر داستانهاي پليس خودكار عمل مي كند. تعقيب و گريزهاي الزامي و رويارويي. اين زماني است كه «قول» بيش از پيش متقاعد كننده مي شود. پن و نيكلسون با دستكاري محتوي دست به خطر مي زنند و فيلم را به سطح غيرمنتظره ديگري مي رسانند.
شان پن سالهاست كه مي گويد مي خواهد بازيگري را رها كند و كارگردان شود. اين فقدان بزرگي خواهد بود زيرا وي يكي از بهترين بازيگران زنده است. آنچه از ۳ فيلمي كه تاكنون كارگرداني كرده (همچنين «دونده سرخپوست» ۱۹۹۱) مشهود است كه او هيچ علاقه اي به ساخت فيلمهاي عادي ندارد. او مجذوب كاراكترهاي تحت فشار است. او از كار روي فرايندهاي آشكار رواني شناختي ملول شده است.
كاراكتر جري در اين فيلم صرفاً يك پليس وظيفه شناس نيست، بلكه فردي بازنشسته است، مردي مسن، مردي با يك وسواس فكري. او در مرحله اي قادر است جذاب و با ثبات باشد (يك دليلي كه زن جوان از وي خوشش مي آيد اين است كه جري پس از ازدواجهاي نافرجام آرامش و قدرت در اختيارش مي گذارد.) ولي ما متوجه جريانها و مسائل عميقتر و تاريكتري مي شويم كه خودش كاملاً به آنها واقف نيست. تا انتهاي «قول»، تعليق عمدتاً حول جري مي گردد و حل جنايت نمايشي فرعي است. در اينجاست كه بيش از همه به مهارت نيكلسون نياز است: او بايد مردي را به ما نشان دهد كه جست وجوي تنها و مخوف را به مكانهاي ناشناخته روانش آغاز كرده است.
راجر ابرت
شيكاگو تايمز
ترجمه: رضا اسدي

جشنواره تئاترفجر به روايت تصوير
عكسهااز :
مهرانه آتشي
حجت ترصدي
مريم محمدي
047634.jpg
اژدهاك
047631.jpg
آنتيگونه
047628.jpg
آرش
047625.jpg
آنتيگونه
047622.jpg
آنتيگونه
047619.jpg
ميرم روزنامه بخرم
047616.jpg
كلفت ها
047613.jpg
سيمرغ
047625.jpg
آنتيگونه
047526.jpg
047523.jpg




|   شناسنامه   |   آرشيو   |