شماره ۲۰۴۵ - سال هشتم - دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۰
Mon, Feb 4, 2002
Fa black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
نو بانگ
نقش و نوا
كلك و كليك
روي كليد فا
روي كليد سُل
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
به ياد اسدالله ملك (مرداد ۱۳۲۰ تا نهم بهمن ۱۳۸۰)
حاشيه زيباتر از متن
ميزگرد جايگاه موسيقي و پژوهش اين هنر در ايران

به ياد اسدالله ملك (مرداد ۱۳۲۰ تا نهم بهمن ۱۳۸۰)
راوي خاطرات ديرين
اسدالله ملك، نغمه ساز و نوازنده ويلن ايراني، هفته گذشته در سن شصت سالگي بر تخت بيمارستان بدرود حيات گفت. او موسيقي را زير نظر استادان ابوالحسن صبا و روح الله خالقي آموخته بود و از شانزده سالگي در صحنه هاي رسمي و راديوي وقت حضور داشت. آثار بسياري از او در قالب تك نوازي، همنوازي باسازو آواز و گروه نوازي باقي مانده است. از او كتاب آموزش ويلن ايراني (با مقدمه پرويز ياحقي) و نوارهاي «سماع»، «چراغي از علي (ع) دارم» و … منتشر شده است.
048111.jpg
چقدر خاطره اولين ديدار تعيين كننده است. بيست سال مثل برق و باد، يا مثل دريايي از پولاد و سنگ گذشته است. حالا ديگر فرق نمي كند. مفهوم زمان در ذهنم زيرورو شده و ديگر از شماره هاي تقويم پيروي نمي كند. حالا فكر مي كنم اولين باري كه اسدالله ملك را با ويلن خوشرنگ و خوش صدايش در كلاس برادر ديدم، مي تواند همين ديروز باشد، و به همين راحتي مي توانم تصور كنم كه انگار اسدالله ملك، بدون ويلنش، بدون هوش و حواس و توش و توان، بيست سال است به تخت بيمارستان دوخته شده و سراپا مجروح، درد مي كشد و آب مي شود.
در اولين ديدار، در زمستان ،۱۳۶۰ اسدالله ملك چهل ساله، در اوج قدرت و شور خلاقه بود. اگرچه فضاي موسيقي يا بهتر بگويم، فضاي موسيقي زدايي شده آن سالهاي سرد وسياه، تأثير مسمومش را روي او هم گذاشته بود. زيروروشدن كل زندگي در سه سال پيش ازآن، درون و برون او و هنرمنداني از نسل او را دگرگون كرده بود.
از دنيايي به دنيايي ديگر پرت شده بودند و هنوز گيج و مبهوت، آهسته آهسته وارد اين كابوس مي شدند. كابوس تحقير و افترا، كابوس شكستن ساز، و بريدن حنجره ها، كابوس زندگي بدون موسيقي كه به قول استاد صبا از هر زندان سياهي بدتر است.
در همان سالها، عده اي مهاجرت كردند تا در فصل گرم و مساعد برگردند. البته برگشتند و لي انگار هيچ وقت بازگشتي در كار نبود. ارتباط دروني و ناخودآگاهشان با جامعه و مردم قطع شده بود و مهاجرت، كار خود را كرده بود. برادران ملك اهل مهاجرت نبودند. حسين ملك را تمام محافل جهاني مي شناختند. چهل سال تمام سفير مقتدر ايران در تمام دنيا بود و گوشه ايران آن آپارتمان كهنه و ويران در گوشه دروازه دولت را به تمام دنيا نمي بخشيد. اسدالله رفت و مي گفت كه هيچكدام از رفته ها و مانده ها، بر هم برتري ندارند. مهم موسيقي است كه نبايد فراموشش كرد. حالا كه تريبونها رفته و سنگ حادثه از روي بام، بيم مي پراكند بايد تكليف خود را با زندگي روشن كرد.
اسدالله ملك در اين تاريخ چهل ساله بود. سن سرنوشت ساز و نقطه عطف زندگي هر هنرمند، بخصوص هنرمند ايراني در سالهاي بحران. بحران در همه چيز و به ويژه موسيقي.
از اين سالها به بعد كه شور جواني فرونشسته بود و فضاهاي قديمي مثل خوابي آشفته از هم پاشيده شده بودند، هنرمند چهل ساله با موسيقي بيش از گذشته آميخت و در ساز و نوايش، صداي دردهايش را شنيد. صداي ويلنش با حالت تر و پخته تر شد و اصلاً دوره اوج نوازندگي او از همين سالها بود كه شروع شد. ولي بدون محمودي خوانساري و رضاورزنده؛ كه دومي چند سالي پيش مرده بود و اولي، با صداي سوخته و سينه گرفته، آخرين سالهاي شكنجه حيات را مي گذراند و دريغ! كه به قول آن بزرگ؛ خرابي هميشه حاضر است. هميشه مهياست.
نه تنها در نوازندگي بلكه در ابداع آثار بي كلام و گاه با كلام، آنچه كه از زير آرشه و پنجه اسدالله ملك بيرون مي آمد، كيفيت بهتر و عميق تري پيدا كرده بود . البته موسيقي او، ديگر روايت كننده فضاي اين سالها نبود، خاطره اي شيرين بود از همان سالهاي سپري شده، و اسدالله ملك، راوي پرشور و وفادار خاطرات آن سالها بود. نه شيوه نوازندگيش، نه نواسازيش و نه اخلاقش، هيچكدام مطابق نرخ روز و پسند زمانه عوض نشدند. اين بود امتياز اسدالله ملك آتشين خوي خوش قلب و بلند طبع، كه هميشه خودش بود و خودش ماند. ماهها تحمل رنج و شكنجه جراحت و در روي وي تخت بيمارستان هم تغييري در روحيه او نداده بود . ملك چنين آدمي بود.
آنچه از او مانده، بهترين معرف اوست و طرفداران خودش را دارد و خواهد داشت. من هيچ وقت با موسيقي او و هم نسلان او ـ به استثناي آثار زنده ياد رضا ورزنده ـ انس و خلوت نداشتم و موسيقي هاي متفاوتي را دوست داشتم. ولي روش و منش زندگي هنرمندان برگزيده اين نسل، به ويژه حسين ملك و محمودي خوانساري و تورج نگهبان ـ هر سه بزرگوار و بخشنده و نجيب ـ را دوست داشتم و خاطره شان را عزيز مي دارم. به ويژه نفر آخر را كه چون پدري مهربان بر من بود و مي دانم از شنيدن اين خبر بر او در ديار غربت چه گذشته است.
در بيمارستان به ديدن او نرفتم. خاطره آن چهره جذاب، آن نگاه آتش خوي معصوم را با آن آرشه وحشي در دستهايش را مي خواستم در ذهنم نگه دارم. آثار او با دوستدارانش سخن خواهد گفت و از درد و رنج مردي حرف مي زنند كه سراپا شور زندگي بود. روحش همنوا با دوستان هنرمندش و يادش گرامي باد.
رامين دربندي
با اندوه ـ تهران ـ ۸۰‎/۱۱‎/۱۰

به رهبري لوريس چكناوريان
048120.jpg
… خود را آماده مي كند. دست ها كه بالا مي آيند، گويي مي خواهد تمركز بگيرد. پاها را ستون مي كند. چشم ها را مي بندد و به يكباره نيروي تمام بدن را به امواج انگشتان دو دست مي سپارد ومعجزه آغاز مي شود. اينك نواي جادويي سازها، جهان را پر مي كنند، انگار در انتظار روييدن دوباره اي بي تاب باشند، همه جا و همه لحظه هاي خالي را با خود مي برند تا بي قراري مشتاقانه ات، آرام گيرد و تن رها شود و سفر را آغاز كني. سفري كه وعده گاه اش آسمان هاست. از اين جاده آبي نت ها و تارها و حواس يگانه اي كه به يكتويي يك خداوندگار دلالت مي دهند و راه رسيدن و دريافتن را در همين انتظام و انتظار و رسيدن و معجزه نواها دريافته اند. گروه نوازندگان مي نوازند و گروه مشتاق تماشاگران، چشم ها را خيره به يك تن دوخته كه تمام نيروي اش را به دست هاي نوازشگرش مي سپارد و رهبري اين جهان غني شده از راز و رمز و رؤيا را به عهده دارد. نام اين پيام آور عشق، لوريس چكناوريان است كه در شام اول بهمن ۱۳۸۰ در تالار رودكي، اركستر سازهاي زهي ارمنستان را رهبري مي كند.
اجراي يك قطعه آسماني از موتزارت، همانگونه كه خود مي گويد، ديدن درون است، رفتن به اعماق، يا بال گشودن به آسمانها. همچون كه به نويسنده اي رؤياپرداز، تشبيه اش مي كند كه جهاني از واژه ها را نظم مي بخشد تا دنياي ديگري بيافريند. چنان سيال است كه رهاشدن و يكي شدن ات، تو را پيوند مي دهد به دو قرن پيش، به آفرينش گري كه اثرش، خويشاوندي مردمان زمين را بشارت داده و با روح و روان نسل ها آميخته و يكي شده است. اجراي قطعه زيباي «والس» از اشترهاوس نيز توفاني از احساس و سيالي را برمي انگيزد، چنان كه گويي همه آن نت ها، براي موزون شدن تو آفريده شده اند، آهنگي در درون ات مي نوازد و رؤياهايت را به رقص درمي آورد و با روان آن رقصندگان متوازن مي آميزد.
قطعه اي ديگر با عنوان «نوستالژي» به كاوش در تخيلات شيرين گذشته، قطره اشكي را به يادگار اين نوازشگري جان، بر صورت مي نشاند. و قطعه اي ايراني؛ چنان به گرمي اجرا مي شود كه تو را به ميراث موسيقيايي نياكان ات پيوند مي زند، انگار اين تاريخ است كه گواهي مي دهد. و همه افسون اين دنياي غني شده از رؤيا، از سرانگشتان معجزه گري برمي آيد كه امواج جادويي خود را نه تنها به گروه نوازنده، كه به گروه تماشاگر هم انتقال مي دهد. و دنياي كوچك اين سالن مواج از نواهاي به يادمانده را به جهاني بزرگتر رهنمون مي كند. قدرت سحر همين گروه كوچك به رهبري چكناوريان آنقدر هست كه بر هر جاذبه اي فايق آيد و تو را رها كند از هر تعلق اين دنيايي. چرا كه موسيقي اين اركستر كوچك پيام بزرگتري با خود به همراه دارد.
لوريس چكناوريان كه خويشاوند ارمني ايراني است، از مفاخر دنياي موسيقي است كه جهان ما را رنگ آميزي مي كند. مي توان او را با يك مينياتوريست و يا قالي بافي ايراني و زبده مقايسه كرد كه به شكلي ظريف و مينياتوري، رشته تارها را به هم پيوند مي زند و يا جزء جزء حواس شيرين و اهورايي اش را براي به ثمر رسيدن نقشي فريبنده از جهان مألوف به كار مي گيرد.
او در رهبري اين اركستر، قالي مي بافد و مينياتور مي كشد و به آهنگ ساده و زيباي اين هستي دلنشين نظم و معنا مي بخشد تا ياد و خاطره اي از جهان ديگر را به ياد آورد و مي آورد. انگار به معراجي فرامي خواند كه همه مقصد اين مسير پرنوازش است.
رضا درستكار

حاشيه زيباتر از متن
وقايع غيرمترقبه موسيقي!
048123.jpg
درتلويزيون بارها صحنه هاي جالبي مي بينيم. پسر كوچكي ناگاه توي حوض مي افتد مادرش به كمك او مي شتابد واو نيز داخل آب مي افتد. بسياري ازاين وقايع به نظر ما خنده دارند چراكه به نوعي خرق عادتند و با واقعيتي كه ما مي شناسيم متفاوت هستند. آيا تا به حال چنين حوادثي دريك كنسرت اتفاق افتاده است؟ دراين قبيل موارد واكنش ماچيست؟ آيا مي خنديم؟ آيا با آن اجراكننده موسيقي احساس يگانگي مي كنيم وبه حال او تأسف مي خوريم؟ ذكر حوادثي كه بارها اتفاق افتاده است شايد خود تفنني باشد يا تسلاي خاطري براي ما و براي كسي كه اين وقايع براو اتفاق مي افتد بسيار دردناك. اما آنچه كه مسلم است موسيقي به راهش ادامه مي دهد اما چون همانند زندگي است پراست از حوادث غيرمترقبه وآنچه كه ما منتظر آن نبوده ايم. بسياري از اين وقايع پيش از آنكه تلويزيون و سينما پابه عرصه وجود نهند اتفاق افتاده اند وشايد براي ابد درهمان زمان اجرا به عدم پيوسته اند. پاره اي ديگر از آنان نيز دركتابها يادداشت شده اند ومابقي آنها كه با گسترش رسانه هاي همگاني به سمع ونظر ما رسيده اند ضبط شده و بخشي از تاريخ موسيقي را تشكيل مي دهند. دربخش موسيقي كشور خودمان ما مجبور هستيم كه از كسي اسم نبريم چرا كه هنوز درجامعه ما كيش شخصيت، تابو و بت ساختن از فرهيختگان رسمي رايج و متداول به حساب مي آيد وما به عكس ديگركشورها نمي توانيم به ساحت مقدسين موسيقي دست سائيم جز براي سپاس و بوسه و ستايش.
اكنون چندين حادثه مهم تاريخ موسيقي را كه خصوصاً دربخش موسيقي كلاسيك رخ داده است برايتان بازگو مي كنيم.
۱ـ بتهوون درناشنوايي مطلق سمفوني نهم را رهبري مي كند. او پنجاه و شش ساله است . دوستداران بتهوون گريه مي كنند وبعضي از هوش رفته اند. قطعه تمام شده است . مردم ديوانه شده اند اما بتهوون هيچ نمي شنود. روبروي خوانندگان ، كر و اركستر ايستاده است . يكي از خوانندگان زن دست بتهوون را مي گيرد و روي او را برمي گرداند. بتهوون اشكي مي افشاند و خارج مي شود.
۲ـ طرفداران پيچيني بخاطر آنكه او اپراي انگليسي نوشته است درهنگام اجرا با گوجه فرنگي و ميوه هاي له شده به او و اركستر حمله مي كنند. نمايش قطع مي شود.
۳ـ جوزپه دي استفانو خواننده تنور ايتاليايي به هنگام اجراي لابوهم اثر پوچيني صدايش مي گيرد. سرافين به او هشدار مي دهد و سپس او را از صحنه اخراج مي كند.
۴ـ مونترات گاباله سوپرانوي بزرگ اسپانيايي از ريتم مي افتد وهرچه كه رهبر اركستر علامت مي دهد ريتم و زمان را پيدا نمي كند. رهبر عصباني مي شود وگاباله نتها را پاره كرده وصحنه را ترك مي كند.
۵ـ خوزه كاره راس تنور بزرگ آرژانتيني درمادريد ايل تروواتوژ il Trovatore اثر وردي را اجرا مي كند. در نتهاي بالا صدايش قطع مي شود و مردم هويش مي كنند. او مي گويد مادريد بوي گند مي دهد واجرا متوقف مي شود.
۶ـ خواننده ايتاليايي پارما صدايش مي گيرد وگريگوريان خواننده تنور ارمني كه درسالن حضور داشته است به دعوت مدير اركستر ورهبركر با كت وشلوار رسمي روي سن رفته و قطعه را ادامه مي دهد.
۷ـ انريكو كاروزو مست به صحنه رفته و شروع به خواندن مي كند. همانجا هم روي زمين مي افتد. مردم او را تا خانه اش با مشت ولگد مشايعت مي كنند. او ديگرتصميم به خواندن ندارد اما سالها بعد بزرگترين تنور تاريخ موسيقي لقب مي گيرد.
۸ـ خواننده بارتيون درهامبورگ مشغول اجراي زيگفريد واگنر است. مردم برايش هو مي كشند چرا كه نتهاي بالا را غلط (فالش ) مي خواند. او روبه مردم مي كند و مي گويد: «هركسي از او بهتر مي خواند روي سن بيايد» مردم ساكت مي شوند.
048114.jpg
9ـ درهمين ايران عزيز خودمان يك پيانيست دراول اجرا روبه مردم مي كند ومي گويد كه امروز حال ندارد بنوازد. حالش خوب نيست و بهتراست كه آنها پي كارشان بروند!
۱۰ـ درموقع اجراي آوازي از بلليني، خواننده ناگهان قطعه يادش مي رود. پيانيست مي ايستد . خواننده مي گويد: يادم رفت و سپس پس از چهارثانيه قطعه را به ياد مي آورد ومي خواند درآخر اجرا مردم به او مي گويند كه آيا اين سكوت هم جزئي از برنامه بوده است؟!
۱۱ـ ماريا كالاس روي صحنه راه مي رود. ناگاه گربه اي پديدار مي شود. او فرداي كنسرت را به اين دليل كه گربه شگون ندارد تعطيل اعلام مي كند. او فرياد ترس از گربه را درون آوازش پنهان مي كند وآن جيغ جزئي از آريايي مي شود كه مي خواند.
اين اتفاقات وبسياري ديگر از اين حوادث هرروزه درتمامي اجراهاي موسيقي به وقوع مي رسند و اينها تنها بخشي كوچك از تاريخ پرفراز و نشيب موسيقي هستند. درپس زمينه وحواشي اجراها هم اتفاقات زيادي رخ مي نمايند كه ما از آنها بي اطلاعيم .
سيروان اهورايي

ميزگرد جايگاه موسيقي و پژوهش اين هنر در ايران
پژوهش بايد تبديل به شغل شود
048117.jpg
به دعوت پژوهشگاه هنروانديشه اسلامي ، روز سه شنبه نهم بهمن ، ميزگردي با حضور آقايان مهران پورمندان (محقق و آهنگساز)، علي زاده محمدي (پژوهشگر درموسيقي درماني ) و سيدعليرضا ميرعلي نقي (پژوهشگر ومورخ موسيقي معاصرايراني ) درتالار اجتماعات پژوهشگاه برگزار شد. طبق اعلان مندرج درنشريات ، از آقايان محمدرضا درويشي(محقق موسيقي هاي نواحي ايران و آهنگساز) وداريوش پيرنياكان (نوازنده تار و رديف دان) نيز دعوت شده بود ولي تاآخرين لحظه، هيچ يك از آنان حضور نيافتند. گرداننده جلسه آقاي بريماني بود وتعدادي از دانشجويان رشته موسيقي و دوستداران هنر در محل مذكور حضور داشتند.
جلسه با سخنان آقاي بريماني آغاز شد و سپس آقاي پورمندان با ذكر تاريخچه مختصري از موسيقي ايران، مشكلات فعلي موسيقي ايران را به سه دربخشهاي آموزش ، پژوهش و توليد تقسيم كرد و رئوس هريك را برشمرد. وي با ارائه مستنداتي درباره مشكلات پژوهشگران موسيقي درنشر آثارشان خواستاربرخورد فرهنگي و تأمل هرچه بيشتر درباره لزوم تقويت بنيه فرهنگي كشور شد. پس از ايشان ، دكترعلي زاده محمدي، روانشناس باليني ومؤلف چند كتاب درزمينه موسيقي درماني به ايراد سخناني پرداخت كه مشخصاً به مسائل آموزشي و پژوهشي موسيقي در حوزه هاي فرهنگي و سياست گذاري هاي اداري مربوط مي شد. زاده محمدي درسخنان خود، ريشه هاي ناشي از وجود ساختار قبيله اي ، ادواري بودن روحيه جامعه و شيدا منشي آن را عوامل اصلي گسست بين نسلها و انقطاع هنري آنان دانست.
سخنران بعدي، سيدعليرضا ميرعلي نقي، با اشارات متعدد به سابقه تاريخي موسيقي ايران، به مسائل برخاسته از فقر پژوهش سخن گفت و عوامل بازدارنده درمسير تربيت تحقيق و محقق رابرشمرد. سخنان وي ، جمع بندي ونتيجه گيري اظهارات دونفر قبل بود وخود نيز نكته هاي جديدي براين مبحث اضافه كرد. ازجمله فقدان روشمندي وعدم وجود متد مناسب براي تحقيق، غفلت در پرورش پژوهش ومحقق، فرق بين اين دو از لحاظ لغوي و معنايي ، نقش اشرافيت اصيل و طبقات فرهيخته جامعه سنتي ايران درحفظ و صيانت ميراث فرهنگي و هنري ، لزوم سياست زدايي از فضاي پژوهشي كشور وتوجه جدي به مقوله اقتصاد هنر دربخش توليدي موسيقي ، رئوس اصلي سخنان وي بودند. پژوهشگر و مورخ موسيقي معاصر درادامه سخنان خود، نكته مهمي را مطرح كرد كه به گفته دكترمهران پورمندان ازپرسشهاي بنيادين واصلي ومورد لزوم بود. ميرعلي نقي باتوجه وضع كلي موجود در ادارات هنري، وضع جامعه موسيقي ومديريت توليد نشرآثار موسيقي، اظهار داشت: «اولين سؤالي كه بايد مطرح كنيم و جواب دقيق آن را از مسؤولين بخواهيم، اين است كه آيا اساساً به تحقيق و محقق نياز داريم يا خير؟ و تكليف اين موضوع را قبل از همه چيز روشن كنيم. دراين صورت، نياز به پژوهش وپژوهشگر، به دقت تعريف مي شود و جايگاه خود را پيدا مي كند ، فرضيات و پيش نيازهاي مطلوب وخصوصيات لازم براي پژوهشگران ، باتوجه به امكانات موجود ، مشخص مي شوند و كل مطلب سمت وسوي واقعي خود را پيدا مي كند. «وي افزود: درجنبه معنوي امر تحقيق شكي نيست ولي حداقل در دنياي امروز به هيچ وجه نمي توان اين امر مهم را به امكانات فردي واگذاشت و توقع سلوك عاشقانه درفقر و مشقت را داشت. محقق بايد از جايگاه شغلي مطمئن وتأمين مناسب مادي و حيثيت حرفه اي برخوردار باشد تا بتواند كارمناسبي راعرضه كند. پژوهش، قبل از هرچيز، بايد تبديل به يك شغل شود ودر ارائه آن، مي تواند ماهيت معنوي و آييني هم بنابه تشخيص محقق، پيدا كند. «مهران پورمندان» نيز درادامه جلسه ، دنياي امروز را جهاني دانست كه محققين را كشف مي كند و پرورش مي دهد وبراي تلاشهاي آنان ، نتايج عملي و كاربردهاي مادي در سطح كلان را پيش بيني مي كند. جلسه با اعلام آقاي بريماني به پايان رسيد و بخشي از وقت آخرجلسه مصروف پرسش وپاسخ هايي شد كه استقبال مدعوين را از موضوع نشان مي داد.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |